خروج از تجدد

متن
آلن تورن / مرتضى مردى‏ها - بنيان، 9/12/80
اشاره
بازتاب شماره 24

در دوران معاصر، تجددگرايى با بحرانى عميق روبه‏روست؛ بحرانى كه زاييده يك انكار است؛ انكار «عقل خودبنياد» كه در سپهر انديشه تجددگرايى تنها منبع مورد اعتماد براى معرفت‏اندوزى است. اين نفى و انكار از فروكاستن زندگى اجتماعى و تاريخ اجتماعات مدرن به غلبه عقل ناشى مى‏شود. نيچه و فرويد طلايه‏داران اين موج انكار بودند. اينان براى انگيزش‏ها در حركت انسان اهميتى بيش از عقل قائل بودند. به عقيده نيچه، آدمى شيفته قدرت است و به هر سو كه مطلوب خويش را در آن بيابد، كشيده مى‏شود؛ آن‏گاه براى آن‏كه خود را منطقى جلوه دهد، براى فعل خويش فلسفه مى‏بافد. ماركس نيز چنين مى‏انديشيد؛ با اين تفاوت كه او حب ثروت را عامل محرك آدمى در جريان‏هاى فكرى، فلسفى و اجتماعى مى‏دانست. اين انكار، از وحشت از مقام رفيع عقل خودبسنده در قاموس تفكر مدرنيته مايه مى‏گيرد؛ قدرتى جبارانه كه به نام عقلانيت به سركوب، استثمار، طرد و يا حذف تمامى كنش‏گران اجتماعى، كه از نظر او ناعقلانى هستند، دست مى‏برد و چون عقل، مصلحت‏انديش و منفعت‏طلب است، پس هرآنچه را كه براى او سودمند نيست و در جهت تثبيت قدرت او كار كردى ندارد، از عرصه‏هاى حيات اجتماعى و فردى بيرون مى‏نهد.

متن

اما امروزه ديگر از دريچه تنگ مدرنيته نمى‏توان به هستى، انسان و تاريخ نگريست. چرا كه روايت كلاسيك تجدد كه با غلبه و طرد خاص‏گرايى شناخته مى‏شود، چنان از تاب و توان افتاده كه ديگر براى دنيايى كه در آن عرفان مذهبى و فن‏آورى مدرن، علوم متقن و تبليغات، قدرت فردى و سياسى صنعتى شدن شتابدار با هم تصادم مى‏كنند، هيچ اصل وحدت‏بخشى در چنته ندارد.