وضعيت تفكر در ايران معاصر

متن
گفت‏وگو با عماد افروغ - سروش انديشه، ش 1
اشاره
بازتاب شماره 24

چكيده: آقاى افروغ تفكر را نوعى نوآورى و خلاقيت مى‏داند كه با گرته‏بردارى و ترويج افكار ديگران تفاوت دارد. ايشان يك علت مهم ركود انديشه در جامعه اسلامى را جدايى دين و روحانيت از سياست مى‏داند كه موجب افتادن در ورطه تفكرات انتزاعى مى‏شود. براى رشد علمى بايد روحانيت و دين در عرصه سياست حضور داشته باشند و تقسيم كار مثبتى ميان حوزه و دانشگاه صورت پذيرد.

متن:

تفكر، در كُنه و ذات خود چيست؟

تفكر، در ذات خود، به معنى نوآورى و خلاقيت و بها دادن به اين منبع لايزال است؛ منتهى به شرطى كه تقليد از ديگران نباشد و قائم به ذات و، در يك جمله، ناب باشد. البته تأثير شرايط اجتماعى و محيطى را نمى‏توان ناديده گرفت؛ ولى تفكر را جداى از تأثير ديگران و محيط نيز مى‏توان ارائه كرد. در مجموع مى‏خواهم بگويم كه تفكر خلاق با تفكر ترويجى و نوآورى خلاق با نوآورى اشاعه‏اى تفاوت دارد. همين كه انسان به خود رجوع كند، اين نوآورى ايجاد مى‏شود. ما بايد سعى كنيم با تكيه بر خلاقيت‏ها و ظرفيت‏هاى خدادادى خود، به پاسخ پرسش‏هايمان برسيم. عرض من اين است كه تفكر را نمى‏توان تعريف كرد.

تفكر چه سهمى در اعمال و اراده آدمى دارد؟ در اين جا اصل را تفكر مى‏دانيد يا اراده و يا تركيبى از هر دو؟

تركيب، چيز معنادارى در اين مورد به نظر نمى‏رسد؛ اما من اصل را بر تفكر قرار مى‏دهم؛ چه در قلمرو فردى و چه در قلمرو اجتماعى. مشكل اكنون ما عدم تفكر و عدم انديشه است؛ اگر تفكر خلاقه وجود داشته باشد، در ساحت‏هاى ارزشى، هنجارى، احساسى، رفتارى و... نيز تأثير خواهد گذاشت و اگر مى‏بينيم تأثيرگذار نيست، مشكل در جامعه است. اگر انسان در ساحت عمل به گونه‏اى مى‏انديشد و در ساحت نظر به گونه‏اى ديگر، اشكال از جامعه است. اين فاصله و شكاف يك امر اجتماعى و نه فلسفى است و تحقيق در مورد آن بر عهده جامعه‏شناس است؛ نه فيلسوف.

در تاريخ فرهنگى ما، تفكرات انتزاعى، پيشينه‏اى بسيار قوى داشته‏اند. از طرفى، در قرون سوم و چهارم كه اوج شكوفايى تمدن اسلامى به حساب مى‏آيد، مى‏بينيم كه علومى نظير فيزيك، نجوم، طب، رياضى و شيمى پيشرفت مى‏كنند؛ همان علومى كه در حيطه علوم دقيقه قرار دارند؛ اما رفته رفته اين جريان متوقف مى‏شود. از ديدگاه آسيب‏شناسانه، براى كمرنگ شدن تفكرات انضمامى در مقابل تفكرات متافيزيكى در ايران و جهان اسلام، چه دلايلى مى‏توان ذكر كرد؟

