اسلام، وحى و نبوت‏

متن
گفت‏وگو با عبدالكريم سروش‏ آفتاب، ش 15
اشاره
بازتاب شماره 27

چكيده: در اين گفت‏وگو آقاى دكتر سروش تلاش كرده است با ارائه‏ى شواهد و قرائنى از قرآن، اين فرضيه را به اثبات برساند كه وحى همان تجربه‏ى دينى، و قرآن سخن پيامبر است؛ به همين جهت، همه‏ى لوازم تجربه و سخن بشرى بر آن بار مى‏شود.

متن

جناب آقاى سروش، شما در بخشى از كتاب بسط تجربه‏ى نبوى گفته‏ايد كه «وحى تابع پيامبر بود؛ نه پيامبر تابع وحى». در قرآن آياتى وجود دارد كه جبرئيل را معلمى بسيار نيرومند و در افقى فراتر و داراى مكانتى عظيم معرفى مى‏كند: «عَلَّمَهُ‏و شَدِيدُ الْقُوَى‏ * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى‏ * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى‏»(نجم: 5 - 7) يا «إِنَّهُ‏و لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * ذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى الْعَرْشِ مَكِينٍ * مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ»(تكوير:19 - 21). اين آيات چگونه با تابع بودن جبرئيل نسبت به پيامبر سازگارى دارد؟ در جايى ديگر از قرآن داريم: «لَا تُحَرِّكْ بِهِ‏ى لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ‏ى»(قيامت: 16). بنابراين قولى كه معتقد است «وحى از درون وجود پيامبر مى‏جوشيد» با آيات فوق مغايرت دارد. در مدل و تبيين شما از پروسه‏ى وحى، تكليف اين همه عتاب‏ها و خطاب‏هاى قرآن‏كه متوجه پيامبر است، چه مى‏شود؟ «عَبَسَ وَ تَوَلَّى‏»(عبس: 1) يا آيه‏ى «وَ لَوْلَآ أَن ثَبَّتْنَكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيًْا قَلِيلاً (اسراء:74) يا «فَلَعَلَّكَ تَارِكُ‏م بَعْضَ مَا يُوحَى‏ إِلَيْكَ»(هود:12)؛ اين آيات همگى خطا

ب به آن حضرت مى‏باشد و در واقع، همه‏ى اين آيات شواهدى هستند دال بر اين‏كه گويى پيامبر آن چيزى را كه دريافت مى‏كرده، عيناً چون يك امانت به ديگران منتقل مى‏كرده است.

در كتاب قبض و بسط تئوريك شريعت، بيش‏تر درباره‏ى تأويل و تفسير متن بحث كرده بودم و در بسط تجربه‏ى نبوى، به تحليل خودِ پروسه‏ى وحى، كيفيت تكون متن و چگونگى پيدايش متنى كه ما به تفسير آن همت مى‏گماريم، پرداختم؛ زيرا نحوه‏ى پيدايش متن در معانى دريافتى ما از آن متن تأثير مى‏گذارد؛ چرا كه، همان طور كه در قبض و بسط آورده‏ام، براى فهم يك متن ناگزير به پيش‏فرض‏هايمان تكيه مى‏كنيم. از اين رو، مى‏توان گفت بسط تجربه‏ى نبوى در مقام بيان يك مصداق از پيش‏فرض‏هايى است كه مى‏تواند در فهم متن مؤثر بيفتد. در آن‏جا كوشيده‏ام توضيح دهم كه رابطه‏ى پيامبر با متنى كه توليد كرده و ما از دهان او شنيده‏ايم و اينك براى ما به يادگار مانده است، چيست. سؤال نهايى اين است كه اين گونه تلقى از قرآن، به عنوان متن فرآورده‏ى رسول، چه تكليف دينى و عبادى پيش روى ما مى‏نهد.

پيامبر مى‏گفت چيزهايى را كه من مى‏فهمم، طى پروسه‏اى به نام «وحى» به دستم مى‏رسد و وحى نيز از طرف موجودى ماورايى به نام خداوند به من مى‏رسد. در اين پروسه واسطه‏اى هم به نام «جبرئيل» وجود دارد. همه‏ى اينها در قرآن آمده است. آياتى كه خوانديد اشاره به همين معانى دارد. پيروان پيامبر هم معتقدند عين اين الفاظ به همين شكل عربى و به صورت همين جمله‏بندى فعلى در قرآن، بر پيامبر خوانده مى‏شد و ايشان هم به قومش منتقل مى‏كرد. اين اطلاع و قرينه را بايستى اين‏جا نگه داريم و بگوييم كه فعل خداوند، به تعبير فلاسفه، «تخصيص» پيدا مى‏كرد؛ به اين معنا كه رنگِ آن محيط را مى‏گرفت و وقتى به سراغ پيامبر مى‏آمد، فعل بى‏رنگِ بى‏قيد و بى‏شكلى نبود؛ بلكه كاملاً مقدّر به اقدار جامعه‏اى مى‏شد كه پيامبر در او بود. داده يا قرينه‏ى ديگرى به ما مى‏گويد آنچه ما در محصول وحى پيامبر مى‏بينيم، با آنچه در حيات پيامبر - به طور خصوصى يا عمومى - مى‏گذشته، نسبت بسيار نزديك داشته، بلكه عجين بوده است. اين چنين نبوده كه از قبل چيزهايى آماده شده باشد - صرف نظر از اين‏كه در جامعه يا در ميان مردم چه مى‏گذرد و يا مردم چه سؤالى را مطرح م

ى‏كنند - و اين مطالبِ پيش‏ساخته‏ى پخته‏شده در ذهن و ضمير و قلب پيامبر ريخته شود و ايشان هم مأمورِ در ميان گذاشتن آنها با مردم باشد؛ اين آموزه‏ها بسيار متناسب با حوادثى بود كه در حيات پيامبر رخ مى‏داد.

