چكيده: تخصصى شدن علوم و تفكيك ابعاد طبيعى و انسانى سبب شده است كه علوم انسانى تكه تكه و مثله شوند. شناخت درست و مناسب، شناختى است كه در بافت ارائه مىشود. جهان، بدون اسطوره، نمىتواند برقرار بماند، ولى از اين جهت مذاهب زمينى از مذاهب ملكوتى بسيار ضعيفترند. اسطوره پيشرفت و الهه عقل، كه در عصر جديد مطرح شد، اكنون شكست خورده است. من شخصاً هوادار مذهبى بدون خداى وحىشده و حتى بدون خدا هستم. من عميقاً فكر مىكنم كه غرب درها را به روى خود بسته است.
در واقع، به محض اينكه موضوعى براى شناخت مىيابم، تلاش مىكنم آن را، از تمام زاويههايى كه مطالعه آن امكانپذير است، بررسى كنم و سپس اين ديدگاههاى متفاوت را هماهنگ نمايم. اين كار مرا، بيش از پيش، آگاهانه به سمت صورتبندى كارزار تمامعيارى كه با آن روبهرو بودم، يعنى «كارزار پيچيدگى»، هدايت كرد. خود واژه «پيچيدگى» بعدها در كار من ظاهر و اساسى شد؛ يعنى نه تنها كارزار پيچيدگى، بلكه اينكه پيچيدگى چيست و چگونه مىتوان آن را بررسى كرد. اكنون نيز همين راه را ادامه مىدهم و فكر مىكنم شناخت يا، دست كم، درك من از شناخت، نمىتواند از نوعى اخلاق جدا باشد و من از اين پس خود را وقف بررسى اين موضوع كردهام.
در انديشه متعارف، دو شيوه برخورد با اين دو حوزه، يعنى حوزه علوم دقيق، كه همان علوم طبيعى است، و حوزه علوم انسانى ديده مىشود: 1. فرو كاستن هر آنچه انسانى است تا حد آنچه زيستشناختى يا حيوانى است، كه بر پايه ديدگاه ژنتيك استوار است، و يا فرو كاستن پديدههاى اجتماعى تا حد مورچگان يا شامپانزهها. 2. شيوه ديگر، تفكيك و گسستن است؛ يعنى شما ميان آن دو قلمرو، ديوار چين برپا مىكنيد و مىگوييد هر آنچه زيستشناختى است مورد توجه من نيست. به عقيده من، اين ديدگاه كاملاً نادرست است؛ چون ما حيوان، پستاندار، مهرهدار و غيره نيز هستيم و مغز در عين حال كه اندام انديشه است، اندامى زيستشناختى نيز هست. به اعتقاد من اين مسئله به ساختار انديشه بستگى دارد؛ مجبوريم يا فروبكاهيم يا تفكيك كنيم. اما براى فهميدن، پارادايم ديگرى ضرورى است؛ پارادايمى كه هم تفكيك و گسستن را امكان دهد، هم پيوند دادن را و حتى، به اعتقاد من، استلزام متقابل آن دو را. من بر پايه همين شيوه تفكر كار مىكنم و از همين روست كه كتابهاى طبيعت انسانى، پارادايم گمشده و كتاب اخيرم با عنوان هويت انسانى را نوشتهام. اما بايد اضافه كنم كه، در علوم انسانى، با موانع يا ديوارهاى بسيارى مواجه هستيد. گرايش غالب به سوى اقتصاد كاملاً بسته است؛ در حالى كه اقتصاد، بازىِ منافع و شور و هوسهاى انسانى است. جامعهشناسى امروز كاملاً بسته است؛ در حالى كه بايد با روانشناسى، تاريخ، اقتصاد و اسطورهشناسى رابطه داشته باشد. بهعلاوه، جامعهشناسى در نهايت به انحلال فرد گرايش دارد؛ فردى كه عروسك خيمهشببازى شده است. از سوى ديگر، روانشناسى، كه آن هم بسته است، به انحلال جامعه گرايش دارد. به عقيده من، هر يك از علوم انسانى با اين بخشبندىها و انحلالها، مثله شدهاند. همچنين شكافى با تمام آنچه جهان ادبيات است وجود دارد. من فكر مىكنم كه حتى در رمانهاى بزرگ، بيش از علوم انسانى، جامعهشناسى وجود دارد. جو حاكم اين است كه فقط تخصص مىتواند شناختى درست و مناسب به ارمغان آورد و مابقى چيزى جز ادبياتى مبهم نيست؛ اما به عقيده من شناخت درست و مناسب شناختى است كه در بافت ارائه مىشود؛ حال آنكه تخصص بافت را مىشكند. در مورد ارائه موضوع در بافتِ آن مىتوان گفت كه اين كار با مطالعات ميانرشتهاى امكانپذير است.
