اين مقاله، گزارشى از پاياننامه دكتراى نويسنده در موضوع يادشده است. نويسنده معتقد است كه گسترش و نفوذ نظريه عرفى شدن (سكولاريزاسيون) در غرب، ريشه در سه عامل اصلى دارد: نخست آنكه عرفى شدن، زمينههاى درونى مساعدى در جوهر مسيحيت داشته است. از سوى ديگر، تجربه تلخ قرون وسطاى مسيحى به تشديد و تسريع اين فرايند مدد رسانده است و بالاخره، تمامى جريانهاى فكرى و تحولات اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى كه به شكلگيرى دنياى جديد انجاميده است، تعميق و نهادينه شدن اين پديده را در غرب مسيحى موجب شده است.
اما تفاوتهاى آموزهاى مسيحيت و اسلام و برداشت مختلف مسيحيان و مسلمانان از مناسبات ميان دنيا و آخرت، طبيعت و ماوراى طبيعت، انسان و خدا و عقل و ايمان، ظرفيت و استعدادهاى كاملاً متفاوتى را در مواجهه با مسائل دنياى جديد، از جمله پديده تجدد و عرفى شدن، در اختيار آنان قرار داده است. تلقى پارادوكسيكال مسيحى از مناسبات ميان انسان و خدا اساساً در اسلام بىمعناست و هيچ يك، رقيب ديگرى به حساب نمىآيد. انسان در اسلام، نه تنها موجودى گنهكار و شرور محسوب نمىشود، بلكه اشرف مخلوقات و جانشين خداوند در زمين است و خداوند نيز او را محبوب خويش دانسته است. بر همين اساس است كه عقل و معرفت در اسلام از شرافت ذاتى برخوردار گرديده است. همچنين نقش بارز «عقل»، «عرف» و «مصلحت» در فقه اسلامى و آمادگى بسيار بالاى آن براى انطباق با مقتضيات متغير زمانى و مكانى، ظرفيت و قدرت تطابق آن با تحولات دنياى جديد را افزايش داده است.
از سوى ديگر، نويسنده خاطرنشان مىسازد كه كپىبردارىهاى بىدخل و تصرف از مدرنيته و الگوهاى توسعه غربى و همچنين ناكارآمدى جامعه و حكومتى كه به اسم اسلام برپا گرديده است، مىتواند از جمله مهمترين عوامل عرفى شدن مسلمانان در آينده باشد. به علاوه، علل ديگرى چون قرائتپذيرىهاى خودمعيار از اسلام، فرقهگرايىهاى متعصبانه و سلفىگرىهاى متحجرانه نيز به عنوان اسباب و شرايط انحصارى عرفى شدن اسلام مطرح است.