چكيده: آقاى على فيضى حقوق بشر را مانيفست مدرنيسم مىداند و آن را يگانه معيار تنظيم روابط اجتماعى انسانها و ملتها با يكديگر به حساب مىآورد. متفكران پستمدرن دستاوردهاى دنياى مدرن را زير سؤال مىبرند. اغلب كشورها، حتى آنها كه زادگاه مدرنيته بودهاند، به مفاد اعلاميه حقوق بشر عمل نكردهاند؛ مگر در جايى كه منافع آنها اقتضا كرده است و اين نشانه بحران است.
حقوق بشر يكى از دستاوردهاى حقوقى و سياسى دوره مدرن است و پيوندى ناگسستنى با عناصر و مفردات آن دارد. اين واژه در واقع ترجمه «rights human» است و حقوق بنيادين و طبيعى انسان را در بر مىگيرد. حقوق بشر مجموعهاى حقوقى است كه بر اساس نظريه «حقوق طبيعى» و به موجب «قانون طبيعى»، يكسان به افراد بشر داده شده و جزء ذاتى و جدايىناپذير موجوديت انسانى آنها به شمار مىرود و نهادهاى حقوقى و قضايى (داخلى و بينالمللى) بايد از آن دفاع كنند.
حقوق بشر معيار نخستين و اصلى براى تنظيم رابطه اجتماعى انسانها و ملتها با يكديگر در جهان است. سخن گفتن از حقوق بشر، بر اين كه انسانها تابع كدام فرهنگ يا دين هستند، چه نژاد و مليتى دارند و يا در شرق عالم زندگى مىكنند يا در غرب عالم، مقدم است. بحث از حقوق بشر، بر بحث از اديان، فرهنگها و قوميتهاى مختلف و مانند اينها تقدم دارد. در گذشته نيز از كرامت انسان و حقوق وى، بهويژه در اديانى مانند اسلام، بحث شده است؛ ولى معنا و مفهوم آن غير از حقوق بشرى است كه اكنون اراده مىشود. اصول مواد اعلاميه حقوق بشر در سه اصل كلى و عمومى «آزادى فكر و عقيده و بيان آن»، «مساوات همه انسانها در حقوق و تكاليف» و «مشاركت همه انسانها در ساختن زندگى اجتماعى» خلاصه مىشود.
در دهه شصت قرن بيستم، با بازگشت نيچه به متن مباحث فلسفى اروپا، بهويژه در فرانسه، نگرشى فلسفى به وجود آمد كه مبانى و مبادى و دستاوردهاى دوره مدرن را زير سؤال برد. اين نگرش فلسفى كه با نام «پستمدرن» از آن ياد مىشود، يك گفتمان منسجم نيست؛ بلكه تركيبى از خردهگفتمانهاى مختلف است كه وقتى آنها را كنار هم مىگذاريم، تصويرى از اين انديشه به دست مىآيد. اين تصوير، روشن و يكپارچه نيست؛ بلكه پراكندگى، تفرّد و تنوع و عدم تجانس، عدم مركزيت و بنيان واحد و غيريت، همگى با هم در يك چارچوب قرار دارد.
از آنجا كه حقوق بشر دستاورد دنياى مدرن است، بحرانى كه در مبانى و مبادى آن به وجود آمده، به اين دستاورد نيز سرايت كرده است؛ چنان كه ليوتار علناً به نمايندگان مجلس فرانسه كه اعلاميه سال 1789 را تصويب كردند، مىگويد: «نمايندگان ملت فرانسه چه حقى داشتند كه در مورد نوع بشر تصميم بگيرند؟!».
چون و چرا كردن در اعلاميه حقوق بشر توسط متفكران پستمدرن نبايد ما را به آنجا بكشاند كه بگوييم اينان طرفدار استبداد هستند. اينان نه تنها در حقوق بشر، بلكه به طور كلى با هيچ يك از فراروايتها سر خوشى ندارند و دوران آن را پايانيافته مىدانند. وحدت، قطعيت، جهانشمولى و مركزيت واحد نيز از جمله مواردى هستند كه توسط اين متفكران به چالش فراخوانده شده است.