پيش از هر چيز مىتوانم بگويم كه آرمان شهر بخشى از يك ايدئولوژى است، يا به عبارت دقيقتر، آرمان شهر مىتواند ايدئولوژى به وجود آورد. البته امروز كلمه «آرمانشهر» معناى ديگرى يافته است: ناكجا آبادى كه از طريق وسايل تاريخى بىواسطه امكانپذير نباشد. آرمان شهرهاى خوب و آرمان شهرهاى بد وجود دارد. البته من خوب و بد را داخل گيومه قرار مىدهم. آرمان شهر «بد» كدام است؟ آرمان شهرى است كه مدعى جامعهاى هماهنگ است كه در آن ديگر بيگانگى و رنج وجود نداشته باشد و شفافيت وجود داشته باشد و همه يكديگر را بفهمند... پس آرمان شهر «بد» با رؤياى كمال مشخص مىشود كه به محض آنكه بخواهيد آن را محقق كنيد، وحشىگرى و بىرحمى بىپايانى را اعمال خواهيد كرد. اما آرمان شهر «خوب»، آرمان شهرى است كه هر چند فعلاً تحققپذير نيست، اما، به خوبى، مىبينيم كه پوچ و بىمعنا نيست. براى مثال، تصور اينكه ديگر جنگى روى سياره زمين به راه نيفتد، آرمان شهرى «خوب» است.
پس آينده باز است و به علاوه هرگز نمىتوان پيشاپيش يك دگرگونى يا خلاقيت آتى را پيشبينى كرد. پديده خلاقيت همراه است با آنچه مىتوان «ظهور» ناميد و ظهور، مفهومى است كه من بسيار به آن پاىبندم: مجموعهاى سازمان يافته، ويژگىها و خصوصيتهاى جديدى را ظاهر مىكند كه در عناصرش نبوده است، همچون مولكولها كه، در لحظهاى معين و به تعداد كافى، جمع مىشوند تا سازمان زنده را، با ويژگىهايى كه در مولكولها نبوده است، بسازند. جوامع تاريخى نيز به همين ترتيب ظاهر شدهاند و اين بدان معناست كه ما نمىتوانيم پيشبينى كنيم. منظور من اين نيست كه جهان آينده ممكن است جهانى شگفتانگيز و عالى باشد، بلكه دست كم ممكن است برخى از نقايص و عيبهاى جهان كنونىمان برطرف شود. بنابراين من فكر مىكنم نمىتوانيم خود را در كلمه آرمان شهر حبس كنيم، چون اين كلمه مىتواند دو معناى متناقض داشته باشد. به عقيده من، مسئله اين است كه بايد به قابليتهاى خلاقانه ذهن انسان و، در نهايت، جامعه انسانى توجه داشت.
من در كتابم گفتهام كه، در جوامع اوليه انسانى، پديده واژه سازى وجود داشت، يعنى قلمروى كه از آن، موجودات و چيزهاى خيالى متولد مىشوند. حال اين موجودات خيالى چگونه متولد مىشوند؟ از يك باور و اعتقاد جمعى.
