در اين مقاله، سياست خارجى ايران به صورت مقطعى و در دو محور مورد بحث قرار مىگيرد. نخست، موانع و ناهنجارىهايى مرور مىشود كه پيش از دوم خرداد، فراروى روابط خارجى ايران در منطقه خاورميانه و خليج فارس و نيز در ارتباط با آمريكا و اتحاديه اروپا وجود داشته است. پس از آن، تلاشهاى آقاى خاتمى براى رفع اين موانع ارزيابى مىگردد.
پيش از دوم خرداد 1376، طرح مهار دوجانبه، همراه با تهديدهايى چون ظهور طالبان در مرزهاى شرقى، حضور آمريكا در خليج فارس، غائله جزاير سهگانه ايرانى و... افق سياست خارجىمان را از هر زمان ديگرى تيرهتر ساخته بود. نويسنده، تئورىها و راهكارهاى غلط و نافرجام اتخاذ شده در آن روزگار را نيز در منزوى ساختن كشور مؤثر مىداند.
در بخش ارزيابى تلاشهاى آقاى خاتمى در زمينه سياست خارجى، بازيابى و افزايش وجهه و اعتبار جمهورى اسلامى ايران در سطح جهانى و منطقهاى، بزرگترين دستاورد به حساب مىآيد. در اين مسير، تغيير ادبيات سياسى ايران در صحنه بينالملل نخستين گام تلقى مىشود. همچنين بهرهبردارى مناسب از فرصتى كه با برگزارى اجلاس سران سازمان كنفرانس اسلامى در تهران به دست آمده بود و سفرهاى پى در پى آقاى خاتمى به كشورهاى مختلف، در ايجاد فضايى از اعتماد و اطمينان در مناسبات با كشورهاى منطقه خاورميانه و خليج فارس بسيار مؤثر بوده است؛ به گونهاى كه ارتقاى نقش جمهورى اسلامى در مديريت سازمانهاى منطقهاى و بينالمللى ثمره همين تلاشهاست.
تحول بزرگ ديگرى كه نويسنده آن را به سياست خارجى دولت خاتمى نسبت مىدهد، برگزيدن رويكردى واقعگرايانه نسبت به مناسبات قدرت در روابط بينالملل است. نگرش رئاليستى به نظام جهانى و درك محدوديتها و اقتضائات دولتها و شناخت حدود نسبى قدرت دولت، مسلماً دستيابى به اهداف ملى را آسانتر مىكند. طرح نظريه «گفتوگوى تمدنها» بر اساس همين نگرش صورت پذيرفت و باعث شد ايران، براى اولين بار، موفق به طرح يك پارادايم در سطح بينالمللى شود.