چكيده: آيا مىتوان در صحنههايى از فيلم براى نشان دادن واقعيت به مخاطب، روابطى را كه شرعاً حرام است نشان داد؟ نويسنده معتقد است كه مىتوان با عقد شرعى بين بازيگران و يا با استناد به قاعده ضرورت يا نفى سبيل اين عمل را شرعاً مجاز دانست. وانگهى، تأثير هنر بر اخلاق مخاطبان چندان قطعى نيست كه بتوان بدينوسيله به حذف صحنههاى يادشده پرداخت.
براى ايجاد حسباورپذيرى مخاطبان بايد فيلم بر حسب موضوع خود به واقعيتهاى جامعه انسانى همان گونه كه هستند بپردازد، از جمله ارتباطات جنسى زن يا مرد و يا حضور بدون پوشش شرعى زن يا مرد در يك يا چند سكانس فيلم براى القاى تمام واقعيت. در مواردى كه اين سكانسها مشمول حكم حرمت نظر به زن يا مرد مسلمان مىشود فقه چه راهكارهايى براى حل اين مسأله دارد؟
چه بسا كه كارگردان بتواند با تمهيداتى يك مفهوم جنسى را بدون نشان دادن صريح و روشن صحنه ارتباط القا كند. تقريباً بيشتر فيلمهاى سينماى انديشه و فرهيخته از اين قبيل هستند. كارگردانان بزرگى چون برتولوچى، آنتونيونى، اسكورسيزى، در فيلمهايى كه مىسازند بهرغم پرداختن به مواضع انسانى چون عشق و روابط جنسى تنها به همان اندازه كه رساننده مفهوم مورد نظر است سكانسها را مىچينند و هيچ صحنه اضافى و بيهودهاى وجود ندارد. پرسش ما در حقيقت به توليدات سينمايى چنين كارگردانانى باز مىگردد كه دنبال طرح انديشه در سينما هستند و با دقت تمام اجزاى فيلم خود را برمىگزينند.
چنين به نظر مىرسد كه توليد صحنههاى حرام و نمايش آنها از باب حرمت نظر «ريبه» و «تلذذ» به اجنبيه و اجنبى باشد. فقط به ذكر مطالب مهم اكتفا مىشود: 1. در اينكه پوشانيدن غير وجه و كفين بر زن واجب است از لحاظ فقه اسلام هيچ گونه ترديدى وجود ندارد؛ 2. «مسأله وجوب پوشش» را كه وظيفه زن است از مسأله «حرمت نظر بر زن» كه مربوط به مرد است بايد تفكيك كرد. ممكن است كسى قائل شود به عدم وجوب پوشيدن وجه و كفين بر زن و در عين حال نظر بدهد به حرمت نظر از جانب مرد. 3. در مسأله جواز نظر، ترديدى نيست كه اگر نظر از روى «تلذذ» يا «ريبه» باشد حرام است.
بحث حاضر را مىتوان به دو مرحله تفكيك كرد: الف) ساختن و توليد چنين فيلمهايى با چنين سكانسهايى كه خلاف شرع هستند؛ ب) ديدن مخاطبان و تماشاگران و ديگر عوامل توليد. در مورد اول، بر اساس ظواهر ادله اوليه كه به آنها اشاره شد حكم حرمت قطعى اختصاص به «نامحرم» دارد بنابراين اگر اين مشكل برطرف گردد و «محرميت» حاصل گردد عوامل توليد از قبيل بازيگران و گريمورها از حرمت مىرهند و جواز قطعى درباره آنها صادر مىشود. زنان بازيگر در صورتى كه ازدواج نكرده باشند مىتوانند براى ساعت يا ساعتهايى به عقد مردان بازيگر درآيند و نقشهاى متفاوت مورد نياز در برابر آنها را كه نياز به محرميت دارد همچون همسرى، مادرى يا خواهرى و غيره را ايفا كنند و هيچ نياز به عده مورد بحث در فقه هم نخواهند داشت و نيز از آنجا كه دست دادن زن و مرد نامحرم از روى حايل مورد جواز فقهاست مىتوان تمهيداتى مانند گريم و غيره انديشيد كه در عين ايجاد تماس و ارتباط جسمى، حرامى صورت نپذيرد. در اين مرحله، بدون نياز به ادله ثانويه و بر اساس ادله اوليه مىتوان حليت را با تمهيداتى نه چندان دشوار فراهم آورد.
