مبناى حقوق بشر

متن
على فيضى‏خواه‏ - صداى عدالت، 11/9/80
اشاره
بازتاب شماره 21

چكيده: آقاى على فيضى حقوق بشر را مانيفست مدرنيسم مى‏داند و آن را يگانه معيار تنظيم روابط اجتماعى انسان‏ها و ملت‏ها با يكديگر به حساب مى‏آورد. متفكران پست‏مدرن دستاوردهاى دنياى مدرن را زير سؤال مى‏برند. اغلب كشورها، حتى آنها كه زادگاه مدرنيته بوده‏اند، به مفاد اعلاميه حقوق بشر عمل نكرده‏اند؛ مگر در جايى كه منافع آنها اقتضا كرده است و اين نشانه بحران است.

متن

حقوق بشر، مانيفست مدرنيسم‏

حقوق بشر يكى از دستاوردهاى حقوقى و سياسى دوره مدرن است و پيوندى ناگسستنى با عناصر و مفردات آن دارد. اين واژه در واقع ترجمه «rights human» است و حقوق بنيادين و طبيعى انسان را در بر مى‏گيرد. حقوق بشر مجموعه‏اى حقوقى است كه بر اساس نظريه «حقوق طبيعى» و به موجب «قانون طبيعى»، يكسان به افراد بشر داده شده و جزء ذاتى و جدايى‏ناپذير موجوديت انسانى آنها به شمار مى‏رود و نهادهاى حقوقى و قضايى (داخلى و بين‏المللى) بايد از آن دفاع كنند.

حقوق بشر معيار نخستين و اصلى براى تنظيم رابطه اجتماعى انسان‏ها و ملت‏ها با يكديگر در جهان است. سخن گفتن از حقوق بشر، بر اين كه انسان‏ها تابع كدام فرهنگ يا دين هستند، چه نژاد و مليتى دارند و يا در شرق عالم زندگى مى‏كنند يا در غرب عالم، مقدم است. بحث از حقوق بشر، بر بحث از اديان، فرهنگ‏ها و قوميت‏هاى مختلف و مانند اينها تقدم دارد. در گذشته نيز از كرامت انسان و حقوق وى، به‏ويژه در اديانى مانند اسلام، بحث شده است؛ ولى معنا و مفهوم آن غير از حقوق بشرى است كه اكنون اراده مى‏شود. اصول مواد اعلاميه حقوق بشر در سه اصل كلى و عمومى «آزادى فكر و عقيده و بيان آن»، «مساوات همه انسان‏ها در حقوق و تكاليف» و «مشاركت همه انسان‏ها در ساختن زندگى اجتماعى» خلاصه مى‏شود.

بحران مدرنيته‏

در دهه شصت قرن بيستم، با بازگشت نيچه به متن مباحث فلسفى اروپا، به‏ويژه در فرانسه، نگرشى فلسفى به وجود آمد كه مبانى و مبادى و دستاوردهاى دوره مدرن را زير سؤال برد. اين نگرش فلسفى كه با نام «پست‏مدرن» از آن ياد مى‏شود، يك گفتمان منسجم نيست؛ بلكه تركيبى از خرده‏گفتمان‏هاى مختلف است كه وقتى آنها را كنار هم مى‏گذاريم، تصويرى از اين انديشه به دست مى‏آيد. اين تصوير، روشن و يكپارچه نيست؛ بلكه پراكندگى، تفرّد و تنوع و عدم تجانس، عدم مركزيت و بنيان واحد و غيريت، همگى با هم در يك چارچوب قرار دارد.

از آن‏جا كه حقوق بشر دستاورد دنياى مدرن است، بحرانى كه در مبانى و مبادى آن به وجود آمده، به اين دستاورد نيز سرايت كرده است؛ چنان كه ليوتار علناً به نمايندگان مجلس فرانسه كه اعلاميه سال 1789 را تصويب كردند، مى‏گويد: «نمايندگان ملت فرانسه چه حقى داشتند كه در مورد نوع بشر تصميم بگيرند؟!».

چون و چرا كردن در اعلاميه حقوق بشر توسط متفكران پست‏مدرن نبايد ما را به آن‏جا بكشاند كه بگوييم اينان طرفدار استبداد هستند. اينان نه تنها در حقوق بشر، بلكه به طور كلى با هيچ يك از فراروايت‏ها سر خوشى ندارند و دوران آن را پايان‏يافته مى‏دانند. وحدت، قطعيت، جهان‏شمولى و مركزيت واحد نيز از جمله مواردى هستند كه توسط اين متفكران به چالش فراخوانده شده است.

