بنيادگرا، ابزارگراست‏

متن
گفت‏وگو با عماد افروغ‏ - انديشه جامعه، ش 21
اشاره
بازتاب شماره 23

چكيده: از مفهوم بنيادگرا بيش از هر چيز بهره‏بردارى سياسى شده است. بنيادگرايى به يك معنا، اعتقاد به بنيان‏هاى تغييرناپذير در حقوق و حقايق است. از سوى ديگر، بى‏توجهى به نقش زمان و مكان و فلسفه فقه به تحجر و بنيادگرايى مى‏انجامد. اما بنيادگرايى به نوعى ابزارگرايى باز مى‏گردد كه به ابزارها بيش از اهداف توجه و تأكيد دارد. از اين منظر آمريكا و صهيونيسم، مصداق بارز بنيادگرايى هستند.

متن

از مفهوم بنيادگرايى و مبانى نظرى و چالش‏هاى آن، بيشتر بهره‏بردارى سياسى مى‏شود. بعضاً اين برخوردهاى سياسى به محافل آكادميك هم رخنه كرده است. من فكر نمى‏كنم با توجه به مفهوم اصلى بنيادگرايى، بنيادگرايى چيز بدى باشد. وقتى صحبت از حقوق انسان‏ها مى‏كنيم، حكايت از بنيان‏هايى مى‏كنيم كه براى انسان به تصوير كشيده مى‏شود. اگر مى‏گوييم مثلاً انسان حق حيات، حق آزادى و حق مالكيت دارد، آيا اين را به عنوان اصول و مبانى متغير مى‏شناسيم يا اصول و مبانى ثابتى كه هيچ دولتى در هيچ برهه از زمان، حق تعدى به آن را ندارد. بنابراين نمى‏توان هر نوع بنيادگرايى را محكوم كرد. البته اگر به يك دسته اصول پاى‏بند هستيم، بايد به نقش زمان و مكان در بازتوليد اين اصول و تفسير آن توجه داشته باشيم. اگر توجه به نقش زمان و مكان نداشته باشيم، حتى در برخورد با اين حقوق [ حقوق بشر] هم ممكن است دچار تحجر شويم.

يكى از معانى تحجر اين است كه نقش زمان و مكان و بسط حقوق را ناديده بگيريم. تلقى ديگر اين است كه ما اصلاً به اين حقوق نمى‏رسيم؛ توان آن را نداريم كه در لابه‏لاى اين احكام جزئى به يك فلسفه كليدى‏تر دست يابيم. مثلاً به جاى اين‏كه به فلسفه فقه توجه كنيم، به خود فقه توجه مى‏كنيم؛ اين هم معنايى سخت‏تر و زمخت‏تر از بُعد اول آن است. اين‏ها نظريات مختلف در باب مفهوم بنيادگرايى است. بايد ديد كدام يك مورد نظر ماست. نكته ديگرى كه مى‏توان با قاطعيت در خصوص بنيادگرايى مطرح كرد، ابزارگرايى است. در واقع ما نمى‏توانيم از وراى ابزارها به يك مبانى اوليه و يك غايت در انسان برسيم. اگر در نظر ما تحجر، اهميت دادن به ابزارها در مقابل اهداف باشد، در اين صورت، برخورد آمريكايى‏ها نيز گونه‏اى تحجر به شمار خواهد رفت.

اما در تاريخ اسلام، ظهور بنيادگرايى را مى‏توانيم به خوارج نسبت بدهيم؛ نوعى قشرى‏گرى در درك همه چيز. اگر دقت كنيم جريان اخبارى‏گرى در دوران جديد نيز به نوعى به تفكر خوارج بر مى‏گردد. اين‏كه فقط قرآن را دست‏آويز قرار دهيم و فهم انسانى، اجماع، سنت، فرهنگ و عرف را ناديده بگيريم و يك برداشت سطحى و به دور از تفكر عقلانى از قرآن داشته باشيم و بعد با آن بخواهيم يك جريان اجتماعى را به لحاظ معرفتى، ارزيابى كنيم، خود گونه‏اى بنيادگرايى محسوب مى‏شود. جريان اشعرى مسلكى تاريخ اسلام را نيز مى‏توان يك نوع بنيادگرايى دانست.