انديشه پستمدرن جايگزينى براى مبانى و مبادى روزگار مدرن ندارد. پستمدرنها نمىگويند ما با اين اصول مخالفيم؛ بلكه مىگويند اين اصول آن گونه كه مورد نظر بنيانگذاران تاريخ جديد غرب بود، متحقق نشده؛ يا اگر متحقق شده، آن گونه كه انتظار مىرفت نبوده است. اينان از تمدن غرب اعراض نكرده و انزوا اختيار نكردهاند. حتى كسانى مانند ليوتار كم و بيش از آن دفاع هم مىكنند. بعضى از فلاسفه پستمدرن مىخواهند بگويند ما داريم اخطار مىكنيم يا اعلام مىكنيم كه چيزى در حال متزلزل شدن و حتى شايد در حال شكست و انحلال است. بحران و تزلزل مورد ادعا، وضعيتى فكرى و روحى است؛ نه تمدنى. آنان مىگويند سستى و فترتى وجود دارد. در مورد اينكه بحران تزلزل، به احتضار و انحطاط روزگار مدرن و تفكر حاكم بر آن، يعنى مدرنيته مىانجامد يا باز هم راه گريزى از اين وضعيت پيدا مىشود، بايد به انتظار نشست.
از جمله علائم و نشانههايى كه از وجود اين بحران در مفهوم حقوق بشر خبر مىدهد، عمل نكردن كشورهايى است كه به مفاد اين اعلاميه رأى مثبت دادهاند. كشورهايى كه زادگاه مدرنيته و مفهوم حقوق بشر هستند، اين مفاد را اغلب تا جايى كه ممكن است در محدوده كشور خود و در وضعيت بهتر، در منطقه و قاره خود و براى شهروندان خويش قابل اجرا مىدانند و براى ساير انسانها كه در جاى ديگرى زندگى مىكنند، اين سياست را ندارند. آنان براى كسب منافع اقتصادى و ملى خود، حتى در ساير مناطق جنگافروزى مىكنند و رفتارهاى دوگانهاى با كشورهاى در حال توسعه (گذار) دارند. علت اين رفتارها چيزى جز منافع اقتصادى نيست. زمانى ارتش عراق را براى حمله به ايران تجهيز مىكنند و زمانى ديگر، هنگامى كه همين كشور كويت را تسخير مىكند، دم از نقض حقوق بشر مىزنند.
اما توجه و اعتناى كشورهاى در حال توسعه (گذار) به حقوق بشر نيز از آن روست كه مىخواهند در روابط بينالملل به نوعى از حقوق خود دفاع كنند. اينان فقط به صورت كلى و در روابط خارجى خواستار اجراى مفاد اين اعلاميه هستند و در حالى كه در كشور خود دست به سركوب انديشه و دگرانديشان مىزنند، در سطح بينالمللى از آزادى بيان و عقيده و برابرى در حقوق طبيعى دفاع مىكنند.
آيا اين وضعيت نشانه بحران نيست؟ آيا اينكه در نظر و گفتار چيزى بگوييم و در عمل حتى اعتنايى به عهد و پيمانى كه خود در مجمع عمومى به تصويب رساندهايم نكنيم، خبر از وجود بحران نمىدهد؟
آقاى فيضىخواه در اين مقاله نگاهى بسيار گذرا به جهان مدرن و تاريخ آن و يك عنصر جدى و اصلى آن، يعنى حقوق بشر دارد. هدف كلى مقاله، نشان دادن وضع بحرانزده غرب است؛ هر چند در اين زمينه كاستىهايى دارد كه به پارهاى از آنها اشاره مىشود:
1. معمولاً ادعا مىشود كه دنياى مدرن، داراى مبانى و مفاهيمى است كه آن را از دنياى ماقبل مدرن جدا مىكند. از جمله مفاهيمى كه گستره جهانشمولى نيز يافته و خود را بر تمام سنتهاى غير غربى و غير مدرن يا شبه مدرن تحميل مىكند، مفهوم «حقوق بشر» است. اين مفهوم از دل مفاهيم مبنايىترى چون اومانيسم، سكولاريسم، خودبنيادى و مانند آن درمىآيد؛ بنابراين اگر بحرانى در اين زمينه وجود دارد، بايد آن را در لايههاى زيرين و مبنايىتر جستوجو كرد. در واقع، بحران در مبانى است كه به لايهها و سطوح بالاتر كه مربوط به زندگى روزمره است، سرايت مىكند و آنها را متزلزل مىنمايد. مدرنيته و ارزشهاى آن از جهات مختلف مورد نقد قرار گرفته است. اين مقاله تنها به نقد مدرنيته از نگاه دانشمندان پستمدرن، آن هم به شكلى بسيار كلى و مبهم پرداخته است؛ به طورى كه مسؤولان روزنامه نيز بهناچار اين نكته را متذكر شدهاند.
