ساموئل هانتينگتون، نظريهپرداز مشهور و استاد علوم سياسى آمريكا، در نظريهى «برخورد تمدنها» عامل اصلى برخورد تمدنها را دين مىداند و دين اسلام را در رويارويى با تمدن غرب مىبيند و در نتيجه جنگ بين دو تمدن غرب مسيحى و شرق مسلمان را اجتنابناپذير مىداند. به همين دليل او و همفكرانش، اسلام را ستيزهجو و ناسازگار با مدرنيتهى غرب معرفى كرده، بنيادگرايى اسلامى را مانع اصلى حركت «جهانى شدن» مىانگارند و به اين ترتيب به نگرانىهاى خطر اسلام (اسلام فوبيا)، كه پس از انقلاب اسلامى ايران در ميان غربيان برانگيخته شد، دامن مىزنند. نظريهى «برخورد تمدنها»(1)ى هانتينگتون و نظريهى «پايان تاريخ»(2) فوكوياما علاوه بر اين كه لازم و ملزوم و مكمل يكديگرند، شايد پشتوانهى نظرى براى برخورد با جهان اسلام و مسلمانان را در لشكركشىها و تهديدات بوش فراهم ساختهاند. از سوى ديگر بيانيهاى كه دو ماه پيش با امضاى شصت نفر از متفكران سرشناس آمريكايى، از جمله «ساموئل هانتينگتون»، «فرانسيس فوكوياما»، «آميتايى تريونى»، «بلانكن هورن»، رئيس مؤسسهى ارزشهاى آمريكايى، و ديگران منتشر شد كه در واقع پىگير وقايع يازده سپتامبر گذشته بود، به نحوى عمق و اهميت ديدگاههاى امثال هانتينگتون را، كه در اين بيانيه حالت يك دكترين به خود گرفته است، روشن مىكند؛ يعنى مطرح كردن دوبارهى همان نظريهى «برخورد تمدنها» با توجيه و پشتوانهى روشنفكرى وسيعتر.
در اين بيانيه كه با سؤال «ارزشهاى آمريكايى چيست؟» شروع و با «جنگ عادلانه، براى دفاع از خود و ارزشهاى جهانى» ختم مىشود، به صورت ظريف و دقيق و با تكيه بر مستندات حقوقى از جمله احترام به حقوق اساسى انسانها و حقوق بشر، حفظ حقوق شهروندان آمريكايى، آزادى مذهب و ...، جنگ عادلانهى آمريكاييان براى دفاع مشروع از خود و از ارزشهايى كه «جهانى» هستند توجيه و تأييد شده است! در مقابل، «كشتن به نام خدا» مغاير ايمان به خداوند و بزرگترين نافرمانى از جهان فكر كردن ايمان مذهبى دانسته شده است.
به نظر مىرسد قصد امضاكنندگان، كه غالب آنها به ظاهر مستقل، اما در واقع از طيف راست هستند، از انتشار بيانيهى مذكور، موجه جلوه دادن «جنگ جارى عليه تروريسم» و حمايت ضمنى از دكترين حمله به كشورهاى ديگر با عنوان ريشهكنكردن تروريسم است.
اين بيانيهى هجده صفحهاى زمانى انتشار يافت كه جنگ در افغانستان به طور نسبى پايان يافته تلقى مىشد. از اين رو احتمالاً حمايت بيانيه بر مقاصد و اقدامات نظامى احتمالى و آتى آمريكا بر ساير نقاط جهان نيز ناظر است و منحصر به افغانستان نمىباشد.
در بحث ما، فراز كليدى در اين عبارت مقدماتى بيانيهى مذكور، خلاصه مىشود:
«جنبش اسلامگراى افراطى با مبانى پايهاى جهان مدرن، با روادارى مذهبى و نيز با حقوق بشر بنيادين كه در منشور سازمان ملل درج است، سر جنگ دارد... پس ... ما حق داريم براى دفاع از ارزشهاى ''جهانى`` و انسانى خود با آن بجنگيم».