در اين جهان اساطير، جنگهايى وحشتناك ميان خدايان و حتى ميان خداى واحد، در سه شكل آن، يعنى خداى دين يهود، مسيحيت و اسلام، برپاست، جنگهاى وحشتناكى كه فقط جنگ انسانها از طريق خدايان نيست، بلكه جنگ خدايان از طريق انسانها نيز هست. مذاهب رستگارى مبتنى بر حيات پس از مرگ، نيرويى فوقالعاده دارند. مذهب زمينى به مراتب ضعيفترند، چون مىتوان بررسى كرد كه آيا حقيقت مىگويد يا نه، در حالى كه مذهب ملكوتى بسيار قوى است. به اعتقاد من، مذاهب بزرگ تا بىنهايت دوام دارند؛ اما نمىتوانم بگويم چگونه. مگر آنكه مذهب جديدى ظهور كند و بتواند پيروان چندى در ميان مذاهب موجود به دست آورد. ملكوت دوام دارد، حال آنكه اساطير زمينى مىميرند. براى مثال، در غرب، اعتقاد بر اين بود كه پيشرفت يك اسطوره نيست، بلكه علم است؛ در حالى كه، در واقع، يك اسطوره بود. اسطوره پيشرفت با قدرت تمام حاكم بود و حتى آن را به مابقى جهان نيز حكم مىكردند. اما اين اسطوره، در اثر عوامل گوناگون، شكست خورد. جنگ جهانى دوم، ضربهاى مهلك به پيشرفت بود؛ اما پس از آن اقتصاد دوباره به راه افتاد و سرودخوانان جامعه صنعتى جان گرفتند و تقريباً بحرانها را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشتهايم. بدين ترتيب، دريافتهايم كه علم دوسويه است و فقط سعادت و نيكبختى به ارمغان نمىآورد، بلكه خطر اتمى و هستهاى نيز در پى دارد.
به عقيده من، اساطير در انديشههاى عقلانى وارد مىشوند و آنها را تغيير مىدهند. مثل اسطوره «الهه عقل» كه بر عقل بزرگ سده هجدهم، حاكم بود. ايدههايى مثل علم، به اسطوره علم نيكوكار بدل شده است. به ديگر سخن، اسطوره در چيزهايى رخنه مىكند كه فكر مىكنيم خلاف اسطوره است و با اين حال سرشار از نيروهاى اساطيرى است.
زمانى اسطوره بازار وجود داشت و پس از فروپاشى اتحاد شوروى، اسطوره نوليبراليسم و اينكه بازار، با هماهنگترين شيوه، اكثر مسائل انسانى را سر و سامان مىدهد. اما اين اسطوره در حال نابودى است و به اعتقاد من، يازدهم سپتامبر، ضربه مهلكى بر اين اسطوره بود. فكر مىكنم غرب دورهاى، كم و بيش، تهى از اساطير را از سر مىگذراند. اما مسئله اساسى اين است كه يك جامعه نمىتواند براى مدتى بسيار طولانى بدون اساطير باقى بماند. اميدوارم اسطورههاى آينده فريبكارانه نباشند. در عين حال شاهد ظهور اسطورههاى «فرقههاى كوچك» هستيم كه هر يك نويدهاى خود را دارد. من شخصاً هوادار مذهبى نو هستم؛ يعنى مذهبى بدون خداى وحىشده و حتى بدون خدا؛ مذهبى كه امكان اتحاد انسانها را فراهم آورد؛ همانند آنچه من «زمين موطن» نام نهادهام.
نبايد فراموش كنيم كه از نيمه نخست سده بيستم، در هندوستان، انديشمندان بزرگ اختلاط، مثل كريشنا، روبيندو و ديگران تلاش كردهاند پيام مسيحيت و آيين هندو را در مذهبى به مراتب عامتر تركيب كنند. اين مذهب، ثمرههاى بسيارى نداشت؛ اما در نهايت تلاش بزرگى بود كه از هندوستان برخاست. در غرب، محدوديتهاى تمدن ساختهشده براى كار، عمل، تكنولوژى و غيره، بيش از پيش، نيازهاى روانى درون انسانها را ناديده مىگيرد. اين امر بهويژه، در نوجوانان و زنان، بسيار محسوس است و در پى آن، برخى ايدهها، به ويژه تكنيكهاى «صلح با خود» و شكلهاى متفاوت يوگاى بودايى نفوذ يافتهاند و حتى مذهب بودا، به يمن شخصيت فرهمندانه دالايىلاما و البته به دليل وجود ريشههايى قديمىتر، يعنى انديشه شوپنهاور، در فرانسه نفوذ پيدا كرده است.