انديشه پست‏مدرن جايگزينى براى مبانى و مبادى روزگار مدرن ندارد. پست‏مدرن‏ها نمى‏گويند ما با اين اصول مخالفيم؛ بلكه مى‏گويند اين اصول آن گونه كه مورد نظر بنيان‏گذاران تاريخ جديد غرب بود، متحقق نشده؛ يا اگر متحقق شده، آن گونه كه انتظار مى‏رفت نبوده است. اينان از تمدن غرب اعراض نكرده و انزوا اختيار نكرده‏اند. حتى كسانى مانند ليوتار كم و بيش از آن دفاع هم مى‏كنند. بعضى از فلاسفه پست‏مدرن مى‏خواهند بگويند ما داريم اخطار مى‏كنيم يا اعلام مى‏كنيم كه چيزى در حال متزلزل شدن و حتى شايد در حال شكست و انحلال است. بحران و تزلزل مورد ادعا، وضعيتى فكرى و روحى است؛ نه تمدنى. آنان مى‏گويند سستى و فترتى وجود دارد. در مورد اين‏كه بحران تزلزل، به احتضار و انحطاط روزگار مدرن و تفكر حاكم بر آن، يعنى مدرنيته مى‏انجامد يا باز هم راه گريزى از اين وضعيت پيدا مى‏شود، بايد به انتظار نشست.

از جمله علائم و نشانه‏هايى كه از وجود اين بحران در مفهوم حقوق بشر خبر مى‏دهد، عمل نكردن كشورهايى است كه به مفاد اين اعلاميه رأى مثبت داده‏اند. كشورهايى كه زادگاه مدرنيته و مفهوم حقوق بشر هستند، اين مفاد را اغلب تا جايى كه ممكن است در محدوده كشور خود و در وضعيت بهتر، در منطقه و قاره خود و براى شهروندان خويش قابل اجرا مى‏دانند و براى ساير انسان‏ها كه در جاى ديگرى زندگى مى‏كنند، اين سياست را ندارند. آنان براى كسب منافع اقتصادى و ملى خود، حتى در ساير مناطق جنگ‏افروزى مى‏كنند و رفتارهاى دوگانه‏اى با كشورهاى در حال توسعه (گذار) دارند. علت اين رفتارها چيزى جز منافع اقتصادى نيست. زمانى ارتش عراق را براى حمله به ايران تجهيز مى‏كنند و زمانى ديگر، هنگامى كه همين كشور كويت را تسخير مى‏كند، دم از نقض حقوق بشر مى‏زنند.

اما توجه و اعتناى كشورهاى در حال توسعه (گذار) به حقوق بشر نيز از آن روست كه مى‏خواهند در روابط بين‏الملل به نوعى از حقوق خود دفاع كنند. اينان فقط به صورت كلى و در روابط خارجى خواستار اجراى مفاد اين اعلاميه هستند و در حالى كه در كشور خود دست به سركوب انديشه و دگرانديشان مى‏زنند، در سطح بين‏المللى از آزادى بيان و عقيده و برابرى در حقوق طبيعى دفاع مى‏كنند.

آيا اين وضعيت نشانه بحران نيست؟ آيا اين‏كه در نظر و گفتار چيزى بگوييم و در عمل حتى اعتنايى به عهد و پيمانى كه خود در مجمع عمومى به تصويب رسانده‏ايم نكنيم، خبر از وجود بحران نمى‏دهد؟

اشاره‏

آقاى فيضى‏خواه در اين مقاله نگاهى بسيار گذرا به جهان مدرن و تاريخ آن و يك عنصر جدى و اصلى آن، يعنى حقوق بشر دارد. هدف كلى مقاله، نشان دادن وضع بحران‏زده غرب است؛ هر چند در اين زمينه كاستى‏هايى دارد كه به پاره‏اى از آنها اشاره مى‏شود:

1. معمولاً ادعا مى‏شود كه دنياى مدرن، داراى مبانى و مفاهيمى است كه آن را از دنياى ماقبل مدرن جدا مى‏كند. از جمله مفاهيمى كه گستره جهان‏شمولى نيز يافته و خود را بر تمام سنت‏هاى غير غربى و غير مدرن يا شبه مدرن تحميل مى‏كند، مفهوم «حقوق بشر» است. اين مفهوم از دل مفاهيم مبنايى‏ترى چون اومانيسم، سكولاريسم، خودبنيادى و مانند آن درمى‏آيد؛ بنابراين اگر بحرانى در اين زمينه وجود دارد، بايد آن را در لايه‏هاى زيرين و مبنايى‏تر جست‏وجو كرد. در واقع، بحران در مبانى است كه به لايه‏ها و سطوح بالاتر كه مربوط به زندگى روزمره است، سرايت مى‏كند و آنها را متزلزل مى‏نمايد. مدرنيته و ارزش‏هاى آن از جهات مختلف مورد نقد قرار گرفته است. اين مقاله تنها به نقد مدرنيته از نگاه دانشمندان پست‏مدرن، آن هم به شكلى بسيار كلى و مبهم پرداخته است؛ به طورى كه مسؤولان روزنامه نيز به‏ناچار اين نكته را متذكر شده‏اند.

