چكيده: نويسنده در اين نوشتار به بررسى رابطهى انسان و حيات او با هنر، و ارتباط هنر با جنبههاى مختلف حيات انسان مىپردازد. ايشان سه ساحت مادى، روانى و روحانى حيات انسان را از يكديگر باز مىشناسد و متناسب با هر يك، هنر مادى (شيطانى)، هنر انسانى و هنر قدسى (رحمانى و الاهى و هنر دينى) را به رسميت مىشناسد. وى سپس، ويژگىهاى هر يك از انواع هنر را برمىشمارد.
واژهى «زندگى»، كه از واژهى «زنده» مشتق شده، مترادف فارسى «حيات» است كه صفتى است مقتضاى حس و حركت. حيات انسان اصولاً مشتمل بر ساحتهاى معنوى و روحانى نيز مىباشد. از منظر برخى مكاتب و صاحبنظران، زندگى مادى و ظاهرى عنوانى است كه به زندگى مرتبه حيوانى اطلاق شده و ويژگىهايى چون علم و دين و پيوستن به عالم معنا به عنوان حيات اصلى انسان قلمداد گرديده است. در تفكر وحيانى قرآن كريم، حيات حقيقى همان حيات اخروى است و زندگى دنيا مرحلهى گذار و حصول آمادگى براى حيات جاويد اخروى معرفى شده است.
هنر عبارت است از بيان معنا، ارزش و اصولى با بهرهگيرى از روشها (يا هنرها)يى خاص توسط افراد (هنرمندان)؛ به گونهاى كه اثر حاصل (اثر هنرى) واجد صورتى باشد كه از طريق حواس بتواند معنايى را به انسان منتقل نمايد، روان او را تحت تأثير قرار دهد، اعمال و رفتار او را در جهتى خاص هدايت كند و موضوعاتى را به عنوان اصول و ارزشها در نظر او جلوهگر نمايد. به طور خلاصه، هنر، بسته به نظرى كه در مورد انسان دارد، تفكر و جهانبينىِ انسان را به سمتِ ساحتى از حيات - كه بحث آن خواهد آمد - هدايت و رهبرى نموده، او را بر همان ساحت متمركز و متوجه مىنمايد. يكى از بنيادىترين لوازم توافق بر سر تعريف زيبايى و بالتبع هنر، همزبانى و تفاهم فكرى است.
در اين نوشتار، براى بررسى رابطهى انسان و حيات او با هنر به هنرهاى مرتبط با هر جنبه از حيات مىپردازيم. هنر از وجه نازلِ تقسيمبندىهاى رايجِ عصر حاضر، كه هنر را در مقولاتى خاص - از جمله صرف زيبايى مادى و يا تفنن - خلاصه مىبيند، فراتر رفته و همهى قلمروهاى حيات بشر را دربرمىگيرد. در واقع، هنر كه پوشاندن لباس ماده به حقايقى معنوى و ظاهر نمودن معانى و باطن اشيا و مفاهيم است، با توجه به هر مرتبه از حيات انسان، درجهاى از رابطهى «صورت» و «معنا» را به نمايش مىگذارد.
هنر عبارت است از به وجود آوردن شرايطى كه در آن، با لباس ماده پوشاندن به حقيقتى معنوى، تغذيهى روحى انسان و هدايت او به سمت كمال و مقصدى كه جهانبينىاش تعيين نموده، امكانپذير شود.
رابطهى هنر با حيات انسان به گونهاى است كه به تعبير نيوتن مىتوان گفت كه «هر اثر هنرى به مثابه كودكى است كه هنرمند مادرش، و محيط زندگىِ هنرمند پدرش است». علاوه بر آن، اثر هنرى را به شرطى جامعه مىپذيرد كه بتواند تشنگى (نياز) خاصى را كه براى درك زيبايى هنرى در وجود انسان نهفته است، تشفى بخشد كه البته ماهيت اين نياز و تشنگى، به سابقهى ذهنى انسان دربارهى آثار هنرى بستگى دارد. به اين ترتيب، رابطهاى ميان هنرمند (آرا و نظرات و عقايد او) و جامعه (آرا و نظرات و عقايد رايج در آن) ضرورت دارد تا هنرى بتواند فهميده شود و به كار گرفته شود.
