پارادايم «پيچيدگى» روشى نوين در جامعه‏شناسى امروز

متن
گفت‏وگو با ادگار مورن‏ - ايران، 22، 24 - 27/1/81
اشاره
بازتاب شماره 25

چكيده: تخصصى شدن علوم و تفكيك ابعاد طبيعى و انسانى سبب شده است كه علوم انسانى تكه تكه و مثله شوند. شناخت درست و مناسب، شناختى است كه در بافت ارائه مى‏شود. جهان، بدون اسطوره، نمى‏تواند برقرار بماند، ولى از اين جهت مذاهب زمينى از مذاهب ملكوتى بسيار ضعيف‏ترند. اسطوره پيش‏رفت و الهه عقل، كه در عصر جديد مطرح شد، اكنون شكست خورده است. من شخصاً هوادار مذهبى بدون خداى وحى‏شده و حتى بدون خدا هستم. من عميقاً فكر مى‏كنم كه غرب درها را به روى خود بسته است.

متن

در آغاز بحث، مراحل اصلىِ خط سير فكرى‏تان را بيان كنيد.

در واقع، به محض اين‏كه موضوعى براى شناخت مى‏يابم، تلاش مى‏كنم آن را، از تمام زاويه‏هايى كه مطالعه آن امكان‏پذير است، بررسى كنم و سپس اين ديدگاه‏هاى متفاوت را هماهنگ نمايم. اين كار مرا، بيش از پيش، آگاهانه به سمت صورت‏بندى كارزار تمام‏عيارى كه با آن روبه‏رو بودم، يعنى «كارزار پيچيدگى»، هدايت كرد. خود واژه «پيچيدگى» بعدها در كار من ظاهر و اساسى شد؛ يعنى نه تنها كارزار پيچيدگى، بلكه اين‏كه پيچيدگى چيست و چگونه مى‏توان آن را بررسى كرد. اكنون نيز همين راه را ادامه مى‏دهم و فكر مى‏كنم شناخت يا، دست كم، درك من از شناخت، نمى‏تواند از نوعى اخلاق جدا باشد و من از اين پس خود را وقف بررسى اين موضوع كرده‏ام.

من فكر مى‏كنم اساساً يك فصل مشترك ميان شما و كورنليوس كاستورياديس وجود دارد و آن، نقدى است كه هر دوى شما بر علوم انسانى داريد و مى‏گوييد تخصصى شدن فزاينده، آگاهى را از بين مى‏برد و اين امر به‏ويژه در مورد جهان معاصر صادق است. در اين روند تخصصى شدن، كه - همان گونه كه شما گفتيد - از سه دهه پيش بدين سو شاهد آنيم، به طور فزاينده، افرادى را مى‏بينيم كه به حوزه علوم به‏اصطلاح «دقيق» تعلق داشته‏اند؛ اما به علوم انسانى روى مى‏آورند. چرا عكس اين روند روى نمى‏دهد؟ اين پديده ناشى از چيست؟