پس از حملهى آمريكا به افغانستان و تهديد مكرر عراق و ايران و آزاد گذاشتن دولت نژادپرست اسرائيل در كشتار فلسطينىها، مىتوان بيش از پيش به مقاصد واقعى و نيمه پنهان، اهداف درازمدت و مكتومِ وسايل ارتباط جمعى و گروهى از روشنفكران غرب پى برد و به عيان ديد كه چگونه با حملهى فرهنگى به اسلام بنيادگرا و بنيادگرايى اسلامى، از آن به عنوان ابزارى براى درهم كوبيدن و مطرود ساختن جنبشهاى آزادىبخش بهره گرفتهاند. صرف نظر از اين نيمهى پنهان، دنبال كردن ديدگاهها و تحركات «بنيادگرانه» در يك گروه و يا حضور يك رژيم مذهبى بنيادگرا، عبرتها و درسهاى آموزندهاى به ما مىدهد و راههايى را براى دفاع واقعى از اسلام در دنياى مدرن پيشپاى ما مىگذارد.
در يك تعريف ساده و عام، بنيادگرايى(3) بر مبادى و اصول نخستين و سنن بنيادينى تكيه مىكند كه در يك مكتب فكرى و يا يك مذهب، با ارجاع به بنيانگذار به طور همه جانبه و برگشتناپذير، مورد قبول واقع مىشود و هرگونه تفسير تاريخى و نسبى را نسبت به اين مبادى رد مىكند.
تعريف ديگر بنيادگرايى، درخواست حاكميت و اعمال همهجانبه و مطلق دين بر كليهى شئون زندگى بشر از جزئى تا كلى و از جمله بر سياست، اقتصاد و زندگى خصوصى افراد است كه مىبايد تمامى احكامى دينى بدون خدشه و به طور همهجانبه اجرا و اعمال گردد و جامعه، سراپا يك جامعهى دينى در معناى سنتى آن باشد.
اين بينش با استفاده از روشهاى تحكمى و اعمال فشار و خشونت و برخورد فيزيكى و حتى با نديده گرفتنِ و زيرپا گذاشتن قوانين عادى، دستورها و احكام را در كل جامعه پياده مىكند. در همين جا است كه ميان بنيادگرايى، به عنوان طرز تفكر و بينش، و استفاده از حربهى ترور، وحشت و خشونت، به عنوان يك روش، پيوند به وجود مىآيد و به طور منطقى، بنيادگراها مروج و پشتيبان خشونت، ترور، تهاجم و... معرفى مىشوند.
با توجه به تبليغاتى كه انجام يافته از نظر غربيان، بنيادگرايى اسلامى يا اسلامگرايى (اسلاميسم) با ويژگى «ضد مدرنيته»، «ضد تمدن» و «ضد غرب» شناخته مىشود و به طور كلى جنبهى «ضد تمدن جديد» آن بسيار برجسته مىشود. در اين برداشت، بنيادگرايى ضد تغيير و تحولات اجتماعى است و به مدرنيزاسيون، مردمسالارى، مليتخواهى و جامعهى مدنى روى خوشى نشان نمىدهد و تمدن و فرهنگ جديد را يكسره فاسد مىداند. اگر سنتپرستى (تراديسيوناليسم) با گذشتهگرايى و مقاومت در برابر مدرنيسم و نهادهاى مدرن مشخص مىشود، بنيادگرايى با ضديت، دشمنى، تخريب و هجوم به فرهنگ مدرن، از آن متمايز مىشود. استدلال اين است كه «جامعهى مدنى» يك «جامعهى غير دينى» است و جامعهى دينى با مدنيت ناسازگار است. در مدرنيسم نياز به حفظ سنن آباء و اجدادى به هر قيمت و براى هميشه وجود ندارد و به جاى آن مسائلى همچون رقابت، تخصصگرايى، تساوى حقوق افراد اعم از زن و مرد، رعايت حقوق بشر (به طور كلى)، رعايت حق شهروندى (صرف نظر از تعلق مذهبى) و حقوق اقليتها، طغيان عليه سلسله مراتب پدرسالارانه، تأكيد بر گسترش عرصهى عمومى و مكانيسم نقد و گفتوگو براى پيدا كردن راه حل مورد قبول و... جايگاه با اهميت و ويژهاى دارند، هر چند ممكن است در عمل، همهى موارد تحقق نيافته باشد. از آنجا كه در نظر بنيادگرايان، گذشته كامل و مقدس است، هر گونه تغيير، در نفس خود مذموم است و همه چيز آنچنان كه هست بايد حفظ شود. در برابر آن، به مدرنيزم سه ويژگى مشخص نسبت داده مىشود:
1. تغيير مداوم در جامعه، قوانين و نهادها بر اساس شاخصهاى معين با حفظ اصول اساسى.