هر مفهومى (هنر، عشق، زيبايى، عدالت، تكامل، آزادى، و...)، در هر ساحتى از حيات، معناى خاص خويش را دارد. به عبارت ديگر، مىتوان براى هر مفهومى، همطراز با هر ساحت حيات، معنا و درجهاى خاص را تعريف و تبيين نمود.
با عنايت به چهار علت و سه ساحت حيات انسان، نمودار (1) قابل ارائه است؛ به اين ترتيب كه علل اربعه در چهار منطقهى اصلى (افقى) نشان داده مىشوند و در سه ستون عمودى تحت سه ساحت حيات انسان، مابهازاى هر يك از علل در باب ايجاد اثر هنرى (هنر مرتبط با هر ساحت حيات) معرفى و تعريف مىشوند.
با عنايت به موارد يادشده مىتوان گفت «روح و جانى» كه هنر به كالبد ماده (و يا به حيات انسان) مىدمد، هرچند در وهلهى اول، عامل حركت و يا به عبارتى معنادار نمودن كالبد مادى است، لكن ممكن است همانند نفس اماره، هنرى را توليد كند كه پاسخگوى نيازهاى مادى انسان باشد؛ همچنين ممكن است مانند نفس الاهيهى ملكوتيه هنر قدسى را به منصهى ظهور رساند و نيز امكان تمركز آن بر نيازهاى روانى انسان وجود دارد. به عبارت ديگر، در هر حالتى، هنر عامل حركت، معنادار شدن و حيات يافتن زندگى مادى انسان خواهد شد وبسته به نوع هنر و ميزان برخوردارى آن از مبانى معنوى، معناى حاصل نيز به همان ميزان متوجه ساحتهاى مختلف حيات خواهد بود. بنابراين، حيات بخشيدن به كالبدى مادى از طريق هنر و توسط انسان، در طيف وسيعى - از زندگىِ صرفِ دنيايى تا حيات معنوى و روحانى - در نوسان است كه به ميزان الهام هنر از مبانى معنوى، كه آن هم از طيف وسيعى - از مجاز تا حقيقت - در نوسان است، مرتبط خواهد بود.
با عنايت به آنچه گذشت، هر ساحتى از حيات، هنرِ متناسب با خويش را ايجاد و با آن ارتباط برقرار نموده و اصولاً آن را به عنوان هنر و عامل رشد و تكامل خود مىشناسد. به اين ترتيب، سه نوع هنر قابل شناسايى است كه در زير به برخى ويژگىهاى اين سه نوع هنر اشاره مىشود:
1. هنر مادى به نيازهايى توجه دارد كه اصولاً انسان، بهخودىخود، براى تداوم حيات مادى و بقاى زندگى خويش به آنها توجه دارد. به اين ترتيب، هنر گاهى نقش يك اشتهاآور را ايفا مىنمايد. البته وجود تفاوتى كه در نوع اشتها و نوع غريزه ممكن است وجود داشته باشد، در عملكرد هنر تأثيرى ندارد؛ اساس كار اين است كه همراه با لذتبخشى مادى به انسان، اشتهاى او براى يك يا چند غريزه تهييج و تحريك شود. اين گونه از هنر، هرچند انسان را به تكاپو و حركت وامىدارد، حركت و تكاپويى براى حيات مادى و در زمينههايى است كه اساساً نيازمند تهييج و تحريض و حتى تذكر و يادآورى نمىباشد و، بهخودىخود و به هنگام نياز، انسان را به خويش جلب نموده و او را متوجه رفع نياز مىنمايد. دنياى معاصر، كه در توليد هر چيز، و بهويژه فرآوردههايى كه سود اقتصادى بيشترى دارند، اندازه نمىشناسد، نيازمند يافتن و ايجاد بازار مصرف است. اين بازار به دست نخواهد آمد مگر با تهييج، ترغيب و تحريك اميال و غرايز و شهوات انسان. اين امر، مصرف بيشتر، جاىگزينى اشياى جديد به جاى قديمىها، مدپرستى، چشموهمچشمى، تحول و دگرگونى پياپى ارزشها، استحالهى فره
نگى و تغيير هويت جامعه را طلب مىنمايد. هيچ گروهى همچون جماعتِ مدعى هنرمند بودن، نمىتوانند فضاى لازم را براى چنين روش زيستى ايجاد نمايند. شايد بتوان هنرهاى موصوف به هنر بازارى، هنر تجارى و حتى برخى جنبههاى هنرهاى زيبا (به معناى مصطلح آن) را در اين مقوله طبقهبندى نمود.
