ساحت‏هاى حيات و مراتب هنر

متن
محمد نقى‏زاده‏ نامه فرهنگ، ش 42
اشاره
بازتاب شماره 27

چكيده: نويسنده در اين نوشتار به بررسى رابطه‏ى انسان و حيات او با هنر، و ارتباط هنر با جنبه‏هاى مختلف حيات انسان مى‏پردازد. ايشان سه ساحت مادى، روانى و روحانى حيات انسان را از يكديگر باز مى‏شناسد و متناسب با هر يك، هنر مادى (شيطانى)، هنر انسانى و هنر قدسى (رحمانى و الاهى و هنر دينى) را به رسميت مى‏شناسد. وى سپس، ويژگى‏هاى هر يك از انواع هنر را برمى‏شمارد.

اجمالى در چيستى حيات انسان و مراد از هنر

واژه‏ى «زندگى»، كه از واژه‏ى «زنده» مشتق شده، مترادف فارسى «حيات» است كه صفتى است مقتضاى حس و حركت. حيات انسان اصولاً مشتمل بر ساحت‏هاى معنوى و روحانى نيز مى‏باشد. از منظر برخى مكاتب و صاحب‏نظران، زندگى مادى و ظاهرى عنوانى است كه به زندگى مرتبه حيوانى اطلاق شده و ويژگى‏هايى چون علم و دين و پيوستن به عالم معنا به عنوان حيات اصلى انسان قلمداد گرديده است. در تفكر وحيانى قرآن كريم، حيات حقيقى همان حيات اخروى است و زندگى دنيا مرحله‏ى گذار و حصول آمادگى براى حيات جاويد اخروى معرفى شده است.

هنر عبارت است از بيان معنا، ارزش و اصولى با بهره‏گيرى از روش‏ها (يا هنرها)يى خاص توسط افراد (هنرمندان)؛ به گونه‏اى كه اثر حاصل (اثر هنرى) واجد صورتى باشد كه از طريق حواس بتواند معنايى را به انسان منتقل نمايد، روان او را تحت تأثير قرار دهد، اعمال و رفتار او را در جهتى خاص هدايت كند و موضوعاتى را به عنوان اصول و ارزش‏ها در نظر او جلوه‏گر نمايد. به طور خلاصه، هنر، بسته به نظرى كه در مورد انسان دارد، تفكر و جهان‏بينىِ انسان را به سمتِ ساحتى از حيات - كه بحث آن خواهد آمد - هدايت و رهبرى نموده، او را بر همان ساحت متمركز و متوجه مى‏نمايد. يكى از بنيادى‏ترين لوازم توافق بر سر تعريف زيبايى و بالتبع هنر، هم‏زبانى و تفاهم فكرى است.

اى بسا هندو و تركِ هم‏زبان‏
اى بسا دو ترك چون بيگانگان‏

در اين نوشتار، براى بررسى رابطه‏ى انسان و حيات او با هنر به هنرهاى مرتبط با هر جنبه از حيات مى‏پردازيم. هنر از وجه نازلِ تقسيم‏بندى‏هاى رايجِ عصر حاضر، كه هنر را در مقولاتى خاص - از جمله صرف زيبايى مادى و يا تفنن - خلاصه مى‏بيند، فراتر رفته و همه‏ى قلمروهاى حيات بشر را دربرمى‏گيرد. در واقع، هنر كه پوشاندن لباس ماده به حقايقى معنوى و ظاهر نمودن معانى و باطن اشيا و مفاهيم است، با توجه به هر مرتبه از حيات انسان، درجه‏اى از رابطه‏ى «صورت» و «معنا» را به نمايش مى‏گذارد.

هنر عبارت است از به وجود آوردن شرايطى كه در آن، با لباس ماده پوشاندن به حقيقتى معنوى، تغذيه‏ى روحى انسان و هدايت او به سمت كمال و مقصدى كه جهان‏بينى‏اش تعيين نموده، امكان‏پذير شود.

رابطه‏ى هنر و ساحت‏هاى حيات‏

رابطه‏ى هنر با حيات انسان به گونه‏اى است كه به تعبير نيوتن مى‏توان گفت كه «هر اثر هنرى به مثابه كودكى است كه هنرمند مادرش، و محيط زندگىِ هنرمند پدرش است». علاوه بر آن، اثر هنرى را به شرطى جامعه مى‏پذيرد كه بتواند تشنگى (نياز) خاصى را كه براى درك زيبايى هنرى در وجود انسان نهفته است، تشفى بخشد كه البته ماهيت اين نياز و تشنگى، به سابقه‏ى ذهنى انسان درباره‏ى آثار هنرى بستگى دارد. به اين ترتيب، رابطه‏اى ميان هنرمند (آرا و نظرات و عقايد او) و جامعه (آرا و نظرات و عقايد رايج در آن) ضرورت دارد تا هنرى بتواند فهميده شود و به كار گرفته شود.