داده‏ى ديگر نكته‏اى است كه در مقاله‏ى «ذاتى و عرضى» به آن اشاره كرده‏ام؛ لغات غير عربى فراوانى در آيات قرآنى ديده مى‏شود. اگر به كثيرى از احكامى كه در قرآن بيان شده - نظير احكام مربوط به بردگان و حجاب - بنگريد و به جامعه‏ى عربى آن روز نيز نگاه كنيد، متوجه مى‏شويد كه اين احكام با آنچه در جامعه‏ى عربى آن روز جارى بوده، مشابهت بسيار دارد؛ اصلاً نوى ندارد و اگر هم دارد، بسيار كم است. احكام جديد به زحمت به يك درصد مى‏رسد؛ نود و نه درصد آن همان احكام جارى ميان اعراب بوده است. حال شما اين داده‏ها را در دست بگيريد و پيش چشم بگذاريد، و طرحى روى اينها بيفكنيد كه همه‏ى اينها را توضيح بدهد و بگويد چرا اينها به اين شكل است. همان‏طور كه گفتم معرفت طرحى ما اين‏چنين است كه قراين را كنار هم مى‏گذاريم و بر اساس قرائن يك تئورى پيشنهاد مى‏كنيم. آن تئورى‏پردازى تقريباً همان چيزى است كه من، با الهام از تئورى داروين، در بسط تجربه‏ى نبوى آورده‏ام؛ بدين معنا كه «وحى پديده‏اى است كه با محيط منطبق مى‏شود و كاملاً رنگ محيط را به خود مى‏گيرد.» محيط در اين معنا كه مى‏گوييم مفهوم اعمى دارد؛ اعم است از آنچه در جامعه

‏ى عربى آن روز رخ مى‏دهد، آنچه در شخصيت پيامبر مى‏گذرد، حوادثى كه در طول زندگى پيامبر و درگيرى‏هاى سياسى و اجتماعى او پيش مى‏آيد، زبانى كه در جامعه‏ى پيامبر جارى است و چيزهايى از اين قبيل. اين مدل تمام آن داده‏هايى را كه عرض كردم، كنار هم نشانده، همه را مصبوغ به صبغه‏ى واحدى كرده، براى همه حكم يكسانى صادر مى‏كند و هيچ‏يك را به طور جداگانه به اراده‏ى جداگانه‏اى از خداوند مستند نمى‏كند. حال در اين‏جا ممكن است شما از من بپرسيد: «پس جبرئيل چه بود؟» بحث جبرئيل و نحوه‏ى نزول و ظهورش بر پيامبر، بحث مكانيزم‏هاست.

نكته‏ى دوم اين است كه وقتى ما درباره‏ى وحى بحث مى‏كنيم، در واقع بحث بيرون وحيى مى‏كنيم و از بيرون به حادثه‏اى به نام وحى، كه در جامعه‏ى عربى و در ضمير پيامبر اتفاق افتاده است، نگاه مى‏كنيم. اگر در جهت اثبات مدعاى خودمان يا براى نقض آن قراينى مى‏آوريم، همه‏ى اين قراين بايستى از بيرون وحى گرفته شده باشد. به درون وحى مراجعه كردن، نفياً يا اثباتاً، به لحاظ متدولوژيك كار نادرستى است. يعنى نمى‏توان گفت كه پيامبر فلان آيه را بيان كرده است كه با آن نظريه منافات دارد. همه‏ى آن آيات مشمول همان تئورى انطباق با محيط آن روز عربستان مى‏شود كه ما از بيرون طرح كرده‏ايم. ما بايستى آيات را بر وفق آن تئورى تفسير كنيم و آن‏چنان تفسير كنيم كه آن تئورى دست نخورد؛ ولى حتى آن منافات ظاهرى هم وجود ندارد. شما از پروسه‏ى وحى پايين‏تر بياييد و پروسه‏ى خواب ديدن را ملاحظه كنيد. شما خواب ديدن را چطور تفسير مى‏كنيد؟ خوابى كه رؤياى صادقه باشد. همه‏ى اين موارد اتفاق مى‏افتد و امر عجيب و غريبى نيست. در مورد پيامبران هم همين طور است. در روايتى از شخص پيامبر آمده است كه رؤياى صادقه يك جزء از چهل و شش جزء نبوت است. وحى

