اسلام و مبانى قدرت‏

متن
حسن يوسفى اشكورى - آفتاب، ش 14
اشاره
بازتاب شماره 26

‏ چكيده:

مقاله‏ى حاضر در واقع به معرفى كتاب الاسلام و أصول الحكم از على عبدالرازق اختصاص دارد كه اخيراً با نام اسلام و مبانى قدرت به فارسى ترجمه شده است.(1) وى از نخستين نويسندگانى است كه در دنياى عرب نظريه جدايى دين از سياست را مطرح كرد. او بر اين عقيده است كه حكومت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم جنبه‏ى استثنايى دارد و قابل انتقال به ديگران نيست. نويسنده‏ى مقاله، ضمن موافقت با سكولارگرايى عبدالرازق، معتقد است كه حكومت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم هم، جنبه‏ى عرفى و دنيوى داشته است.

مسئله‏ى مهم «قدرت» و يا مقوله‏ى «حكومت در اسلام» همواره از پر مناقشه‏ترين مسائل ميان مسلمانان (و حتى پژوهشگران غير مسلمان) بوده و از اين رو از گذشته‏هاى دور تا كنون صدها كتاب و هزاران رساله و مقاله پيرامون آن نگاشته شده و آراى بسيار متنوع پيرامون آن ابراز شده است.
تشيع از آغاز به نظريه‏ى «امامت»، يعنى نصب امام معصوم از طريق نص و انحصار امام در «آل‏على» معتقد شد؛ اما اكثريت مسلمانان به هر دليل، پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، با انتخاب ابوبكر بن ابى قحافه و سپس چند خليفه ديگر، پديده‏اى را به وجود آوردند كه «خلافت» يا «خلافت اسلامى» نام گرفت. با اين‏كه به شهادت منابع مستند و موثق تاريخى، انتخاب خليفه در سقيفه‏ى بنى‏ساعده با الهام از روش و سنتِ شناخته شده‏ى قريش در طول دويست سال، يعنى از سده‏ى پنجم تا هفتم ميلادى، در «دارالندوه»ى مكه و بنا به ضرورت اجتماعى و سياسى مديريت مدنى و تمشيت امور دنيوى مسلمانان صورت گرفت و هيچ منشأ آسمانى و مذهبى و قدسى نداشت؛ اما به تدريج خلافت بر بنياد دين و مشيت الاهى توجيه شد و كم‏كم چه فرمان يزدان چه فرمان خليفه. حتى صفويان كه شيعه بودند و اعتقادى به مشروعيت خلافت نداشتند، به تقليد از دستگاه خلافت عثمانى و در رقابت با آنان، كوشيدند مشروعيت مذهبى خود را از عالمان دينى، به عنوان نائبان عام امام غايب، به دست آورند و لذا حدودى موفق هم شدند و حدود 250 سال به سلطنت پرداختند.
با توجه به اين واقعيت تاريخى است كه پس از تزلزل اركان خلافت عثمانى در اوايل سده‏ى بيستم ميلادى، به ويژه پس از قيام «تركان جوان» در تركيه و سرانجام القاى خلافت در سال 1924، تعادل و توازن صورى جهان اسلام به هم خورد و آشفتگى فكرى و اجتماعى و سياسى عظيمى روى داد؛ چرا كه خلافت عثمانى، به رغم تمامى بحران‏ها و مشكلاتش، به هر حال محور وحدت سياسى مسلمانان و مظهر اقتدار جهان اسلام در برابر استيلاى غرب به حساب مى‏آمد. به اين دليل، انديشه‏هاى متفاوت، به منظور ارائه‏ى راه حل آن مشكل سياسى، عرضه شد و در مجموع دو نظر شاخص‏تر جهان اسلام را تحت تأثير قرار داد: گروهى به لحاظ نظرى و مذهبى، با مفروض انگاشتن مشروعيت ذاتى «نظام خلافت»، در مقام تأسيس خلافت جديدى برآمدند. آنان تصور مى‏كردند دين و دنياى مسلمانان تنها از طريق احياى خلافت، و رهبرى واحد تأمين و تضمين مى‏شود. گروهى ديگر عملاً احياى خلافت را ناممكن مى‏دانستند و با آن مخالف بودند و يا اساساً مشروعيتى ذاتى و ايدئولوژيك براى خلافت قائل نبودند. از نظر طرفداران اين نظريه، مسلمانان امروز عقلاً و شرعاً، بنا بر مقتضاى شرايط و ضرورت‏ها، راهى جز انتخاب نظام‏هاى مدنى متعدد (نه لزوماً واحد) با استفاده از تجارب جديد بشر ندارند. در گروه اول، اكثر مسلمانان سنت‏گرا و پيشوايان دينى و سياسى آنان قرار داشتند. شيوخ الازهر و شمار زيادى از زمامداران سياسى، رهبرى اين جناح را به عهده داشتند.
