فرايند جهانى شدن، يكى از بنيادىترين انقلابهايى است كه جهان تا كنون به خود ديده است. اين انقلاب نيز همچون ساير انقلابها، سنتشكن و ويرانگر امنيت و هويت ملتهاست. بىترديد ملتها نيز در برابر اين ويرانگرىها آرام نمىنشينند و واكنشى از خود نشان مىدهند. حال مىپرسيم پاسخ روزگار ما به اين انقلاب و ناامنىهاى حاصل از آن چگونه خواهد بود؟ آيا اين پاسخ، چهرهاى مذهبى خواهد داشت يا يك پاسخ ايدئولوژيك و غير مذهبى خواهد بود؟
در مورد نقش مذهب در فرايند جهانى شدن، از سه موضع مىتوان سخن گفت:
در سادهترين برداشت از اين نگرش، جريان روشنگرى و دنياگرايى، به گونهاى فزاينده، از نخبگان و فرهيختگان به افراد ديگر، و از مركز جامعه به پيرامون آن گسترش مىيابد. اگر قرار باشد كه هر گونه جماعت، مذهبى بر جاى بماند، آن جماعت، متشكل از افراد حاشيهاى (از نظر جغرافيايى، اقتصادى يا قومى) خواهد بود. جماعات مذهبى را مىتوان به فسيلهاى اجتماعى تشبيه نمود. البته گاه ممكن است تنشهايى ميان اين فسيلها با يكديگر و يا با روشنفكران و ديگر گروههاى جامعه به وجود آيد؛ اما سرانجام موج دنياگرايى كه اينك با تأثيرپذيرى از فرايند جهانى شدن به سرعت اوج مىگيرد، اين فسيلها و ستيزههايشان را فرو خواهد شست.
هسته ارزشهاى پسامدرنيسم، «فردگرايى ابرازگر و بىپرواست». اين نگرش، مشتاقانه در انتظار نابودى مذاهب سنتى است و چنين انتظار دارد كه فرايند جهانى شدن سرانجام با فرسودن و درهم شكستن همه ساختارهاى سنتى، محلى و ملى، پيروزى جهانى فردگرايى ابرازگر را به ارمغان خواهد آورد.
از موضع نگرش پيشامدرنيستى، بسيارى از ايدئولوژىهاى بزرگ دنيانگر مدرن تا دهههاى 80 - 1970 آشكارا به شكست انجاميدهاند. همه آنها ايدئولوژىها، يا حتى ستايشگرىهايى براى بزرگنمايى آن دولتها بودند. اما هنگامى كه ناكارآمدى آن ايدئولوژىها نمايان شد، جنبش اپوزيسيون واقعاً كارآمد، نه از بخشهاى غير مذهبى جامعه از قبيل روشنفكران، متخصصان و مديران، بلكه تنها از ميان معتقدان مذهبى سر برآورد. پس بايد اين حقيقت را پذيرفت كه حتى اگر روند جهانى شدن، دنياگرايى بيشترى را به دنبال داشته باشد، با اين حال در كوتاه مدت، جهانبينى همگانى و فراگيرى را به همراه نخواهد آورد.