در انديشه متعارف، دو شيوه برخورد با اين دو حوزه، يعنى حوزه علوم دقيق، كه همان علوم طبيعى است، و حوزه علوم انسانى ديده مى‏شود: 1. فرو كاستن هر آنچه انسانى است تا حد آنچه زيست‏شناختى يا حيوانى است، كه بر پايه ديدگاه ژنتيك استوار است، و يا فرو كاستن پديده‏هاى اجتماعى تا حد مورچگان يا شامپانزه‏ها. 2. شيوه ديگر، تفكيك و گسستن است؛ يعنى شما ميان آن دو قلمرو، ديوار چين برپا مى‏كنيد و مى‏گوييد هر آنچه زيست‏شناختى است مورد توجه من نيست. به عقيده من، اين ديدگاه كاملاً نادرست است؛ چون ما حيوان، پستاندار، مهره‏دار و غيره نيز هستيم و مغز در عين حال كه اندام انديشه است، اندامى زيست‏شناختى نيز هست. به اعتقاد من اين مسئله به ساختار انديشه بستگى دارد؛ مجبوريم يا فروبكاهيم يا تفكيك كنيم. اما براى فهميدن، پارادايم ديگرى ضرورى است؛ پارادايمى كه هم تفكيك و گسستن را امكان دهد، هم پيوند دادن را و حتى، به اعتقاد من، استلزام متقابل آن دو را. من بر پايه همين شيوه تفكر كار مى‏كنم و از همين روست كه كتاب‏هاى طبيعت انسانى، پارادايم گم‏شده و كتاب اخيرم با عنوان هويت انسانى را نوشته‏ام. اما بايد اضافه كنم كه، در علوم انسانى، با موانع يا ديوارهاى بسيارى مواجه هستيد. گرايش غالب به سوى اقتصاد كاملاً بسته است؛ در حالى كه اقتصاد، بازىِ منافع و شور و هوس‏هاى انسانى است. جامعه‏شناسى امروز كاملاً بسته است؛ در حالى كه بايد با روان‏شناسى، تاريخ، اقتصاد و اسطوره‏شناسى رابطه داشته باشد. به‏علاوه، جامعه‏شناسى در نهايت به انحلال فرد گرايش دارد؛ فردى كه عروسك خيمه‏شب‏بازى شده است. از سوى ديگر، روان‏شناسى، كه آن هم بسته است، به انحلال جامعه گرايش دارد. به عقيده من، هر يك از علوم انسانى با اين بخش‏بندى‏ها و انحلال‏ها، مثله شده‏اند. همچنين شكافى با تمام آنچه جهان ادبيات است وجود دارد. من فكر مى‏كنم كه حتى در رمان‏هاى بزرگ، بيش از علوم انسانى، جامعه‏شناسى وجود دارد. جو حاكم اين است كه فقط تخصص مى‏تواند شناختى درست و مناسب به ارمغان آورد و مابقى چيزى جز ادبياتى مبهم نيست؛ اما به عقيده من شناخت درست و مناسب شناختى است كه در بافت ارائه مى‏شود؛ حال آن‏كه تخصص بافت را مى‏شكند. در مورد ارائه موضوع در بافتِ آن مى‏توان گفت كه اين كار با مطالعات ميان‏رشته‏اى امكان‏پذير است.

شما در كتاب‏هايتان از پديده تولد، رشد و مرگ ايدئولوژى‏ها صحبت مى‏كنيد. مى‏خواهم از شمادر مورد آرمان شهرها [ اوتوپياها] بپرسم: آرمان شهرها چگونه متولد مى‏شوند، زندگى مى‏كنند و مى‏ميرند؟

پيش از هر چيز مى‏توانم بگويم كه آرمان شهر بخشى از يك ايدئولوژى است، يا به عبارت دقيق‏تر، آرمان شهر مى‏تواند ايدئولوژى به وجود آورد. البته امروز كلمه «آرمان‏شهر» معناى ديگرى يافته است: ناكجا آبادى كه از طريق وسايل تاريخى بى‏واسطه امكان‏پذير نباشد. آرمان شهرهاى خوب و آرمان شهرهاى بد وجود دارد. البته من خوب و بد را داخل گيومه قرار مى‏دهم. آرمان شهر «بد» كدام است؟ آرمان شهرى است كه مدعى جامعه‏اى هماهنگ است كه در آن ديگر بيگانگى و رنج وجود نداشته باشد و شفافيت وجود داشته باشد و همه يكديگر را بفهمند... پس آرمان شهر «بد» با رؤياى كمال مشخص مى‏شود كه به محض آن‏كه بخواهيد آن را محقق كنيد، وحشى‏گرى و بى‏رحمى بى‏پايانى را اعمال خواهيد كرد. اما آرمان شهر «خوب»، آرمان شهرى است كه هر چند فعلاً تحقق‏پذير نيست، اما، به خوبى، مى‏بينيم كه پوچ و بى‏معنا نيست. براى مثال، تصور اين‏كه ديگر جنگى روى سياره زمين به راه نيفتد، آرمان شهرى «خوب» است.