ب) تماشا و رؤيت تماشاگران: به رغم تفاوت ديدگاهى كه ممكن است درباره ميزان پوشش شرعى زن و مرد وجود داشته باشد، اما «نظر به ريبه يا تلذذ» قطعاً از نظر شرعى حرام تلقى مىشود و ربطى به ميزان پوشش شرعى زنان و نيز تفاوتى ميان محرم و نامحرم (به جز همسران) وجود ندارد. در اين باره بعضى از فقيهان ميان پخش مستقيم فيلم و پخش غير مستقيم آن تفاوت قائل شدهاند و معتقد به حرمت پخش مستقيم صحنههاى خلاف شرع شدهاند. از اين نكته كه بگذريم در استفتاى حضرت امامقدس سره درباره سريال تلويزيونى «پاييز صحرا» كه بدان اشارت رفت، ايشان ساخت و پخش و ديدن صورت آرايش شده زنان را با قيد عدم نظر به ريبه يا تلذذ جائز دانستند. پرسش فعلى ما درباره ديگر روابط زن و مرد در فيلم چون بوسه يا لمس و نيز عريان بودن بعضى از قسمتهاى بدن مىباشد كه بر اساس فيلمنامه ضرورى هستند و به طور طبيعى ممكن است موجب تهييج شهوت و يا جلب نظر يا ريبه و تلذذ بينندگان شود.
در اين باره مىتوان با قاعده «ضرورت» كارشناسان را استثنا كرد و با قاعده نفى سبيل احتمالاً همه تماشاگران را و اما قاعده ضرورت در فقه از قواعد اصلى و حاكم است يعنى در هنگام اقتضا و ضرورت تقريباً همه احكام از حالت حرمت به حليت تبديل مىشوند مادامى كه ضرورت باقى باشد؛ مانند جواز اكل ميته كه در حالت عادى حرام و در حالت اضطرار جائز، بلكه واجب خواهد بود. آيا در اين هنگام براى كارشناسان سينمايى و دانشجويان و پژوهشگران در اين رشته براى كسب تخصص و شناخت عميقتر تأثيرات فيلم بر روى بينندگان با موضوعات مختلف نمىتواند نوعى ضرورت تلقى شده و مجاز شود همان گونه كه براى پزشك مجاز مىشود؟
اما قاعده نفى سبيل، يكى از قواعد مسلم فقه اسلامى و مستند به دلايلى چون آيه «لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً»(1) است. هرگونه حكمى كه از ناحيه آن، موجبى براى علو و سلطنت كافر بر مسلم باشد به مقتضاى اين آيه شريفه مرفوع است. به مقتضاى اين قاعده هر عقد و پيمان و هر قراردادى به حسب طبع اوليهاش اگر موجب علو و عزت و شرف كافر بر مسلم بشود منفى است. در ساير اطلاقات و عمومات اوليه نيز هر جا كه اطلاق و عموم سبب عزت كافر و ذلت مسلم شود اين قاعده آن را نفى مىكند. در حال حاضر كه كفار از طريق رسانههاى ارتباطى چون ماهواره به انتقال انديشهها و فراوردههاى خود مىپردازند، به هر ميزان بتوان با اين توليت فرهنگى مقابله كرد واجب و ضرورى است. بنابراين با گزينش فيلمهاى سينماى انديشه بدون سانسور اگر بتوان به جريان آزاد و مستقل سينما پيوست و با اين ولايت فرهنگى مخالفت نمود و نيز از طريق توليد فيلمهاى جذاب داخلى كه آزادانهتر روابط زن و مرد را بر اساس فيلمنامه نشان دهد مىتوان هر چه بيشتر در برابر ولايت فرهنگى كفار مقاومت كرد.
فقيهان مناط حرمت نظر در چنين مواردى را حفظ اخلاق عمومى جامعه مىدانند. و نقد آنها بر توليد و تماشاى فيلمهايى كه اخلاق عمومى جامعه را خدشهدار مىسازند از حيث رتبه در رديف نقدهاى اخلاقى قرار مىگيرد.