على عبدالرازق (1888 - 1966) يكى از پيش‏گامان مبارزه با احياى خلافت به هر شكل بود. وى در سال 1925 كتابى با عنوان الاسلام و اصول الحكم نوشت. مدعاى اصلى كتاب را مى‏توان به اختصار چنين دانست: 1. اعمال قدرت پيامبر برخاسته از نبوت و حق ويژه‏ى ايشان بوده و هيچ جنبه‏ى دنيوى نداشته؛ لذا اعمال قدرتش كاملاً و ماهيتاً با اعمال قدرت پادشاهان متفاوت بوده است؛ 2. به استناد بند اول، اقتدار رسول اكرم منحصر به خود او بوده و هيچ دليلى در قرآن و سنت وجود ندارد كه نشان دهد آن اختيارات و اقتدار مطلق به ديگران واگذار شده باشد؛ 3. بنابراين، حكومت و دولت و اعمال قدرت، اساساً و ذاتاً خارج از مقوله‏ى دين است و نبايد دنبال مشروعيت دينى براى قدرت سياسى و دنيوى بود؛ 4. خلافت در طول تاريخ، حتى خلافت ابوبكر، با اعمال زور و سرنيزه همراه بوده است. خلافت براى اسلام و مسلمانان همواره منبع مستمر شر و فساد بوده و هست.
انقلاب اسلامى ايران كه عمدتاً برآمده از جريان نوانديشى و اصلاحِ فكر دينى پس از مشروطه بوده است، مى‏توانست نقطه‏ى پايانى بر جدال عميق دين و دموكراسى باشد، اما اكنون پس از گذشت 24 سال از عمر آن در قالب جمهورى اسلامى جدال پايان نيافته است؛ حتى اصطلاح تقريباً جديد «مردم‏سالارى دينى» كه ظاهراً مورد توافق است، هنوز تبيين و تفسير روشن، منطقى و كارآمدى پيدا نكرده است.
به طور كلى بايد گفت مدعيات اساسى و كلى كتاب صحيح و درست به نظر مى‏رسد و مى‏توان با استنادات قطعى عقلى و نقلى از آن دفاع كرد. اما يك اختلاف اصولى با نويسنده كتاب دارم و آن اين‏كه ترديد نمى‏توان كرد پيامبر، در طول ده سال حكومت خود در مدينه، به عنوان يك حاكم و زمام‏دار حكم‏رانى كرد و اوامر و نواهى حكومتى، مانند عقد قراردادها، صلح و جنگ، تدبير امور معيشتى مردم، اجراى حدود و كيفر و... را صادر كرد؛ اما منشأ اين قدرت حكومتى و اجرايى پيامبر ناشى از دين و نبوت و به اصطلاح مأموريت آسمانى نبود.
در واقع اختلاف اين‏جا است كه، بر خلاف تصور عبدالرازق، اعمال قدرت دنيوى و حكومتى پيامبر، كاملاً دنيوى و برآمده از خواست، رضايت و مقبوليت مردم بوده است؛ نه صرفاً برآمده از يك مأموريت الاهى و دينى. به همين دليل حكومت نبوى ماهيتاً و عملاً با حكومت‏هاى ديگر فرقى نداشته و از اين نظر حكومتى عرفى و متناسب با شرايط مكه و مدينه و عربستان بوده است؛ به عبارت كلامى، زعامت سياسى نبى جزئى از شئون نبوت وى نبوده است. هر چند كه قطعاً رضايت الاهى را به دليل اجراى عدالت و تحقق آرمان‏هاى انسانى و اخلاقى همراه داشته است. البته فقط از يك نظر مى‏توان حكومت پيامبر(و يا هر حكومتى) را «اسلامى» و دينى دانست و آن، اين‏كه سياست كلى و فلسفه‏ى وجودى و اصول ايدئولوژيك عامِ حاكم بر حوزه‏ى «مشروعيت» و «قانون‏گذارى» و «اجرا»، مستقيم يا غير مستقيم، دينى و يا برآمده از روح و حقيقت دين و، به عبارتى، تحقق فهم و معرفى از دين باشد، وگرنه حكومت «بما هو حكومت» (حتى حكومت پيامبر) با ديگر حكومت‏ها فرقى نمى‏كند. هيچ حكومتى بدون «مقبوليت» و رضايت مردم، مشروعيتى براى اعمال قدرت ندارد.