و رؤيا از يك جنس هستند. شما براى اين‏كه بفهميد كه وحى چيست، از رفيق و همنشين آن، كه رؤيا باشد، بپرسيد و به طرف او برويد. غزالى در جايى بحث مى‏كند كه شياطين هم به انسان‏ها وحى مى‏كنند. در قرآن هست: «إِنَّ الشَّيَطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى‏ أَوْلِيَآلِهِمْ»(انعام:121). هنگامى كه شيطان وسوسه مى‏كند گويى به ما وحى مى‏كند. تجاذب‏ها و كشمكش‏هايى كه گاه در درون داريم و ما را به جانب كارهاى ناروا مى‏كشاند، در واقع، نوعى وحى هستند. اين وحى با شما چه مى‏كند؟ چيزى را در چشم شما مى‏آرايد و تئورى‏هايى را در ذهن شما پديد مى‏آورد كه باعث مى‏شود شما كارهايى را خوب بدانيد؛ چون آدمى به طرف كارهايى مى‏رود كه آنها را توجيه كرده باشد. پيامبر هم بنا بر اين تمثيل - همان‏طور كه تمثيل «وحى شيطانى» مقتبس از قرآن است - در معرض «وسوسه‏ى ملكى» قرار مى‏گرفتند، خواب‏هاى صادق مى‏ديدند، انديشه‏هاى نيكو در ايشان بيدار مى‏شد و بعد كشف‏هايى بر آنها عارض مى‏شد و پرده‏هايى از جلو چشمشان كنار مى‏رفت. تجربه‏ى نبوى غير از اين چيزى نيست. وقتى كه پيامبر صاحب كشف مى‏شود، به تدريج، واجد شخصيت تبدل يافته‏اى مى‏شود كه امور را به خوبى م

ى‏بيند، واقعيات را به خوبى مشاهده مى‏كند و پيامدهايشان را درك مى‏كند و از آنها سخن مى‏گويد. هنگامى كه كسى از چيزى سخن مى‏گويد، گاه بر او چنان وانمود مى‏شود كه گويى كسى اين سخن‏ها را به گوش او مى‏خواند يا كسى را مى‏بيند؛ ما اين را وحى به معنى‏الاخص مى‏دانيم. اين معنى تبعيت وحى از شخصيت، محيط، شرايط زندگى و تجربه‏هاى درونى و بيرونى پيامبر است. به نظر من خيلى طبيعى است كه پيامبر اسلام در خواب - يا چيزى شبيه به خواب - مى‏ديد كه براى او داستان پيامبران را مى‏گويند.

نكته‏اى را هم راجع به احكام ذكر كنم: تلقى من اين است كه شارعِ احكامِ فقهى پيامبر بوده است. شخص پيامبر در اين مسائل قانون‏گذارى كرده است و البته خداوند بر قانون‏گذارى پيامبر صحّه مى‏گذاشته است. در احكام دينى ما عرف جامعه‏ى پيغمبر خيلى جدى گرفته شده است. ما هيچ دليلى نداريم كه بگوييم عرف جامعه‏ى پيغمبر بهترين عرف ممكن در تاريخ بوده است.

هر پيغمبرى با همان مفاهيمى كه در جامعه‏ى روزگار خويش جارى بود، كار خود را پيش مى‏برد و نمى‏توانست مفاهيمى را كه هنوز نيامده است از خود اختراع كند و به مردم بياموزد يا از مردم بخواهد كه از آن مفاهيم نيامده استفاده كنند. از اين رو، احكام فقهى قطعاً موقت هستند؛ مگر اين‏كه خلافش ثابت شود. تمام احكام فقهى اسلام موقت‏اند و متعلق به جامعه‏ى پيامبر و جوامعى شبيه به آن جامعه هستند؛ مگر اين‏كه خلافش ثابت بشود. ما بايد دليل قطعى داشته باشيم كه اين احكام براى هميشه وضع شده‏اند؛ نه براى آن شرايط ويژه. البته من مى‏دانم كه رأى عموم فقها بر خلاف اين است.

اگر قرار باشد هر پيامبرى، در زمان خويش، پيامى براى جامعه - به تناسب جغرافيا و فرهنگ و عقول مردم هم‏عصر خود - بياورد، در آن صورت «خاتم الانبيا» بودن چه معناى محصّلى دارد؟ در نتيجه، اصلاً لازم نيست روى آن شخصيت‏ها نام پيامبر بگذاريم؛ هر زمان مصلح مخلصى كه علاقه‏ى وافرى به بشريت داشته، ظهور كرده و جامعه را پيش برده است؛ ولى در هر حال، او محدود به زمان خود بوده و براى زمان‏هاى بعد كاركردى ندارد؛ چراكه آن پيام‏ها موقتى هستند نه دايمى.

از سوى ديگر، با اين تئورى گويا اصل «حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة» منتفى مى‏شود. حدود الاهى در تئورى «بسط تجربه نبوى» كجا قرار مى‏گيرد؟ وقتى كه قرآن مى‏فرمايد: «تلك حدود اللَّه» (اين حدود خداست) و در بعضى آيات، آن حدود و احكام اجتماعى - از جمله طلاق يا روزه كه حدود خداست - وارد مى‏شود؛ اينها را چگونه مى‏توان با آن طرحى كه درانداختيد، تبيين كرد؟ در ضمن با اين نوع نگرش به قرآن، بايد تفسير ديگرى از توحيد ارائه كرد. درعين‏حال به نظر مى‏رسد با اين تئورى هر يك از انسان‏ها مى‏توانند رسول و پيامبر شوند و جامعه‏اى را رهبرى كنند.