پس آينده باز است و به علاوه هرگز نمى‏توان پيشاپيش يك دگرگونى يا خلاقيت آتى را پيش‏بينى كرد. پديده خلاقيت همراه است با آنچه مى‏توان «ظهور» ناميد و ظهور، مفهومى است كه من بسيار به آن پاى‏بندم: مجموعه‏اى سازمان يافته، ويژگى‏ها و خصوصيت‏هاى جديدى را ظاهر مى‏كند كه در عناصرش نبوده است، همچون مولكول‏ها كه، در لحظه‏اى معين و به تعداد كافى، جمع مى‏شوند تا سازمان زنده را، با ويژگى‏هايى كه در مولكول‏ها نبوده است، بسازند. جوامع تاريخى نيز به همين ترتيب ظاهر شده‏اند و اين بدان معناست كه ما نمى‏توانيم پيش‏بينى كنيم. منظور من اين نيست كه جهان آينده ممكن است جهانى شگفت‏انگيز و عالى باشد، بلكه دست كم ممكن است برخى از نقايص و عيب‏هاى جهان كنونى‏مان برطرف شود. بنابراين من فكر مى‏كنم نمى‏توانيم خود را در كلمه آرمان شهر حبس كنيم، چون اين كلمه مى‏تواند دو معناى متناقض داشته باشد. به عقيده من، مسئله اين است كه بايد به قابليت‏هاى خلاقانه ذهن انسان و، در نهايت، جامعه انسانى توجه داشت.

اساطير و اسطوره‏شناسى عرصه‏اى است كه شما بسيار به آن علاقه‏منديد. اين بار هم پرسش من اين است كه اساطير چگونه متولد مى‏شوند، زندگى مى‏كنند و مى‏ميرند؟

من در كتابم گفته‏ام كه، در جوامع اوليه انسانى، پديده واژه سازى وجود داشت، يعنى قلمروى كه از آن، موجودات و چيزهاى خيالى متولد مى‏شوند. حال اين موجودات خيالى چگونه متولد مى‏شوند؟ از يك باور و اعتقاد جمعى.

در اين جهان اساطير، جنگ‏هايى وحشتناك ميان خدايان و حتى ميان خداى واحد، در سه شكل آن، يعنى خداى دين يهود، مسيحيت و اسلام، برپاست، جنگ‏هاى وحشتناكى كه فقط جنگ انسان‏ها از طريق خدايان نيست، بلكه جنگ خدايان از طريق انسان‏ها نيز هست. مذاهب رستگارى مبتنى بر حيات پس از مرگ، نيرويى فوق‏العاده دارند. مذهب زمينى به مراتب ضعيف‏ترند، چون مى‏توان بررسى كرد كه آيا حقيقت مى‏گويد يا نه، در حالى كه مذهب ملكوتى بسيار قوى است. به اعتقاد من، مذاهب بزرگ تا بى‏نهايت دوام دارند؛ اما نمى‏توانم بگويم چگونه. مگر آن‏كه مذهب جديدى ظهور كند و بتواند پيروان چندى در ميان مذاهب موجود به دست آورد. ملكوت دوام دارد، حال آن‏كه اساطير زمينى مى‏ميرند. براى مثال، در غرب، اعتقاد بر اين بود كه پيشرفت يك اسطوره نيست، بلكه علم است؛ در حالى كه، در واقع، يك اسطوره بود. اسطوره پيشرفت با قدرت تمام حاكم بود و حتى آن را به مابقى جهان نيز حكم مى‏كردند. اما اين اسطوره، در اثر عوامل گوناگون، شكست خورد. جنگ جهانى دوم، ضربه‏اى مهلك به پيشرفت بود؛ اما پس از آن اقتصاد دوباره به راه افتاد و سرودخوانان جامعه صنعتى جان گرفتند و تقريباً بحران‏ها را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشته‏ايم. بدين ترتيب، دريافته‏ايم كه علم دوسويه است و فقط سعادت و نيك‏بختى به ارمغان نمى‏آورد، بلكه خطر اتمى و هسته‏اى نيز در پى دارد.

به عقيده من، اساطير در انديشه‏هاى عقلانى وارد مى‏شوند و آنها را تغيير مى‏دهند. مثل اسطوره «الهه عقل» كه بر عقل بزرگ سده هجدهم، حاكم بود. ايده‏هايى مثل علم، به اسطوره علم نيكوكار بدل شده است. به ديگر سخن، اسطوره در چيزهايى رخنه مى‏كند كه فكر مى‏كنيم خلاف اسطوره است و با اين حال سرشار از نيروهاى اساطيرى است.

