در دوران معاصر، تجددگرايى با بحرانى عميق روبهروست؛ بحرانى كه زاييده يك انكار است؛ انكار «عقل خودبنياد» كه در سپهر انديشه تجددگرايى تنها منبع مورد اعتماد براى معرفتاندوزى است. اين نفى و انكار از فروكاستن زندگى اجتماعى و تاريخ اجتماعات مدرن به غلبه عقل ناشى مىشود. نيچه و فرويد طلايهداران اين موج انكار بودند. اينان براى انگيزشها در حركت انسان اهميتى بيش از عقل قائل بودند. به عقيده نيچه، آدمى شيفته قدرت است و به هر سو كه مطلوب خويش را در آن بيابد، كشيده مىشود؛ آنگاه براى آنكه خود را منطقى جلوه دهد، براى فعل خويش فلسفه مىبافد. ماركس نيز چنين مىانديشيد؛ با اين تفاوت كه او حب ثروت را عامل محرك آدمى در جريانهاى فكرى، فلسفى و اجتماعى مىدانست. اين انكار، از وحشت از مقام رفيع عقل خودبسنده در قاموس تفكر مدرنيته مايه مىگيرد؛ قدرتى جبارانه كه به نام عقلانيت به سركوب، استثمار، طرد و يا حذف تمامى كنشگران اجتماعى، كه از نظر او ناعقلانى هستند، دست مىبرد و چون عقل، مصلحتانديش و منفعتطلب است، پس هرآنچه را كه براى او سودمند نيست و در جهت تثبيت قدرت او كار كردى ندارد، از عرصههاى حيات اجتماعى و فردى بيرون مىنهد.
اما امروزه ديگر از دريچه تنگ مدرنيته نمىتوان به هستى، انسان و تاريخ نگريست. چرا كه روايت كلاسيك تجدد كه با غلبه و طرد خاصگرايى شناخته مىشود، چنان از تاب و توان افتاده كه ديگر براى دنيايى كه در آن عرفان مذهبى و فنآورى مدرن، علوم متقن و تبليغات، قدرت فردى و سياسى صنعتى شدن شتابدار با هم تصادم مىكنند، هيچ اصل وحدتبخشى در چنته ندارد.