2. تغيير دائم در ساختارهاى كهن جامعه و عقلانى ساختن همهى امور. البته اين توسعهى عقلانيت شامل توسعهى تمايزگرايى، تخصصگرايى و عامگرايى نيز مىشود.
3. توسعه و ابداع مكانيسمها و ضوابطى كه منجر به فراهم شدن نهادهاى مدنى متعدد بشود تا جامعه از درون بتواند به صورت خودكفا اداره شود(مثل وجود انجمنها، احزاب سياسى، سازمانها و غيره).
مورخين شكلگيرى دولت عربستان سعودى و روى كار آمدن وهابيت در اوايل قرن بيستم، را نخستين دولت «اسلامى» بنيادگرا در عصر جديد مىدانند. اين بنيادگرايى كه از لحاظ سياسى بىخطر و از لحاظ اجتماعى «خشك» و سختگير و پيرو «احكام» است، در غرب هرگز مورد انتقاد، سؤال و تهاجم قرار نمىگيرد؛ زيرا اگر بنيادگرايى دولتى با استبداد داخلى و سختگيرى نسبت به زمان و بىاعتنايى نسبت به دموكراسى و حقوق مردم همراه و همساز باشد و منافع غرب همچنان حفظ شود، نه فقط ضررى متوجه تمدن و فرهنگ غرب نيست، بلكه از نظر آنها پديدهاى «اسلامى» و مطلوب است. ژورناليسم غربى بدون آنكه بنيادگرايى را به طور دقيق تعريف كند يا مصاديق آن را روشن كند، به هر بهانهاى به آن حمله و آن را نوعى بيمارى اجتماعى تلقى مىكند.
قدر مسلم تا زمانى كه وسيعترين صحنهى بازى غرب، در پيشرفت تكنيك، فنآورى سطح بالا، اتكا بر علم، اكتشافات علمى، گسترش وسايل ارتباطى، تجارت، مديريت و تخصص سطح بالا است و از طرفى «بنيادگرايى»، با هر تعريفى، به آن پشت كرده، مقتضيات، مكانيسمهاى واقعى مردمسالارى و رشد اساسى فكر و علم در جامعه را به چيزى نمىگيرد، بيش از آنكه احياگرى، حاكميت و استقلال سياسى و اقتصادى به وجود آورد، همچون تاراجگرى عمل مىكند كه بيشتر نقش افساد دارد تا اصلاح. استمداد ايدئولوژيك از منابع مكتبى كهن بدون انطباق آن با نيازهاى زمان و مكان و بهرهگيرى از نيروى انسانى كارآمد، جز به درماندگى و شكست منجر نمىشود و عجز بنيادگرايى خشونتطلب را نمايان مىكند.
از ديگر نقاط ضعف بنيادگرايى موجود در عمل، تمايل شديد به مركزيت محورى است كه در عرصهى سياسى يادگار دوران قبل از جنگ جهانى دوم است كه ويژگىهاى آن عبارتاند از: تسلط بىچون و چرا از طريق كنترل ارتش، پليس مخفى، تلويزيون دولتى، روزنامههاى وابسته به دولت و مالكيت صنايع بزرگ و انتخاب مسئولان رده اول از ميان «محرمان» و بنابر وابستگىهاى خاندانى و ملاحظات شخصى. وجود اين ويژگىها در يك جامعه باعث محروم شدن آن جامعه از عقلانيت، انديشهورزى و فنآورى مىباشد.
برخى از گروههاى بنيادگرا هم تنها شيوههاى تاريخى قهرمانسازى و شخصيتپرستى را ملاك قرار داده و از آن سود مىجويند، اما اين شيوه نيز در دراز مدت تأثيرى ندارد.
به هر حال بنيادگرايى در عين حال كه محصول مدرنيته است، با آن شديداً در تضاد است و متقابلاً نوعى ترس از بنيادگرايى در طرفداران مدرنيته به چشم مىخورد به طورى كه آن را براى خود خطرآفرين مىدانند و به همين دليل با آن سخت برخورد مىكنند؛ به عبارتى «بنيادگرايى» هر چه باشد از دشمن علنىاش يعنى روشنفكرى و روشنگرى، كه زيربناى فكرى مدرنيته را تشكيل مىدهد، جدا نيست.