2. اينكه مرتب مىگويند مدرنيته واجد مفاهيمى است كه در دنياى ماقبل مدرن وجود ندارد، سخنى است كه مىتوان آن را در بعضى وجوه پذيرفت؛ اما برخى ترجيح مىدهند اين سخن را به تمام مفاهيم و مبانى مدرنيته سرايت دهند. به نظر مىرسد اين توسعه قابل دفاع نيست؛ زيرا مىتوان رد پاى بسيارى از اين مفاهيم را در پارهاى سنتها پيدا كرد؛ بلكه مىتوان گفت مدرنيته اين مفاهيم را از آن سنتها گرفته است. به عنوان نمونه مىتوان به شرقزدگى غربيان در اواخر قرون وسطا اشاره كرد و اينكه بسيارى از مسائل و مبانى فلسفى و علمى از شرق به غرب سرايت كرد و تحول عصر رنسانس را در پى داشت و به دنبال آن دنياى مدرن متولد شد. مدرنيته براى غرب و غربيان پديدهاى تازه بود؛ اما بخشهاى زيادى از آن براى مسلمانان كهنگى داشت. از جمله اين بخشها، حقوق فردى انسانها بود و اينكه همه انسانها از حقوق اجتماعى برابرى برخوردارند. اصل اين مفهوم، با اختلافاتى در مصاديق آن، در فرهنگ اسلامى وجود داشت و بر آن تأكيد شده بود. صرف اينكه حقوق بشرى كه در اسلام بر آن تأكيد شده، از دين اخذ شده است، موجب تفاوت ماهوى با حقوق بشرى كه از دين اخذ نشده، نم ىشود. روشن است كه در حقوق بشر اسلامى بايد به منابع دينى مراجعه كرد. در اين بحث، سؤال مهم اين است كه آيا ماهيت حقوق بشر دينى، با حقوق بشر طبيعى متفاوت است يا نه و اهميتى ندارد كه از چه منبعى آمده است. البته نمىتوان ترديد كرد كه برخى مسائل حقوق بشر در نگاه دينى و نگاه غير دينى متفاوتند؛ اما بايد اذعان داشت كه در نگاههاى غير دينى نيز اختلافهاى بىشمارى در مسائل حقوق بشر در مكتبهاى مختلف وجود دارد؛ چنان كه در نگاههاى دينى نيز همين اختلاف به چشم مىخورد. پس همان طور كه به صرف وجود اختلاف در نگاههاى غير دينى، به تفاوت ماهوى و اختلاف دو جهان حكم نمىكنيم، در ميان نگاه دينى و غير دينى هم همين حكم جارى است.
به نظر مىرسد يكى از مسائلى كه جهان غرب از جهان اسلام آموخته است، مسأله حقوق بشر در ابعاد مختلف آن است. رعايت حقوق اقليتها، رعايت حقوق زنان و كودكان، فرديت و كرامت شخص انسان و بسيارى ديگر از مسائل حقوق بشر، از امورى هستند كه در جهان اسلام نه تنها در موضع نظر، كه تا حد زيادى در موضع عمل نيز لااقل در قرنهاى اوليه وجود داشته است.(1)
3. بحرانى كه نسبت به مفهوم حقوق بشر در كل جهان وجود دارد، رفع شدنى نيست؛ مگر آنكه از خودبسندگى بشر دست شوييم؛ زيرا با پذيرش خودبسندگى، تضمين حقوق بشر را به كسى واگذاردهايم كه خود محتاج تضمين ديگرى است و اين دَوْر باطل پايانپذير نيست. بر اساس نگرش اسلامى كه به اعتراف بسيارى فيلسوفان پستمدرن و غير پستمدرن درستى آن به اثبات رسيده و نويسنده نيز در اين مقاله آن را بيان كرده است، انسان همين كه احساس بىنيازى و استقلال كند، سر به طغيان مىگذارد: «إنّ الإنسان ليطغى * أن رَاه استغنى» (علق: 6 و 7) و چارهاى جز بازگشت به سوى پروردگار متعال و بندگى او نيست: «إنّ إلى ربك الرُّجعى» (علق: 8).