چكيده: علمپرستى (ساينتيسم) در غرب سبب شد كه گروهى از دانشمندان غربى در مقابل آن به ستيز و دشمنى با علم تجربى و دستاوردهاى آن برخيزند. اما هم علمپرستان و هم علمستيزان طريق باطل مىپويند. هر چند علمگرايى به حذف بنيادهاى دينى و طغيانها و پريشانىهاى كنونى انجاميده است، ولى علم در جايگاه خود تأثيرى شگرف در كمال و تعالى انسان دارد.
طلوع افق دستاوردهاى تجربى بشر در قرون جديد، اين توهم آشكار را در ميان جمعى از انديشمندان مغربزمين به وجود آورد كه دادههاى علمى قادر است تمامى مجهولات عالم تكوين را معلوم كند و هدايتكننده بشر جستوجوگر در تمامى امور عالم باشد؛ از اين رو تنها علم تجربى است كه متعلق اميد بشر و مطلوب نظر او واقع مىشود. صاحبان چنين بينشى، در حفاظت و تقويت آن، باب افراط را گشودند و بلندپروازى را در عرصه علم تا سرحد خرابى پايههاى استوار وحيانى روا داشتند و علم و دين را در ميدان رقابتى خصومتآميز وارد كردند. آنچه داورى برخى از ايشان را معلوم مىكرد، فربهى علم و ناتوانى و ضعفى بود كه به مفاهيم دينى و آسمانى تعلق مىگرفت؛ از اين رو اين سودى غلط را در سر پروراندند كه اينها نقيض يكديگرند و با به ميدان آمدن يكى، جايى براى ديگرى باقى نمىماند.
بدين وسيله « ساينتيسم» سر برآورد و حقيقت از قله رفيع خود فرو افتاد و در دنياى آزمايشگاه و حس محصور گشت. شناخت حقايق آسمانى و غير آزمايشگاهى از حوزه اشتغالات فكرى رخت بربست و « علم» با « اصالت تجربه» يكسان گرفته شد. از سوى ديگر، در اين ذهنيت جديد كه از رهگذر پيشرفتهاى يكباره دانش تجربى حاصل گرديد، مسؤوليت تمامى ناهنجارىهاى عالم بشرى به عهده حوزه دين گذارده شد و علم، ضامن بهروزى، كاميابى و رستگارى بشر جديد به شمار آمد؛ تا آنجا كه گرايشهاى دينى و تمايلهاى آسمانى منسوخ خوانده شد. بدين ترتيب اگر در گذشته، دين در غرب با انحراف در تفسير از سوى حافظان خود، در برابر علم، قوه قهريه به كار برد و چهرهاى بدمنظر از علم به تصوير كشاند، اين بار حوزه علم نيز از سوى مدعيان دانشستايى و علمپرستى زبان به ملامت گشود و تا حذف نهايى رقيب پيشين، قدرت بلامنازع يافت و در برترين سطح تفكر جاى گرفت. اما از آنجا كه در پس خوشبينى بىحد و حصر، بدبينى افسارگسيختهاى نهفته است، موضع افراطى اصحاب علم در برابر اثرات زيانبار علمگرايى تاب نياورد و جاى خود را به مواضع خصمانه دستهاى ديگر از نامآوران علم و حتى مصرفكنندگان محصولات صنعتى داد.
علمگرايى افراطى در مغرب زمين، به پيدايش موضع مخالف، يعنى علمستيزى انجاميد. طولى نكشيد كه علم از جناحهاى مختلف مورد نكوهش قرار گرفت و گاه تمامى مزيتهاى آن از سوى برخى انديشمندان غربى زير سؤال رفت.
البته متفكرانى كه در اين حوزه قرار مىگيرند، در اعلام موضع نسبت به علم در يك سطح نيستند؛ به طورى كه برخى در داورى جانب احتياط و انصاف را گرفته، حقگويى را نسبتاً شيوه خود قرار مىدهند و جماعتى نيز در اين عرصه به شتابزدگى متمايلند و در برابر علم و محصولات آن زبان به اعتراض مىگشايند و آن را مايه ضلالت و فرومايگى بشر به شمار مىآورند.
نگاهى اجمالى به مجموعه نظرات ابرازشده در اين بخش از سوى برخى انديشمندان غربى تا آنجا كه به غربت علم اشاره دارد، لازم و محل اعتناست. برتولت برشت كه تمامى نابسامانىهاى اجتماعات بشرى را معلول علم و فرآوردههاى دانش تجربى مىداند، در نسبت دادن بيدادگرىهاى عصر جديد به اين دستاورد بشرى چنين اظهار مىدارد:
علم، فاشيسم را در اروپا به وجود آورد. ما محتاج بوديم كه علم در تمدن اروپايى، از بازگشت روح انسان متمدن به جاهليت قومى و نژادپرستى كه پليدترين طرز تفكر بشرى است، جلوگيرى كند. نه تنها علم چنين كارى نكرد، بلكه خود، فاشيسم را به وجود آورد و تربيت كرد و آلت قتالهاى در دست فاشيسم گرديد. بنابراين من به علم ايمان ندارم.