علوم از پيش‏فرض‏هايى برخوردارند كه به هيچ وجه تجربى نيستند؛ بلكه مفروض مى‏باشند. وقتى پيش‏فرض‏ها عوض شوند، علوم نيز عوض خواهند شد. در دوران طلايى تمدن ما نيز علوم، پيش‏فرض‏هاى خود را داشتند؛ در واقع آنها از پيش‏فرض‏هاى جامعه اسلامى برخوردار بودند؛ هدف، دينى بود و علم، مقدمه معرفت خدا بود؛ همان چيزى كه امام خمينى مى‏فرمودند. در آن دوران، ابعاد ارزشى و هنجارى، دست به دست هم داده بودند؛ حتى مسلمان بودن نيز انگيزه و محرك به شمار مى‏آمد. ما در اين دوران، شاهد نهضت شعوبيه هستيم؛ نهضتى ايرانى - اسلامى كه هم عام‏گراست و هم مى‏خواهد از فرهنگ خود در برابر اعراب پاسدارى كند. اين دو خصوصيت نهضت شعوبيه باعث شد كه زمينه براى خلاقيت‏هاى علمى فراهم شود. نگاهى به وضعيت اجتماعى عالمان آن دوران، به ما نشان مى‏دهد كه آنان از نظر اجتماعى و تشخص، معاش، فضيلت و حيثيت در مقامى والا قرار داشتند و در شرايط خوبى به سر مى‏بردند كه البته در فراهم شدن اين شرايط آموزه‏هاى اسلامى بسيار مؤثر بوده است.

اما چه شد كه وضعيت طلايى آن دوران به وضعيت موجود رسيد؟ بعضى‏ها معتقدند كه بعدها تفكرات متافيزيكى صرف، غافل از موضوعات اجتماعى، حاكم شد و اين وضع به وجود آمد. برخى ديگر معتقدند كه جريان تصوف، مسبب اين وضع بوده است و برخى نيز معتقدند كه فعاليت‏هاى علمى آن دوران، پيوند نزديكى با قدرت‏ها داشته است و به محض متلاشى شدن آن قدرت‏ها، آن دوران نيز به سر آمد.

من فكر مى‏كنم جدايى روحانيون از سياست، عامل عمده اين مطلب بوده است. شما به تاريخ شيعه نگاه كنيد. تفكر شيعى، هر حكومتى را به رسميت نمى‏شناسد، اما اين فاصله گرفتن از حكومت، بيش از رشد علم به افول علم منجر شد. وقتى روحانيت وارد سياست مى‏شود، مى‏فهمد كه با مسأله‏اى به نام مصلحت حكومت‏دارى؛ روبه‏روست. به همين جهت، از تفكر انتزاعى فاصله مى‏گيرد؛ اما به محض دور شدن از سياست، باز به ورطه تفكرات انتزاعى مى‏افتد.

خلاصه حرف من اين است كه در اين مملكت، جدايى روحانيت و نهادهاى دينى از سياست جواب نداده است؛ نه در عرصه تحولات دينى و نه در عرصه تحولات سياسى و فرهنگى. به علاوه براى بررسى ابعاد فرهنگى جامعه، بايد به هويت آن جامعه رجوع كنيم. عنصر بارز هويت مردم ايران، دين‏دارى است كه در هر تغيير و تحول ارادى بايد به آن توجه داشت. همين هويت دينى است كه مبناى تلفيق و عدم جدايى دين از سياست است؛ حتى مقوله گفت‏وگوى تمدن‏ها نيز بدون عنايت به اين هويت، مقوله‏اى ابترو تشريفاتى است. ما از لحاظ دينى وارد گفت‏وگو مى‏شويم؛ حقيقت، به لحاظ دينى، جنبه ازلى و ابدى دارد. گفت‏وگوى ما به اين معنا نيست كه بنشينيم و ببينيم چه مى‏شود؟ ما آمده‏ايم حرف بزنيم و تو را نجات دهيم. اين مطلق‏نگرى، منشأ معارف تازه بوده است؛ اگر نسبى مى‏انديشيديم، هرگز منشأ تحول نمى‏شديم. اگر من و طرف مقابل خود را بر حق ندانيم، سخن گفتن از گفت‏وگو بى‏معناست. اگر بگوييم اين، به خشونت و عدم تساهل منجر مى‏شود، بايد عرض كنم كه ريشه‏هاى خشونت، در جدايى ايدئولوژى از جهان‏بينى و شكل‏گيرى فرديت است كه هر دو زاييده تمدن غربى‏اند؛ شاهد كلام ما وقوع دو جنگ جهانى و بحران‏هاى عظيم اجتماعى پس از روشن‏گرى است. آنچه موجب خشونت مى‏شود، پاى‏بندى به اصولى انسانى و ماورايى نيست؛ بلكه عدم پاى‏بندى به اصول ثابت و فرو ريختن مجارى دستيابى به اين اصول است كه اين امر در دو هيچ‏انگارى منسوب به نيچه و پست‏مدرنيست‏ها، به عنوان دلالت منطقى و اجتماعى مدرنيسم قابل رديابى است.