اولاً همچنان كه در كتاب بسط تجربه‏ى نبوى آورده‏ام، تجربه‏ى نبوى يا تجربه‏ى شبيه به تجربه‏ى پيامبران كاملاً قطع نمى‏شود و هميشه وجود دارد. اگر به لحاظ عقلى هم در اين مورد استدلال نكنيم، دست كم شيعيان اين عقيده را در مورد ائمه‏ى معصومين دارند و معتقدند آنها هرچند پيامبر نبودند و مأموريت پيامبرى نداشتند، اما تجربه‏ى پيامبرانه و تجربه‏ى كشف از عالم را داشتند. از اين رو، حتى در منطق شيعه نيز قول به بسط تجربه‏ى نبوى و تداوم آن يك قول رسمى است، و كلام شيعى كاملاً بر اين امر صحه مى‏گذارد. در ادبيات اهل سنت نيز هرچند پيشوايان معصومى غير از پيامبر وجود ندارند، اما به‏هرحال براى عارفان چنين شايستگى و توانايى‏اى بر شمرده شده است.

در مورد اين‏كه آيا هر كسى مى‏تواند رسولى بشود، بايد اذعان داشت كه كسى ممكن است براى خودش نبى شود و احوال خاصى پيدا كند و واجد اذواق و مواجيدى شود؛ ولى جامعه‏ى دينى اسلامى با اين افراد - اگر اظهار نبوت كنند - برخورد سخت‏گيرانه‏اى خواهد كرد. در واقع پيغمبر وقتى مى‏گفت: «پيامبرى بعد از من نمى‏آيد»، به پيروانش دستور داد كه اين باب را ببندند و ديگر به حرف مدعيان نبوت اعتنا نكنند و به كسانى هم كه اين احساس به آنها دست مى‏دهد، مى‏فرمود كه شما اين احساسات را با كسى در ميان نگذاريد.

به كار آمدن قرآن بدين معنا نيست كه انسان موجودى را از زمان خودش خارج كند و به زمان ديگرى بياورد. اجتهاد دقيقاً به همين مفهوم است كه شما بايد بتوانيد گذشته را فعال و زنده كنيد؛ نه اين‏كه آن را نسخه‏بردارى طابق‏النعل بالنعل كنيد. نكته‏ى بعدى اين‏كه ما قرار است از چه چيز پيامبر پيروى كنيم؟ آنچه گوهر دين پيامبر را تشكيل مى‏داد و رسالت او را مشخص مى‏كرد، همان پيام‏هاى اوليه‏اى بود كه ايشان براى قوم خود آورده بود. پيغمبر در درجه‏ى اول يك جهان‏بينى تازه آورد. آن‏گاه به دور آن جهان‏بينى، اخلاق و حقوق را تنيد؛ يعنى دين يك ساختمان سه طبقه يا يك مجموعه‏ى سه لايه بود. اعراب هم كه در اثر دعوت پيامبر و مكتب او نيرو گرفتند ، اين مكتب را بسط دادند و به كشورهاى ديگر بردند و دل سايرين را ربودند. البته اين دلربايى مربوط به احكام فقهى نبود؛ بلكه آن چيزى كه اعراب را مسخر پيغمبر كرد و ديگران را شيفته و دلباخته ساخت، همان پيام‏هاى اصلى و گوهرى اسلام بود. اصلى‏ترين پيام پيامبر، عبادت خداوند بود. البته حلال محمد تا روز قيامت، حلال است و حرامش تا روز قيامت، حرام؛ اما همه‏ى بحث بر سر اين است كه آن حلال و آن حرا

م چيست؟ در مورد حدود الاهى نيز مسئله اين‏جاست كه اين حدود الاهى چه موقع، در چه شرايط و با چه ضوابطى بايد رعايت گردد.

اشاره‏

بخش اول: تحليلى كلى‏

فرضيه‏ى اصلى جناب آقاى سروش در اين گفت‏وگو و در مقاله‏ى «بسط تجربه نبوى»، كه بعداً در قالب كتاب عرضه شد، و نيز در مقاله‏ى منتشرشده در مجله‏ى فصل و وصل (شماره‏ى 1) اين است كه وحى همان تجربه‏ى دينى است؛ از اين رو، ويژگى‏هاى عمومى هر تجربه‏ى دينى را داراست: اولاً، متأثر از باورها، سلايق، زبان، فرهنگ، علوم، آداب و رسومِ رايج در جامعه‏ى خاص تجربه‏كننده است؛ ثانياً، عمومى و همگانى است و اختصاصى به پيامبران ندارد؛ و ثالثاً، وابسته و متكى به شخص تجربه‏كننده مى‏باشد و با تغيير در احوال روحى، عقلى و حتى جسمى او تغيير مى‏كند.

از نتايج يكى دانستن وحى و تجربه‏ى دينى، به عنوان مثال، اين است كه قرآن نه كلام و پيام خداوندِ حكيم و قادر و غنى بالذات و سرمد، كه بيانگر تجربه‏ى شخصى پيامبرِ محدود به زمان، مكان، زبان و فرهنگ خاص است و با تغيير در احوال روحى، عقلى و جسمى پيامبر، تغيير كرده است و مى‏توانست دچار تغييرات گسترده‏ى ديگرى نيز بگردد.