آلبرت انيشتين دانشمند برجسته علم فيزيك مىگويد:
امروز من اگر جوان بودم و مىخواستم براى زندگى تصميمى اتخاذ كنم، هيچ وقت آرزو نمىكردم دانشمند يا استاد دانشگاه شوم؛ بلكه شغلى از قبيل طوّافى و يا مأمور گاز براى خود انتخاب مىكردم؛ بدين اميد كه شايد بتوانم استقلال ناچيزى براى خود داشته باشم.
از سوى ديگر، فوداستيه اظهار مىدارد كه تنها وظيفه و رسالت علم براى آنكه خود را از اين چارچوب تنگ كه در آن گرفتار آمده است، نجات دهد، اين است كه اعلام كند: « قلمرو بررسىها و شناختهاى من، بسى كوچكتر از قلمرو نيازهاى بىحد و حصر آدمى است». لوكنت دونويى در كتاب سرنوشت بشر ترقى حقيقى انسان را عبارت از تكميل و اعتلاى خود انسان مىداند. به اعتقاد او تمدن بايد در درون برپا شود؛ نه در بيرون. هر تمدنى كه مبنى بر تكميل مكانيكى و راهحلهاى فنى است، رو به زوال است. ميشل دومونتنى، نويسنده فرانسوى، در مقام طرفدارى از دين و محكوم نمودن اصول علمى چنين تقرير مىكند:
انسان به حسب طبيعت، متكبر و خودبين است؛ در صورتى كه امتيازى بر حيوانات ندارد... انسان به علم خود مغرور است و خود را به همه چيز عالم مىداند؛ در صورتى كه علم او حقيقت و ارزشى ندارد؛ زيرا آراى علما و فلاسفه متناقض و متضاد با يكديگر است؛ بنابراين آنهايى كه با اصول علمى خود دين و اهل دين را انكار مىكنند، از جهل و نادانى آنها مىباشد.
پناه آوردن به طبيعت از گرفتارىهاى ناشى از تكنولوژى و ساينتيسم، توصيه ديگرى است كه برخى منتقدين علم ذكر كردهاند. هنرى ديويد تورو، نويسنده شاعرپيشه و فيلسوف ناتوراليست آمريكايى، در كتاب والدن يا زندگى در جنگل آدميان را براى گريز از بلاياى عصر ماشين به دامان جنگلها و بيشهها فرامىخواند و شگفت آنكه خود عملاً چنين كرد و ديرزمانى را در جنگلى عارى از هرگونه وسايل زندگى، يكتنه زيست و كتابى كه در اين باره به رشته تحرير درآورد، شرح زندگى جنگلنشينى و انديشههاى يك انسان آزاده و وارسته از قيد و بندهاى تمدن امروزى است.
جدال با دستاوردهاى علم و حمله به تكنولوژى از سوى طبيعتگرايان، موضع ديگرى است كه به صورت عملى در مغرب زمين دنبال مىشود. « لوديتها» نام نهضتى است كه در سال 1811 و 1812 در انگلستان شكل گرفت و در مخالفت با صنايع و پيامدهاى آن و با اين بينش كه ابزار مكانيكى و زيانهاى آن قلب بشريت را هدف گرفته است، آشكارا شروع به فعاليت نمود و در صنايع آن روز انگلستان دست به خرابكارى زد. « نئولوديتها» نيز به پيروى از اين گروه به جدال با مظاهر علم همت مىگمارند. كرك پاتريك سيل، يكى از رهبران نهضت نئولوديت در آمريكا، اخيراً در اتاق جهانى كردن اقتصاد، نطقى ايراد كرد كه با نظريهها و شعارهاى امروزى كه عمدتاً بر توسعه اقتصادى، صنعت، تكنولوژى و زندگى مدرن متمركز است، نه تنها تفاوت فاحش داشت، بلكه اين عناصر را زير تازيانه تند انتقاد گرفت. كامپيوتر، تكنولوژى و تمدن امروز هدفهاى اصلى حملات او بودند. مخاطبان نيز موافقت خود را با نظريات او در اين مورد كه تكنولوژى، بشريت را در آستانه مخاطراتى عظيم قرار داده است، نشان دادند.