آيا مى‏توان پذيرفت كه علت غلبه تفكر متافيزيكى در انديشه ما، نحوه برخورد عالمان دينى با مقوله دين بوده است. برخى عالمان دينى، دين را يك گنجينه فراگير معرفى كردند و مدعى شدند كه ما به چيزى، بيش از آن چه در دين آمده، نياز نداريم و بر اساس اين نگرش، باب تفكر را - حداقل در حوزه‏هايى مانند خداشناسى، جهان‏شناسى، انسان‏شناسى، اخلاق و... - بستند. در نقد و بررسى اين مطلب چه مى‏گوييد؟

گفته شما از لحاظ معرفتى صحيح است و مى‏شود پذيرفت كه نوعى شريعت‏گرايى حاكم شده و به نوعى تحجرگرايى كشيده شده است. اما به نظر من، وقتى حكومتى دينى مى‏شود، ضرورت‏هاى خود را ايجاب مى‏كند و در اين ضرورت‏هاست كه ما از تحجر دور مى‏شويم و پى به مصلحت مى‏بريم. مى‏خواهم بگويم كه وقتى شما، به عنوان يك گروه پاسدار و متولى دين، از حكومت دور باشيد، حكومت را هم نامشروع بدانيد و براى تشكيل يك حكومت دينى اقدام نكنيد، آن‏گاه شريعت‏گرايى و تحجرگرايى باب مى‏شود. اوج درخشش تمدن ما زمانى بوده كه بين دين و سياست پيوند خورده است. هر چه از گذشته مانده، مربوط به زمانى است كه ميان دين و سياست پيوند ايجاد شده بود. دوره صفويان را ببينيد؛ اصفهان را نگاه كنيد؛ هر چه در اصفهان موجود است، از زمان صفويه مانده است. اگر چه هنوز زود است كه درباره دست‏آوردهاى انقلاب اسلامى قضاوت كنيم، اما جريان‏هاى آموزشى و پژوهشى ايجاد شده پس از انقلاب را نمى‏توانيم ناديده بگيريم.

در جامعه امروز ما دو نهاد مهمى كه متولى امر آموزش هستند، يعنى دانشگاه و حوزه، هيچ كدام به كار توليد فكر نمى‏پردازند. به نظر شما چه راه عملى براى رفع اين معضل وجود دارد؟

ما بحث را ذيل وحدت حوزه و دانشگاه دنبال مى‏كنيم تا ارتباط حوزه و دانشگاه قوى شود. به نظر من بهترين شكل ارتباط بين حوزه و دانشگاه، آن‏گاه صورت مى‏گيرد كه تقسيم كار باشد: حوزه، به عنوان يك نهاد دينى و جايى كه متوليان دين تربيت مى‏كند، بايد به مبانى و مبادى علوم توجه كند و مبانى اسلامى مورد نظر را در اختيار دانشگاهيان قرار دهد. حوزه بايد در اين بستر هم به پيش‏فرض‏هاى علوم و هم به اهداف توجه كند. آن‏گاه دانشگاه، با توجه به آن مبانى و غايات بايد به كار روشمند بپردازد.