پيام دين بودا مىگويد: «من»تان را نابود كنيد تا بتوانيد به نيروانا برسيد؛ در حالى كه اين پيام در فرانسه بدل شد به اينكه «من»تان را رشد دهيد تا هماهنگ شود. البته اين به معناى خودپرستى نيست، بلكه مذهبى است در خدمت سوبژكتيويته و نه ويران كردن سوبژكتيويته. در تاريخ، وقتى يك اعتقاد در بافت ديگرى وارد مىشود، اغلب تغييراتى در محور اين اعتقاد روى مىدهد و اين همان اختلاط است. به علاوه، بايد اضافه كنم كه هر فرهنگى درهمآميخته و تركيبى است. اين امر در مورد همه فرهنگهاى كوچك و بزرگ صادق است. در ضمن نبايد اين نكته را ناديده گرفت كه وقتى فرهنگى قوى است، عناصر بيرونى را در خود ادغام مىكند و وقتى فرهنگى ضعيف است، با ورود عناصر بيرونى، متلاشى مىشود. امروزه من به دستاوردهاى اختلاط بسيار باور دارم. اختلاط، خلاف همگنسازى است. همگن سازى يعنى مكدونالد، كوكاكولا، يعنى هر آنچه يكشكل مىكند، در حالى كه اختلاط چيز جديدى خلق مىكند.
من عميقاً فكر مىكنم غرب درها را به روى خود بسته است. غرب، از ديرباز، انديشههاى سرزمينهاى ديگر، به ويژه انديشههاى شرقى را عقبمانده به شمار مىآورده است؛ اما امروز اين نكته بسيار مهم است كه مىتوان از طريق رابطه با هندوستان، ژاپن و چين، يك ملاقات بدهبستانى داشت. از يكسو، به آنچه در اروپاى غربى متولد شده و به دستاوردهاى برتر آن تمايلاتى وجود دارد؛ يعنى گرايش به ايدههاى حقوق بشر، رهايى زنان، دموكراسى، حقوق مليتها و حقوق ملتها. اما، از سوى ديگر، جريانهايى بسيار قوى وجود دارند كه خواهان احترام به سنتها، وفادارى به نياكان و خانواده هستند و اگر مذهب را به معناى وفادارى بگيريم، خواهان زندگى در چارچوب مذهبند.
به اعتقاد من، در چنين جهانى، غربگرايى ناب نمىتواند خود را تحميل كند. بايد دستاوردهاى برتر غرب، يعنى هر آنچه به استقلال و آزادى مربوط است، كسب شود. من فكر مىكنم جهان نيازمند ملاقات و بارورى متقابل جريانهاى متفاوت برآمده از گوشه و كنار جهان است.
بنابراين من دو چيز را، براى راحتى، در ذهن از هم تفكيك مىكنم: تمايل به آزادى و اقتصاد كه جهانشمول شدهاند و بحران دموكراسى در غرب. بحران دموكراسى در غرب چندگانه است. اين بحران پيش از هر چيز از تصلب تمام عيار سياسى ناشى مىشود، آن هم به دليل آنكه ديگر هيچ سرمايهگذارى و نيروگذارى سياسى وجود ندارد. پيچيدگى جهان مانع از آن است كه سياستمداران تلاش كنند آيندهنگر باشند و صرفاً با ملاحظات انتخاباتى، به امروز مىانديشند. مسائل سياسى، بيش از پيش، جنبه فنى و حتى علمى يافتهاند و شهروندان در بىخبرى كامل از اين مسائل نگه داشته مىشوند و به آنان گفته مىشود كه نمىتوانند از اين مسائل سردربياورند.
بايد جانى دوباره به سياست بخشيد. به عقيده من، چنين مهمى تنها در صورتى تحقق مىپذيرد كه آنچه من «سياست تمدن» مىنامم، ايجاد شود. اين سياست از ويژگىهايى آغاز مىكند كه مثبتترين ويژگىهاى تمدن اروپايى به شمار مىروند؛ ويژگىهايى كه در عين حال، بيش از پيش، منفى شدهاند. از آن جمله، فردگرايى است كه، در كنار استقلال، يكى از مثبتترين جنبههاست كه، به دليل نابودىِ همبستگى و گسترش تنهايى، به يك ويژگى منفى بدل شده است. «سياست تمدن» سياستى است كه همبستگىهاى دوباره را امكانپذير مىكند؛ سياست احيا و اصلاح شهرها و روستاها، مبارزه در تمام سطوح براى كيفيت بهتر زندگى؛ زيرا ما زير هجوم كميتگرايى حسابگر هستيم.