البته معارضان تكنولوژى امروزه به لوديتها و نئولوديتها محدود نمىشوند. گروههايى به نام « زارعان آميش» در پنسيلوانيا زندگى مىكنند كه ترجيح مىدهند به جاى اتومبيل و تراكتور، از اسب استفاده كنند. اين گروه اخيراً تجربيات خود را در يك گزارش 62 صفحهاى كه مطالب آن در مخالفت با انقلاب صنعتى است، براى استادان دانشگاههاى آمريكا فرستادهاند. در اين رابطه مىتوان به گروههاى ديگرى نيز اشاره كرد كه هر يك به نسبتهاى مختلف در مخالفت با دستاوردهاى علم و تمدن سهمى دارند. « نخست زمين» عنوان ديگرى از گروههاى موجود در غرب است كه طرفدار خشونت محدود عليه تكنولوژى هستند و بر اين اعتقادند كه بايد چرخهاى عظيم صنايع را از طريق خرابكارى از كار انداخت. گروهى ديگر در مريلند زندگى مىكنند كه به خود عنوان « خارج از شبكه» دادهاند. اين گروه وابستگى خويش را به شبكههاى موجود آب و برق قطع كرده و روشنايى و حرارت مورد نياز خود را از شمع و نفت تأمين مىكنند؛ سبزيجات مصرفى خود را مىكارند و به قول خودشان با استفاده از حداقل تكنولوژى، حداكثر لذت را از زندگى و فرهنگ زيستن در طبيعت مىبرند. گروههاى بسيار ديگرى هم هستند كه ضمن محكوم كردن كامپيوتر، طرفداران خود را به ايجاد « باشگاههاى قلم» و ترويج فرهنگ نوشتارى تشويق مىكنند.
بىترديد هم علمپرستان و هم علمستيزان طريق باطل مىپويند. بحرانهاى فرهنگى كه از جريان علمپرستى حاصل آمده است، مؤيد اين معنا است كه آدمى نيازمند تفكر مابعدالطبيعى و اصول است. ترديدى نيست كه علمگرايى به همراه حذف بنيادهاى دينى و اعتقادات آسمانى، طغيانها و پريشانىهاى كنونى بشر را به دنبال داشته؛ اما علم در جايگاه خود واجد شأنى رفيع بوده و تأثيرى شگرف در كمال و تعالى انسان دارد. قوانين علمى، ترجمان و مبيّن همين عالم عينى هستند كه مخلوق ذات اقدس الهى مىباشد. علمدوستى و دانشطلبى از فطرت انسانى مايه مىگيرد و بعدى از ابعاد فطرت آدمى را به خود اختصاص مىدهد. مقابله با اين بخش از سرشت آدمى، رياضتى است غير عقلانى كه ريشه در جهل و غرضورزى دارد.
ساينتيسم در قرون جديد نشان از انحراف در مسير علمدوستى دارد. فرايند اين انحراف زيانبار، مسخ و از خودبيگانگى، سرگشتگى و پريشانى، عصيانها و طغيانهاى مهلكى است كه بشر كنونى را به خود مشغول كرده است. مىتوان از بهرههاى دانش تجربى به گونهاى بهرهمند شد كه تنها اثرات مثبت آن را شاهد بود. علم در صورتى قادر است از طريق دستاوردهاى خود، سطحى از نياز آدمى را پوشش دهد كه همواره در پرتو منطق الهى فعاليت كند و در شعاع وحى توان خود را به خدمت گيرد. هدايت علم در مسير درست و جهتدار زمينهساز سعادت بشرى است. در اين شرايط ديگر نيازى نيست كه موضع نفى را در طريق اثبات حقايق و يا تضمين حيات بشرى برگزيد و بىاعتنا به حقيقت وجودى علم، جبهه مقابله را در برابر آموزههاى علمى گشود.
سخن گفتن از افراط و تفريطهايى كه در دنياى جديد غرب رخ داده است، پايانى ندارد و البته توجه به اين پيشينه مىتواند براى كشور ما كه هنوز كاملاً در ورطه مدرنيته نيفتاده است و بىترديد چنين خطراتى را پيش روى دارد، حائز اهميت و اولويت باشد. اما توقف در اين جايگاه و جستوجو نكردن در ريشههاى اين افراط و تفريطها، در نهايت ما را تنها به يك تحليل ساده و سطحى راهنما مىشود و در عمل هيچ راهكار روشنى نشان نمىدهد. ملاحظات زير شايد گامى در جهت روشن كردن برخى از اين ريشهها و پيشينهها باشد:
1. نويسنده محترم معتقد است كه اين گونه رويارويىها با علم، رياضتى غير عقلانى است كه ريشه در جهل و غرضورزىها دارد. اين داورى دست كم با مراجعه به سابقه علمى و اخلاقى اين دانشمندان، اندكى شتابزده و غير منصفانه مىنمايد. براى مثال، نمىتوان شخصيتها و گروههايى را كه خود ايشان نام برده است، چشمبسته به جهالت و غرضورزى متهم كرد؛ بلكه نيت خيرخواهانه و انگيزههاى مصلحانه اكثر آنها را مىتوان اثبات كرد. بنابر اين براى پىبردن به سرّ اين ستيزها بهتر است به كاوش بيشتر در اين مسأله بپردازيم.
