موج نوين سكولارزدايى‏

متن
پيتر.ال.برگر / افشار اميرى‏ - راهبرد، ش 20
اشاره
بازتاب شماره 20

چكيده: سكولاريزاسيون (عرفى شدن) به عنوان يك پديده اجتماعى، معمولاً همزاد مدرنيسم يا نوگرايى شمرده مى‏شود و بسيارى از دانشمندان غربى و غرب‏گرا اظهار داشته‏اند كه سرنوشت كليه جوامع بشرى با افول و زوال دين همراه خواهد بود. اما اين نظريه در چند دهه اخير تا حدود زيادى با شكست مواجه شده و تحقيقات فراوان نشان مى‏دهد كه جوامع اروپايى و غير اروپايى، رويكرد جديدى را به دين يا نهادهاى دينى تجربه مى‏كنند و به اصطلاح پديده « سكولارزدايى» در حال رخ نمودن است. مقاله حاضر، كه توسط يكى از نظريه‏پردازان جامعه‏شناسى دين به رشته تحرير درآمده است، يكى از تازه‏ترين آثار در اين زمينه است.

متن

چند سال پيش، اولين جلد از مجموعه به‏اصطلاح « پروژه بنيادگرايى»(1) را روى ميز كار خود ديدم. پروژه بنيادگرايى تحت سرپرستى و رياست مارتين مارتى،(2) مورخ مشهور تاريخ كليسا در دانشگاه شيكاگو به مرحله اجرا درآمد و بودجه آن را بنياد مك آرتور(3) تأمين مى‏كرد. روزى اين سؤال را از خود پرسيدم كه بنياد مك آرتور چه توجيهى براى تخصيص بودجه‏اى چند ميليون دلارى به مطالعه و بررسى بنيادگرايان دينى دارد؟ دو جواب به ذهن متبادر شد. جواب اول: بنياد مك آرتور داراى تشكيلاتى پيشرو است و بنيادگرايان را افرادى ضد پيشرفت تلقى مى‏كند؛ لذا اين بنياد، با انجام اين پروژه، به شناخت دشمنان خود مى‏پرداخت. اما جواب جالب توجه ديگرى نيز وجود داشت: « بنيادگرايى» پديده‏اى عجيب است كه درك آن مشكل است و هدف از انجام اين پروژه، تعمق در اين دنياى بيگانه و درك هر چه بيشتر آن بود. اما بنيادگرايى براى چه كسانى دنياى عجيبى تلقى مى‏شود؟ آنچه سبب شد « پروژه بنيادگرايى» اجرا شود، ناشى از درك وارونه جهان بود كه بر طبق آن بنيادگرايى پديده‏اى نادر و غامض تلقى مى‏شد.

اما اگر با دقت به تاريخ و يا به جهان معاصر نظر بيفكنيم، درخواهيم يافت كه آنچه نادر است، پديده بنيادگرايى نيست؛ بلكه آگاهى و علم ناقص و ناكافى ماست. پديده‏اى كه درك آن مشكل است، آخوندهاى ايران نيستند؛ بلكه اساتيد دانشگاه‏هاى آمريكا هستند كه در اين زمينه منفعل عمل كرده‏اند. شرح و توضيح اين مطلب مى‏تواند پروژه‏اى چند ميليون دلارى را طلب كند.

نقايص نظريه سكولاريزاسيون:

در اين‏جا بايد اذعان كرد كه نمى‏توان گفت ما در جهانى سكولار زندگى مى‏كنيم. به جز چند مورد استثنايى، جهان كه همانند گذشته آكنده از احساسات دينى است و در برخى مناطق، اين احساسات بسى بيشتر از گذشته است و اين بدان معناست كه كل ادبياتى كه مورخان و جامعه‏شناسان نام « نظريه سكولاريزاسيون» را بر آن نهاده‏اند، داراى نقايص عديده‏اى است. با وجودى كه اصطلاح « نظريه سكولاريزاسيون» مى‏تواند دربرگيرنده آرا، افكار و مطالبى باشد كه در خلال دهه‏هاى 1950 و 1960 منتشر شده‏اند، ولى عمدتاً مى‏توان ريشه اصلى اين نظريه را در عصر روشن‏گرى جست‏وجو كرد. ايده ساده‏اى است: نوگرايى لزوماً به افول دين، هم در جامعه و هم در نظر افراد، منجر خواهد شد. ولى همين ايده بسيار ساده، غلط از آب در آمد.