وانگهى فقر محاسبه شده، در قالب كمى، يعنى بر اساس درآمد سرانه مسئله نيست، چون مسائلى همچون كشاورزى، ارزاق و غيره وجود دارد. مسئله را بايد، بر اساس اميد به زندگى، سلامت، نبود دارو، ايدز، بيمارىهاى عفونى و چيزهايى از اين قبيل، ارزيابى كرد. پس من به اصلاح سياست و احياى اميد مىانديشم؛ زيرا، در واقع، شاهد نااميدى فوقالعادهاى در جهان هستيم. كافى نيست كه بگوييم بايد احيا و اصلاح كرد و اميدوار بود؛ بلكه پاى يك فرايند تمام عيار تاريخى در ميان است و ما در ابتداى اين فرآيند نوين تاريخى به سر مىبريم كه شايد نتواند پيشروى كند؛ زيرا زوال جهان كهنه مىتواند به فاجعه رهنمون شود.
من به مسئله دموكراسى باز مىگردم. در كشور ما ايران، پس از بيست سال بحث در مورد انقلاب اسلامى يا انقلاب دينى، سه چهار سالى است كه از مردمسالارى دينى صحبت مىشود. آيا حكومت دينى و دموكراسى ناسازگار نيستند؟ يا مىتوان گفت كه يك حكومت دينىِ دموكراتيك، نظامِ گذار است، يعنى گذار از حكومت دينى به دموكراسى؟
به نظر من، چنين حكومتى بيشتر شكل يك گذار را دارد. البته اين امر بستگى به منظورمان از حكومت دينى دارد؛ اگر اين مرجع، شمارى از الزامهاى اخلاقى را به ارمغان آورد، چرا كه نه. براى مثال در قانون اساسى آمريكا خدا وجود دارد؛ حكومت آمريكا اندكى دينى است؛ اما دموكراتيك نيز هست. بنابراين اگر عنصر دينى، در سطح قواعد اخلاقى، جاى گيرد مىتواند مثبت باشد. من فكر مىكنم حكومت دينى مىتواند نتايج اخلاقى بسيارى به ارمغان آورد، البته به شرط باز گذاشتن دست دموكراسى. آنچه در دموكراسى مهم است رويارويى نيروهاى متخاصم است؛ چون دموكراسى فقط و اساساً رأى اكثريت نيست، بلكه امكان رويارويى نيروهاى متخاصم نيز هست.
من هوادار جهانشمول كردن حقوق بشرم؛ اما فكر نمىكنم حقوق بشر جهانشمول باشد. اگر حقوق بشر جهانى شود، در واقع، بر پايه آزادى بيان، آزادى نقد و آزادى مقاومت در برابر استبداد و خودكامگى استوار است. بنابراين باز هم به همان تناقض مىرسيم. شايد بايد پذيرفت كه غرب شكلى از سلطه است و در عين حال ايدههايى را توليد مىكند كه منشأ رهايى است. تمدن كنونى غرب، در تكنولوژى و شيوه زندگىاش، فرايندهاى يكشكلسازى و همگنسازى را توليد مىكند، اما در عين حال مىتواند، از طريق همين فرايندها (و نه فقط از طريق اختلاط و در همآميزى)، تنوعهاى جديدى را امكانپذير كند. البته نوعى شبه جهان شمول بودن غرب وجود دارد؛ غرب، به تازگى، خود را تنها دارنده عقلانيت و حقيقت مىپندارد و فكر مىكند مابقى جهان در خرافات سير مىكنند و به همين دليل است كه مىگويد كشورهاى استعمارزده، براى بهرهبردارى از حقوق بشر، به بلوغ نرسيدهاند. بنابراين خود غرب در كشورهاى تحت سلطهاش مانع از حقوق بشر مىشود و حقوق بشر را رعايت نمى كند. به اعتقاد من بايد كاملاً از اين دوپهلويى عميق آنچه اروپاى غربى ارائه مىكند، آگاه باشيم. ايالات متحده نيز از اين همه خشمگين است؛ اما اين چيزى را تغيير نمىدهد. به اعتقاد من ديگر نمىتوان اين مسئله را طرح كرد؛ يعنى ما در آستانه تمدنى جهانى و جامعهاى جهانى هستيم كه اصل حقوق بشر را مىپذيرد و امكان بيان تنوعهاى منطقهاى را نيز فراهم مىآورد.