هر مفهومى (هنر، عشق، زيبايى، عدالت، تكامل، آزادى، و...)، در هر ساحتى از حيات، معناى خاص خويش را دارد. به عبارت ديگر، مى‏توان براى هر مفهومى، هم‏طراز با هر ساحت حيات، معنا و درجه‏اى خاص را تعريف و تبيين نمود.

با عنايت به چهار علت و سه ساحت حيات انسان، نمودار (1) قابل ارائه است؛ به اين ترتيب كه علل اربعه در چهار منطقه‏ى اصلى (افقى) نشان داده مى‏شوند و در سه ستون عمودى تحت سه ساحت حيات انسان، مابه‏ازاى هر يك از علل در باب ايجاد اثر هنرى (هنر مرتبط با هر ساحت حيات) معرفى و تعريف مى‏شوند.

با عنايت به موارد يادشده مى‏توان گفت «روح و جانى» كه هنر به كالبد ماده (و يا به حيات انسان) مى‏دمد، هرچند در وهله‏ى اول، عامل حركت و يا به عبارتى معنادار نمودن كالبد مادى است، لكن ممكن است همانند نفس اماره، هنرى را توليد كند كه پاسخ‏گوى نيازهاى مادى انسان باشد؛ هم‏چنين ممكن است مانند نفس الاهيه‏ى ملكوتيه هنر قدسى را به منصه‏ى ظهور رساند و نيز امكان تمركز آن بر نيازهاى روانى انسان وجود دارد. به عبارت ديگر، در هر حالتى، هنر عامل حركت، معنادار شدن و حيات يافتن زندگى مادى انسان خواهد شد وبسته به نوع هنر و ميزان برخوردارى آن از مبانى معنوى، معناى حاصل نيز به همان ميزان متوجه ساحت‏هاى مختلف حيات خواهد بود. بنابراين، حيات بخشيدن به كالبدى مادى از طريق هنر و توسط انسان، در طيف وسيعى - از زندگىِ صرفِ دنيايى تا حيات معنوى و روحانى - در نوسان است كه به ميزان الهام هنر از مبانى معنوى، كه آن هم از طيف وسيعى - از مجاز تا حقيقت - در نوسان است، مرتبط خواهد بود.

رابطه‏ى هنر با ساحت‏هاى حيات‏

با عنايت به آنچه گذشت، هر ساحتى از حيات، هنرِ متناسب با خويش را ايجاد و با آن ارتباط برقرار نموده و اصولاً آن را به عنوان هنر و عامل رشد و تكامل خود مى‏شناسد. به اين ترتيب، سه نوع هنر قابل شناسايى است كه در زير به برخى ويژگى‏هاى اين سه نوع هنر اشاره مى‏شود:

1. هنر مادى به نيازهايى توجه دارد كه اصولاً انسان، به‏خودى‏خود، براى تداوم حيات مادى و بقاى زندگى خويش به آنها توجه دارد. به اين ترتيب، هنر گاهى نقش يك اشتهاآور را ايفا مى‏نمايد. البته وجود تفاوتى كه در نوع اشتها و نوع غريزه ممكن است وجود داشته باشد، در عمل‏كرد هنر تأثيرى ندارد؛ اساس كار اين است كه همراه با لذت‏بخشى مادى به انسان، اشتهاى او براى يك يا چند غريزه تهييج و تحريك شود. اين گونه از هنر، هرچند انسان را به تكاپو و حركت وامى‏دارد، حركت و تكاپويى براى حيات مادى و در زمينه‏هايى است كه اساساً نيازمند تهييج و تحريض و حتى تذكر و يادآورى نمى‏باشد و، به‏خودى‏خود و به هنگام نياز، انسان را به خويش جلب نموده و او را متوجه رفع نياز مى‏نمايد. دنياى معاصر، كه در توليد هر چيز، و به‏ويژه فرآورده‏هايى كه سود اقتصادى بيش‏ترى دارند، اندازه نمى‏شناسد، نيازمند يافتن و ايجاد بازار مصرف است. اين بازار به دست نخواهد آمد مگر با تهييج، ترغيب و تحريك اميال و غرايز و شهوات انسان. اين امر، مصرف بيش‏تر، جاى‏گزينى اشياى جديد به جاى قديمى‏ها، مدپرستى، چشم‏وهم‏چشمى، تحول و دگرگونى پياپى ارزش‏ها، استحاله‏ى فره