در دنياى مدرن فرض رايج اين است كه هنر هر چه باشد از درجهاى از خودمختارى برخوردار است و گستره خاص خود را دارد و بايد ابتدا بر اساس ارزشها و معيارهاى خاص خود مورد داورى قرار گيرد كه همان تفاوت زيباشناسى و اخلاقى است. در جهان باستان چنين فرضى (فرض خودمختارى هنر) مورد پذيرش نبود؛ بلكه فرض مسلم اين بود كه شاعران همچون آموزگارانند و هنر داراى تأثيرات اخلاقى بر مخاطبان خود است. ما همچنان حوزههاى اخلاقى و سياست را جدا فرض مىكنيم يعنى اعمالمان را نسبت به يكديگر در مقام فرد از نقشمان به عنوان شهروندان دولت متمايز مىانگاريم. باستانيان به چنين تمايز قاطعى قائل نبودند. بنابراين فرضشان اين بود كه تأثيرات هنر هم به لحاظ سياسى و هم به لحاظ اخلاقى واجد اهميت است.
معمولاً بين هنر و تبليغات فرق مىنهند؛ زيرا هنر موفق از پيچيدگى و غنايى برخوردار است كه با يك پيام اخلاقى يا سياسى ساده جور درنمىآيد. جاى انكار نيست كه هنر در القاى ارزشها و رهيافت تأثير دارد؛ زيرا مىتواند بر زاويه ديد ما نسبت به زندگى نافذ باشد؛ براى مثال فيلم خشن مىتواند رهيافتى را القا كند كه خشونت را همچون پاسخى پسنديده در برابر تهديد يا آسيب مىنگرد، ولى چنين تأثيراتى اجتنابناپذير نيست؛ زيرا اگر قبل از رفتن به سينما رهيافت ديگرى در ذهن ما شكل گرفته باشد و از خشونت بيزار باشيم، اين بيزارى همچنان حفظ خواهد شد و تأثير يك فيلم خشن را تعديل يا زايل خواهد كرد. تأثير كارهاى هنرى بر ارزشها و نگرشها اغلب ظريف، غير مستقيم و فقط با باريكانديشى قابل درك است. درست است كه موردهاى معروفى از آثار بسيار موفق وجود دارد كه تأثيرشان فورى و مستقيم است. ليكن رابطه هنر با ارزشها و نگرشهاى زندگى حقيقى معمولاً اين چنين مستقيم نيست. اگر قبول داشته باشيم كه هنر مىتواند بر ارزشها و نگرش هاى ما تأثير بگذارد نبايد از سانسور جانبدارى كنيم. تأثير هنر بر بزرگسالان كمال يافته از اين نظر كاهش مىپذيرد كه شخصيت آنان پيشاپيش تا حد زيادى شكل يافته است. اين تأثير بر كودكان و نوجوانان كه منش اخلاقيشان همچنان در حال پرورش يافتن است بسيار نيرومند است. بنابراين از نگاه فقيهانه مىتوان بار ديگر پرسيد كه اگر ملاك حرمت تصاوير سينمايى حفظ ارزشهاى اخلاقى باشد با توجه به مباحث مطرح شده درباره تأثيرات يك فيلم هنرى كه به طور مستقيم بر ارزشها و باورهاى دينى و اخلاقى مخاطبان اثر نمىكند بلكه كاملاً به پيشزمينههاى ذهنى مخاطبان و تفسيرهاى آنان باز مىگردد، آيا نمىتوان پرسيد كه به لحاظ قدرت درك و تشخيص مخاطبان گوناگون مىتوان تفاوت در حكم قائل شد و با تقسيمبندى مخاطبان، حكم شرعى را مترتب نمود؟ چنان كه درباره حرمت حفظ و مطالعه كتب ضلال فقيهان فتوا به حرمت دادهاند ولى براى گروهى كه اهل تشخيص باشند اين كار را جايز يا حتى واجب مىدانند، در مسأله كنونى نيز مىتوان مخاطبان ويژه را با همين ملاك رخصت داد.
