سنت قانون اساسى در ايران‏

متن
گفت‏وگو با مقصود فراستخواه‏ - حيات نو، 23/10/80
اشاره
بازتاب شماره 22

چكيده: به نظر آقاى فراستخواه، سنت قانون اساسى در ايران سابقه‏اى 150 ساله دارد و كسانى كه آن را مطرح كرده‏اند، به مبانى نظرى آن هم توجه كرده‏اند و در عين حال شريعت را نيز پاس داشته‏اند. نبايد ميان سنت و تجدد، دوگانگى و تضاد ديد. مدرنيته، تجربه خلاقى است كه در متن سنت صورت مى‏گيرد و از سنت‏ها مى‏توان براى قانون‏گذارى استفاده كرد.

متن

در پايه‏هاى نظرى قانون اساسى، دو ايده وجود دارد: اول، جنبه تحديد و مشروط كردن قدرت و قيد و بند زدن بر آن و دوم، تأكيد بر قوه جعل و تأسيس قانون از سوى انسان كه اين دو در ذيل واژه «كنستيتوسيون» نهفته است. آيا بدين معنا سنتى با نام قانون اساسى در ايران داشته‏ايم؟ اولين رويارويى ايرانيان با اين پديده با چه تفكراتى صورت گرفت؟

سنت قانون اساسى و قانون‏گذارى به آن معنايى كه شما فرموديد، يعنى تأسيس و نهادينه كردن تشكيلاتى كه بتواند عدالت و آزادى را در جامعه نهادينه و يا تضمين كند و ظلم، استبداد و خودكامگى را تحديد كند، در ايران با همين معنا و با همين لفظ «كنستيتوسيون»(15)، 5/1 قرن سابقه دارد.

در سال 1236 ش. يعنى حدود يك و نيم قرن پيش، در اصلاحات دوره ناصرى، طرحى به عنوان قانون اساسى يا «دفتر قانون» توسط ميرزا ملكم خان، از نياكان روشنفكرى ايران، به صورت مكتوب ارائه شد. وقتى رياست كابينه در اختيار مشيرالدوله قرار گرفت، ميرزا ملكم خان هم به عنوان مشاور مديريت اجرايى كشور فعال‏تر شد و «دفتر قانون» را ارائه كرد. اولين انجمن سياسى در كشور به صورت جمعيت فراموش‏خانه به عنوان يك تشكل سياسى فعال شد و محتواى مطبوعات رسمى افزايش يافت.

در همين دوره‏ها آثار آخوندزاده را داريم. او مبانى نظرى جديدى مثل اومانيته را مطرح كرد. «راسيوناليسم»، به عنوان اين‏كه انسان بايد از عقلانيت انتقادى و خرد جمعى براى مديريت و توسعه حيات خويش بهره بگيرد، مطرح شد. در همين دهه، آثار و مكتوبات آخوندزاده در جامعه دست به دست مى‏گشت. كتاب يك كلمه اثر معروف مستشار الدوله بود و منظورش از يك كلمه، همان «قانون» است؛ يعنى تمام مشكلات جامعه ما يك كلمه است و آن كلمه هم نبود قانون است.

در حقيقت معتقد هستيد كه متفكرانى كه به كاركرد قانون اساسى اعتقاد داشتند و براى تأسيس آن تلاش مى‏كردند، به مبانى متافيزيكى و بنيادهاى فكرى قانون اساسى آشنايى داشتند؟

به صورت مطلق و كامل، نه؛ اما به صورت نسبى و كم و بيش، انديشمندان ايرانى توجه و تفطن به اين معانى داشتند. در واقع به‏تدريج آن را مشق مى‏كردند و راهى جز اين متصور نبود.

به هر حال، اين فرايند آغاز شده بود. روزنامه اختر، قانون اساسى 109 ماده‏اى دوره تنظيمات در تركيه را در ايران براى خوانندگان فارسى زبان منتشر مى‏كرد. ميرزاملكم خان مى‏گفت: دولت و قدرت يك شر اجتناب‏ناپذير است و نمى‏توانيم از آن گريزى داشته باشيم. ملكم خان مطرح مى‏كند كه: «مشكل ما اين است كه حاكم تعيين مى‏كنيم، بدون قانون؛ سرتيپ معزول مى‏كنيم، بدون قانون؛ بندگان خدا را به حبس مى‏كشيم، بدون قانون؛ شكم پاره مى‏كنيم، بدون قانون؛ ماليات مى‏گيريم، بدون قانون و...».