2. نوع دوم هنر پاسخىگوى نيازهاى حيات، ساحت نفس، روان يا ذهن انسان است. اين ساحت حيات نيز براى تعالى و ارضاى نيازهاى خويش به مرتبهاى از هنر نيازمند است. موضوعات مهم اين ساحت از حيات، عبارتاند از مراتب نازل و دنيايى آزادى، امنيت، راستى، عدالت و ساير صفات عالى.
نمادها و صورتهاى اين مقوله از هنر، نشانههايى قراردادىاند و اصولاً هنرمند، ريشهاى در ماوراءالطبيعه براى هنر خويش قائل نيست؛ بلكه ريشههاى تمام موضوعات را در ضمير ناخودآگاه، روان و ذهن انسان جستوجو مىنمايد.
3. ساحت سوم، ساحت روح و معناست كه مرتبط با ماوراءالطبيعه است. اين وادى، وادى نمادها و نشانههاى ازلى و كهن الگوهاست. در اين وادى هر چيز مادى، تجلى مفهوم و موضوعى معنوى و روحانى است و غرض تنها بيان زيبايى نيست؛ بلكه هر آنچه بيان مىشود، به دليل ماهيت معنوى و روحانى خويش و به جهت ارتباطى كه با ماوراءالطبيعه دارد، زيباست. زيبايى در اينجا به معناى خير و هدايت انسان است. در اين جا نيز انسان (هنرمند و مخاطب او) ازخودبيخود مىشود و خويش را فراموش مىكند. اين فراموشى با فراموشى هنر نوع اول متفاوت است؛ در آنجا غفلت از بعد معنوى حيات و فراموشى آن بود و در اينجا، فراموشىِ بُعد مادى حيات يا گذر از آن مطرح است.
انسان همواره نيازمند كسب انرژى در مقولات مختلف غير مادى و مادى حيات خويش است. يكى از بارزترين ابزار كسب انرژى، بهرهگيرى از مقولات و مراتب مختلف هنر است. هنر مىتواند مشكلات حيات و فعاليتها و حتى تفكرات انسان را به او گوشزد نموده، او را به مصائبى كه حيات و سعادتش را تهديد مىنمايد، آشنا كند و راههاى مقاومت و مقابله با مصائب و مشكلات و چگونگى تحصيل مختصات روحى و روانى مناسب و درخور هر وضعيت را به او آموزش مىدهد. هنر مىتواند فضايل و صفات عالى انسانى را كه مهمترين عوامل تقويت كننده و انرژى دهنده به انسان هستند، در انسان تقويت نموده، روح او را مستعد تحصيل فضائل و كمالات نمايد. به اين ترتيب، مىتوان گفت كه رابطهى انسان با هنر نبايد صرفاً براى تفنن و يا گذران اوقات فراغت باشد؛ بلكه هنر، بسته به تمايل و زمينهى فعاليت و ذوق افراد، بايد در متن حيات حضور داشته باشد.
يكى از ويژگىهاى بارز مراتب مختلف هنر، و بهخصوص مراتب عالى و روحانى آن، اين است كه ظرفهاى هنر بايد با ايدهها يا محتوا، متناسب و همآهنگ باشد. براى نمونه، نمىتوان معانى عالى عرفانى و روحانى را در قالب هنرهاى دنيوى به نمايش درآورد و حتى اگر سعى در بيان مفاهيم عالى در ظرف و شكل هنرهاى دنيوى بشود، حاصلى جز انحطاط هنر نخواهد داشت.
