در گذشته، روشنفكران «وجدان بيدار» و «زبان گويا»ى جامعه بودند و، بر اين اساس، خود رسانهاى مؤثر بودند و هر نظام حاكمى به دنبال سركوب روشنفكران يا تحت كنترل درآوردن آنها بود. اما امروزه سركوب روشنفكران جاى خود را به «كنترل رسانهها» داده است. امروزه رسانهها چنان به توليد و بازتوليد (تكثير) سرسامآور تصوير روشنفكرى پرداختهاند كه هر كسى مىتواند روشنفكر به حساب آيد.
روشنفكران و رسانهها، به رغم تعريفناپذيرىشان، به سپهر سياسى - اجتماعى مشترك، اما متفاوتى پا گذاشتهاند؛ سپهرى كه هويتهاى مفروض هر دو را به كلى زدوده است. اما آيا اين همسوگردانى، نوعى سادهسازى افراطى و سطحىنگرى نامستدل نيست؟ آيا اين روشنفكران نيستند كه، فراتر از غوغاى رسانهها، «معنا» يا «حقيقت» يا «واقعيت» جامعه خود را بيان مىكنند؟ آيا رسانهها همواره در كار مخدوش كردن چهره روشنفكران و مبتذل ساختن آرا و انديشههاى آنان نيستند؟ آيا روشنفكران راهبرد رسانهها را افشا نكردهاند؟
بياييد از اين فرض كاملاً محتمل آغاز كنيم كه روشنفكران از ديرباز نقش رسانهها را ايفا كردهاند. روشنفكران، از هر سنخ و سليقهاى، «وجدان بيدار»، «زبان گويا» و «فرياد رسا»ى جامعه بوده و خود رسانهاى بسيار مؤثر بودهاند. روشنفكران به اتكاى اشتهار و اعتبار اصيل و يا افواهى خود چنان تأثيرى بر تودهها مىگذاشتند كه هيچ رسانهاى را ياراى همآوردى با آنها نبود. اين گونه بود كه هر نظام حاكمى به هر قيمت خواهان به خدمت گرفتن، تحت كنترل درآوردن و در نهايت سركوب روشنفكران بود. اما پرسش اساسى اين است كه آيا امروزه نيز روشنفكران همين «رسالت رسانهاى» را به عهده دارند؟
در گذشته، فعاليتهاى روشنفكران تأثير سرنوشتسازى در روند روىدادها داشت و تنها راه مقابلهى هر نظامى با اين روند، سركوب روشنفكران بود. البته ديگر چنين سركوبى در كار نيست و نيازى به آن احساس نمىشود. اما اينكه «سركوب روشنفكران» جاى خود را به «كنترل رسانهها» (اعم از پيدا و پنهان، مستقيم و غير مستقيم و حكومتى و غير حكومتى) داده، خود تأملبرانگيز نيست؟ امروزه هر فرآيندى، به تعبير ژان بودريار، بر اساس اصل «بازگشت پذيرى»(1) عمل مىكند. زمانى بود كه روشنفكران نقش رسانهها را داشتند و امروزه اين رسانهها هستند كه نقش روشنفكران را ايفا مىكنند كه فرضيهى اساسى ما همين است. روشنفكران و رسانهها هر دو، با هدفِ بخشيدن «معنا»يى به زندگى و جهان (روشنفكران از طريق اخلاق و آرمان و رسانهها از طريق اطلاعات و ارتباطات)، پديد آمدند. منظور ما از روشنفكران همان كسانى است كه مردم آنان را معمولاً، به اين صفت مىشناسند و از سوى ديگر، منظور ما از رسانهها، همهى رسانهها، اعم از ايدئولوژيك و غير ايدئولوژيك، چپ و راست، سياسى و غير سياسى، داخلى و خارجى، ملى و بينالمللى و... است.
با اين حال مىتوان گفت كه اين فرضيه، بىشك باور نكردنى است؛ چرا كه هم اكنون در سراسر جهان هم روشنفكران حضور دارند و هم رسانهها و هيچ يك به نفع ديگرى كنار نرفته است. اين استدلالى است كه اگر از راهبردِ پيچيده و مضاعف رسانهها غافل باشيم، در بدو امر، بسيار مجاب كننده مىنمايد ولى رسانهها در اين بازى «بازگشت پذيرى»، روشنفكران را به شكلى خشونتبار و قهرآميز از صحنه بيرون نكردهاند؛ بلكه، ناپديدى روشنفكران از راه تكثير «تصوير» آنان تا بىنهايت، از راه «وانمايى»(2) و بدل كردن آنها به «وانمودها»،(3) صورت گرفته است. رسانهها چنان به توليد و بازتوليد (تكثير) سرسامآور تصوير روشنفكرى پرداختهاند كه حال، هر كسى مىتواند روشنفكر به حساب آيد و البته وقتى همه روشنفكر باشند، ديگر هيچكس روشنفكر نيست.