زمانى اسطوره بازار وجود داشت و پس از فروپاشى اتحاد شوروى، اسطوره نوليبراليسم و اين‏كه بازار، با هماهنگ‏ترين شيوه، اكثر مسائل انسانى را سر و سامان مى‏دهد. اما اين اسطوره در حال نابودى است و به اعتقاد من، يازدهم سپتامبر، ضربه مهلكى بر اين اسطوره بود. فكر مى‏كنم غرب دوره‏اى، كم و بيش، تهى از اساطير را از سر مى‏گذراند. اما مسئله اساسى اين است كه يك جامعه نمى‏تواند براى مدتى بسيار طولانى بدون اساطير باقى بماند. اميدوارم اسطوره‏هاى آينده فريب‏كارانه نباشند. در عين حال شاهد ظهور اسطوره‏هاى «فرقه‏هاى كوچك» هستيم كه هر يك نويدهاى خود را دارد. من شخصاً هوادار مذهبى نو هستم؛ يعنى مذهبى بدون خداى وحى‏شده و حتى بدون خدا؛ مذهبى كه امكان اتحاد انسان‏ها را فراهم آورد؛ همانند آنچه من «زمين موطن» نام نهاده‏ام.

چند سالى است كه به مسئله فرقه‏ها يا، به قول جامعه شناسان، جنبش‏هاى نوين مذهبى مى‏پردازم. در اين ميان، پديده‏اى وجود دارد كه نمى‏فهمم. چگونه دانشجويانى كه ثمره نظام آموزشى مدرنند، برخى پديده‏هاى متعلق به دستگاه‏هاى مفهومى متفاوت را در هم مى‏آميزند. براى مثال مذهب مسيحيت را با برخى نظريه‏ها به‏ويژه نظريه‏هاى روان‏شناسى مدرن و سنت شرقى در هم مى‏آميزند. آنان، به نوعى، مى‏خواهند به زندگى‏شان معنا دهند. مى‏خواهم بدانم تحليل شما از اين پديده چيست؟ آيا شكل جديدى از آگاهى كاذب (اگر بخواهيم مفهومى قديمى را به كار گيريم) وجود دارد يا احتمالاً اين نوعى آفرينش، در جهان معاصر غرب، است؟

نبايد فراموش كنيم كه از نيمه نخست سده بيستم، در هندوستان، انديشمندان بزرگ اختلاط، مثل كريشنا، روبيندو و ديگران تلاش كرده‏اند پيام مسيحيت و آيين هندو را در مذهبى به مراتب عام‏تر تركيب كنند. اين مذهب، ثمره‏هاى بسيارى نداشت؛ اما در نهايت تلاش بزرگى بود كه از هندوستان برخاست. در غرب، محدوديت‏هاى تمدن ساخته‏شده براى كار، عمل، تكنولوژى و غيره، بيش از پيش، نيازهاى روانى درون انسان‏ها را ناديده مى‏گيرد. اين امر به‏ويژه، در نوجوانان و زنان، بسيار محسوس است و در پى آن، برخى ايده‏ها، به ويژه تكنيك‏هاى «صلح با خود» و شكل‏هاى متفاوت يوگاى بودايى نفوذ يافته‏اند و حتى مذهب بودا، به يمن شخصيت فرهمندانه دالايى‏لاما و البته به دليل وجود ريشه‏هايى قديمى‏تر، يعنى انديشه شوپنهاور، در فرانسه نفوذ پيدا كرده است.

پيام دين بودا مى‏گويد: «من»تان را نابود كنيد تا بتوانيد به نيروانا برسيد؛ در حالى كه اين پيام در فرانسه بدل شد به اين‏كه «من»تان را رشد دهيد تا هماهنگ شود. البته اين به معناى خودپرستى نيست، بلكه مذهبى است در خدمت سوبژكتيويته و نه ويران كردن سوبژكتيويته. در تاريخ، وقتى يك اعتقاد در بافت ديگرى وارد مى‏شود، اغلب تغييراتى در محور اين اعتقاد روى مى‏دهد و اين همان اختلاط است. به علاوه، بايد اضافه كنم كه هر فرهنگى درهم‏آميخته و تركيبى است. اين امر در مورد همه فرهنگ‏هاى كوچك و بزرگ صادق است. در ضمن نبايد اين نكته را ناديده گرفت كه وقتى فرهنگى قوى است، عناصر بيرونى را در خود ادغام مى‏كند و وقتى فرهنگى ضعيف است، با ورود عناصر بيرونى، متلاشى مى‏شود. امروزه من به دستاوردهاى اختلاط بسيار باور دارم. اختلاط، خلاف همگن‏سازى است. همگن سازى يعنى مك‏دونالد، كوكاكولا، يعنى هر آنچه يك‏شكل مى‏كند، در حالى كه اختلاط چيز جديدى خلق مى‏كند.