اشاره‏

1. حتى اگر بپذيريم كه تصويرى كه نويسنده از دو ديدگاه متفاوت در بين انديشمندان اهل سنت نسبت به نظريه‏ى خلافت ارائه كرده، درست است، اين تحليل نسبت به جهان تشيع صحيح نيست. چنان كه ايشان در همان آغاز آورده است، در مكتب اهل بيت‏عليهم السلام، اعتقاد به امامت و نصب امام معصوم‏عليه السلام سبب شد كه همه‏ى حكومت‏هاى ديگر به عنوان حكومت جور و غاصب معرفى شوند و تنها حكومتى كه از سوى امام‏عليه السلام يا نائب امام (فقيهان شيعه) مأذون باشد، مشروعيت يابد. از اين رو، در تفكر سياسى شيعه، از اين جهت، هيچ گونه صف‏بندى ميان انديشمندان شيعه شكل نگرفت و جملگى بر همين اصل اتفاق نظر داشته‏اند. آنچه سبب شد كه در طول چند سده‏ى اخير مباحثى مطرح شود و عالمان شيعه را با گرايش‏هاى متفاوت، دسته‏بندى كند، حدود اختيارات فقيهان در اداره‏ى حكومت و تصرف در امور جامعه است؛ نه اصل ولايت الاهى و امامت انتصابى. مسئله‏ى ولايت مطلقه‏ى فقيه كه در دهه‏ى چهل از سوى امام خمينى‏قدس سره مطرح شد و پيش‏تر نيز از سوى برخى از فقها مطرح شده بود، يكى از همين آراست. در يك كلام، در فرهنگ شيعه در انتصابى بودن امامت سياسى هرگز اختلاف نظر نبوده است و آنچه در اين مورد در دهه‏هاى اخير از سوى برخى روشن‏فكران زمزمه مى‏شود، تحت تأثير آرايى است كه در حوزه‏ى فكرى اهل سنت و متأثر از انديشه‏هاى سكولار غربى مطرح گشته است.
2. نويسنده از اين‏كه در ميان مسلمانان هنوز انديشه‏هاى تجددمآبانه و سكولار عبدالرازق و امثال او مورد پذيرش قرار نگرفته و «اسلام سياسى» و «بنيادگرايى اسلامى» زنده‏تر و پوياتر از گذشته به مقابله با مدرنيسم غربى و انديشه‏ى جدايى دين از سياست برخاسته است، اظهار شگفتى و شكوه مى‏كند و بدون ريشه‏يابى اين مسئله، به تقبيح انديشمندانى مى‏پردازد كه در سده‏ى گذشته در پيوند ميان دين و جامعه سخت تلاش كرده‏اند. حقيقت آن است كه در حوزه‏ى تفكر اسلامى، ترويج سكولاريسم - با هر تقرير و تفسيرى كه باشد - سرانجام نافرجام و ناكام مى‏ماند؛ چرا كه پيوند دين و جامعه در بن‏مايه‏هاى فكرى اسلام نهادينه شده و به سادگى قابل حذف و نفى نيست.
3. از اين‏جا مى‏توان نشان داد كه ادعاى نويسنده مبنى بر اين‏كه «بنيادگرايى در واقع نوعى احياى خلافت است و با دموكراسى و دولت مدرن و جامعه‏ى مدنى در تعارض است» جاى تأمل و ترديد فراوان دارد. درست است كه بنيادگرايى اسلامى (با همه‏ى گرايش‏هاى متنوع و متفاوت آن) با مدرنيته و مدرنيسم غربى، به دليل تضاد ايدئولوژيك آن با اسلام، مخالفت مى‏ورزد؛ اما اين نكته هرگز بدين معنا نيست كه بنيادگرايى به تقابل با هر گونه نوگرايى و توسعه‏ى مدنى مى‏پردازد و به دنبال احياى همان سنت خلافت است؛ مخصوصاً آن گرايشى از بنيادگرايى كه برخاسته از انديشه‏هاى امام خمينى و انقلاب اسلامى ايران است، از آغاز به دنبال تأسيس تمدنى بوده است كه تكامل و توسعه‏ى اجتماعى را در چارچوب ارزش‏هاى دينى مد نظر قرار مى‏دهد.