نگى و تغيير هويت جامعه را طلب مى‏نمايد. هيچ گروهى همچون جماعتِ مدعى هنرمند بودن، نمى‏توانند فضاى لازم را براى چنين روش زيستى ايجاد نمايند. شايد بتوان هنرهاى موصوف به هنر بازارى، هنر تجارى و حتى برخى جنبه‏هاى هنرهاى زيبا (به معناى مصطلح آن) را در اين مقوله طبقه‏بندى نمود.

2. نوع دوم هنر پاسخى‏گوى نيازهاى حيات، ساحت نفس، روان يا ذهن انسان است. اين ساحت حيات نيز براى تعالى و ارضاى نيازهاى خويش به مرتبه‏اى از هنر نيازمند است. موضوعات مهم اين ساحت از حيات، عبارت‏اند از مراتب نازل و دنيايى آزادى، امنيت، راستى، عدالت و ساير صفات عالى.

نمادها و صورت‏هاى اين مقوله از هنر، نشانه‏هايى قراردادى‏اند و اصولاً هنرمند، ريشه‏اى در ماوراءالطبيعه براى هنر خويش قائل نيست؛ بلكه ريشه‏هاى تمام موضوعات را در ضمير ناخودآگاه، روان و ذهن انسان جست‏وجو مى‏نمايد.

3. ساحت سوم، ساحت روح و معناست كه مرتبط با ماوراءالطبيعه است. اين وادى، وادى نمادها و نشانه‏هاى ازلى و كهن الگوهاست. در اين وادى هر چيز مادى، تجلى مفهوم و موضوعى معنوى و روحانى است و غرض تنها بيان زيبايى نيست؛ بلكه هر آنچه بيان مى‏شود، به دليل ماهيت معنوى و روحانى خويش و به جهت ارتباطى كه با ماوراءالطبيعه دارد، زيباست. زيبايى در اين‏جا به معناى خير و هدايت انسان است. در اين جا نيز انسان (هنرمند و مخاطب او) ازخودبيخود مى‏شود و خويش را فراموش مى‏كند. اين فراموشى با فراموشى هنر نوع اول متفاوت است؛ در آن‏جا غفلت از بعد معنوى حيات و فراموشى آن بود و در اين‏جا، فراموشىِ بُعد مادى حيات يا گذر از آن مطرح است.

انسان همواره نيازمند كسب انرژى در مقولات مختلف غير مادى و مادى حيات خويش است. يكى از بارزترين ابزار كسب انرژى، بهره‏گيرى از مقولات و مراتب مختلف هنر است. هنر مى‏تواند مشكلات حيات و فعاليت‏ها و حتى تفكرات انسان را به او گوشزد نموده، او را به مصائبى كه حيات و سعادتش را تهديد مى‏نمايد، آشنا كند و راه‏هاى مقاومت و مقابله با مصائب و مشكلات و چگونگى تحصيل مختصات روحى و روانى مناسب و درخور هر وضعيت را به او آموزش مى‏دهد. هنر مى‏تواند فضايل و صفات عالى انسانى را كه مهم‏ترين عوامل تقويت كننده و انرژى دهنده به انسان هستند، در انسان تقويت نموده، روح او را مستعد تحصيل فضائل و كمالات نمايد. به اين ترتيب، مى‏توان گفت كه رابطه‏ى انسان با هنر نبايد صرفاً براى تفنن و يا گذران اوقات فراغت باشد؛ بلكه هنر، بسته به تمايل و زمينه‏ى فعاليت و ذوق افراد، بايد در متن حيات حضور داشته باشد.

يكى از ويژگى‏هاى بارز مراتب مختلف هنر، و به‏خصوص مراتب عالى و روحانى آن، اين است كه ظرف‏هاى هنر بايد با ايده‏ها يا محتوا، متناسب و هم‏آهنگ باشد. براى نمونه، نمى‏توان معانى عالى عرفانى و روحانى را در قالب هنرهاى دنيوى به نمايش درآورد و حتى اگر سعى در بيان مفاهيم عالى در ظرف و شكل هنرهاى دنيوى بشود، حاصلى جز انحطاط هنر نخواهد داشت.