نويسندهى محترم تلاشى ستودنى براى تفكيك انواع هنر از يكديگر دارند. ايشان در فصلنامهى هنر دينى نيز مقالاتى دربارهى «رابطهى متقابل دين و هنر» دارد كه در راستاى همين مقاله ارزيابى مىشود. اهميت پرداختن به اين مقوله در اين است كه هنر، از هر نوعش، حركتآفرين و جهتبخش به زندگى انسان است. هنر رحمانى و هنر شيطانى هر دو حركتآفريناند: يكى حركت تصعيدى دارد، ديگرى تنزيلى؛ يكى رو به سوى افلاك دارد، ديگرى رو به سوى خاك؛ يكى سير از باطل به حق و از ظلمت به نور مىكند، ديگرى سير از حق به باطل و از نور به ظلمت؛ يكى خالق زيبايى برين است، ديگر خالق زيبايى پست. بنابراين، ارتباط هنر با زندگى انسان ارتباطى معنابخش و تعيين كننده است و بايد در پى شناخت انحاى اين ارتباط و چگونگى تأثير بخشى هنر بر زندگى بود. از اين رو، تلاش آقاى نقىزاده در خور تقدير است. از آنجا كه در فرهنگ ما به اين مقوله، كه از مقولات فلسفهى هنر است، كمتر پرداخته شده است، ورود در آن با دشوارىهايى روبهروست كه كار نويسندگان را با سختى مواجه مىسازد و به همين دليل، بايد حركتهاى كوچك را نيز ارزش نهاد. از اين رو اشاراتى را به پاس زحم
ات نويسندهى محترم تقديم مىداريم:
1. اگر با تقسيم سهگانهى نويسنده محترم از ساحتهاى مختلف حيات انسان و هنرهاى مرتبط با هر يك موافقت كنيم، نتيجه اين مىشود كه سه نوع هنر مادى، روانى و روحانى به دست مىآيد. تا اينجا مشكلى نيست. مشكل از آنجا آغاز مىشود كه براى هر يك از ساحتها و هنرهاى متناسب با هر ساحت، نامگذارى و ارزشگذارى صورت گيرد. اينكه براى ساحت مادى نام «هنر شيطانى» انتخاب مىشود و براى ساحت روحانى نام «هنر دينى»، «هنر الاهى»، «هنر رحمانى» يا «هنر قدسى»، از يك ديدگاه فلسفى برمىخيزد كه ريشه در انديشهى «رواقيان» دارد؛ انديشهاى كه در فرهنگ مسيحىِ سدههاى ميانه كاملاً پذيرفته شده بود و در جهان اسلام و فلسفهى اسلامى نيز تا حدى نفوذ يافته است. در اين فلسفه، ساحت مادى زندگى بشر «شرّ» و ساحت روحانى «خير» دانسته مىشود. هر چه به ساحت مادى مربوط باشد شرّ است؛ زيرا مانع رسيدگى و پرداختن به ساحت روحانى زندگى است. لذايذ مادى و شهوات جسمانى انسان را از عالم معنويت و روحانيت به دور مىسازد و هر چه در اين ساحت سرمايهگذارى شود از ساحت روحانى كاسته شده است. بدين سبب است كه هنرى كه به ساحت مادى و جسمانى زندگى بشر تعلق م
ىگيرد وصف شيطانى به خود مىگيرد و هنرى كه به ساحت روحانى مرتبط مىشود وصف قدسى و رحمانى مىيابد.