از سوى ديگر، آيا نيت هنرمند (كارگردان يا فيلمنانهنويس) مىتواند فيلم او را داراى احكام شرعى متفاوت نمايد، يعنى اگر با نيت خير، شر را نمايش دهد و يا با نيت شر خير را عرضه كند، دو نوع حكم متباين در انتظار فيلم او خواهد بود؟ نيت چنان كه در احكام عبادى ركن تلقى مىشود در همه رفتارهاى انسانى نيز كاربرد دارد. نيت است كه بين اشتباه برداشتن چيزى و دزديدن آن چيز، بين قتل غير عمد و جنايت تفاوت ايجاد مىكند. در حوزه زبان، نيت رابطه نزديكى با معنا دارد. هنگامى كه حرف مىزنيم نيتمان اين است كه معنى كلماتمان را منتقل كنيم و فرضمان اين است كه آن نيت بر شنوندگان مامعلوم مىشود. در اين صورت اگر در مجموعه يك فيلم سكانسهاى شرى وجود داشت: اولاً در باب قضاوت درباره آنها نيازمند ديدن همه فيلم و بلكه همه آثار هنرمند مذكور هستيم تا بتوانيم نيت او را درك كنيم. ثانياً در فقه موردى وجود دارد(مثل دروغ مصلحتآميز) كه به فتواى همه فقيهان هر چند وسيله نامشروع است، اما به سبب ترتب مصلحت بر آن ارتكابش مجاز مىشود. آيا در اين مورد نيز مىتوان وجود مصلحتى به نام استفاده از رسانه برتر و رساندن يك مفهوم اخلاقى در نهايت فيلم را تصور كرد؟
چنان كه پيداست مقاله يادشده از نظر مضمون و محتوا با فضاى كلى نشريه بازتاب انديشه چندان هماهنگ نيست. درج اين مقاله نه به لحاظ مضمون، بلكه بيشتر از جهت نوع نگاه و شيوه برخورد با مسائل اجتماعى و فقهى است. همان طور كه نويسنده محترم نيز اشاره كرده است، مسأله يادشده (رابطه هنر و اخلاق) يكى از مباحث ديرين در تاريخ انديشه هنرى است و به يقين مىتوان گفت كه تا عصر رنسانس در اروپا - كه پردههاى اخلاق و معنويت آشكارا دريده شد - انديشمندان و هنرمندان معمولاً حرمتهاى اخلاقى را در حريم هنر پاس مىداشتند. ظهور سينما در قرن بيستم - بهويژه در آمريكا - اين پرسش را به طور جدى مطرح ساخت و گروههاى مختلف را به واكنش واداشت. در تاريخ سينما، هاليوود را پايهگذار ناهنجارىهاى اخلاقى در هنرهاى تصويرى مىدانند كه حتى جامعه آمريكا و اروپا را به شدت برانگيخت.
در سينماى پس از انقلاب اسلامى نيز اين پرسش بار ديگر مطرح شد و موافقت و مخالفت با سانسورهاى اخلاقى در سينما و تلويزيون بالا گرفت. نويسنده تلاش دارد كه با استنادات فقهى و دلائل كارشناسى، جواز توليد و تماشاى صحنههاى جنسى و امثال آن را تا حدودى اثبات كند. اگر از مباحث پراكنده و مفصل و گاه آشفتگى در استدلالها و استنتاجها بگذريم،(2) بهتر است با نگاهى به مدعا و دلائل ايشان، به بازنگرى در اين گونه تحليلها بپردازيم.
1. مدعاى اصلى نويسنده در خصوص احكام شرعى «روابط زن و مرد در فيلم چون بوسه يا لمس و نيز عريان بودن قسمتهايى از بدن مىباشد كه بر اساس فيلمنامه ضرورى هستند و به طور طبيعى ممكن است موجب تهييج و يا جلب نظر يا ريبه و تلذذ بينندگان شود». نويسنده براى جواز اين صحنهها، نخست عقد شرعى بازيگران را تجويز مىكند و آنگاه كه دشوارى و ناكارآمدى اين راه حل را در غالب مواد براى سازندگان و براى بينندگان مشاهده مىكند، به دو قاعده ضرورت و نفى سبيل استناد مىجويد. اين استناد براى كسانى كه اندكى با فقه و دانش سينما آشنا باشند، شگفتانگيز است. از نظر موضوعشناسى مىتوان بسيار سخن گفت و نشان داد كه پيشفرض نويسنده درباره ضرورت چنين صحنههايى نه از نقطه نظر فرهنگى و اجتماعى قابل قبول است و نه از نظر فنون و تكنيكهاى سينمايى. نشان دادن واقعيتها هميشه مستلزم باز نمود آنها به طور كامل نيست بلكه با استفاده از اِلِمانهاى تصويرى، تروكاژهاى سينمايى، اصول هنرى مونتاژ و... مىتوان - پيام را با ايجاد انگاره يا احساس خاص بدون نشان دادن صحنههاى عينى، القا كرد. اين نكته در تاريخ سينماى جهان و ايران نمونههاى فراوان
و موفقى دارد. ظاهراً ذهنيت نويسنده متأثر از مكتب رئاليسم در ادبيات و هنر غرب و نيز نظريه «بازنمود» در دانش زيبايىشناسى(3) است كه البته نقدهاى فراوانى بر آنها وارد شده است و اكنون ديگر چندان اعتبارى ندارند.
