ساخت قدرت و توسعه سياسى‏

متن
حسين بشيريه‏ - همبستگى، 6/11/80
اشاره
بازتاب شماره 23

چكيده: در اين مقاله، دكتر بشيريه به تأثير ساخت قدرت در جلوگيرى از توسعه سياسى مى‏پردازد و بافت سياسى را در ساخت قدرت مطلقه مورد بررسى قرار مى‏دهد.

متن

توسعه سياسى، در معناى گسترش مشاركت و رقابت ايدئولوژيك در عرصه زندگى سياسى، دست كم در سطح نخبگان، نيازمند تشكيلات، سازمان‏ها و وقوع تحولاتى در ساختار جامعه سنتى و به وجود آمدن گروه‏هاى جديد اجتماعى، تكوين افكار عمومى، بسيج اجتماعى و ديگر فرايندهاى مربوط به نوسازى اقتصادى و اجتماعى است.

ساخت قدرت مطلقه، در عصر پهلوى، زمينه نوسازى اجتماعى و اقتصادى و پيدايش تحولات اجتماعى را فراهم آورد و تا اندازه‏اى شرايط براى رقابت سياسى و مشاركت فراهم شد. اما از طرفى فرايند تمركز منابع قدرت و پيدايش ساخت دولت مطلقه، مانع عمده‏اى بر سر راه گسترش مشاركت و رقابت ايجاد كرد. با نوسازى اجتماعى و اقتصادى ايران در قرن بيستم، به تدريج، هرگاه ساخت قدرت دچار ضعف مى‏شد، جامعه مدنى قوت مى‏گرفت و احزاب و سازمان‏ها به رقابت و مشاركت مى‏پرداختند.

پس از سقوط رضاشاه، گروه‏هاى اجتماعى دست به تشكيل احزاب سياسى زدند كه در نتيجه شمار زيادى حزب پديد آمد؛ گرچه وجود انواع ايدئولوژى‏ها از قبيل ناسيوناليسم، سوسياليسم، اسلام، كمونيسم، ليبرال دموكراسى و... تا حد زيادى مشكلات رهبران سياسى ايران را در آن دوره نشان مى‏دهد.

پس از سال 1332 فعاليت احزاب متوقف شد و فرايند توسعه احزاب كه در درازمدت مى‏توانست به سازمان دادن نيروهاى اجتماعى سياسى بينجامد، نيمه‏كاره ماند و فعاليت سياسى گروه‏ها از آن پس جنبه زيرزمينى، غير قانونى و يا غير رسمى به خود گرفت. بدين سان ساخت قدرت مطلقه، مانع تكوين احزاب به عنوان مجارى مشاركت و رقابت سياسى گرديد. اين ساخت، نه تنها مبتنى بر روابط قدرت شخصى است؛ بلكه موجب نهادزدايى از سياست و گسترش روابط شخصى و غير رسمى شدن فرايندهاى سياسى نيز مى‏گردد و بدين وسيله موجب پيدايش باندها و گروه‏هاى قدرت‏طلب، حول مراكز مهم تصميم‏گيرى و شخصيت‏هاى قدرت‏مند مى‏گردد و شبكه‏اى از روابط شخصى به جاى مشاركت و رقابت نهادمند مستقر مى‏گردد كه به نحو فزاينده‏اى زندگى سياسى را شخصى مى‏سازد.

از نقطه نظر توسعه سياسى، طبعاً سياست غير رسمى و شخصى و مبتنى بر باندبازى نمى‏تواند جاى نهادهاى توسعه يافته سياسى با ثبات و مبتنى بر ارزش‏هاى ثابت را بگيرد. از طرفى نظام سياسى بسته وقتى خود را مواجه با تحولات ناشى از نوسازى اجتماعى و اقتصادى و به ويژه پيدايش گروه‏ها و افزايش خواست مشاركت مى‏بيند، براى جلوگيرى از ورود آسيب به ساخت قدرت، مجبور مى‏شود از درون، به ايجاد نهادهايى صورى بپردازد. طبعاً چنين نهادهايى داراى استقلال لازم از ساخت قدرت نيستند تا بتوانند خارج از حدود مجاز از نظر هيأت حاكمه، به تقاضاى فزاينده براى مشاركت سياسى پاسخ گويند. بر همين اساس، حكومت شاه پس از اصلاحات اوايل دهه چهل و كوشش در جهت تغيير مبانى حمايت اجتماعى خود، نظام حزبى وابسته‏اى ايجاد مى‏كند كه تداوم آن، دست‏كم در مقايسه با تجربيات گذشته، چشم‏گير است. اما يكى از عوامل عمده بى‏ثباتى سياسى و فروپاشى نظام پهلوى و پيروزى انقلاب سال 1357 را بايد در ساخت قدرت مطلقه كه مانع مشاركت و رقابت سياسى در طى ساليان متمادى شده بود، يافت. بايد رفع موانع مشاركت و رقابت سياسى، يعنى مخالفت با ساخت قدرت مطلقه را يكى از اهداف عمده انقلاب دانست. هدف ديگرى كه بعدها به تدريج آشكار شد، ضديت با محتواى نوسازى فرهنگى - اجتماعى ايران عصر پهلوى بود كه در طى انقلاب، بر هدف اول پيشى گرفت؛ به حدى كه اجراى آن، نيازمند تجديد نوع ديگرى از دولت مطلقه شد. با توجه به هدف اول، مى‏توان انقلاب 1357 را ادامه جريان مشروطه دانست.