2. نويسنده محترم اشاراتى كوتاه به اسباب و ريشههاى علمگرايى يا علمستيزى دارد؛ ولى اين اندازه براى يك تحليل عالمانه و موشكافانه كافى نيست. بهاختصار مىتوان گفت كه اين دو برخورد با علم، در واقع دو روش يك حقيقت تاريخى و فرهنگى است و هر دو ريشه در همان تعريف مدرنيته از علم و دانش دارد. دانش در اين تعريف، منحصر در علم حسى و تجربى (science) است كه بر مبناى طبيعتگرايى و سكولاريسم بنا شده و كاركردى جز تسلط و تصرف در طبيعت بر پايه تمايلات بىمهار انسانى ندارد. با اين نگاه، بديهى است كه علم در آغاز به دليل دستاوردهاى معرفتى و تكنولوژيك، در ظاهر بدرخشد و چشمان بسيارى را خيره سازد و پس از برآمدن آثار و نتايج و آشكار شدن ماهيت آن، گروهى را به واكنش منفى و خصمانه بكشاند. بنابراين براى حل معضل كنونى بايد نگاهى دوباره به هويت و كاركرد علم جديد انداخت.
3. تصور نويسنده محترم از ماهيت و كاركرد علم را مىتوان از اين عبارت دريافت: « علم در جايگاه خود واجد شأنى رفيع بوده و تأثيرى بسيار شگرف در كمال و تعالى انسان دارد. قوانين علمى، ترجمان و مبيّن همين عالم عينى است كه مخلوق ذات اقدس الهى است». چنانكه پيداست، علمشناسى نويسنده اندكى بوى كهنگى و گذشت زمان مىدهد و به انگارههاى قرن هجدهمى از علم بيشتر شبيه است تا آنچه در دهههاى اخير در فلسفه علم به طور جدى مطرح است. امروزه ديگر كمتر كسى است كه علم تجربى را آيينه عينيت خارجى و بيانگر جهان واقعى بداند؛ بلكه سخن از حدسهاى جسورانه (كارل پوپر) يا پارادايمهاى معرفتى (توماس كوهن) و يا برنامههاى پژوهشى (ايمره لاكاتوش) است.(1) در حالى كه هم اكنون در دنياى غرب نداى علم فمينيستى، علم پستمدرن يا علم مقدس برخاسته است و تلقى مدرنيته از علم در زادگاه خويش بهسختى مورد شك و ترديد قرار گرفته است، مرثيهسرايى بر غربت علم، در كشورى كه فقط مصرفكننده محصولات فرعى علم جديد است، چندان مناسب و شايسته نمىنمايد.
4. راهكار ايشان در حل تعارض ميان علم و دين نيز طبعاً بر پايه همان تعريف از علم بنا شده است. وى معتقد است: « مىتوان از نتايج دانش تجربى به گونهاى بهره برد كه تنها اثرات مثبت آن را شاهد بود. علم در صورتى قادر است از طريق دستاوردهاى خود، سطحى از نياز آدمى را پوشش دهد كه همواره در پرتو منطق الهى فعاليت كند و در شعاع وحى توان خود را به خدمت گيرد». به عبارت ديگر، ايشان معضل علم جديد و تكنولوژى در عصر كنونى را تنها در كاربردها و نحوه بهرهبردارى انسان از آنها مىداند؛ حال آنكه بر طبق تحقيقات جديد، اين نابسامانى و پريشانى ريشه در پيشفرضها و بنيادهاى علم مدرن دارد و تلفيق دين و اخلاق با دستاوردهاى علمى و تكنولوژيك، جز در لايههاى زيرين معرفت علمى ممكن نيست. براى خروج از بحران علم در غرب، گذشته از توجه به ساير منابع معرفت (عقل، فطرت و وجدان) و ساير ابعاد حيات انسانى (حيات دينى، اخلاقى و فلسفى) و ضمن تأكيد بر اهداف و جهتگيرىهاى انسانى در كاربردهاى علم، بايد مبانى مابعدالطبيعى و پيشفرضهاى ناسنجيده و روششناسى تكساحتى علم تجربى مورد بازنگرى و بازانديشى قرار گيرد. بررسى بيشتر اين موضوع نياز به مجال وسيعترى دارد.
(1) براى اطلاع بيشتر ر.ك: لازى، جان، درآمدى تاريخى بر فلسفه علم، نشر دانشگاهى؛ چالمرز، آلن، چيستى علم، انتشارات علمى و فرهنگى؛ علمشناسى فلسفى (مقالات دائرة المعارف پل ادواردز)، ترجمه عبدالكريم سروش، مؤسسه تحقيقات علمى و فرهنگى.