البته، فرضيهى ما ابداً منكر آن نيست كه هنوز الفاظ «روشنفكر» و «رسانه»، نمايندهى دو ذات موجودند. فرضيهى ما بر اين مبناست كه در روند بازى «بازگشت پذيرى»، هر يك از اين دو، كاركرد آن ديگرى را يافته و اگر چنين باشد، روشنفكر و رسانه دو نام براى عاملان درگير در يك فرآيند واحدند. بنابراين، تعجبى ندارد كه امروزه روشنفكران، ارزش و اعتبار رسانهها را تعيين نمىكنند؛ بلكه، رسانهها به روشنفكران ارزش و اعتبار مىدهند.
روشنفكرانى كه طى دو قرن، تعيين كنندهى اصلى معادلات و تحولات اساسى جوامع خود بودند، در سال 1968 ديگر هدايتگر حوادث به شمار نمىرفتند؛ و البته مىتوان نشان داد كه اين ناكامى تا چه حد و چگونه معلول غلبهى رسانههاى گروهى و پيدايش نظامهاى نوين رسانهاى بود.
نخستين مبانى يك گفتمان روشنفكرانه، با هر عنوان (نوانديشى، بازانديشى و...) و با هر گرايش (سياسى، فرهنگى و...) را روشنفكران سنتى و مستقل، در رسانهها تبيين مىكنند؛ روشنفكرانى كه حضورشان براى آغاز فرآيند «وانمايى» و تكثير تصوير روشنفكرى، در حد يك الگوى عمومى و كاملاً قابل انعطاف، ضرورى است. دير يا زود، نسل ديگرى از روشنفكران پديد مىآيند كه عمدتاً به سلاح تئورىهاى التقاطى مجهز شده و بايد مبانى منظور را به شكلى اصيل يا اقتباسى تشريح كنند. اينان، هرچند به معنى سنتى، روشنفكر نباشند (آغاز فاصلهگيرى از «تعريف» روشنفكر و نزديكى به «تصوير» روشنفكر) به سرعت، خلأ ناشى از كنار رفتن (يا كنار گذاشتن) روشنفكران سنتى را پر مىكنند؛ و سرانجام، نسل نهايى روشنفكران پديد مىآيند كه احتياجى به تهيه و تنظيم پشتوانه يا پيشينهى روشنفكرى براى خود ندارند و در عين حال از اين كه فعالان جنبشهاى دانشجويى (طيفى كه از نظر سنتى، بيشتر مىتواند به «روشنفكر» موصوف شود) را به تواضع و تقويت مبانى نظرى فرا بخوانند، پروايى ندارند! تكميل چرخهى تبديل روشنفكران رسانهاى به رسانههاى روشنفكرانه: حال، ستونهاى ويژهى تبليغاتى، براى درج حمايتنامههاى روشنفكران از نامزدهاى انتخاباتى را هر كسى مىتواند پر كند، هر كسى كه رسانهها، او را روشنفكر بشمارند. اين تحليل شايد كافى به نظر نرسد، اما قطعاً يك داورى ارزشى نيست.
رخدادى راديكال. يازده سپتامبر، بىحضور رسانهها قابل تصور نبود و بهانهى اصلى اتفاقات پيش و پس از آن، رسانهها بودند. گرد آمدن انبوه بنيادگرايان از اقصى نقاط عالم و پيوستن آنان به صفوف طالبان، بدون شبكههاى رسانهاى، اينترنت و شبكه تلويزيونى الجزيره، چگونه ممكن بود؟ اين رسانهها، روشنفكران راستين بودند كه مسير سياستهاى آمريكايىها و طالبان را تعيين كردند و جالب آنكه در نهايت، همهى آنچه آمريكا در اثبات دخالت بنلادن در فاجعهى يازده سپتامبر و در توجيه حملات خود به افغانستان ارائه كرد، تنها يك نوار ويدئويى(سندى كاملاً رسانهاى) بود.
مكررترين و در عين حال تكان دهندهترين طنز تاريخ، شايد همين بازى «بازگشتپذيرى»، همين حلقهى پيوسته و در خود پيچيدهاى باشد كه هر انديشهاى را به دام مىاندازد. روشنفكرانى كه براى نبرد يا همآوردى با استيلاى رسانهها پديد آمدند و به شكلى طعنآميز تسليم رسانهها شدند. امروزه اين روشنفكران نيستند كه از طريق رسانهها سخن مىگويند؛ بلكه اين رسانهها هستند كه از طريق روشنفكران سخن مىگويند. روشنفكران براى رسانهها موجوديتى ندارند، رسانهها خود روشنفكرند و به همين دليل، نبايد از ياد برد كه راهبرد رسانهها، تكذيب يا تحقير روشنفكران نيست؛ چرا كه تكذيب و تحقير آنان به منزلهى تكذيب و تحقير خود خواهد بود.