به هر حال، مبانى قانون اساسى، مثل اومانيسم و عقلانيت يا عقل عملى بشر، كه ريشه همه آنها در انسان‏گرايى است، در آثار انديشمندان ما كم و بيش وجود داشته است. يكى از علل تبعيد سيد جمال‏الدين در دوره ناصرى اين بود كه بنا به روايت محمد مخزومى در خاطرات جمال الدين... او مسأله قانون اساسى و كنستيتوسيون را مطرح كرد.

به گمان اين جانب، تجددخواهى و مطالبه تغييرات نهادهاى اجتماعى، فرهنگى، سياسى و اقتصادى در ايران نيز به صورت يك فرايند غير خطى و بطئى، طى دو قرن پيش، جريان داشته است و نه تنها تلاش نافرجامى نبوده، بلكه دستاوردهايى نسبى نيز بر جاى گذاشته است و طبعاً اين تحولات نمى‏توانسته بدون هزينه پيش برود. بنده تصور نمى‏كنم فرايندهاى مدرنيته و تغييرهاى اجتماعى در كشورهاى غربى، خطى و كم‏هزينه و سريع و آسان بوده است. به زعم من، كسانى به همان اندازه كه مدرنيته غرب را به صورت يك اسطوره جادويى مى‏انگارند، جامعه و تاريخ ايران را نيز خيلى دست كم مى‏گيرند و اين نوعى از دست دادن اعتماد به نفس ملى است.

بديهى است كه ساخت جامعه ايران و تاريخ آن، غير از تاريخ غرب است؛ اما اولاً مدرنيته غربى الگوى منحصر به فرد تحول و تجدد در تاريخ و جهان نيست. البته مدرنيسم غرب انصافاً يك تجربه موفق و ماندگار در تاريخ معاصر است كه مى‏توان از آن براى پيشرفت جوامع غير غربى، اقتباس آگاهانه و خلاق به عمل آورد. ثانياً جامعه ايرانى با همه موانع مزمن تاريخى و ساختارى، به هر صورت، قابل تجدد و تحول است. ثالثاً جوامع غربى نيز به‏سهولت و سرعت مدرن نشدند. مگر اروپا در جريان اصلاحات دينى دچار جنگ‏هاى مذهبى نشد؟ در سده شانزده ميلادى، طبق قانونى در انگلستان، هر كس منحرفان را مى‏شناخت و به مقامات معرفى نمى‏نمود، اموالش مصادره و خودش اعدام مى‏شد. خود لوتر، رهبر رفورم و پروتستانتيسم مذهبى، دست به تكفير زد. كالون از ديگر رهبران اصلاحات دينى، با كاتوليك‏ها بى‏رحمى‏هايى تا مرز شكنجه و قتل نشان داد.

به نظر مى‏رسد سنت‏هاى بومى و دينى در كشورهايى كه پذيراى قانون اساسى بوده‏اند، خود راه‏گشاى تحولات بوده است. برعكس، كشورهاى ديگرى كه با اين مسأله دچار چالش شدند، سنت‏هاى فرهنگى و دينى مقاومى در برابر آن داشته‏اند. در سنت‏هاى مسيحى آموزه‏هايى را مى‏بينيم كه نظريه جدايى دين و دولت را مطرح كرده است. مسيح مى‏گويد: «كار خدا را به خدا و كار قيصر را به قيصر بسپاريد». گرچه در قرون وسطا رگه‏هاى تركيب دين و دولت و تلاش كشيشان براى دست‏يابى به قدرت مطلق را مى‏بينيم؛ اما در نهايت سنت جدايى ميان اين دو قوى‏تر است.