البته نمى‏توان انكار كرد كه نوگرايى در برخى مناطق تأثير بيشترى بر جاى گذاشته است؛ اما بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه نوگرايى در بسيارى از مناطق، حركت‏هاى قدرتمند ضد سكولار را به دنبال داشته است. علاوه بر اين، سكولاريزاسيون در سطح اجتماعى، لزوماً با سكولاريزاسيون در سطح تفكر فردى ارتباط ندارد. برخى نهادهاى دينى، قدرت و نفوذ خود را در بسيارى از جوامع از دست داده‏اند؛ اما عقايد و روش‏هاى دينى كهنه و نو همچنان در زندگى افراد تأثيرگذار هستند. اين عقايد گاهى منجر به شكل‏گيرى نهادهاى جديد مى‏شوند و گاهى نيز انفجار عظيم احساسات دينى را به دنبال دارند. بر عكس، نهادهاى شناخته‏شده دينى نيز مى‏توانند نقش‏هاى اجتماعى و سياسى در جامعه ايفا كنند؛ در حالى كه افراد انگشت‏شمارى به دين و روش دينى مورد حمايت اين نهادها اعتقاد دارند. نهايت اين‏كه رابطه بين دين و نوگرايى تا حدودى پيچيده است.

اصولاً اين موضوع كه نوگرايى لزوماً به افول دين مى‏انجامد، فاقد ارزش است. در عين حال، « طرد»(4) يا « تطابق»(5) دو راهبردى هستند كه جوامع دينى مى‏توانند در جهان سكولار اتخاذ كنند. البته از لحاظ نظرى مى‏توان بسيارى از افكار و ارزش‏هاى جديد را رد كرد؛ اما مشكل مى‏توان رد كردن آنها را با زندگى مردم مرتبط دانست. براى نيل به اين هدف بايد يكى از دو راهبرد زير را دنبال كرد: راهبرد اول، « انقلاب دينى»(6) است؛ يعنى فرد تلاش كند تا كليت جامعه را تحت سيطره خود درآورد و دين ضد تجدد خود را بر همه تحميل كند. راهبرد ديگرى كه مى‏تواند مردم را وادار به رد تفكرات و ارزش‏هاى جديد در زندگى خود كند، ايجاد خرده‏فرهنگ‏هاى دينى(7) است كه هدف از ايجاد آنها جلوگيرى از تأثير جوامع خارجى مى‏باشد. اين راهبرد تا حدودى كارآمدتر از راهبرد انقلاب دينى به نظر مى‏رسد؛ اما با مشكلات عديده‏اى رو در رو است. فرهنگ جديد از قدرت فراوانى برخوردار است و تلاش مضاعفى لازم است تا بتوان نظام دفاعى مستحكمى در برابر آن ايجاد كرد. جالب توجه آن‏كه نهادهاى دينى با توسل به راهبرد تطابق، بر نظريه سكولاريزاسيون خط بطلان كشيده‏اند. اگر ما واقعاً در دنيايى سكولار زندگى مى‏كنيم، پس در آن صورت انتظار مى‏رود كه نهادهاى دينى براى بقاى خود هر چه بيشتر با سكولاريسم سازگارى يابند. اين، همان نمود تجربى راهبرد تطابق است.

حقيقت آن است كه جوامع دينى، على‏رغم عدم تطابق و سازگارى با الزامات جهان سكولار، همچنان باقى مانده و حتى گسترش يافته‏اند. به بيان ساده‏تر، تجربه دين سكولاريزه‏شده، عموماً با شكست مواجه شده است؛ اما حركت‏هاى دينى به همراه اعتقادات و روش‏هايى كه از گرايشات مافوق طبيعى منبعث مى‏شدند، با موفقيت‏هاى چشم‏گيرى مواجه بوده‏اند.