بحث از ماهيت و كاركردهاى پنهان رسانههاى نوين و نقش آنها در هويتسازى يا هويت شكنى جوامع، يكى از تازهترين مباحث جامعهشناسى، فرهنگشناسى و فلسفى در بين انديشمندان جهان غرب به شمار مىآيد. به طورى كه كمتر متفكر يا روشنفكر نامدار غربى است كه در نيمقرن گذشته به اين موضوع، به عنوان بخشى از نظريهى خويش، توجه نكرده باشد. در اين ميان، رابطهى ميان رسانهها و روشنفكران، مسئلهاى تازهتر و ناشناختهتر است و تعداد اندكى از آن نظريهپردازان به اين موضوع پرداختهاند؛ افرادى چون ميشل فوكو، ژان بودريار و تا حدودى هابرماس و آنتونى گيدنز كه البته ريشه انديشههاى آنان را بايد در مكتب چپگراى فرانكفورت، در دهههاى چهل و پنجاه، جستوجو كرد.
به هر حال، آنچه در اين مقاله آمده است به يك حوزهى مطالعاتى جديد و جدى باز مىگردد كه در زبان فارسى منابع اندكى دربارهى آن وجود دارد. البته در اين مقاله، تنها يكى از موضوعاتِ قابل طرح در رابطهى ميان روشنفكران و رسانهها آمده است و جا دارد فرهيختگان كشور بيشتر در اين زمينه به بحث و بررسى بپردازند. اما در خصوص مضمون اين مقاله، نكات قابل توجهى وجود دارد كه براى نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم:
1. هر چند بازتوليد يا تكثيرِ تصويرِ روشنفكرى در رسانههاى مدرن، يكى از عوامل جانشينى يا جاىگزينى نقش رسانهها به جاى روشنفكران است، ولى بىگمان عوامل ديگرى در كمرنگ شدن جايگاه و كاركرد روشنفكران مؤثر بوده است كه البته با ماهيت رسانهها هم، چندان بىارتباط نيست. در نظر نگرفتن اين ملاحظات و تأكيد صرف بر عامل تكثير و بازتوليد روشنفكران، دلايل توجيهى نويسنده را بر مدعاى خويش، ضعيف و ناتمام جلوه مىدهد. يكى از اين دلايل را بايد در هويت ممتاز روشنفكرى در غرب جديد و تحولات آن در طول دو سه سدهى اخير جستوجو كرد.
بنيانهاى نظرى روشنفكران، در درون خود، نسبيت و تكثرى مهارناپذير را بازتوليد مىكند. اين نسبيتگرايى و ساختشكنى، درست در شرايطى طرح و ترويج مىشد كه بورژوازى تشنهكام و سرمايهسالارى تماميتخواه، به دنبال تحول و تحويل همهى ظرفيتهاى انسانى و اجتماعى در جهت تأمين آرمانهاى مشخص و تعريف شدهى خود بود و عملاً روشنفكرى را جز در اين راستا، به رسميت نمىشناخت و آن را مشروع نمىدانست. از اين رو، براى نظام سرمايهدارى، روشنفكرى نه به عنوان پيامآور يك «معنا» يا «حقيقت»؛ بلكه به عنوان پيادهنظام حاكميت اقتصادى - سياسى بورژوازى تلقى مىشد. در اين فضا، بديهى است كه تمدن غرب در بهينهسازى ظرفيتهاى خويش، جاىگزينى نقشها را در دستور كار خود قرار دهد و رسانههاى مدرن را عامل مؤثرترى براى رسيدن به هدف خويش به حساب آورد.
2. كمرنگ شدن و جابهجا شدن نقش روشنفكران را بايد در نظام بوروكراتيك و ديوانسالارانه جديد نيز جستوجو كرد. معمولاً ما بروكراسى را به عنوان يك سازمان ادارى تعريف مىكنيم حال آنكه ماهيت و كاركردى عميقتر و اساسىتر دارد. تخصصگرايى و تحويل ارادهى خلاق انسانى به مجموعهاى از ساز و كارهاى متعين و تعريفپذير، دو مؤلفهى اصلى بروكراسى مدرن است. توجه شود كه در اين فرآيند، نه تنها نقشهاى خلاق، برونگرا و ساختار ستيز غير ممكن مىشود؛ بلكه اساساً كاركردهاى ويژهى انسانى جاى خود را به دستگاهها و مناسباتِ مؤثر و كارا مىدهد.
3. همراه با دو عامل يادشده و شايد مهمتر از آنها، بايد از حاكميت «خرد ابزارى» و جاىگزينى آن به جاى «خرد جاويدان» نام برد. با اندكى دقت و تحليل مىتوان اين جاىگزينى را مبناى جاىگزينى رسانهها به جاى روشنفكران در سدهى اخير دانست. روشنفكران نخستين، هرچند پيامآور بيدارى نيروهاى عقلانى بشر بودند، ولى در اصل، به عقلانيتى فرا مىخواندند كه كارآمدى و اثر بخشى را تنها معيار درستى مىگرفت و مضامين معرفتى را به خودى خود، واجد ارزش و اعتبار نمىدانست. همين نگرش بود كه عملاً به حاكميت تكنولوژى در حوزهى اقتصاد، حاكميت دموكراسى در حوزهى سياست و حاكميت رسانهها در حوزهى فرهنگ انجاميد.