«اين شخصيت (پيامبر) محل و موجد و قابل و فاعل تجاربِ دينى و وحى بود و بسطى كه در شخصيت او مى‏افتاد به بسط تجربه منتهى مى‏شد؛ و لذا وحى تابع او بود نه او تابع وحى».(1)

حال كه قرآن قائم به پيامبر است، زبان، احكام و معارف آن نيز تابع پيامبر مى‏باشد و با كوتاهى و بلندى عمر ايشان كاهش و افزايش مى‏يابد. از اين رو، اگر پيامبر بيش‏تر عمر مى‏كرد قرآن كامل‏تر مى‏شد. از سوى ديگر، چون دليلى برون‏دينى بر انحصار تجربه‏ى دينى در پيامبر نداريم، بلكه شواهد و قرائن و تجربه‏ى واقعى و تاريخى نشان مى‏دهند كه افراد ديگر نيز تجارب دينى داشته و دارند، پس تجربه‏ى نبوى پايان نيافته است. البته چون يكى از اين افراد (پيامبر) خود را خاتم پيامبران معرفى كرده، سخن او را حجت دانسته و ادعاى پيامبرى ديگران را نمى‏پذيريم!

از آن‏جا كه در اين مقال، فرصت بحث و بررسى مفصل و فنى نيست، به اختصار به تفاوت تجربه‏ى دينى و وحى اشاره مى‏كنيم تا درستى يا نادرستى فرضيه‏ى يكى بودن آنها روشن شود.

1. تجربه‏ى دينى‏

در جهان غرب، كه مهد پيدايش، رشد و گسترش نظريه‏ى تجربه‏ى دينى است، در بابِ چيستى تجربه‏ى دينى اتفاق‏نظر كامل وجود ندارد: برخى تجربه‏ى دينى را نوعى احساس و عاطفه مى‏دانند (مانند رودلف اتو و شلايرماخر)؛ برخى ديگر آن را گونه‏اى تجربه‏ى حسى دانسته‏اند (مانند آلستون)؛ و گروهى آن را تبيين پديده‏اى مافوق طبيعى قلمداد كرده‏اند (وين پراود فوت). على‏رغم اين اختلاف، از مجموعِ آراى فلاسفه‏ى غربى مى‏توان ويژگى‏هاى ذيل را براى تجربه‏ى دينى به دست آورد:

الف) تجربه‏ى دينى امرى عمومى و همگانى است و اختصاص به پيامبران ندارد؛

ب) در تجربه‏ى دينى امكان خطا وجود دارد؛

ج) تجربه‏ى دينى همواره تعبيرى بشرى دارد؛

د) تجربه‏ى دينى از فرهنگ، زبان و ساير ويژگى‏هاى جامعه، دست‏كم در مقام تعبير، متأثر است؟

ه) در تجربه‏ى دينى مجموعه‏اى منظم و منسجم از «بايدها» و «نبايدها» كه از آن به شريعت تعبير مى‏شود، وجود ندارد؛ بلكه عمدتاً امورى مربوط به «هست»ها و «نيست»ها مورد كشف و تجربه قرار مى‏گيرد.(2)

2. وحى‏

1 - 2. وحى در لغت: از بررسى كتاب‏هاى لغت، نظيرِ نهايه‏ى ابن اثير، لسان‏العرب ابن‏منظومه، معجم مقايس احمد بن فارس، مفردات راغب اصفهانى، مصباح المنير الفيومى و صحاح جوهرى روشن مى‏شود كه وحى القاى پيام به غير، با دو ويژگىِ سرعت و در خفا بودن است. در معناى لغوى وحى، وحى‏كننده و وحى‏گيرنده خصوصيت و ويژگى خاصى ندارند.

2 - 2. وحى در اصطلاح: در معناى اصطلاحى، وحى عبارت است از «تفهيم حقايق و معارف از طرف خداوند به انسان‏هاى برگزيده، براى ابلاغ و هدايت مردم، از راهى ناشناخته غير از حس و تجربه و عقل و حدس و شهود. در وحىِ اصطلاحى، وحى‏كننده خداوند است و وحى‏گيرنده پيامبران.

3 - 2. وحى در قرآن و روايات: وحى در متون دينى، كاربردهاى متنوعى دارد كه امام على(ع) در روايتى(3) به اين كاربردها چنين اشاره فرموده‏اند:

الف) وحىِ نبوت و رسالت: «إِنَّآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ كَمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَى‏ نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن‏م بَعْدِهِ‏ى وَأَوْحَيْنَآ إِلَى‏ إِبْرَ هِيمَ وَإِسْمَعِيلَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَعِيسَى‏ وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَرُونَ وَسُلَيْمَنَ وَءَاتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا»(نساء:163).

ب) وحىِ الهام: «وَ أَوْحَى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ»(نحل:68) و «وَأَوْحَيْنَآ إِلَى‏ أُمِ‏ّ مُوسَى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى الْيَمِ‏ّ وَ لَا تَخَافِى وَ لَا تَحْزَنِى إِنَّا رَآدُّوهُ إِلَيْكِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ»(قصص:7).

ج) وحىِ اشاره: «فَخَرَجَ عَلَى‏ قَوْمِهِ‏ى مِنَ الْمِحْرَابِ فَأَوْحَى‏ إِلَيْهِمْ أَن سَبِّحُواْ بُكْرَةً وَ عَشِيًّا»(مريم:11).

د) وحىِ تقدير: «وَ أَوْحَى‏ فِى كُلِ‏ّ سَمَآءٍ أَمْرَهَا وَ زَيَّنَّا السَّمَآءَ الدُّنْيَا بِمَصَبِيحَ وَ حِفْظًا ذَ لِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»(فصلت:12).