اما در دوران معاصر من فكر مى‏كنم كه اين ريشه‏هاست كه جريانات سياسى را به هم ربط مى‏دهد. در جريانات سياسى يك صد سال اخير، يك غرب‏ستايى مفرط در جامعه ما رخ داد كه اين غرب‏ستايى مفرط به غرب‏ستيزى مفرط يا اسلام‏گرايى مفرط منتهى شد؛ يك نوع تفكر بنيادگرايى مفرط.

در واقع بنيادگرايى در شرق با نوعى حركت سياسى همراه بود. به جهت آن‏كه در شرق و به طور خاص، كشورهاى اسلامى، جدايى دين از سياست هنوز محقق نشده است، جريان‏هاى بنيادگرايى با جريان‏هاى سياسى پيوند خورده‏اند. اين بدان معنى نيست كه در غرب بنيادگرايى وجود ندارد؛ اما چون، هم بنا به دلايل فكرى و معرفتى و هم به جهات سياسى و اجتماعى، ميان دين و سياست تفكيك قائل شدند، نمى‏توانيم نمود بارزى از بنيادگرايى سياسى را در غرب بيابيم. بنابراين شواهد نشان مى‏دهد كه همان بنيادگرايى و خرافات‏گرايى خفيف، در غرب نيز رفته رفته آشكار مى‏شود و اگر در غرب آشكار شود، از شرق و كشورهاى آسيايى شديدتر است. اين حركت‏ها اگر در غرب اوج بگيرند، به دليل هويت‏هاى چند پاره سياسى، در واقع نوعى گريز از مركز به آنها دست مى‏دهد؛ نوعى نفى هويت ملى و منافع ملى به آنها مى‏بخشد و غرب چگونه مى‏تواند آنها را جمع كند؟

صهيونيسم هم نوعى بنيادگرايى است. در اين‏جا نيز فقط ابزارها قداست پيدا كردند. در واقع، دو نوع ابزارگرايى يا دو نوع بنيادگرايى داريم. يك نوع كه حقوق اوليه‏اى براى انسان تعريف كرده است و به هيچ وجه حاضر نيست حقوق اجتماعى جديدى را براى آن تعريف كند. ليبراليسم، همين گونه است و در برابر آن سوسياليست‏ها هستند كه يك دسته حقوق اجتماعى را براى انسان تعريف كرده‏اند؛ ولى حاضر نيستند حقوقى فردى براى آن تعريف كنند. بنيادگرايى دوم، كه غير خفيف است، اساساً نگاهى ابزارگرايانه دارد. تفكر اوليه، تأمل اوليه ندارد. به اين سؤال پاسخ نمى‏دهد كه اين متن براى چه آمده است و در واقع مى‏خواهد چه نيازى را تأمين كند؟ صرفاً به متن توجه دارد؛ يك درك پيشين از متن ندارد، يك درك از انسان قبل از متن ندارد و به همين خاطر متن براى او مقدس شمرده مى‏شود؛ صهيونيسم هم همين طور است.

من فكر مى‏كنم دعوا بر سر اين است كه نيروهاى مترقى و خواهان پيشرفت در هنگام بررسى و تدوين گفتمان ترقى و پيشرفت راهى را دنبال كردند كه بيگانه با فرهنگ و سنت بود و به همين خاطر قرائت آنها همانند قرائتى بود كه در مشروطه اتخاذ شد. در چنين شرايطى بايد اين انتظار را داشته باشيم كه برخى در نقطه مقابل، واكنشى از صنف همان گفتمان، نشان دهند. هرجا كه در اين كشورها قرائتى از ترقى و پيشرفت اتفاق افتاد كه هم نظر به آينده داشت و هم توجه به تحول و تغيير و هم بيگانه با فرهنگ و سنت و اقشار مختلف اجتماعى نبود، موفق عمل كرد. مثل گفتمان انقلاب اسلامى كه نيامد هرچه را كه در لايه‏هاى سنتى ما بود، احيا كند. انقلاب اسلامى نگاهى به آينده دارد؛ آمد كه تغيير گسترده‏اى در سطح نظام اجتماعى ايجاد كند؛ نه اين‏كه لايه‏هايى را كه باعث پيشرفت مى‏شوند، كنار بزند. از اين رو مى‏بينيم مردم استقبال مى‏كنند.