اما از يك نگاه ديگر و بر پايهى يك تفكر فلسفى ديگر، هيچ يك از دو ساحت مادى و روحانى زندگى بشر، شايستهى اطلاق وصف شر نيستند، همچنان كه شايستهى اطلاق اوصاف والاى «رحمانى» و «مقدس» و مانند آن نيز نيستند. همهى ساحتهاى حيات بشر قابليت اتصاف به هر يك از دو دسته اوصاف خير و شر را دارند. بر پايهى اين ديدگاه، حيات مادى با حيات روحانى تضاد آشتىناپذير ندارند، بلكه مىتوانند همنشينى و همزيستىِ كمالبخشى داشته باشند. بدن و طبيعت، همچون روح، آفريدهى خداى سبحان هستند و آفرينش او را صفات ناپسند نشايد. انسان، با اراده و انتخاب خود است كه مىتواند عرصههاى متفاوت حيات خويش را نيك يا بد، پاك يا ناپاك، مقدس يا نامقدس سازد. از اين رو شايسته نيست پيشاپيش، يك ساحت را رحمانى و ديگرى را شيطانى بناميم. آنچه اطلاق اين اوصاف را مجاز مىدارد، قرار گرفتن در جهت قرب يا بُعد از حق است. همچنان كه ساحت روحانى مىتواند در جهت قرب به حق قرار گيرد، ساحت مادى زندگى بشر نيز چنين قابليتى را دارد و مىتواند در خدمت كمال قرب انسان باشد. بر عكس، همچنان كه حيات مادى بشر مىتواند در جهت بُعد از حق و نزديكى به شيطان ق
رار گيرد، حيات روحانى او نيز چنين امكانى را دارد. كم نيستند بندگان شيطان كه اديانى خودساخته دارند و حيات روحانى خويش را با شيطان پيوند دادهاند.
2. اگر ديدگاه دوم پذيرفته شود، كه به نظر مىرسد با فرهنگ اسلام سازگارتر است، آنگاه نمىتوان هنر دينى را منحصر به ساحت روحانى حيات بشر دانست. هنر دينى همهى ساحتهاى حيات بشر را پوشش مىدهد و زندگى بشر را در همهى ابعاد خود به رنگ خدا درمىآورد. بر پايهى اين ديدگاه، تقسيمبندى هنر به مقدس و نامقدس بر اساس موضوع و ساحت حيات پديد نمىآيد؛ بلكه بر اساس جهتگيرى هنر و هدفى كه دنبال مىكند، شكل مىگيرد.
3. تذكر اين نكته نيز به جاست كه ويژگىهايى كه نويسندهى محترم براى هنر مادى برمىشمارد، در واقع ويژگىهاى هنر دنيوى و شيطانى در عرصهى حيات مادى بشر است و هنرى كه اساس كارش افزايش لذات مادى و تهييج هر چه بيشتر غرايز و شهوات باشد و بر پايهى ايجاد حرص و براى مصرف بيشتر شكل گرفته باشد، هنرى شيطانى و پست است. اما در عرصهى حيات مادى نيز مىتوان به هنرى روى آورد كه در جهت سير از طبيعت به ماوراى آن باشد و بخواهد ميان ظاهر و باطن پيوندى برقرار كند. اين سخن به معناى آن نيست كه هنر مادى را از اين ساحت دور كنيم؛ بلكه به اين معناست كه به هنر مادى روحى از معنا بخشيم كه در همآهنگى كامل با ساحت روحانى زندگى و در جهت قرب به حق باشد. مىتوان هنرى آفريد كه در آن هر چند به دنيا و طبيعت نگاه مىشود، اما آن را شاهد غيب و آيت حق مىبيند. رمزهايى در طبيعت مادى مىتوان تعبيه كرد كه گشايش آن شما را به عالم ماورا و پنهان از ديده دلالت كند. چنين هنرى متعالى است، هر چند طبيعى است و آگاهىبخش و عرفانى است، هر چند به ساحت ماده توجه دارد.
4. آيا مىتوان هنرهاى آكنده از شرك دوران جاهليت را كه به عرصهى روحانى زندگى بشر اختصاص داشت و موجد آثارى بزرگ و شگرف در زمينههاى مختلف هنرى بود، هنر مقدس و هنر الاهى ناميد! همه يا اغلبِ بتان مشركان، مخلوق نبوغ هنرى هنرمندانى زبردست بودهاند؛ اما نبايد آنها را هنر والا و متعالى دانست. امروزه نيز هنرهاى معنوى فراوانى در پهنهى خاك گسترده شدهاند؛ اما بسيارى از آنها معنويتى شيطانى دارند و بيش از هر زمانى از رحمت حق به دورند.