ه) وحىِ امر و دستور: «وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوَارِيِّينَ أَنْ ءَامِنُواْ بِى وَبِرَسُولِى»(مائده: 111).

و) وحىِ دروغين و كذب: «شَيَطِينَ الْإِنسِ وَالْجِنِ‏ّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلَى‏ بَعْضٍ»(انعام: 112).

ز) وحىِ خبر: «وَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَ تِ وَ إِقَامَ الصَّلَوةِ وَ إِيتَآءَ الزَّكَوةِ وَ كَانُواْ لَنَا عَبِدِينَ»(انبياء: 73).

با توجه به آيات و روايات مى‏توان دريافت كه وحى مورد بحث همان وحى نبوت و رسالت است و در آن، وحى‏كننده خداوند و وحى‏گيرنده پيامبران هستند.

4 - 2. كيفيت وحى: در قرآن و روايات به چهار گونه ارتباط وحيى ميان خدا و پيامبران اشاره شده است:

الف) وحى مستقيم: «إِنَّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلاً»(مزمل: 5).

در اين نوع وحى، هيچ واسطه‏اى ميان پيامبر اكرم و خداوند نبوده و اين امر چنان سنگين بوده است كه طبق روايات و شواهد تاريخى، به هنگام چنين وحيى پيامبر دچار حالت بى‏هوشى مى‏شده‏اند.

ب) وحى به واسطه ملك: «قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ‏و نَزَّلَهُ‏و عَلَى‏ قَلْبِكَ»(بقره: 110).

ج) وحى از وراى حجاب: «وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَآىِ حِجَابٍ»(شورى: 51).

در اين نوع وحى، خداوند از وراى «حجاب» و بدون وساطت فرشته با پيامبر سخن مى‏گويد. اين حجاب ممكن است سنگ يا درخت يا ... باشد. «فَلَمَّآ أَتَل-هَا نُودِىَ مِن شَطِىِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِى الْبُقْعَةِ الْمُبَرَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَمُوسَى‏ إِنِّى أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَلَمِينَ»(قصص:30).

د) القا در بيدارى يا خواب مانند آن‏چه به حضرت ابراهيم يا يوسف(ع) در خواب نشان داده و وحى شد.

5 - 2. ويژگى‏هاى وحى تشريحى در قرآن و روايات: از بررسى آيات و روايات مى‏توان به ويژگى‏هاى ذيل براى وحى دست يافت:

الف) وحى منشأ الاهى دارد و كلام خداست: «وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا»(شورى: 51)؛ «وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِى إِلَيْهِ»(انبياء: 25)؛ «يَأَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَآءَكُم بُرْهَنٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا»(نساء: 174).

هم‏چنين امام على(ع) در روايتى مى‏فرمايند: «... فهذا وحى و هو كلام اللَّه عزّوجل...»(4)

ب) مصونيت وحى در مراحل تلقى، حفظ و ابلاغ و تبيين: «عَلِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى‏ غَيْبِهِ‏ى أَحَدًا * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى‏ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ‏و يَسْلُكُ مِن‏م بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ‏ى رَصَدًا * لِّيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُواْ رِسَلَتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَ أَحْصَى‏ كُلَّ شَىْ‏ءٍ عَدَدَم‏ا»(جن:26 - 28).

ج) برترى معارف قرآن از معارف و فرهنگ بشرى: «وَ كَذَ لِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِى مَا الْكِتَبُ وَ لَا الْإِيمَنُ»(شورى: 52) و «وَ مَا كُنتَ تَتْلُواْ مِن قَبْلِهِ‏ى مِن كِتَبٍ وَ لَا تَخُطُّهُ‏و بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ»(عنكبوت:48)

د) اختصاص وحى به پيامبران: «قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى‏ مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِ‏ى»(ابراهيم: 11).

ه) لفظ و معناى وحى از سوى خدا نازل شده است: «لَا تُحَرِّكْ بِهِ‏ى لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ‏ى * إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ‏و وَ قُرْءَانَهُ‏و * فَإِذَا قَرَأْنَهُ فَاتَّبِعْ قُرْءَانَهُ‏و»(قيامت: 16 - 18) و «إِنَّآ أَنزَلْنَهُ قُرْءَ نًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(يوسف: 2)

و) انقطاع وحى و ختم نبوت: «مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ»(احزاب: 40)(5)

حال با توجه به ويژگى‏هاى وحى و ويژگى‏هاى تجربه‏ى دينى كاملاً روشن مى‏شود كه نمى‏توان و نبايد تجربه‏ى دينى را عين وحى دانست و لوازم تجربه‏ى دينى را به وحى سرايت داد.

بخش دوم‏

در اين بخش به اشاره نكاتى را درباره‏ى مطالب جناب آقاى سروش در مقاله‏ى «اسلام، وحى و نبوت» متذكر مى‏شويم؛ هر چند بررسى تفصيلى نكات و مغالطات ريز و درشت اين مقاله نياز به مجال گسترده دارد.