در درازمدت، جريان عالم به سمت و سويى است كه در واقع ما به يك بنيادگرايى و اصول‏گرايى حقيقى و توجه به حقوق انسانى گرايش پيدا خواهيم كرد و فكر نمى‏كنم در درازمدت تقسيم‏بندى عالم به همين سبكى باشد كه الان هست. به رغم اين كه آمريكا يك موفقيت نسبى به دست آورد؛ اما در پس اين موفقيت نسبى، يك شكست را مى‏بينم. اين شكست، شكست سخت‏افزار در برابر نرم‏افزار است. من حتى اعتقاد به نوعى فلسفه تاريخ دارم كه نهايتاً نيروهاى الهى و توحيدى بر نيروهاى شيطانى فائق مى‏آيند و سرانجام بين تمدن‏هاى الهى و تمدن‏هاى مادى و شيطانى، درگيرى و ستيز تمام‏عيارى رخ مى‏دهد. من پيش‏بينى مى‏كنم كه آمريكا در نظام جديد بين‏الملل نقش چندانى ندارد.

اشاره‏

توجه به مفهوم بنيادگرايى به منظور شناخت درست اين جنبش اجتماعى، به‏ويژه در وضعيت كنونى جهان، كارى ضرورى است كه همه انديشمندان و سياست‏مداران مسلمان را به يارى مى‏طلبد. چنان كه آقاى عماد افروغ نيز به خوبى اشاره كرده است، آنچه امروز در ادبيات سياسى به عنوان بنيادگرايى و اصول گرايى مطرح است، در واقع دو گفتمان متفاوت با دو پارادايم ذهنى مختلف است. به نظر مى‏رسد كه اين واژگان نيز به طور همزمان در اين دو گفتمان توليد شده و با گذشت زمان در هر عرصه، براى خود حوزه معنايى خاصى پيدا كرده است. در اين راستا، تلاش آقاى افروغ جاى تقدير و تأمل دارد.

1. بنيادگرايى حقيقى از نظر ايشان به معناى پذيرش بنيادهاى ثابت حقوقى، در عين توجه به تحولات زمان، براى دست‏يابى به اهداف حقوقى پيش‏بينى شده است. در مقابل، بى‏توجهى به فلسفه فقه و نگرش جزيى به احكام و حقوق را نوعى تحجر و بنيادگرايى منفى مى‏داند. نكته مهم اين است كه اولاً مرز ميان اين دو تعريف چندان روشن نيست و نمى‏توان معلوم كرد كه بنيادگرايى حقيقى، اصالت را به «حقوق» مى‏دهد يا اهداف و مقاصد آن. ثانياً بايد توجه كرد كه از ديدگاه فقه شيعه، تنها تا حدودى مى‏توان به فلسفه احكام و جنبه‏هاى فلسفى حقوق توجه كرد و در بسيارى موارد بايد حقوق شريعت را به عنوان يك دستور تعبدى پذيرفت.

2. به نظر مى‏رسد كه آقاى افروغ، مفهوم بنيادگرايى را بيشتر با تكيه بر حوزه حقوق و تكاليف، تعريف و تفكيك كرده است. هر چند مسأله اصلى بنيادگرايى در سال‏هاى اخير معمولاً بر محور حقوق سياسى و قضايى چرخيده است؛ اما ريشه اصلى اين انديشه و مقابله مخالفان را بايد در ابعاد تئوريك آن جست‏وجو كرد.

3. ايشان معناى سفت و سخت بنيادگرايى را ابزارگرايى مى‏داند. بنيادگرايى در اين معنا، در نقطه مقابل بنيادگرايى جمودگرا قرار مى‏گيرد. ظاهراً آقاى افروغ دو نوع بنيادگرايى منفى را در دو سوى بنيادگرايى اصيل قرار مى‏دهد؛ يعنى بنيادگرايى غير حقيقى يا چنان بر اصول تأكيد مى‏كند كه از شناخت اهداف و نقش شرايط زمانه در تحقق درست غايات وامى‏ماند؛ يا آن چنان بر ابزار و وسايل تأكيد مى‏كند كه اهداف و بنيادها را فرو مى‏گذارد. هر چند اين مطلب به خودى خود قابل پذيرش است؛ اما بايد روشن ساخت كه با چه قرينه و مجوزى مى‏توان ابزارگرايى را به عنوان بنيادگرايى متصف ساخت.