4. در اين مقاله ادعا شده است كه «انقلاب اسلامى عمدتاً برآمده از جريان نوانديش و اصلاح دينى پس از مشروطه بوده است». اين سخن در حقيقت تحريف تاريخ معاصر است. هر چند سهم تأثير احزاب سياسى يا روشن‏فكران دينى و غير دينى را در ظهور انقلاب اسلامى نبايد ناديده انگاشت، اما چنان كه غالب نظريه‏پردازان انقلاب در داخل و خارج گفته‏اند، اين انقلاب، نهضتى با رهبرى دينى امام خمينى و روحانيت انقلابى تشيع بود كه خاستگاه و آرمان‏هاى جديدى را پس از شكست نهضت‏هاى ملى‏گرايانه و سياسى گذشته مطرح ساخت.
5. نويسنده ضمن پذيرش سكولاريسم معتقد است كه بر خلاف ديدگاه على عبدالرازق، حكومت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم يك حكومت عرفى بوده است. اين ادعا را در ايران نخستين بار مهندس بازرگان در كتاب خدا و آخرت، هدف بعثت انبياء مطرح ساخت. آقاى اشكورى پذيرفته است كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در طول ده سال حكومت مدينه، احكام و مقررات اسلامى را در متن حكومت به اجرا درآورده است، ولى ادعا مى‏كند كه «منشأ اين قدرت حكومتى و اجرايى پيامبر ناشى از دين و نبوت و به اصطلاح مأموريت آسمانى نبود». پرسش اين‏جاست كه منظور از «مأموريت آسمانى» چيست و قدرت حكومتى چگونه مى‏تواند از دين و نبوت ناشى شود؟ تشيع و مكتب اهل بيت‏عليهم السلام از آغاز بر اين عقيده بوده است كه چون هدف دين، سعادت انسانى است و اين سعادت، ابعاد فردى و اجتماعى را توأمان شامل مى‏شود و از طرفى، تنها با تحقق و اجراى دين در صحنه‏ى جامعه است كه سعادت واقعى بشر، جنبه‏ى عينى و عملى پيدا مى‏كند، بنابراين، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و جانشينان آن حضرت در كنار تبليغ و ترويج معارف وحى، مسئول زمينه‏سازى و تحقق عينى آن نيز بوده‏اند. در اين راستا، حكومت و اقتدار سياسى يكى از مهم‏ترين ابزارهاى عملى براى تحقق معارف وحى و تأمين سعادت دنيوى و اخروى بشر است. بنابراين، بر خلاف نظر نويسنده كه معتقد است «زعامت سياسى نبى جزئى از شئون نبوت وى نبوده است»، شيعه همواره بر اين اعتقاد بوده است كه تفكيك ميان سياست پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از ديانت او مخالف با اصل اساسى «امامت» است.
اما آنچه نويسنده درباره‏ى «مشروعيت» و «مقبوليت» گفته، تكرار همان مطلبى است كه بارها درباره‏ى آن بحث شده است. هيچ ترديدى نيست كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و جانشينان او بدون رغبت و گرايش مردم (مقبوليت) به قدرت و حكومت نزديك نمى‏شده‏اند، ولى اين‏كه گفته شود مشروعيت نداشته‏اند سخنى ناصواب و غير شفاف است. بايد پرسيد كه اين «مشروعيت» از كجا آمده است و از چه مبانى انسان‏شناسى و جهان‏شناسى ريشه مى‏گيرد. بى‏ترديد مفهوم مشروعيت در مبانى دينى، با آنچه در حقوق عرفى سكولار مطرح مى‏شود متفاوت است و در جاى خويش بايد مورد بحث و بررسى قرار گيرد.


پي نوشت:

1) پيش‏تر مقاله‏ى ديگرى در معرفى اين كتاب ارائه شده بود. رك روزنامه‏ى ايران، 1/12/80 .