1. ايشان براى رهايى از اين اشكال كه بسيارى از آيات قرآن به صراحت دلالت دارند كه قرآن كلام خداوند است نه كلام پيامبر، به تأكيد مى‏گويند كه «بحث درباره‏ى وحى، بحثى برون‏دينى است و همه‏ى قرائنِ اثبات يا رد مدعاى ما بايد از بيرون وحى گرفته شده باشند. مراجعه به درون وحى، به لحاظ متدولوژيك، يك كار نادرستى است». اما خود ايشان براى اثبات فرضيه‏ى مذكور همه‏ى قرائن و داده‏هاى خود را از درون وحى گرفته‏اند. احكام، داستان‏ها، اعتقادات، عربى بودن، لغات غير عربى موجود در قرآن و... آيا از جاى ديگرى غير از قرآن گرفته شده‏اند؟ از اين رو، ايشان يا بايد بپذيرند كه دچار اشتباه متدولوژيك فاحش شده و مدعاى ايشان بى‏اعتبار است، و يا بايد بپذيرند كه با توجه به آيات صريح قرآن، وحى پديده‏اى الاهى و كلام خداوند است؛ نه كلام پيامبر اكرم(ص).

2. جناب سروش گفته‏اند: «ما بايستى آيات را بر وفقِ تئورىِ انطباق تفسير كنيم و آن‏چنان تفسير كنيم كه آن تئورى دست نخورد». اما صرف‏نظر از صحت و درستى روش دست يافتن به اين تئورى و ميزان اعتبار آن، پرسش اين است كه چرا نبايد به آن دسته از آيات كه صريحاً قرآن را وحى الاهى معرفى مى‏نمايند، توجه نماييم؛ و نيز آن دسته از آيات كه بيانگر اصول، قوانين، احكام و ارزش‏هاى عام جهان‏شمول‏اند و قرآن را هدايت‏گر همه‏ى انسان‏ها تا روز قيامت معرفى مى‏كنند، و آياتى كه از رموز و اسرار آفرينش جهان و انسان و غيب پرده بر مى‏دارند و... - كه همه مخالف ادعاى آقاى سروش، و مؤيد اين نظريه‏اند كه قرآن وحى الاهى است.

3. گفته‏هاى جناب آقاى سروش به روشنى دلالت دارد كه وحى امرى كاملاً ذهنى و قائم به تصورات، تفكرات، سلايق و علايق پيامبر اكرم(ص)(6) بوده است و هيچ پشتوانه‏ى واقعىِ ماورايى و الاهى ندارد؛ نوعى خواب است كه اتفاقاً در برخى موارد درست از آب در آمده و به هر حال متأثر از شخصيت پيامبر مى‏باشد؛ شخصيتى كه تحت تأثير عوامل محيطى، فرهنگى، زبانى، قومى و ساير ويژگى‏هاى سرزمين عربستان شكل گرفته است. لازمه‏ى چنين مطلبى آن است كه اساساً اسلام دينى الاهى نيست و پيامبر اكرم در دعوى رسالت خود، در حقيقت، خواب و تجربه‏ى خود را تعبير مى‏كرد و گمان و تصورات خود را بازگو مى‏نمود. به بيان واضح‏تر، او پيامبر نبود؛ يعنى از طرف خدا پيامى نياورده بود؛ بلكه پيام خود را به نام پيام خدا به مردم ابلاغ مى‏كرد، البته چون انسانى صادق بود، بايد گفت كه خود ايشان هم نمى‏دانست كه چه مى‏كند؛ «گويى» كسى يا فرشته‏اى را مى‏ديد يا كسى به او پيامى مى‏داد؛ ولى حقيقت چنين نبود. بنابراين جايى براى جامعيت و خاتميت اسلام نيز باقى نمى‏ماند.

4. بر اساس نظريه‏ى ايشان، كه همان بسط تجربه‏ى نبوى است، هر كس مى‏تواند واجد چنين تجربه‏اى شود و در صورتى كه در اثر اين تجربه دريابد كه مأمور به ابلاغ است مى‏تواند ادعاى پيامبرى كند. حال اگر، براى مثال، پنج نفر در يك زمان يا در پى يكديگر چنين تجربه‏اى داشته باشند و يكى از آنان خود را خاتم نبوت بداند، سخنش براى بقيه، كه همانند او خود را بر انگيخته و مأمور مى‏يابند، چه اعتبارى دارد؟ آقاى سروش، با تأكيد بر بسط تجربه‏ى نبوى، مى‏گويند كه پيامبر اكرم به پيروان خود گفته‏اند كه به ادعاهاى مدعيان ديگر گوش ندهيد و به مدعيان ديگر هم گفته‏اند كه احساسات و تجارب خود را پنهان كنيد. پرسش آن است كه اولاً، اگر وحى چيزى جز تجربه درونى نيست، با چه دليل و ملاكى بايد حرف پيامبر را حجت دانست و مدعيان ديگر را نپذيرفت؟ ثانياً، بر اساس كدام سند تاريخى يا كدام روايت، ايشان چنين چيزى را به پيامبر نسبت مى‏دهند؟