اشاره‏

نويسنده‏ى محترم تلاشى ستودنى براى تفكيك انواع هنر از يكديگر دارند. ايشان در فصل‏نامه‏ى هنر دينى نيز مقالاتى درباره‏ى «رابطه‏ى متقابل دين و هنر» دارد كه در راستاى همين مقاله ارزيابى مى‏شود. اهميت پرداختن به اين مقوله در اين است كه هنر، از هر نوعش، حركت‏آفرين و جهت‏بخش به زندگى انسان است. هنر رحمانى و هنر شيطانى هر دو حركت‏آفرين‏اند: يكى حركت تصعيدى دارد، ديگرى تنزيلى؛ يكى رو به سوى افلاك دارد، ديگرى رو به سوى خاك؛ يكى سير از باطل به حق و از ظلمت به نور مى‏كند، ديگرى سير از حق به باطل و از نور به ظلمت؛ يكى خالق زيبايى برين است، ديگر خالق زيبايى پست. بنابراين، ارتباط هنر با زندگى انسان ارتباطى معنابخش و تعيين كننده است و بايد در پى شناخت انحاى اين ارتباط و چگونگى تأثير بخشى هنر بر زندگى بود. از اين رو، تلاش آقاى نقى‏زاده در خور تقدير است. از آن‏جا كه در فرهنگ ما به اين مقوله، كه از مقولات فلسفه‏ى هنر است، كم‏تر پرداخته شده است، ورود در آن با دشوارى‏هايى روبه‏روست كه كار نويسندگان را با سختى مواجه مى‏سازد و به همين دليل، بايد حركت‏هاى كوچك را نيز ارزش نهاد. از اين رو اشاراتى را به پاس زحم

ات نويسنده‏ى محترم تقديم مى‏داريم:

1. اگر با تقسيم سه‏گانه‏ى نويسنده محترم از ساحت‏هاى مختلف حيات انسان و هنرهاى مرتبط با هر يك موافقت كنيم، نتيجه اين مى‏شود كه سه نوع هنر مادى، روانى و روحانى به دست مى‏آيد. تا اين‏جا مشكلى نيست. مشكل از آن‏جا آغاز مى‏شود كه براى هر يك از ساحت‏ها و هنرهاى متناسب با هر ساحت، نام‏گذارى و ارزش‏گذارى صورت گيرد. اين‏كه براى ساحت مادى نام «هنر شيطانى» انتخاب مى‏شود و براى ساحت روحانى نام «هنر دينى»، «هنر الاهى»، «هنر رحمانى» يا «هنر قدسى»، از يك ديدگاه فلسفى برمى‏خيزد كه ريشه در انديشه‏ى «رواقيان» دارد؛ انديشه‏اى كه در فرهنگ مسيحىِ سده‏هاى ميانه كاملاً پذيرفته شده بود و در جهان اسلام و فلسفه‏ى اسلامى نيز تا حدى نفوذ يافته است. در اين فلسفه، ساحت مادى زندگى بشر «شرّ» و ساحت روحانى «خير» دانسته مى‏شود. هر چه به ساحت مادى مربوط باشد شرّ است؛ زيرا مانع رسيدگى و پرداختن به ساحت روحانى زندگى است. لذايذ مادى و شهوات جسمانى انسان را از عالم معنويت و روحانيت به دور مى‏سازد و هر چه در اين ساحت سرمايه‏گذارى شود از ساحت روحانى كاسته شده است. بدين سبب است كه هنرى كه به ساحت مادى و جسمانى زندگى بشر تعلق م

ى‏گيرد وصف شيطانى به خود مى‏گيرد و هنرى كه به ساحت روحانى مرتبط مى‏شود وصف قدسى و رحمانى مى‏يابد.