به اعتقاد من، آنچه جهان اسلام مىتواند به ارمغان آورد اين است كه در نظر گيرد كه هر چند گرايشهاى اجتماعى غربىاند، اما حقوق فردى، نقد و آزادىها بخشى از ميراث جامعه انسانىاند. جهان غرب نيز بايد به ويژگىهاى خاص جهان اسلام احترام بگذارد. اما عناصر گفتوگو و مفاهمه بايد از طريق ملاقاتها تأمين بشود. چون دو سطح گفتوگو وجود دارد؛ يكى گفتوگو ميان مذاهب كه در يك معنا كارى ساده و در عين حال دشوار است. اما گفتوگو ميان تمدنهاى مذهبى و تمدنهاى لائيك شايد به اين معنا باشد كه تمدن مذهبى بنيانهاى جدايى دين از دولت و جامعه را بپذيرد و تمدن لائيك هم وجود مذاهب را بپذيرد. در غير اين صورت گفتوگو ناممكن است.
اما فقط فهم ميان فرهنگها مسئله نيست، بلكه در بطن خانواده، در ميان نسلها و حتى كسانى كه در يك دانشگاه كار مىكنند، فهم وجود ندارد. حال چگونه مىخواهيد انسانها يكديگر را بفهمند، در حالى كه نزديكترين آدمها قادر به فهم يكديگر نيستند.
ادگار مورن، كه از جامعهشناسان و انديشمندان بزرگ معاصر غرب به حساب مىآيد، از جمله شخصيتهاى چپگرايى است كه، در دهههاى گذشته، با تعديل در مواضع خويش، سعى در ارائه گفتمان جديدى در حوزه فرهنگ و علوم انسانى نموده است. مهمترين و مشهورترين بخش تفكر او، انتقاد به روششناسى رايج در علوم اجتماعى غرب است. البته او تنها به نگرش سلبى بسنده نمىكند، بلكه سعى در ترميم و بهسازى فرايند شناخت در حوزههاى انسانى و اجتماعى دارد. مفهوم «پيچيدگى» در انديشه او نه تنها اشاره به ابعاد گوناگون و تودرتوى حيات انسانى دارد، بلكه تعريض و كنايهاى به سادهسازى و سطحىانگارى در معرفتشناسى غربى است. نخستين راهكارى كه از اين اصل برمىآيد، اين است كه پژوهشگران علوم اجتماعى، بيش از آنكه به تخصص در جزئيات نياز داشته باشند، به بررسى موضوع از منظرها و ايستارهاى متفاوت و گوناگون نيازمندند. دانشهاى غربى، از اين نگاه، تصويرى واژگونه از واقعيت ارائه مىكنند و طبعاً نيازمند نقد و بازكاوىاند. ادگار مورن، گذشته از اين ديدگاه عام و كلى، مطالب ديگرى در اين گفتوگو بيان داشته است كه در اينجا نكات كوتاهى را درباره آنها اشاره مىكنيم:
1. آنچه مورن درباره آرمان شهر يا اتوپيا گفته است، جاى تأمل دارد. او ظاهراً مىپذيرد كه آرمان شهر مىتواند وجود داشته باشد، و آرمان شهر را زاييده ايدئولوژى مىداند. در عين حال، بر خلاف نگرش ماركسيستى، معتقد است كه آرمان شهر به معناى يك آينده محتوم و گريزناپذير نيست. بلكه آينده را در گرو نيروى خلاقيت ذهن و جامعه انسانى مىداند. در واقع، او آرمان شهر را تصويرى نسبتاً بهتر از جهان كنونى تعريف مىكند. مشكل اين است كه او نسبت ايدئولوژى و آرمان را با خلاقيت انسانى روشن نساخته است. به نظر مىرسد ادگار مورن، با آنكه به ستيز با ايدئولوژى نپرداخته است، اما از آن سو نتوانسته است نقش و كارويژه ايدئولوژى و آرمانگرايى را در منظومه انديشه خويش به درستى ترسيم كند. ظاهراً او در ميانه ايدئولوژىگرايى ماركسيسم و ايدئولوژىستيزى ليبراليسم هنوز نتوانسته است موضع و قرارگاه خويش را مشخص كند. چنان كه خواهيم ديد اين ابهام در ساير انديشههاى او نيز مؤثر افتاده است.