5 . جناب سروش در باب شريعت و احكام فقهى گفته‏اند: «تلقى من اين است كه شارع احكام فقهى پيامبر بوده است. شخص پيامبر در اين مسائل قانون‏گذارى كرده است و البته خداوند بر قانون‏گذارى پيامبر صحه گذاشته است.» با صرف‏نظر از مخالفت اين نظر با آيات صريح قرآن و روايات و ادله‏ى عقلى در باب عصمت وحى، كه همگى واضعِ شريعت و احكام فقهى را خداوند مى‏دانند، پرسش اين است كه اگر وحى و قرآن تراوشات ذهنى پيامبر است، آقاى سروش از كجا دريافته‏اند كه خدا بر قانون‏گذارى پيامبر صحه گذاشته است؟ عقل عادى و عرفى و فلسفى كه از راه‏يابى به اين صحه‏گذارى ناتوان است. قرآن هم كه بنا بر ادعاى آقاى دكتر سروش كلام پيامبر است. اگر قرار است ادعاهاى پيامبر را بپذيريم، چرا آن همه سخنان ايشان را نپذيريم كه قرآن را وحى الاهى و قوانين را از ناحيه‏ى خدا معرفى مى‏كند؟

6 . جناب سروش از طرفى ادعا كرده‏اند كه «شارعِ احكامِ فقهى پيامبر بوده است» و «از اين رو، احكام فقهى قطعاً موقت هستند ... تمام احكام فقهى اسلام موقت‏اند و متعلق به جامعه‏ى پيامبر»؛ از سوى ديگر ايشان گفته‏اند كه «اين درست است كه حلال محمدصلى الله عليه وآله وسلم تا روز قيامت حلال است و حرامش تا روز قيامت حرام؛ منتها همه‏ى بحث بر سر اين است كه آن حلال و حرام چيست؟» به نظر مى‏رسد نيازى به شرح و اشاره نيست.

7. جناب سروش در عين آن‏كه پيامبر اكرم را شارعِ احكام و حدود و قوانين دانسته‏اند، مى‏گويند كه «تلك حدود اللَّه» صحيح است. چنين تناقض‏گويى آن هم در يك گفت‏وگو جاى تأمل بسيار دارد.

8 . ايشان مى‏گويند آيات قرآن بر اساس وقايع و تحولات روزگار پيامبر نازل مى‏شد، طرح و نقشه‏ى قبلى در ميان نبود و «وحى تابع پيامبر بود؛ نه پيامبر تابع وحى»؛ حال آن‏كه ادله‏ى قاطع عقلى و نقلى دلالت بر اين دارند كه اصل نزول وحى و زمان آن و محتوا و زبان آن هيچ‏كدام در اختيار پيامبر نبوده و نمى‏توانست باشد. قرآن قبل از نزول در لوح محفوظ بوده است: «بَلْ هُوَ قُرْءَانٌ مَّجِيدٌ * فِى لَوْحٍ مَّحْفُوظِم (بروج: 21 - 22) و «وَ إِنَّهُ‏و فِى أُمِ‏ّ الْكِتَبِ لَدَيْنَا لَعَلِىٌّ حَكِيمٌ»(زخرف:4) و «إِنَّآ أَنزَلْنَهُ قُرْءَ نًا عَرَبِيًّا»(يوسف: 2).

ايشان مى‏گويند كه شيعيان معتقدند كه پس از پيامبر نيز تجربه‏ى نبوى ادامه دارد. در اين باره بايد گفت اگر مراد ايشان از تجربه‏ى نبوى وحى است، هيچ‏يك از شيعيان اعتقاد ندارند كه پس از پيامبر وحى ادامه دارد. چگونه چنين اعتقادى داشته باشند؛ در حالى كه امام على(ع) فرموده‏اند كه: «با مرگ تو (پيامبر) رشته‏اى بريد كه در مرگ جز تو - كسى چنان نديد - پايان يافتن دعوت پيامبران و بريدن خبرهاى آسمان»(7) و هم ايشان در جاى ديگر مى‏فرمايند: «... به وسيله‏ى او (پيامبر) دوران رسالت پايان يافت و وحى الاهى قطع شد».(8) اما اگر مراد ايشان الهام الاهى به امامان معصوم باشد، اين از اعتقادات شيعى است؛ اما ادعاى جناب سروش را اثبات نمى‏كند.

همان‏گونه كه در ابتدا اشاره شد، مطالب ايشان جاى نقد و بررسى بسيار دارد؛ اما با توجه به حجم بازتاب به ناچار به همين مقدار بسنده مى‏كنيم.


1. نشريه‏ى فصل و وصل، ش 1، ص 64.
. براى آگاهى بيش‏تر و تفصيلى از بحث تجربه‏ى دينى رك: وين پراودفوت، تجربه‏ى دينى، ترجمه‏ى عباس يزدانى، مؤسسه فرهنگى طه، چاپ اول، قم 1377؛ ويليام جيمز، دين و روان، ترجمه‏ى مهدى قائنى، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، چاپ دوم، 1372؛ ويليام جيمز، تجربه‏ى دينى، اصل و منشأ دين، ترجمه‏ى مالك حسينى، مجله‏ى نقد و نظر. ش 23 و 24 ؛ و نيز مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه‏ى احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، طرح نو، چاپ دوم، تهران 1377.
3. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 18، ص 254.
4. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 7، ص 58 .
5. براى آگاهى بيش‏تر از مباحث مربوط به وحى رك: محمد باقر سعيدى روشن، تحليل وحى، مؤسسه فرهنگى انديشه، چاپ اول، 1375.
6. subjective
7. نهج‏البلاغه، ترجمه دكتر شهيدى، خطبه 235، ص 266.
8. همان، خطبه 133.