2. اين‏كه مرتب مى‏گويند مدرنيته واجد مفاهيمى است كه در دنياى ماقبل مدرن وجود ندارد، سخنى است كه مى‏توان آن را در بعضى وجوه پذيرفت؛ اما برخى ترجيح مى‏دهند اين سخن را به تمام مفاهيم و مبانى مدرنيته سرايت دهند. به نظر مى‏رسد اين توسعه قابل دفاع نيست؛ زيرا مى‏توان رد پاى بسيارى از اين مفاهيم را در پاره‏اى سنت‏ها پيدا كرد؛ بلكه مى‏توان گفت مدرنيته اين مفاهيم را از آن سنت‏ها گرفته است. به عنوان نمونه مى‏توان به شرق‏زدگى غربيان در اواخر قرون وسطا اشاره كرد و اين‏كه بسيارى از مسائل و مبانى فلسفى و علمى از شرق به غرب سرايت كرد و تحول عصر رنسانس را در پى داشت و به دنبال آن دنياى مدرن متولد شد. مدرنيته براى غرب و غربيان پديده‏اى تازه بود؛ اما بخش‏هاى زيادى از آن براى مسلمانان كهنگى داشت. از جمله اين بخش‏ها، حقوق فردى انسان‏ها بود و اين‏كه همه انسان‏ها از حقوق اجتماعى برابرى برخوردارند. اصل اين مفهوم، با اختلافاتى در مصاديق آن، در فرهنگ اسلامى وجود داشت و بر آن تأكيد شده بود. صرف اين‏كه حقوق بشرى كه در اسلام بر آن تأكيد شده، از دين اخذ شده است، موجب تفاوت ماهوى با حقوق بشرى كه از دين اخذ نشده، نم ى‏شود. روشن است كه در حقوق بشر اسلامى بايد به منابع دينى مراجعه كرد. در اين بحث، سؤال مهم اين است كه آيا ماهيت حقوق بشر دينى، با حقوق بشر طبيعى متفاوت است يا نه و اهميتى ندارد كه از چه منبعى آمده است. البته نمى‏توان ترديد كرد كه برخى مسائل حقوق بشر در نگاه دينى و نگاه غير دينى متفاوتند؛ اما بايد اذعان داشت كه در نگاه‏هاى غير دينى نيز اختلاف‏هاى بى‏شمارى در مسائل حقوق بشر در مكتب‏هاى مختلف وجود دارد؛ چنان كه در نگاه‏هاى دينى نيز همين اختلاف به چشم مى‏خورد. پس همان طور كه به صرف وجود اختلاف در نگاه‏هاى غير دينى، به تفاوت ماهوى و اختلاف دو جهان حكم نمى‏كنيم، در ميان نگاه دينى و غير دينى هم همين حكم جارى است.

به نظر مى‏رسد يكى از مسائلى كه جهان غرب از جهان اسلام آموخته است، مسأله حقوق بشر در ابعاد مختلف آن است. رعايت حقوق اقليت‏ها، رعايت حقوق زنان و كودكان، فرديت و كرامت شخص انسان و بسيارى ديگر از مسائل حقوق بشر، از امورى هستند كه در جهان اسلام نه تنها در موضع نظر، كه تا حد زيادى در موضع عمل نيز لااقل در قرن‏هاى اوليه وجود داشته است.(1)

3. بحرانى كه نسبت به مفهوم حقوق بشر در كل جهان وجود دارد، رفع شدنى نيست؛ مگر آن‏كه از خودبسندگى بشر دست شوييم؛ زيرا با پذيرش خودبسندگى، تضمين حقوق بشر را به كسى واگذارده‏ايم كه خود محتاج تضمين ديگرى است و اين دَوْر باطل پايان‏پذير نيست. بر اساس نگرش اسلامى كه به اعتراف بسيارى فيلسوفان پست‏مدرن و غير پست‏مدرن درستى آن به اثبات رسيده و نويسنده نيز در اين مقاله آن را بيان كرده است، انسان همين كه احساس بى‏نيازى و استقلال كند، سر به طغيان مى‏گذارد: «إنّ الإنسان ليطغى * أن رَاه استغنى» (علق: 6 و 7) و چاره‏اى جز بازگشت به سوى پروردگار متعال و بندگى او نيست: «إنّ إلى ربك الرُّجعى» (علق: 8).


(1) براى ديدن نمونه‏اى از اين امور، رك.: زرين‏كوب، عبدالحسين، كارنامه اسلام، تهران: اميركبير.