اما از نظر فقهى، برداشت نويسنده محترم از «ضرورت» و «نفى سبيل» آن قدر سطحى و غير علمى است كه نياز به بحث ندارد. با فرض نويسنده، مىتوان همه احكام اوليه را با اندك احتمالى در ضرورت آن، زير پا گذاشت. وانگهى، قاعده ضرورت - در مواردى كه به كار مىآيد - براى آن است كه مكلف خود را از شرايط اضطرارى برهاند نه آنكه همچنان با ضرورتتراشى به ورطه حرمتهاى شرعى و رذائل اخلاقى فروتر رود. جالب اين است كه نويسنده، استفاده از اين گونه صحنهها را كه به اعتراف خود ايشان «به طور طبيعى موجب تهييج و يا جلب نظر و ريبه و تلذذ بينندگان مىشود» براى نفى ولايت فرهنگى كافران لازم و ضرورى مىشمارد. ظاهراً ايشان ندانستهاند كه «ولايت فرهنگى كفار» با ابزارها و عناصرى صورت مىگيرد و با استفاده از عناصر غير اخلاقى دشمن، هرگز نمىتوان به مقابله فرهنگى با او پرداخت، بلكه وارد شدن در اين مسير، راهى جز ذلت و انحراف را به دنبال نخواهد داشت.
2. به نويسنده محترم بايد خاطرنشان كرد كه سينماى غرب نيز از آغاز با همين توجيهات به وادى ابتذال گام نهاد، به طورى كه امروزه انديشمندان و فرهنگ دوستان غربى را هم ياراى جلوگيرى از اين سيل بنيانكن نيست. چنان كه تجربه سينماى پس از انقلاب نشان داده است، مىتوان با آثارى انسانى و اخلاقى كه بر بنياد فطرت پاك بشرى استوار است، مخاطبان فراوانى را به خود جلب كرد و گستره ولايت الهى را تا دورترين نقاط جهان امتداد بخشيد.
3. نويسنده با اشاره به سينماى انديشهاى غرب، در مورد كارگردانان بزرگ معاصر اروپا به گونهاى اغراقآميز آنان را ستوده و معتقد است كه در آثار آنها هيچ سكانس زائدى وجود ندارد و تنها با همان صحنهها مىتوان پيام را القا كرد. در حالى كه بر آگاهان پوشيده نيست كه در بين آثار همين كارگردانان نيز كارهاى سبك و كممايه وجود دارد و چنين قضاوتى را حتى خود آنان در حق خويش ندارند. اساساً اين داورىهاى مطلقگرايانه و يك جانبه را در حوزه هنر، به ويژه در عرصه سينما كه هنرى متنوع و قابل انعطاف و خلاقيتپذير است، پسنديده و شايسته نيست.