من عميقاً فكر مى‏كنم غرب درها را به روى خود بسته است. غرب، از ديرباز، انديشه‏هاى سرزمين‏هاى ديگر، به ويژه انديشه‏هاى شرقى را عقب‏مانده به شمار مى‏آورده است؛ اما امروز اين نكته بسيار مهم است كه مى‏توان از طريق رابطه با هندوستان، ژاپن و چين، يك ملاقات بده‏بستانى داشت. از يك‏سو، به آنچه در اروپاى غربى متولد شده و به دستاوردهاى برتر آن تمايلاتى وجود دارد؛ يعنى گرايش به ايده‏هاى حقوق بشر، رهايى زنان، دموكراسى، حقوق مليت‏ها و حقوق ملت‏ها. اما، از سوى ديگر، جريان‏هايى بسيار قوى وجود دارند كه خواهان احترام به سنت‏ها، وفادارى به نياكان و خانواده هستند و اگر مذهب را به معناى وفادارى بگيريم، خواهان زندگى در چارچوب مذهبند.

به اعتقاد من، در چنين جهانى، غرب‏گرايى ناب نمى‏تواند خود را تحميل كند. بايد دستاوردهاى برتر غرب، يعنى هر آنچه به استقلال و آزادى مربوط است، كسب شود. من فكر مى‏كنم جهان نيازمند ملاقات و بارورى متقابل جريان‏هاى متفاوت برآمده از گوشه و كنار جهان است.

بنابراين من دو چيز را، براى راحتى، در ذهن از هم تفكيك مى‏كنم: تمايل به آزادى و اقتصاد كه جهان‏شمول شده‏اند و بحران دموكراسى در غرب. بحران دموكراسى در غرب چندگانه است. اين بحران پيش از هر چيز از تصلب تمام عيار سياسى ناشى مى‏شود، آن هم به دليل آن‏كه ديگر هيچ سرمايه‏گذارى و نيروگذارى سياسى وجود ندارد. پيچيدگى جهان مانع از آن است كه سياست‏مداران تلاش كنند آينده‏نگر باشند و صرفاً با ملاحظات انتخاباتى، به امروز مى‏انديشند. مسائل سياسى، بيش از پيش، جنبه فنى و حتى علمى يافته‏اند و شهروندان در بى‏خبرى كامل از اين مسائل نگه داشته مى‏شوند و به آنان گفته مى‏شود كه نمى‏توانند از اين مسائل سردربياورند.

بايد جانى دوباره به سياست بخشيد. به عقيده من، چنين مهمى تنها در صورتى تحقق مى‏پذيرد كه آنچه من «سياست تمدن» مى‏نامم، ايجاد شود. اين سياست از ويژگى‏هايى آغاز مى‏كند كه مثبت‏ترين ويژگى‏هاى تمدن اروپايى به شمار مى‏روند؛ ويژگى‏هايى كه در عين حال، بيش از پيش، منفى شده‏اند. از آن جمله، فردگرايى است كه، در كنار استقلال، يكى از مثبت‏ترين جنبه‏هاست كه، به دليل نابودىِ همبستگى و گسترش تنهايى، به يك ويژگى منفى بدل شده است. «سياست تمدن» سياستى است كه همبستگى‏هاى دوباره را امكان‏پذير مى‏كند؛ سياست احيا و اصلاح شهرها و روستاها، مبارزه در تمام سطوح براى كيفيت بهتر زندگى؛ زيرا ما زير هجوم كميت‏گرايى حساب‏گر هستيم.

وانگهى فقر محاسبه شده، در قالب كمى، يعنى بر اساس درآمد سرانه مسئله نيست، چون مسائلى همچون كشاورزى، ارزاق و غيره وجود دارد. مسئله را بايد، بر اساس اميد به زندگى، سلامت، نبود دارو، ايدز، بيمارى‏هاى عفونى و چيزهايى از اين قبيل، ارزيابى كرد. پس من به اصلاح سياست و احياى اميد مى‏انديشم؛ زيرا، در واقع، شاهد نااميدى فوق‏العاده‏اى در جهان هستيم. كافى نيست كه بگوييم بايد احيا و اصلاح كرد و اميدوار بود؛ بلكه پاى يك فرايند تمام عيار تاريخى در ميان است و ما در ابتداى اين فرآيند نوين تاريخى به سر مى‏بريم كه شايد نتواند پيشروى كند؛ زيرا زوال جهان كهنه مى‏تواند به فاجعه رهنمون شود.