روشنفكران و، به تعبير دقيق‏تر، دانشگاهيان ما، به طور غالب، تحت تأثير علم سكولار و تحصلى‏اند؛ در صورتى كه بارقه‏هايى از علم غير سكولار و علم دينى در آنها زنده است و ما متأسفانه راه دويست ساله پيش‏سوخته آنها را طى مى‏كنيم. به نظر من، دانشگاهيان با عبرت از تاريخ غرب مى‏توانند روشنفكرى خودى و بومى‏گرايى به وجود آورند كه بر اساس عقل غير سكولار طرح مى‏شود. آنها بايد متوجه باشند كه دنيا به سمتى مى‏رود كه خدا را در قالب انديشه‏ورزى و خردورزى احيا كند.

براى پيشرفت علم بايد به اجتماع علمى توجه شود كه آيا داراى قواعدى هست يا نه؟ در اين‏جا مى‏بينيم كه قواعد اجتماع علمى بر اين استوار است كه بيشتر از منابع خارجى استفاده كند و در نشريات خارجى بنويسد. در اين‏جا نشريه است كه امتياز دارد، نه مقاله و اين هم يكى ديگر از بلاياى متوجه ما است؛ در حالى كه اين مقاله است كه بايد داورى شود؛ نه اين‏كه چون نشريه امتياز علمى دارد، مقالات مندرج در آن هم ممتاز محسوب شوند. نكته ديگر اين‏كه با سرقت‏هاى علمى اساتيد برخورد نمى‏شود؛ يعنى يك استاد به راحتى كار علمى دانشجو را به نام خود منتشر مى‏كند. بخشى از آن هم به فقدان اجتماع علمى مربوط مى‏شود؛ اجتماعى كه قرار است مسائل علمى را پيش ببرد. به نظر من وضعيت موجود ما نشان از نوعى اسارت در گرته‏بردارى خبر مى‏دهد.

در دانشگاه‏ها و محافل علمى معتبر دنيا معمول است كه مى‏گويند «يا چاپ كن يا برو بيرون». طرف هم مجبور مى‏شود چاپ كند؛ چون مى‏داند كه چاپ كند، ارتقا پيدا مى‏كند. همين كه چاپ كرد، امتياز علمى مى‏گيرد و همين براى او انگيزه‏اى مى‏شود تا ساير كارهايش را چاپ كند. در اين‏جا اساتيد تا وقتى رسمى نشده‏اند، انگيزه دارند؛ اما پس از رسمى شدن فكر مى‏كنند امنيت شغلى برقرار است. در غرب، هيچ كس امنيت شغلى ندارد؛ نفس كار كردن علمى است كه امنيت مى‏آورد. به نظر من ناامنى مشروط، محرك خوبى است.

اشاره‏

1. اين گفت‏وگو، مانند گفت‏وگوى قبلى، از مجموعه گفت‏وگويى است كه سروش انديشه پيرامون همين موضوع با انديشمندان مختلف كرده است. آقاى افروغ در عين اين‏كه معتقد است نمى‏توان تفكر را تعريف كرد، آن را نوعى نوآورى و خلاقيت و پرهيز از تقليد مى‏داند. حاصل سخن ايشان، اين است كه تا وقتى جامعه علمى ما در پى گرته‏بردارى از غرب باشد و راه سوخته دويست سال پيش غربيان را دنبال كند، ره به جايى نمى‏برد و به حيات علمى دست نمى‏يابد. اينك غرب به تدريج به نقطه‏اى مى‏رسد كه به بازگشت خداوند در ميان جامعه علمى احساس نياز مى‏كند و درمى‏يابد كه علم سكولار و تحصلى پاسخ‏گوى نيازهاى واقعى بشر نبوده و نمى‏تواند باشد. بنابراين جامعه علمى ما نيز بايد با جامعه دينى پيوندى جدى برقرار كند. آقاى افروغ براى اين كار تقسيم كار را پيشنهاد مى‏كند؛ اما اين تقسيم كار چندان واضح نيست و نياز به توضيح بيشتر دارد. آقاى افروغ بايد راه‏هاى جلب مشاركت هر دو جامعه علمى حوزه و دانشگاه را در اين فرايند نشان دهد.