به طور كلى انباشت و تمركز منابع قدرت، نهايتاً موجد بى‏ثباتى سياسى است. بر عكس، عدم تمركز منابع قدرت، هر چند ممكن است مستلزم فروپاشى نظم سياسى متمركز گردد؛ اما بى‏نظمى و بى‏ثباتى سياسى گامى در راه توسعه سياسى است.

اشاره‏

1. آقاى بشيريه در اين مقاله تلاش مى‏كند تا هويت دينى انقلاب اسلامى را كم‏رنگ جلوه دهد؛ به همين دليل هنگامى كه از انقلاب اسلامى نام مى‏برد، پسوند اسلامى را حذف مى‏كند و آن را همچون رسانه‏هاى بيگانه انقلاب 57 مى‏خواند. حتى آن‏جا كه مى‏خواهد به محتواى دينى انقلاب اشاره‏اى داشته باشد، اولاً آن را هدفى ثانوى معرفى مى‏كند؛ ثانياً مى‏گويد كه اين هدف به تدريج آشكار شد؛ ثالثاً آن را در شكل «ضديت با محتواى نوسازى فرهنگى - اجتماعى عصر پهلوى» معرفى مى‏كند. اين اندازه تحريف در مقام تحليل يك انقلاب، در حالى كه هنوز انقلاب‏گران زنده‏اند و انگيزه‏ها و اهداف آنان به خوبى روشن است، بى‏سابقه مى‏نمايد. نگاهى كوتاه به اعلاميه‏ها و بيانات رهبر فقيد انقلاب اسلامى، از همان روزهاى اول تا آخر، نشان مى‏دهد كه اسلاميت انقلاب، همواره هدف اساسى آن بوده است.

2. در تحليل‏هاى رايج از دموكراسى و توسعه سياسى، شاخصه‏هايى برشمرده مى‏شود كه بر پايه آنها، اساساً هيچ‏گاه نمى‏توان ميان آن دو تفكيك قائل شد. اين رويكرد رايج، به طور طبيعى به اين نقطه مى‏انجامد كه جامعه يا دولت توسعه يافته، دولتى است كه در آن، شاخصه‏هاى دموكراسى در حدى بالا يافت مى‏شود و گاه تبيين اين شاخص‏ها نيز به گونه‏اى است كه به دموكراسى ليبرال ختم مى‏گردد. با وجود اين اگر دولت توسعه‏گرا، يك مطلوب باشد، بايد شاخص‏هاى اين مطلوب بودن را از ديدگاه فلسفه سياسى و بدون پيش‏فرض دموكراسى مورد بحث قرار داد؛ گرچه در خصوص شاخص‏هاى دموكراسى نيز نمى‏توان وفاق كاملى را در ميان انديشمندان سياسى مشاهده كرد. امروزه بسيارى از الگوهاى توسعه اجتماعى، مبتنى بر ديدگاه نخبه‏گرايى است و در عمل نيز نمى‏توان كاركرد طبقه متوسط از يك طرف، و فعاليت نخبگان اجتماعى از سوى ديگر را در شكل‏دهى به ساخت دولت ناديده گرفت. البته نمى‏توان اين واقعيت اجتماعى را هم ناديده گرفت كه لااقل در حوزه توسعه اقتصادى و نوسازى اجتماعى، تفكيك توسعه از دموكراسى، فراوان تجربه شده است.