شكى نيست كه بنيادگرايان مىخواهند با تمام قوا، مدرنيته را به چالش كشند و در برابر آن با تمام وجود مقاومت كنند؛ اما مسلم است كه در طول زمان نه مدرنيته بر يك روال ثابت باقى مىماند و نه بنيادگرايى قادر است مطلقانديشى خود را تا به آخر حفظ كند و به آن پاىبند باقى بماند. بنيادگرايى در هر چهرهاى كه نمايان شود و هر شيوه و عمل ناصوابى كه انجام دهد، توجيهگر جنگ، لشكركشى و حملهى قدرتها، بهخصوص آمريكا، به ملتها نيست، همچنين، معادل دانستن اسلام با «بنيادگرايى» و تبليغ آن در دهههاى اخير، كه اثرهاى زيانبخشى بر روابط جهان اسلام و كشورهاى غربى گذاشته و مىگذارد، نياز به بررسى، تبيين و توجيه بيشترى دارد كه در اين مختصر نمىگنجد.
آقاى توسلى در مقالهى خود اشاره دارد كه هدفش وارد شدن به بحث دربارهى بيانيهى شصت تن از روشنفكران آمريكايى در توجيه جنگ نيست، بلكه مىخواهد به اين طرز فكر اشاره كند كه چگونه «بنيادگرايى» اسلامى در دنيا، درست يا نادرست، مغاير با ارزشهاى انسانى و جهانى و حقوق بشر تلقى مىگردد. تلاش نويسنده تا حد زيادى معطوف به توصيف واقعيتهاست و كمتر به ارزشگذارى و داورى پرداخته است. اين تلاش در عين حال كه در جاى خود قابل تحسين است، فاقد جامعنگرى لازم و تحليلى درست و منطبق با واقعيتهاى جارى در جامعهى ايران پس از انقلاب است. از اين رو اشاراتى كوتاه به پارهاى كاستىها مىشود:
1. آقاى توسلى دو تعريف از بنيادگرايى ذكر كرده است كه هر دو تعريف داراى بار منفى است. اين نشان مىدهد كه مفهوم«بنيادگرايى» از سوى انديشهى غربى براى ياد كردن از جنبشى است كه نامطلوب و مطرود است. بنيادگرايى بنا بر تعريف اول تغييرستيز و گذشتهگراست و تعريف دوم همراه خشونت، برخورد فيزيكى، نديده گرفتن قانون، زير پا گذاشتن حقوق انسانى و... است. البته چنين تعاريفى همواره مد نظر كاربران اين مفهوم بوده است، از اين روست كه با پيروزى انقلاب اسلامى و پديدار شدن روحيهى سازشناپذير آن با استعمار مدرن غربى، موج حملات با عنوان بنيادگرايى به انقلاب اسلامى افزايش يافت. پذيرش ضمنى اين اتهام، بدون هيچ تحليل و بررسى موشكافانهاى، توجيهپذير نيست. نويسنده در ابتداى مقاله، انقلاب اسلامى را از جمله مواردى دانسته است كه اسلام هراسى غربيان را تشديد مىكند و آن را در عداد حركت بنيادگرايى اسلامى(اسلاميسم) قرار مىدهد. اگر در انقلاب اسلامى آثارى از برخورد فيزيكى يا خشونت ديده شد، اولاً، نمىتوان آن را به لحاظ نظرى به عنوان يك هنجار به حساب آورد؛ ثانياً، مقتضاى هجوم داخلى و خارجى دشمن، مقابله جدى با آن است كه گاه نيازمند برخورد فيزيكى و به كارگيرى خشونت به عنوان ابزارى دفاعى است. نمىتوان با گروهى كه به عمليات تروريستى دست مىزند و زن و مرد را مورد حملات مسلحانه قرار مىدهد با زبان مسلامتجويانه سخن گفت. نمىتوان با متجاوز به خاك و جان و مال اين مردم از مسالمت و نرمى سخن گفت و به انتظار مجامع بينالمللى نشست تا با بهكارگيرى به اصطلاح ابزار قانون، متجاوز را بر جاى خود نشانند؛ زيرا هيچ آثار و علائم مثبتى، كه دال بر اراده و انگيزهاى براى به كارگيرى قانون عادلانه در سطح جهان باشد، به چشم نمىخورد. در چنين شرايطى هر انسان عاقلى حكم مىكند كه بايد از ابزار قدرت استفاده كرد و امنيت مردم و كشور را تأمين نمود. در چنين وضعيتى نبايد استفاده از اين ابزار را علامتى بر بنيادگرايى گرفت، چنان كه استفادهى بسيار گسترده پليس آمريكا از قدرت فيزيكى و برخورد خشن با افراد مظنون بىارتباط با نهضتهاى بنيادگرا، نام بنيادگرايى به خود نمىگيرد. مطابق قوانين جديد آمريكا، اف. بى. آى. براى بازداشت هر فرد مشكوكى، حتى بدون حكم قضايى، از ورود به هيچ حريم خصوصى منع نمىشود.
