اين مقاله به بررسى اجمالى ساحتهايى مىپردازد كه صدرا پيرامون آنها به تفكر پرداخته است:
1. معرفتشناسى. صدرا هيچ چيز را بديهىتر از شناخت نمىداند؛ چرا كه انسان مفهوم آن را با وجدان و وضوح و روشنى در مىيابد و مفهومى واضحتر از آن سراغ ندارد تا معرف آن قرار دهد. وى معتقد است ارتباط ذهن با خارج جنبهى اعدادى دارد. بدين ترتيب، ذهن مىتواند حاوى مفاهيمى باشد كه مصاديقى در خارج ندارند؛ مفاهيمى كه ارتباط انسان با خارج، مايهى ساختن آنها در ذهن است. قول به اتحاد مدرِك و مدرَك از همين جا نشئت مىگيرد. در نظر او، مُدرَك اصلى انسان، خود اوست و انسان، غيرِ خود را از اين جهت ادراك، و وجودش را تصديق مىكند كه نوعى اثر مطلوب يا نامطلوب در او به وجود مىآورد. علم نيز عبارت است از حضور مجرد نزد مجرد.
2. وجودشناسى. صدرا از ميان دو حيثيت ممكنات، وجود را اصيل مىداند و ماهيت را امرى اعتبارى و انتزاعشده توسط ذهن تلقى مىكند. تقدم وجود انسان بر ماهيت او از ديگر باورهاى صدراست: افراد هر نوعى از موجودات در ماهيت يكساناند؛ اما افراد انسانى با يكديگر تفاوت دارند و اين خودِ انسان است كه ماهيت مشخصى را بر مىگزيند.
3. فلسفهى تاريخ. صدرا از مبناى اصالت وجود به اصل حركت جوهرى مىرسد. مطابق اين اصل، عالم طبيعت دائماً در حال حركت است؛ حركتى كه نه تنها در اعراض، بلكه در ذوات نيز جريان دارد. صدرا در اثبات حدوث زمانى عالم، جسمانى بودن روح به هنگام آفرينش و روحانى شدن آن در انجام كار، از اصل حركت جوهرى بهره مىبرد. ملا صدرا اعتقاد دارد جسم نيازمند محرك خارجى نيست و حركات و حوادث درونى اجسام، آنها را به سوى يكديگر سوق مىدهد.
در حوزهى فلسفهى تاريخ، هبوط نفس در اسفل السافلين و صعود تدريجى آن تا صورت انسانى، به عنوان نقطهى ظهور آن در آستانهى ملكوت، تجلى همين حركت جوهرى است.