بله، ما در ايران و در ميان متفكران خودمان در همان دوره مشروطه مى‏بينيم كه همين مسأله منعكس شده است. من هم با نظر شما موافقم. اما در اسلام، شريعت و آن ويژگى‏هايى كه خصوصاً در مذهب و روحانيت شيعى وجود دارد، تفاوت‏هايى با مسيحيت دارد كه منشأ دشوارى‏ها و پيچيدگى‏هايى در چالش‏هاى فكر سياسى و تغييرات اجتماعى ايران بوده است. متفكران ما هم به نوعى روى اين مسأله كار مى‏كردند. در دوره مشروطه كسانى بودند كه سعى مى‏كردند مسأله قانون اساسى را به طور موجهى در فرهنگ سياسى جامعه طرح و درونى كنند و توضيح دهند كه با سنت‏هاى اسلامى هم مى‏توان قانون‏گذارى داشت.

در همين دوره، كسانى مثل علامه نايينى و طباطبايى، روحانيون متعلق به سنت‏هاى شيعى و در حد مرجعيت و اجتهاد هستند. طباطبايى به عنوان يك مجتهد تهرانى و علامه نايينى به عنوان فردى كه در مدار مرجعيت دينى قرار داشت، مسأله را براى جامعه توضيح مى‏دهند. نايينى به صورت كامل‏ترى توضيح مى‏دهد كه ما حتى در فقه سنتى خودمان، اجماع را به عنوان يك منبع داريم. همچنين وى بر اعتبار عرف در آموزه‏هاى اسلامى تأكيد مى‏كند.

ايشان در كتاب خود بارها كلمه «تأسيس»(1) را مى‏آورد. او اشاره مى‏كند كه عقل وديعه‏اى خدادادى نزد متفكران اروپايى است و به فكرشان رسيده است كه شيوه و ساز و كارى براى تأسيس عدل داشته باشند. اگر خداوند از طريق عقل متفكران آنها را هدايت كرده كه متوجه شوند براى تأسيس عدالت به قانون اساسى نياز دارند، پس «هذه بضاعتنا ردت الينا».

من يادآورى مى‏كنم كه متفكران ما، حتى روشنفكران سكولار و غير دينى، از ابتدا هرگز نگفته‏اند كه قانون در جامعه مغاير با سنت‏هاى دينى و ارزش‏ها و احكام شرعى است. روشنفكران ما هميشه قيد عدم مغايرت با سنت‏هاى دينى را اضافه مى‏كردند. در واقع قضاوت غير منصفانه و نادرستى است كه بر خلاف اين فكر كنيم.

اما من گمان مى‏كنم علما و روحانيونى كه مشروطه را به صورت دينى تئوريزه و از آن حمايت كردند، در حقيقت به زمينه‏هاى متافيزيكى و بنيان‏هاى فكرى مشروطه كاملاً دست نيافته بودند. قرائت‏ها و سنت‏هاى دينى امروز ما در آن زمان نبود. سنت دينى غالب، ريشه در تفكر متكلمى مثل ابن قبه در قرن سوم هجرى دارد؛ تفكرى كه دين را حداكثرى و تمام مسائل زندگى را برخاسته از دل شريعت مى‏دانست. فكر مى‏كنم علامه شيخ فضل‏اللَّه نورى بهتر توانسته است به متافيزيك قانون اساسى پى ببرد و بر همين اساس هم مى‏گويد: دامنه حدود در شرع مشخص و معين است. شما نمى‏توانيد مجازاتى علاوه بر اين حدود تعيين كنيد. فكر مى‏كنم او عميق‏تر پى برده بود كه در ذات قانون اساسى چه مفهومى نهفته است.

تفاوت برداشت من با برداشت شما اين است كه ما چه روايتى از مدرنيته و حتى سكولاريسم داريم. روايتى «آيينى» از مدرنيته و سكولاريسم وجود دارد كه به تصور ناقص اين جانب در نظر شما نهفته است. اساساً يك نوع دواليزم (دوگانه‏انگارى) وجود دارد كه دامن‏گير بعضى از متفكران ما هم شده است؛ دوگانه‏انگارى ميان زمين و آسمان، ميان سنت و تجدد، ميان انسان و خدا، ميان ماديت و معنويت، فرد و جمع و چيزهاى ديگر. اين سبب مى‏شود ما فكر كنيم مدرنيته اساساً با سنت تنافى دارد؛ سنت را نفى كرده و خود جاى آن نشسته و در واقع يك آلترناتيو بيرونى در مقابل سنت است؛ در حالى كه به گمان من مدرنيته با سنت، رابطه تقابلى و عرضى ندارد؛ بلكه يك رابطه طولى و وجودى دارد. مدرنيته، نه لزوماً از نفى مكانيكى سنت، بلكه از نفى ديالكتيكى سنت بلكه برآمده است. در واقع از جدال عناصرى از سنت با عناصرى ديگر از سنت و در متن خود سنت، تجدد ريشه دوانيده و سر برمى‏آورد. مدرنيته تجربه‏هاى نو و خلاقى است كه در متن سنت صورت مى‏گيرد. تجدد به يك لحاظ، حاصل توسعه يافتن و غنى‏تر شدن بخش‏هايى از سنت در مواجهه با انتقادها و چالش‏هايى است كه در متن آن و با آن درمى‏گيرد.