4. نويسنده با اين ادعا كه تأثير اخلاقى هنر و سينما بر مخاطبان قطعى و يقينى نيست و عوامل گوناگون ديگر نيز در اين زمينه نقش دارند، حذف سكانسهاى حرام را نادرست و فاقد توجيه علمى مىداند. وى معتقد است كه اين گونه تأثيرات تابع ذهنيت و شخصيت مخاطب است. حال آنكه مخاطبان اصلى سينما غالباً تودههاى مردم و افراد معمولى جامعه هستند و آثار مخرب صحنههاى غير اخلاقى بر آنان پوشيده نيست. حتى نمىتوان انكار كرد كه تكرار اين صحنهها و حرمتشكنىها در شخصيت خواص نيز مؤثر مىافتد. آنجا كه حضرت يوسفعليه السلام عاجزانه خود را ناتوان مىشمارد و به خداى خويش پناه مىبرد و «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ»(4) مىگويد، چگونه نويسنده محترم باجرأت و جسارت از عدم تأثير اين صحنهها بر بزرگسالان سخن مىگويد؟ وانگهى، ايشان گمان كرده است كه براى ممنوعيت اخلاقى يا حرمت شرعى در اين گونه موارد لزوماً بايد به طور يقين چنين تأثيرات مخربى را اثبات كرد، حال آنكه احتمال عقلايى و قابل توجه نيز كافى است.
5. ايشان با تفكيك هنر از تبليغات معتقد است كه «هنر موفق از پيچيدگى و غنايى برخوردار است كه با يك پيام اخلاقى يا سياسى ساده جور درنمىآيد». و با رويارو قرار دادن نگرش جهان باستان و دنياى مدرن، اظهار مىدارد كه «در دنياى مدرن فرض رايج اين است كه هنر هر چه باشد از درجهاى از خودمختارى برخوردار است و گستره خاص خود را دارد و...» و حتى گامى فراتر مىنهد و سياست را نيز از اخلاق جدا مىكند: «ما همچنان حوزههاى اخلاقى و سياست را جدا فرض مىكنيم، يعنى اعمالمان را نسبت به يكديگر در مقام فرد از نقشمان به عنوان شهروندان دولت متمايز مىانگاريم. باستانيان به چنين تمايز قاطعى قائل نبودند، بنابراين فرضشان اين بود كه كه تأثيرات هنر هم به لحاظ سياسى و هم به لحاظ اخلاقى واجد اهميت است». البته ترديدى نيست كه هنر همچون فلسفه و علم داراى ويژگىها و ساختار ويژهاى است ولى اين «تمايز قاطع» كه نويسنده مطرح مىسازد و بريده از اخلاق و دين، براى هنر نظام ارزشى مستقلى را تعريف مىكند، سرانجام به نظريه «هنر براى هنر» مىانجامد كه ريشه در فرهنگ و هنر سكولار دارد. آنچه ايشان به «باستانيان» نسبت مىدهد، همان نظريهاى است كه در همه اديان و مكاتب عمده بشرى مورد پذيرش و پيروى بوده است و غربيان تنها در دوره مدرنيته به راهى ديگر رفتهاند. با اين نگرش به هنر، ديگر نيازى نيست كه نويسنده محترم به جستوجوى راه حلهاى دينى و شرعى باشد، بلكه با تفكيك حوزه هنر از دين و اخلاق مىتوان دخالت اين دو را در آن عرصه ممنوع دانست.
6. در اين مقاله، بارها به تشبيه و تمثيلهايى تمسك شده است كه از نظر منطقى ناموجه است. براى مثال، ايشان توليد و تماشاى چنين صحنههايى را با مطالعه كتب ضلال براى پاسخگويى مقايسه كرده است، حال آنكه از اين مقايسه تنها مىتوان استنباط كرد كه براى رد و مقابله با اين گونه فيلمها، تنها صاحبنظرانى كه در صدد پاسخگويى هستند، مىتوانند به تماشاى بعضى از آثار در حد ضرورت بپردازند. به زعم نويسنده، آيا مىتوان گفت كه نگارش و توزيع كتب ضلال جايز است؟
7. اما آنچه نويسنده درباره رابطه نيت و اثر هنرى گفته شده است، سخت سست و بىپايه است. البته بىگمان نيت هنرمند در محتواى اثر هنرى تأثير دارد ولى نمىتوان ارزش هنرى يا اخلاقى اثر را بر اساس نيت هنرمند صورت داد. به اصطلاح، «حسن فعلى» را از «حسن فاعلى» بايد تفكيك كرد؛ يك عمل زشت و غير اخلاقى به دليل نادانى يا اشتباه نويسنده هيچگاه ارزش منفى خود را از دست نمىدهد. براى داورى شرعى و اخلاقى نسبت به يك سكانس فيلم نه تنها نياز به نيت سازنده نيست، بلكه مراجعه به ساير آثار او هم ضرورتى ندارد.