من به مسئله دموكراسى باز مى‏گردم. در كشور ما ايران، پس از بيست سال بحث در مورد انقلاب اسلامى يا انقلاب دينى، سه چهار سالى است كه از مردم‏سالارى دينى صحبت مى‏شود. آيا حكومت دينى و دموكراسى ناسازگار نيستند؟ يا مى‏توان گفت كه يك حكومت دينىِ دموكراتيك، نظامِ گذار است، يعنى گذار از حكومت دينى به دموكراسى؟

به نظر من، چنين حكومتى بيشتر شكل يك گذار را دارد. البته اين امر بستگى به منظورمان از حكومت دينى دارد؛ اگر اين مرجع، شمارى از الزام‏هاى اخلاقى را به ارمغان آورد، چرا كه نه. براى مثال در قانون اساسى آمريكا خدا وجود دارد؛ حكومت آمريكا اندكى دينى است؛ اما دموكراتيك نيز هست. بنابراين اگر عنصر دينى، در سطح قواعد اخلاقى، جاى گيرد مى‏تواند مثبت باشد. من فكر مى‏كنم حكومت دينى مى‏تواند نتايج اخلاقى بسيارى به ارمغان آورد، البته به شرط باز گذاشتن دست دموكراسى. آنچه در دموكراسى مهم است رويارويى نيروهاى متخاصم است؛ چون دموكراسى فقط و اساساً رأى اكثريت نيست، بلكه امكان رويارويى نيروهاى متخاصم نيز هست.

من هوادار جهان‏شمول كردن حقوق بشرم؛ اما فكر نمى‏كنم حقوق بشر جهان‏شمول باشد. اگر حقوق بشر جهانى شود، در واقع، بر پايه آزادى بيان، آزادى نقد و آزادى مقاومت در برابر استبداد و خودكامگى استوار است. بنابراين باز هم به همان تناقض مى‏رسيم. شايد بايد پذيرفت كه غرب شكلى از سلطه است و در عين حال ايده‏هايى را توليد مى‏كند كه منشأ رهايى است. تمدن كنونى غرب، در تكنولوژى و شيوه زندگى‏اش، فرايندهاى يك‏شكل‏سازى و همگن‏سازى را توليد مى‏كند، اما در عين حال مى‏تواند، از طريق همين فرايندها (و نه فقط از طريق اختلاط و در هم‏آميزى)، تنوع‏هاى جديدى را امكان‏پذير كند. البته نوعى شبه جهان شمول بودن غرب وجود دارد؛ غرب، به تازگى، خود را تنها دارنده عقلانيت و حقيقت مى‏پندارد و فكر مى‏كند مابقى جهان در خرافات سير مى‏كنند و به همين دليل است كه مى‏گويد كشورهاى استعمارزده، براى بهره‏بردارى از حقوق بشر، به بلوغ نرسيده‏اند. بنابراين خود غرب در كشورهاى تحت سلطه‏اش مانع از حقوق بشر مى‏شود و حقوق بشر را رعايت نمى كند. به اعتقاد من بايد كاملاً از اين دوپهلويى عميق آنچه اروپاى غربى ارائه مى‏كند، آگاه باشيم. ايالات متحده نيز از اين همه خشمگين است؛ اما اين چيزى را تغيير نمى‏دهد. به اعتقاد من ديگر نمى‏توان اين مسئله را طرح كرد؛ يعنى ما در آستانه تمدنى جهانى و جامعه‏اى جهانى هستيم كه اصل حقوق بشر را مى‏پذيرد و امكان بيان تنوع‏هاى منطقه‏اى را نيز فراهم مى‏آورد.