شيخ فضل اللَّه نورى در واقع با نوعى روايت حداكثرى و راديكال و بنيادگرا از سنت، به اضافه عوامل ديگر كه من وارد آن نمى‏شوم، با قانون اساسى مشروطه مخالفت مى‏كند.

ولى در حقيقت، اشارات شيخ فضل اللَّه نورى، اظهاراتى است كه بيش از هر نظر ديگرى، صريح‏تر به ذهن خطور مى‏كند و همان طور كه عرض كردم، قديمى‏ترين و اصيل‏ترين ديدگاه است. لااقل به همان سده‏هاى اول هجرى بر مى‏گردد؛ به منابع مختلفى متكى است و... در حالى كه به طور مثال، استدلال علامه نايينى درباره اجماع، از نظر ديدگاه فقها پذيرفته‏شده نيست. در فقه شيعى اجماع كاشف سنت نيست.

اين‏كه شما مى‏فرماييد، تنها يك روايت از اجماع است ولى روايت‏هاى ديگرى نيز وجود دارد. بايد توجه داشت كه بنيادگرايى با سنتى بودن و حتى سنت‏گرايى متفاوت است. در زندگى سنتى و سنت‏گرايى دينى، قبل از اين‏كه قرائت راديكال و بنيادگرا از دين صورت بگيرد، هم فقه سنتى وجود دارد و هم حلال و حرام؛ اما اين لزوماً تعارض خاصى با تجدد ندارد؛ يعنى سنت‏گرايى لزوماً با تجدد جامعه مانعةالجمع نيست و كسانى مى‏توانند سنتى يا حتى سنت‏گرا باشند و در حيطه عبادات و زندگى خودشان به مسائل دينى ملتزم باشند؛ ولى در جامعه‏اى زندگى كنند كه در آن، تجدد، قانون‏گذارى دموكراتيك و عقلانيت بشرى استقرار يافته است. حتى از سنت‏ها مى‏توان براى تجدد استفاده كرد.

در مقابل اين نظريه دو ديدگاه وجود دارد: يك ديدگاه به دين حداكثرى معتقد است. اين ديدگاه، سنت‏گرايانه نيست؛ بلكه بنيادگرايانه است و خود، هرچند ناخودآگاه، تحت تأثير بخش‏هاى‏ايدئولوژيك و راديكالى از مدرنيته است. اين همان شرق‏شناسى وارونه و پيچيده‏ترين صورت غرب‏زدگى است. اما حتى گفتمان سنت‏گرايى در ايران نيز لزوماً تا اين حد با تجدد ستيزه‏جويى ندارد. سنت‏گرايى، گفتمانى در مقابل مدرنيسم است؛ ولى لزوماً معتقد به ستيز سياسى با غرب و اجراى شريعت با قهر سياسى نيست. ديدگاه دوم، ديدگاه كسانى است كه روايت آيينى و تمامت‏خواهانه‏اى از خود مدرنيته دارند و مدرنيته غربى را يك ايدئولوژى تلقى مى‏كنند كه در ايران مى‏تواند دقيقاً به همان صورتى كه در چند سده قبل در غرب صورت گرفته و با همان الگو صورت بگيرد.

هم در مشروطه و هم در حال حاضر، اكثر گروه‏هاى متعلق به سنت‏هاى اسلامى، كم و بيش با تغيير و تجدد و اصلاحات سازگارى دارند. مرحوم شيخ فضل‏اللَّه نورى نيز نماينده طيف اكثريت دغدغه‏هاى دينى جامعه 95 سال پيش ما نبود. بسيارى از علما و مسلمانان، دلشان براى اسلام مى‏تپيد؛ ولى نگاه و موضع و رفتار و شخصيت ديگرى داشتند.