2. آقاى افروغ قائل است وقتى روحانيت حكومت را مشروع نداند و از آن كنار بكشد، شريعت‏گرايى و تحجرگرايى رايج مى‏شود. اولاً بايد ميان شريعت‏گرايى و تحجرگرايى تفكيك قائل شد. شريعت‏گرايى به معنى در پى اجراى احكام شريعت بودن است؛ در حالى كه تحجرگرايى به معناى جمود ورزيدن بر قالب‏هاى گذشته و هيچ گونه تحول و تغييرى را برنتابيدن مى‏باشد و اين دو با يكديگر تفاوت بسيار دارند. ثانياً محصول جدا افتادن روحانيان از سياست، لزوماً شريعت‏گرايى يا حتى تحجرگرايى نيست. حاصل اين جدايى، فردگرايى در فقه و بى‏توجهى به نيازهاى اجتماعى است. آنچه در طول صدها سال دورى از سياست بر سر فقه شيعه آمده، اين است كه بيشتر پاسخ‏گوى مسائل فردى دين‏داران بوده است و نيازهاى متحول و متغير جوامع انسانى را بى‏پاسخ گذاشته است. هنگامى كه پيوند مبارك دين و سياست برقرار شود، شريعت به كنارى نمى‏رود؛ بلكه بهتر و بيشتر به ميدان مى‏آيد و جانى تازه مى‏گيرد و مى‏تواند در تعامل با دنياى نو شده، احكام و قوانين متناسب را كشف و عرضه كند. بنابراين جدايى دين از سياست لزوماً به شريعت‏گرايى نمى‏انجامد و اتحاد آن دو نيز به نفى شريعت نمى‏كشد. از سوى ديگر در باب تحجر بايد گفت كه در كشورهاى عربى معمولاً جدايى دين از سياست، امرى مقبول نيست؛ اما در برخى از آنها تحجر و جمود بر ظواهر و تن ندادن به تحول بارز است. عربستان سعودى نمونه‏اى روشن از اين نوع حكومت‏هاست. تفكر طالبانى در افغانستان نيز نمونه آشكار ديگرى است.

3. آقاى افروغ مى‏گويد: «ريشه‏هاى خشونت در جدايى ايدئولوژى از جهان‏بينى و شكل‏گيرى فرديت است كه هر دو زاييده تمدن غربى اند...». اين سخن به يك معنا درست است و آن اين‏كه فرديت را در معناى نسبتاً منفى‏اش (از ديدگاه اسلامى) به كار بريم؛ يعنى هر كس به فكر استيفاى حقوق خود باشد؛ اخلاق و ايثار مفهومى نداشته باشد؛ كار براى جمع و جامعه، در صورتى كه نفع آن به خود بازنگردد، بى‏مفهوم باشد؛ اعتقاد به ثواب و عقاب اخروى برچيده شود و... . در اين صورت فرديت منشأ بروز انواع خشونت‏هاى فردى و جمعى و جهانى مى‏شود. اما اگر فرديت را در معنايى اثباتى‏تر به كار ببريم، كه البته در فرهنگ ليبرال غربى به اين معنا به كار نمى‏رود، آن‏گاه مى‏توان راه‏هايى براى جلوگيرى از بروز خشونت نيز پيدا كرد. كافى است عنصر ايمان و باور به آخرت در كار بيايد تا از بسيارى مفاسد و خشونت‏ها جلوگيرى شود.