به اعتقاد من، آنچه جهان اسلام مى‏تواند به ارمغان آورد اين است كه در نظر گيرد كه هر چند گرايش‏هاى اجتماعى غربى‏اند، اما حقوق فردى، نقد و آزادى‏ها بخشى از ميراث جامعه انسانى‏اند. جهان غرب نيز بايد به ويژگى‏هاى خاص جهان اسلام احترام بگذارد. اما عناصر گفت‏وگو و مفاهمه بايد از طريق ملاقات‏ها تأمين بشود. چون دو سطح گفت‏وگو وجود دارد؛ يكى گفت‏وگو ميان مذاهب كه در يك معنا كارى ساده و در عين حال دشوار است. اما گفت‏وگو ميان تمدن‏هاى مذهبى و تمدن‏هاى لائيك شايد به اين معنا باشد كه تمدن مذهبى بنيان‏هاى جدايى دين از دولت و جامعه را بپذيرد و تمدن لائيك هم وجود مذاهب را بپذيرد. در غير اين صورت گفت‏وگو ناممكن است.

اما فقط فهم ميان فرهنگ‏ها مسئله نيست، بلكه در بطن خانواده، در ميان نسل‏ها و حتى كسانى كه در يك دانشگاه كار مى‏كنند، فهم وجود ندارد. حال چگونه مى‏خواهيد انسان‏ها يكديگر را بفهمند، در حالى كه نزديك‏ترين آدم‏ها قادر به فهم يكديگر نيستند.

اشاره‏

ادگار مورن، كه از جامعه‏شناسان و انديشمندان بزرگ معاصر غرب به حساب مى‏آيد، از جمله شخصيت‏هاى چپ‏گرايى است كه، در دهه‏هاى گذشته، با تعديل در مواضع خويش، سعى در ارائه گفتمان جديدى در حوزه فرهنگ و علوم انسانى نموده است. مهم‏ترين و مشهورترين بخش تفكر او، انتقاد به روش‏شناسى رايج در علوم اجتماعى غرب است. البته او تنها به نگرش سلبى بسنده نمى‏كند، بلكه سعى در ترميم و بهسازى فرايند شناخت در حوزه‏هاى انسانى و اجتماعى دارد. مفهوم «پيچيدگى» در انديشه او نه تنها اشاره به ابعاد گوناگون و تودرتوى حيات انسانى دارد، بلكه تعريض و كنايه‏اى به ساده‏سازى و سطحى‏انگارى در معرفت‏شناسى غربى است. نخستين راهكارى كه از اين اصل برمى‏آيد، اين است كه پژوهشگران علوم اجتماعى، بيش از آن‏كه به تخصص در جزئيات نياز داشته باشند، به بررسى موضوع از منظرها و ايستارهاى متفاوت و گوناگون نيازمندند. دانش‏هاى غربى، از اين نگاه، تصويرى واژگونه از واقعيت ارائه مى‏كنند و طبعاً نيازمند نقد و بازكاوى‏اند. ادگار مورن، گذشته از اين ديدگاه عام و كلى، مطالب ديگرى در اين گفت‏وگو بيان داشته است كه در اين‏جا نكات كوتاهى را درباره آنها اشاره مى‏كنيم:

1. آنچه مورن درباره آرمان شهر يا اتوپيا گفته است، جاى تأمل دارد. او ظاهراً مى‏پذيرد كه آرمان شهر مى‏تواند وجود داشته باشد، و آرمان شهر را زاييده ايدئولوژى مى‏داند. در عين حال، بر خلاف نگرش ماركسيستى، معتقد است كه آرمان شهر به معناى يك آينده محتوم و گريزناپذير نيست. بلكه آينده را در گرو نيروى خلاقيت ذهن و جامعه انسانى مى‏داند. در واقع، او آرمان شهر را تصويرى نسبتاً بهتر از جهان كنونى تعريف مى‏كند. مشكل اين است كه او نسبت ايدئولوژى و آرمان را با خلاقيت انسانى روشن نساخته است. به نظر مى‏رسد ادگار مورن، با آن‏كه به ستيز با ايدئولوژى نپرداخته است، اما از آن سو نتوانسته است نقش و كارويژه ايدئولوژى و آرمان‏گرايى را در منظومه انديشه خويش به درستى ترسيم كند. ظاهراً او در ميانه ايدئولوژى‏گرايى ماركسيسم و ايدئولوژى‏ستيزى ليبراليسم هنوز نتوانسته است موضع و قرارگاه خويش را مشخص كند. چنان كه خواهيم ديد اين ابهام در ساير انديشه‏هاى او نيز مؤثر افتاده است.