دغدغه‏هاى دينى و آن قرائتى كه مردم پذيرفته‏اند، بحث جداگانه‏اى دارد. ما از «مسلمانان» صحبت نمى‏كنيم؛ از عقيده كسانى كه متولى جامعه بوده‏اند، صحبت مى‏كنيم.

درست است؛ ولى در همان زمان، علامه نايينى «امرهم شورى بينهم» و نيز «وشاورهم فى‏الامر» را مطرح مى‏كند. تمام سخن اين است كه تفسير علامه نايينى يك تفسير است؛ تفسير شيخ فضل اللَّه نورى هم يك تفسير است. هر دو معرفت درجه دوم است. اما معتقدم كه تفسير شيخ فضل‏اللَّه نورى نمايندگى انحصارى متن تفكر دينى در جامعه را نداشته است و حتى معرف اكثريت آن نيز نبوده است.

اشاره‏

1. آقاى فراستخواه در اين گفت‏وگو به سابقه 150 ساله حضور نظرى سنت قانون اساسى در ايران اشاره مى‏كند. وى ميرزا ملكم خان را آغازگر حركت به سوى قانون اساسى به حساب مى‏آورد. به يك معنا اين سخن ايشان درست است. ميرزا ملكم خان پيشنهاددهنده قانون اساسى با مبانى مدرنيته بود. در طول تاريخ، دانشمندان مسلمان، قانون شريعت را در جامعه لازم‏الاجرا مى‏دانستند و همواره در برابر استبداد از لزوم عمل به قانون شريعت سخن مى‏گفتند. شريعت اسلامى همواره در نظر دانشمندان مسلمان به منزله قانون اساسى لازم‏الاتباع بوده است؛ اما حاكمان اين جوامع عموماً نسبت به آن بى‏اعتنا بوده‏اند؛ چنان كه نسبت به هر قانون ديگرى نيز بى‏اعتنايى كرده‏اند. ويژگى استبداد، گريز از قانون و نپذيرفتن چارچوبى براى احكام و دستورات حكومتى است؛ خواه اين قانون از ناحيه شريعت آمده باشد؛ خواه بر اساس قرارداد اجتماعى تنظيم، يا از هر جاى ديگرى اخذ شود. بنابراين نبايد به طور مطلق گفت كه سخن گفتن از قانون و لزوم عمل بر اساس آن در ايران، سابقه‏اى 150 ساله دارد. قانون‏گرايى در فقه اسلام همواره وجود داشته است؛ ولى لزوماً در شكل قانون مدرنيته نبوده است.

2. آقاى فراستخواه به برخى مبانى قانون اساسى مدرنيته اشاره مى‏كند و مى‏پذيرد كه اومانيسم و عقلانيت عملى از جمله اين مبانى هستند. وى در عين حال معتقد است كه: «عدم مغايرت با سنت‏هاى دينى، همواره مد نظر روشنفكران ما بوده است». بايد از آقاى فراستخواه پرسيد چگونه ممكن است كسى حق قانون‏گذارى را از آن خدا بداند و او را مالك سرنوشت خود گرداند و در عين حال، اومانيسم =( انسان محورى) را نيز بپذيرد؟ اومانيسم اقتضا مى‏كند كه انسان حق قانون‏گذارى را صرفاً از آن خود بداند و هيچ موجود برترى را نپذيرد و به نحو مطلق، نفى «ديگرى» كند. اومانيسم حق قانون‏گذارى بنيادين را به انسان مى‏دهد و هر گونه محدوديت بيرونى را از انسان نفى مى‏كند. چگونه مى‏توان اين پارادوكس را حل كرد كه در عين نفى هر گونه محدوديت فراانسانى، محدوديت‏هاى شرعى را نيز پذيرا باشيم؟ اين سؤالى است كه در اين گفت‏وگو بى‏پاسخ مانده و گمان يافتن پاسخى نيز براى آن نمى‏رود.