كليساى كاتوليك در مقابل نوگرايى:

كشمكش بين نوگرايى و كليساى كاتوليك رم، مشكلات ناشى از اتخاذ راهبردهاى گوناگون را به‏خوبى نشان مى‏دهد. در آستانه عصر روشن‏گرى و تحولات متعدد ناشى از آن، عكس‏العمل اوليه كليسا نسبت به اين پديده در ابتدا ستيزه‏جويانه و سپس رد اعتراض‏آميز آن بود. شايد بتوان گفت كه مهم‏ترين رخداد اعتراض‏آميز كليسا در اين زمينه، در سال 1870 اتفاق افتاد. حدود يكصد سال بعد، شوراى دوم واتيكان، اين موضع طردآميز را تا حد زيادى تعديل كرد و سعى نمود تا كليسا را با مسائل روز هماهنگ و هم‏آوا ساخته، آن را با جهان جديد منطبق و سازگار نمايد. انتظار مى‏رفت كه شوراى دوم واتيكان دريچه‏هاى جديدى بر خرده‏فرهنگ كاتوليك بگشايد. اين خرده‏فرهنگ هنگامى شكل گرفت كه مشخص گرديد كل جامعه را نمى‏توان تحت سيطره خود درآورد. مشكل گشايش دريچه‏هاى جديد اين است كه نمى‏توان نظارت كاملى بر ورود مطالب به داخل داشت و در واقع ورود دنياى متلاطم فرهنگ جديد، مشكلات قابل توجهى را فرا راه كليسا قرار داده است. در قلمرو كنونى پاپ، كليسا دوره‏هاى مختلف توجه به راهبردهاى دوگانه « طرد» يا « تطابق» را تجربه كرده است؛ راهبردهايى كه در كشورهاى مختلف نتايج متناقضى را به دنبال داشته است. به عنوان يك جامعه‏شناس دين احتمال مى‏دهم كه كليساى رم، در آستانه تحولات و دگرگونى‏هاى بعد از شوراى دوم واتيكان، مجبور بوده است اصول و روش خود را تجديد نمايد.

عرصه جهانى دين:

مى‏توان گفت كه در عرصه جهانى دين، حركت‏هاى محافظه‏كارانه، ارتدكس يا سنتى هستند كه تقريباً در همه جا روندى رو به رشد داشته‏اند. اين حركت‏ها دقيقاً همان حركت‏هايى هستند كه سازگارى كليسا يا نوگرايى را به نحوى كه روشنفكران پيش‏رو تعريف مى‏كنند، مردود مى‏شمارند. بر عكس، حركت‏ها و نهادهاى دينى كه تلاش بسيارى جهت تطابق دين با نوگرايى مصروف داشته‏اند، تقريباً در همه جا سيرى نزولى را دنبال نموده‏اند. در ايالات متحده در مورد اين پديده بسيار سخن گفته شده و تفاسير فراوانى ارائه گرديده است كه نمونه بارز آن را مى‏توان در افول مشرب اصلى پروتستانيسم و ظهور مسيحيون انجيلى در آن‏جا مشاهده كرد. در اين زمينه نمى‏توان ايالات متحده را يك استثنا دانست. حركت محافظه‏كارانه كليساى كاتوليك رم تحت سرپرستى پاپ ژان‏پل دوم، هم منجر به روى‏گردانى مردم از كاتوليسيسم گرديده است و هم احساسات كاتوليكى ژرفى را در ميان جوامع كاتوليك، به‏ويژه جوامع كاتوليك كشورهاى غير غربى، در پى داشته است. پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، كليساى ارتدكس در روسيه جان تازه‏اى گرفت. گروه‏هاى رو به رشد يهودى در اسراييل و خارج از سرزمين فلسطين، همگى ارتدكس هستند. به همين ترتيب، خيزش‏هاى چشم‏گير محافظه‏كارى دينى در بسيارى از جوامع مهم دينى، نظير اسلام، هندوييسم و بوداييسم مشاهده شده و اين گونه حركت‏ها در جوامع كوچك‏تر، نظير شينتو در ژاپن و سيكيسم در هند به چشم مى‏خورد. وجه مشترك اين حركت‏ها، همانا الهام پذيرى آنان از دين مى‏باشد. روى هم رفته، اين حركت‏ها بر اين انديشه كه نوگرايى و سكولاريسم پديده‏هاى هم‏ريشه و مرتبطى هستند، خط بطلان مى‏كشد. آنچه مى‏توان گفت اين است كه حركت‏هاى فوق‏الذكر نشان مى‏دهد به همان ميزان كه سكولاريسم پديده مهمى در جهان معاصر محسوب مى‏شود، حركت‏هاى ضد سكولار نيز از چنين اهميتى برخوردارند.