2. تعريف و تفسير مورن از اسطوره نيز پرابهام و مسئله‏انگيز است. او در آغاز اسطوره را به خيال‏گرايى آدمى باز مى‏گرداند؛ ولى، در ادامه، به همه اديان، مكاتب و انديشه‏هاى بشرى مهر اسطوره مى‏زند. (اسطوره پيشرفت، اسطوره الهه عقل، اسطوره نوليبراليسم، اسطوره علم نيكوكار و...) معمولاً اسطوره را در مقابل دين يا در مقابل فلسفه و يا در مقابل علم قرار مى‏دهند؛ ولى معلوم نيست كه او دقيقاً ميان اسطوره با حوزه‏هاى معرفتى يادشده چه نسبتى برقرار مى‏كند. مخصوصاً اين ابهام هنگامى مشكل‏ساز مى‏شود كه او اسطوره را، در همه اشكال فوق، با يك نگاه مى‏نگرد و تنها به واسطه آثار و پيامدهاى خوب يا بد آن، به ارزش‏گذارى اسطوره‏ها مى‏پردازد. اگر آنچه گفتيم درست باشد، اين گفته او كه «به عقيده من اساطير در انديشه‏هاى عقلانى وارد مى‏شوند و آنها را تغيير مى‏دهند» قابل خدشه و مناقشه است. به هر حال، مشكل اصلى اين است كه او دقيقاً مرز ميان اسطوره با دين، علم و عقلانيت را تعيين نكرده است.

3. سخن ادگار مورن درباره اختلاط فرهنگ‏ها و بارورى و زايش آنها جالب توجه است، ولى معيار و ميزانى براى درستى يا نادرستى انواع اختلاطهاى ممكن نشان نمى‏دهد و مكانيزم اين اختلاط را ارائه نمى‏كند. آنچه او درباره «فرهنگ قوى» و «فرهنگ ضعيف» بيان داشته است، به تنهايى كافى نيست، زيرا معلوم نمى‏كند كه قوى يا ضعيف بودن يك فرهنگ به چه معناست؟ آيا اين‏كه يك فرهنگ مى‏تواند فرهنگ ديگر را در خود هضم كند، نشانه «قدرت فرهنگى» است؟ نقش قدرت‏هاى سياسى و اقتصادى، در سلطه و استحاله فرهنگ‏ها، كدام است؟ و... . ديدگاه مورن نمى‏تواند اين نكته را تبيين كند كه چرا برخى از فرهنگ‏هاى توانمند گذشته، بر اثر جنگ‏ها و سلطه جويى‏هاى ديگران، نابود شده و به فراموشى سپرده شده است.

4. تحليل ادگار مورن از بنيادهاى فلسفى تمدن غرب و پيامدهاى عينى و اجتماعى آن، در ابهام و سردرگمى جدى به سر مى‏برد. او با آن‏كه فردگرايى را از «مثبت‏ترين ويژگى‏هاى تمدن اروپايى» مى‏داند، هم‏زمان پيامدهاى ويران‏گر آن را نيز برمى‏شمارد و هيچ تحليل روشنى كه بتواند جنبه‏هاى مثبت و منفى اين انديشه را نشان دهد، ارائه نمى‏كند. در همين راستا، آنچه او به عنوان «سياست تمدن» از آن نام برده است و آن را به مقولاتى چون اميد به زندگى، سلامت، ايدز و... مربوط دانسته است، زمانى مى‏تواند راهگشا و مؤثر باشد كه پيوند اين مقولات با بنيادهاى فكرى و محصولات اجتماعى، اخلاقى و تكنولوژيك آن مد نظر قرار گيرد. به نظر مى‏رسد، على‏رغم نظريه روش‏شناختى مورن درباره «پيچيدگى»، او خود در اين گونه مسائل دچار ساده‏سازى و يك جانبه‏نگرى شده است؛ گونه‏اى از ساده‏سازى كه او را به پارادوكس‏هاى مهيب و زيانبارى رهنمون مى‏سازد. علائم اين پارادوكس بنيادين در انديشه مورن را مى‏توان در اين گفته او سراغ گرفت: «شايد بايد پذيرفت كه غرب شكلى از سلطه است و در عين حال ايده‏هايى را توليد مى‏كند كه منشأ رهايى است. تمدن كنونى غرب در تكنولوژى و شيوه زندگى‏اش، فرايندهاى يك‏شكل‏سازى و همگن‏سازى را توليد مى‏كند، اما در عين حال مى‏تواند از طريق همين فرايندها، تنوع‏هايى جديد را امكان‏پذير كند.»