2. تعريف و تفسير مورن از اسطوره نيز پرابهام و مسئلهانگيز است. او در آغاز اسطوره را به خيالگرايى آدمى باز مىگرداند؛ ولى، در ادامه، به همه اديان، مكاتب و انديشههاى بشرى مهر اسطوره مىزند. (اسطوره پيشرفت، اسطوره الهه عقل، اسطوره نوليبراليسم، اسطوره علم نيكوكار و...) معمولاً اسطوره را در مقابل دين يا در مقابل فلسفه و يا در مقابل علم قرار مىدهند؛ ولى معلوم نيست كه او دقيقاً ميان اسطوره با حوزههاى معرفتى يادشده چه نسبتى برقرار مىكند. مخصوصاً اين ابهام هنگامى مشكلساز مىشود كه او اسطوره را، در همه اشكال فوق، با يك نگاه مىنگرد و تنها به واسطه آثار و پيامدهاى خوب يا بد آن، به ارزشگذارى اسطورهها مىپردازد. اگر آنچه گفتيم درست باشد، اين گفته او كه «به عقيده من اساطير در انديشههاى عقلانى وارد مىشوند و آنها را تغيير مىدهند» قابل خدشه و مناقشه است. به هر حال، مشكل اصلى اين است كه او دقيقاً مرز ميان اسطوره با دين، علم و عقلانيت را تعيين نكرده است.
3. سخن ادگار مورن درباره اختلاط فرهنگها و بارورى و زايش آنها جالب توجه است، ولى معيار و ميزانى براى درستى يا نادرستى انواع اختلاطهاى ممكن نشان نمىدهد و مكانيزم اين اختلاط را ارائه نمىكند. آنچه او درباره «فرهنگ قوى» و «فرهنگ ضعيف» بيان داشته است، به تنهايى كافى نيست، زيرا معلوم نمىكند كه قوى يا ضعيف بودن يك فرهنگ به چه معناست؟ آيا اينكه يك فرهنگ مىتواند فرهنگ ديگر را در خود هضم كند، نشانه «قدرت فرهنگى» است؟ نقش قدرتهاى سياسى و اقتصادى، در سلطه و استحاله فرهنگها، كدام است؟ و... . ديدگاه مورن نمىتواند اين نكته را تبيين كند كه چرا برخى از فرهنگهاى توانمند گذشته، بر اثر جنگها و سلطه جويىهاى ديگران، نابود شده و به فراموشى سپرده شده است.
4. تحليل ادگار مورن از بنيادهاى فلسفى تمدن غرب و پيامدهاى عينى و اجتماعى آن، در ابهام و سردرگمى جدى به سر مىبرد. او با آنكه فردگرايى را از «مثبتترين ويژگىهاى تمدن اروپايى» مىداند، همزمان پيامدهاى ويرانگر آن را نيز برمىشمارد و هيچ تحليل روشنى كه بتواند جنبههاى مثبت و منفى اين انديشه را نشان دهد، ارائه نمىكند. در همين راستا، آنچه او به عنوان «سياست تمدن» از آن نام برده است و آن را به مقولاتى چون اميد به زندگى، سلامت، ايدز و... مربوط دانسته است، زمانى مىتواند راهگشا و مؤثر باشد كه پيوند اين مقولات با بنيادهاى فكرى و محصولات اجتماعى، اخلاقى و تكنولوژيك آن مد نظر قرار گيرد. به نظر مىرسد، علىرغم نظريه روششناختى مورن درباره «پيچيدگى»، او خود در اين گونه مسائل دچار سادهسازى و يك جانبهنگرى شده است؛ گونهاى از سادهسازى كه او را به پارادوكسهاى مهيب و زيانبارى رهنمون مىسازد. علائم اين پارادوكس بنيادين در انديشه مورن را مىتوان در اين گفته او سراغ گرفت: «شايد بايد پذيرفت كه غرب شكلى از سلطه است و در عين حال ايدههايى را توليد مىكند كه منشأ رهايى است. تمدن كنونى غرب در تكنولوژى و شيوه زندگىاش، فرايندهاى يكشكلسازى و همگنسازى را توليد مىكند، اما در عين حال مىتواند از طريق همين فرايندها، تنوعهايى جديد را امكانپذير كند.»