اما از يك نگاه ديگر و بر پايه‏ى يك تفكر فلسفى ديگر، هيچ يك از دو ساحت مادى و روحانى زندگى بشر، شايسته‏ى اطلاق وصف شر نيستند، هم‏چنان كه شايسته‏ى اطلاق اوصاف والاى «رحمانى» و «مقدس» و مانند آن نيز نيستند. همه‏ى ساحت‏هاى حيات بشر قابليت اتصاف به هر يك از دو دسته اوصاف خير و شر را دارند. بر پايه‏ى اين ديدگاه، حيات مادى با حيات روحانى تضاد آشتى‏ناپذير ندارند، بلكه مى‏توانند هم‏نشينى و هم‏زيستىِ كمال‏بخشى داشته باشند. بدن و طبيعت، همچون روح، آفريده‏ى خداى سبحان هستند و آفرينش او را صفات ناپسند نشايد. انسان، با اراده و انتخاب خود است كه مى‏تواند عرصه‏هاى متفاوت حيات خويش را نيك يا بد، پاك يا ناپاك، مقدس يا نامقدس سازد. از اين رو شايسته نيست پيشاپيش، يك ساحت را رحمانى و ديگرى را شيطانى بناميم. آنچه اطلاق اين اوصاف را مجاز مى‏دارد، قرار گرفتن در جهت قرب يا بُعد از حق است. هم‏چنان كه ساحت روحانى مى‏تواند در جهت قرب به حق قرار گيرد، ساحت مادى زندگى بشر نيز چنين قابليتى را دارد و مى‏تواند در خدمت كمال قرب انسان باشد. بر عكس، هم‏چنان كه حيات مادى بشر مى‏تواند در جهت بُعد از حق و نزديكى به شيطان ق

رار گيرد، حيات روحانى او نيز چنين امكانى را دارد. كم نيستند بندگان شيطان كه اديانى خودساخته دارند و حيات روحانى خويش را با شيطان پيوند داده‏اند.

2. اگر ديدگاه دوم پذيرفته شود، كه به نظر مى‏رسد با فرهنگ اسلام سازگارتر است، آن‏گاه نمى‏توان هنر دينى را منحصر به ساحت روحانى حيات بشر دانست. هنر دينى همه‏ى ساحت‏هاى حيات بشر را پوشش مى‏دهد و زندگى بشر را در همه‏ى ابعاد خود به رنگ خدا درمى‏آورد. بر پايه‏ى اين ديدگاه، تقسيم‏بندى هنر به مقدس و نامقدس بر اساس موضوع و ساحت حيات پديد نمى‏آيد؛ بلكه بر اساس جهت‏گيرى هنر و هدفى كه دنبال مى‏كند، شكل مى‏گيرد.

3. تذكر اين نكته نيز به جاست كه ويژگى‏هايى كه نويسنده‏ى محترم براى هنر مادى برمى‏شمارد، در واقع ويژگى‏هاى هنر دنيوى و شيطانى در عرصه‏ى حيات مادى بشر است و هنرى كه اساس كارش افزايش لذات مادى و تهييج هر چه بيش‏تر غرايز و شهوات باشد و بر پايه‏ى ايجاد حرص و براى مصرف بيش‏تر شكل گرفته باشد، هنرى شيطانى و پست است. اما در عرصه‏ى حيات مادى نيز مى‏توان به هنرى روى آورد كه در جهت سير از طبيعت به ماوراى آن باشد و بخواهد ميان ظاهر و باطن پيوندى برقرار كند. اين سخن به معناى آن نيست كه هنر مادى را از اين ساحت دور كنيم؛ بلكه به اين معناست كه به هنر مادى روحى از معنا بخشيم كه در هم‏آهنگى كامل با ساحت روحانى زندگى و در جهت قرب به حق باشد. مى‏توان هنرى آفريد كه در آن هر چند به دنيا و طبيعت نگاه مى‏شود، اما آن را شاهد غيب و آيت حق مى‏بيند. رمزهايى در طبيعت مادى مى‏توان تعبيه كرد كه گشايش آن شما را به عالم ماورا و پنهان از ديده دلالت كند. چنين هنرى متعالى است، هر چند طبيعى است و آگاهى‏بخش و عرفانى است، هر چند به ساحت ماده توجه دارد.

4. آيا مى‏توان هنرهاى آكنده از شرك دوران جاهليت را كه به عرصه‏ى روحانى زندگى بشر اختصاص داشت و موجد آثارى بزرگ و شگرف در زمينه‏هاى مختلف هنرى بود، هنر مقدس و هنر الاهى ناميد! همه يا اغلبِ بتان مشركان، مخلوق نبوغ هنرى هنرمندانى زبردست بوده‏اند؛ اما نبايد آنها را هنر والا و متعالى دانست. امروزه نيز هنرهاى معنوى فراوانى در پهنه‏ى خاك گسترده شده‏اند؛ اما بسيارى از آنها معنويتى شيطانى دارند و بيش از هر زمانى از رحمت حق به دورند.