2. خشونت پليس آمريكايى، كنترلِ نامههاى شخصى از سوى پليس، اجازه دادن به پليس براى ورود به حريم خصوصى افراد و شنود مكالمات، كنترل جريان اطلاعات و برقرارى حالت فوقالعاده در وضعيت حمله به عراق (در حالى كه هيچ خطرى آمريكا را تهديد نمىكرد)، مالكيت صنايع بزرگ از سوى كسانى كه حاكميت را در دست دارند، انتخاب مسئولان رده اول از ميان قشر خاص محرم شده و محدود و... از سوى ليبرالها و دولتهاى مدرن غربى به نام بنيادگرايى ناميده نمىشود و هيچ ضعفى براى ليبراليسم محسوب نمىشود؛ اما همين امور از سوى يك دولت اسلامى با عنوان بنيادگرايى قرين مىگردد و نقطه ضعفى بزرگ محسوب مىشود. اين دوگانگى بيش از آنكه آگاهانه باشد، بر اثر تأثير پذيرى ناخودآگاه از حجم عظيم جهتدار تبليغاتى رسانههاى غربى است كه جناب آقاى توسلى را نيز فرا گرفته است.
3. آقاى توسلى دربارهى بيانيهى شصت روشنفكر آمريكايى مىگويد: «در بحث ما، فراز كليدى در اين عبارت مقدماتى بيانيهى مذكور خلاصه مىشود: ''جنبش اسلامگراى افراطى... پس ما حق داريم براى دفاع از ارزشهاى جهانى و انسانى خود با آن بجنگيم``». بسيار مناسب بود كه اين فراز كليدى بيانيه مورد موشكافى و تبيين قرار مىگرفت.
تنها در اين فراز نيست كه نويسندگان بيانيه ارزشهاى خود را جهانى و جهانشمول معرفى كردهاند و گفتهاند براى دفاع از اين ارزشها مىجنگيم. جالب اينجاست كه اينان دفاع از ارزشهاى دينى را جايز نمىدانند ولى جنگ براى دفاع از ارزشهاى زندگى آمريكايى را، كه به آن صفت جهانى نيز مىدهند، جايز مىدانند. اين تناقض آشكار در بيانيه نشانهى روح استكبارى و خود برتربينى آمريكايى است كه در تمام حركتهاى سياسى و فرهنگى آمريكا هويداست.
4. نويسندگان آمريكايىِ اعلاميهى يادشده، هر گونه برداشت مكتبى از اسلام را با نام اسلامگرايى(4) مورد هجوم قرار مىدهند و تنها از اسلامى به نيكى ياد مىكنند كه شكل يك مكتب براى جامعه و اداره آن برنامه نداشته باشد، بلكه تنها به زندگى فردى انسان بپردازد و قابل پىگيرى در جامعه سكولار بوده و هيچ تضاد و تعارضى با فرهنگ مدرن غربى نداشته باشد. اخيراً نوعى اسلام آمريكايى در ايالت كاليفرنيا رايج شده است كه در صف نماز جماعت زنان و مردان به صورت يك صف در ميان مىايستند و زنان بدون پوشش خاصى و بدون حجاب كامل، نماز مىگزارند! اين اسلام از نظر روشنفكران آمريكايى درست و مطلوب است و اسلام استكبارستيز و مدافع حقوق چپاول شدهى مستضعفان، با مارك اسلاميسم يا بنيادگرايى مورد طعن و نفرين قرار مىگيرد و مستحق حملات نظامى آمريكا شناخته مىشود.