3. به نظر مى‏رسد مصاحبه‏گر بهتر توانسته است به مبناى نظرى قانون اساسى مدرنيته و نيز شريعت اسلامى توجه كند و تعارض اين دو را با يكديگر ببيند؛ به طورى كه جناب فراستخواه در پاسخ به نفى دوگانه‏انگارى ميان آسمان و زمين، ماديت و معنويت، سنت و تجدد، انسان و خدا و... پرداخته است. به يك معنا در اغلب موارد، دوگانه‏انگارى قابل نفى است؛ يعنى از منظر دينى، ميان خدا و انسان، آسمان و زمين و دنيا و آخرت، نه تنها تعارضى نيست؛ بلكه اينها همه در يك طرح به هم پيوند دارند و مى‏توانند در طول يكديگر قرار گيرند. اما نبايد در اين ميان سنت و تجدد را مخلوط كرد؛ همچنان كه در خدا و شيطان، ماده‏گرايى و معنويت‏گرايى، حاكميت خدا يا حاكميت طاغوت (هر چيزى غير از خدا) را نمى‏توان با هم جمع كرد. نمى‏توان در همه موارد دوگانه‏انگار بود؛ چنان كه نمى‏توان همواره يگانه‏انگار ماند. در بحث فعلى نيز اگر قانون اساسى مدرنيته را با همان مبانى بپذيريم، ديگر نمى‏توانيم به تعهد دينى خود پاى‏بند بمانيم. سكولاريسم با حاكميت خدا سازگار نيست. دين زدايى از انديشه و نهادهاى اجتماعى و مانند آن، با دينى كردن امور جامعه سازگار نيست.

4. اين‏كه مى‏گويند: «شيخ فضل‏اللَّه نورى نيز نماينده طيف اكثريت دغدغه‏هاى دينى جامعه 95 سال پيش ما نبود»، پذيرفتنى نيست. تحليل درست جامعه سنتى ايران در 95 سال پيش به‏روشنى نشان مى‏دهد كه شيخ فضل‏اللَّه نورى وجدان بيدار جامعه مسلمان آن روز كشور ما بوده است. ممكن است در ميان علما كسانى با وى به مخالفت برخاسته باشند؛ اما چنان كه مصاحبه‏گر محترم نيز اشاره كرده است، نظر شيخ در سنت ريشه داشته و مطابق گرايش و خواست اكثريت جامعه مسلمان بوده است و مخالفت بخشى از علما با وى بيشتر از توجه نداشتن به لوازم و مبانى نظريه‏هاى مدرن بوده است.

5. در سؤال مصاحبه‏گر آمده است: «مسيح مى‏گويد: كار خدا را به خدا و كار قيصر را به قيصر بسپاريد». اين گفته مورد تأييد ضمنى آقاى فراستخواه نيز قرار گرفته است. اما اولاً در انجيل‏ها و ديگر كتاب‏هاى عهد جديد چنين سخنى يافت نمى‏شود. آنچه از زبان مسيح در انجيل‏ها آمده، به اين شكل است كه: «مال قيصر را به قيصر رد كنيد و مال خدا را به خدا». ثانياً اين سخن بر چيزى دلالت نمى‏كند؛ زيرا حضرت مسيح‏عليه السلام هنگام گفتن آن در شرايط تقيه بوده است:

(20) و مراقب او بوده، جاسوسان فرستادند كه خود را صالح مى‏نمودند تا سخنى از او گرفته، او را به حكم و قدرت والى بسپارند. (21) پس از او سؤال نموده، گفتند: «اى استاد! مى‏دانيم كه تو به راستى سخن مى‏رانى و تعليم مى‏دهى و از كسى رودارى نمى‏كنى؛ بلكه طريق خدا را به صدق مى‏آموزى. (22) آيا بر ما جايز است كه جزيه به قيصر بدهيم يا نه؟» (23) او چون مكر ايشان را درك كرد، بديشان گفت: «مرا براى چه امتحان مى‏كنيد؟ (24) دينارى به من نشان دهيد [ آنان دينارى را نزد او آوردند و او پرسيد ]صورت و رقمش از كيست؟» ايشان در جواب گفتند: «از قيصر است». (25) او به ايشان گفت: «پس مال قيصر را به قيصر رد كنيد و مال خدا را به خدا». (26) پس چون نتوانستند او را به سخنى در نظر مردم ملزم سازند، از جواب او در عجب شده، ساكت ماندند. (لوقا، 20:20-26؛ متّى، 22:15-22؛ مرقس، 12:13-17)


(1) constitution