بنا به دلايل كاملاً قابل درك، نوگرايى، بسيارى از قطعيات قديمى موجود در جامعه را دچار تزلزل نموده است. عدم قطعيت، وضعيتى است كه تحمل آن براى بسيارى از مردم مشكل است؛ لذا هر حركتى (حتى حركت‏هاى غير دينى) كه مبشر تجديد قطعيات گذشته و يا ارائه قطعيات جديد باشد، از اقبال خوبى برخوردار است.

تفاوت‏هاى موجود ميان نهضت‏هاى مترقى:

اهميت اين موضوع (تفاوت ميان نهضت‏ها) هنگامى روشن مى‏شود كه به دو نمونه مهم خيزش دينى در جهان امروز، يعنى خيزش اسلامى و خيزش مسيحيت انجيلى اشاره كنيم. مقايسه آنها مى‏تواند نمايان‏گر نامناسب بودن اطلاق صفت « بنيادگرا» به هر دوى اين خيزش‏ها باشد.

خيزش اسلامى، به واسطه پيامدهاى مشهود و بلافصل سياسى، بيشتر شناخته شده است. با اين حال، اگر تنها از بعد سياسى به مسأله بنگريم، مرتكب اشتباه بزرگى خواهيم شد. اين خيزش در واقع احياى مؤثر و مؤكد تعهدات دينى است و پهنه جغرافيايى گسترده‏اى را در بر گرفته و كلّيه كشورهاى اسلامى از شمال آفريقا تا جنوب شرق آسيا را تحت تأثير قرار مى‏دهد. تجديد حيات اسلامى، چنان كه برخى روشنفكران پيش‏رو اعتقاد دارند، محدود به بخش‏هاى عقب‏افتاده اجتماع كه كمتر با پديده نوگرايى آشنا شده‏اند، نيست. بر عكس، اين حركت در شهرهايى گسترش يافته كه پديده نوگرايى به ميزان قابل توجهى در آنها رسوخ كرده است و در برخى كشورها اين حركت در ميان افرادى مشاهده شده است كه از آموزش عالى به سبك غربى برخوردار بوده‏اند.

در عين حال، در درون حركت تفاوت‏هايى به چشم مى‏خورد. حتى در خاستگاه اسلام، يعنى خاورميانه، تفاوت‏هاى دينى و سياسى عمده‏اى بين حركت‏هاى شيعه و سنى به چشم مى‏خورد. مثلاً محافظه‏كارى اسلامى در كشورهايى نظير ايران و عربستان سعودى، تفاوت‏هاى ماهوى با يكديگر دارند. هر چه از خاورميانه دورتر مى‏شويم، تفاوت‏ها بيشتر و چشم‏گيرتر مى‏شوند؛ و لذا در اندونزى كه پرجمعيت‏ترين كشور اسلامى است، نهضت دينى قدرتمندى نظير « نهضت‏العلما» طرفدار مردم‏سالارى و كثرت‏گرايى بوده و با آنچه كه معمولاً بنيادگرايى اسلامى ناميده مى‏شود، كاملاً متفاوت است.

بنا به دلايلى كه ريشه در درون سنت دارد، مى‏توان گفت اسلام در تطبيق خود با مفاهيم جديدى نظير مردم‏سالارى، تكثرگرايى و اقتصاد بازار، دوران سختى را پشت سر گذاشته است.

خيزش مسيحيت انجيلى نيز به همان اندازه حيرت‏آور بوده است. در جوامع چينى، (على‏رغم مجازات‏هاى سنگين در سرزمين اصلى چين)، كره جنوبى، فيليپين، جنوب اقيانوس آرام، صحراى آفريقا و در برخى مناطق اروپا كه سابقاً تحت سيطره كمونيسم بوده‏اند، اين حركت نمود چشم‏گيرى دارد؛ اما حركت فوق‏الذكر در آمريكاى لاتين از موفقيت بسيارى برخوردار بوده است.

قدر مسلم آن‏كه مفهوم و محتواى دينى حركت‏هاى اسلامى و پروتستانيسم انجيلى با يكديگر كاملاً متفاوت است. اين تفاوت، در تبعات سياسى و اجتماعى آنها نيز مشهود است. اما اين دو حركت از يك جنبه بسيار مهم ديگر نيزبا يكديگر تفاوت دارند: نهضت اسلامى عمدتاً در كشورهاى اسلامى و در ميان مهاجران مسلمان، نظير مهاجران مسلمان در اروپا نضج گرفته؛ در حالى كه حركت پروتستانيسم انجيلى در كشورهايى در حال رشد و گسترش است كه قبلاً با اين مسلك بيگانه بوده‏اند و يا پيروان آن، اقليت ناچيزى از جمعيت آن مناطق را تشكيل مى‏داده‏اند.

استثناهايى در فرضيه سكولارزدايى:

اروپا اولين استثنا در اين زمينه است؛ مخصوصاً آن قسمت از اروپا كه در غرب ديوار برلين قرار دارد. اما برخى از آثارى كه اخيراً در زمينه جامعه‏شناسى دينى در فرانسه، بريتانيا و منطقه اسكانديناوى به رشته تحرير درآمده‏اند، اطلاق واژه « سكولاريسم» بر اين تحولات را زير سؤال برده‏اند. مجموعه اطلاعات موجود، بقا و حضور قدرتمند دين را على‏رغم بيگانگى گسترده مردم از تعاليم سازمان‏يافته كليسا نشان مى‏دهد. « تغيير جايگاه نهادى دين» مى‏تواند بهتر از « سكولاريسم» وضعيت اروپا را توصيف كند؛ لذا اروپا با ساير نقاط جهان، از جمله با ايالات متحده، تفاوت دارد. يكى از جالب توجه‏ترين معماهاى جامعه‏شناسى دين اين است كه چرا آمريكاييان بيش از اروپاييان، دين‏گرا و مذهبى هستند؟

استثناى ديگرى كه در زمينه نظريه سكولارزدايى وجود دارد، از ابهام كمترى برخوردار است. اين استثنا، همانا وجود يك خرده‏فرهنگ بين‏المللى است كه افراد آن از نوعى آموزش عالى كاملاً سكولار به سبك غربى، به‏ويژه در ادبيات، علوم تجربى، علوم انسانى و علوم اجتماعى بهره‏مند هستند. اين خرده‏فرهنگ، در واقع عمده‏ترين حامل ارزش‏ها و اعتقادات پيشرو و روشن‏گر مى‏باشد. پيروان اين خرده‏فرهنگ جهانى از نفوذ فراوانى برخوردارند و بر نهادهايى كه تعريف رسمى پديده‏هايى نظير نظام آموزشى، وسايل ارتباط جمعى، و حدود نظام حقوقى را ارائه مى‏دهند، احاطه دارند.

آنچه در اين‏جا مى‏توانم بدان اشاره نمايم، اين است كه ما از يك فرهنگ نخبه جهانى برخورداريم؛ لذا خيزش‏هاى دينى در كشورهاى مختلف داراى ويژگى كثرت‏گرايانه هستند. اين حركت‏ها بيش از آن‏كه از انگيزه‏هاى دينى صرف نشأت گرفته باشد، اعتراض و مقاومت در برابر نخبگان سكولار را نشان مى‏دهد. جنگ به اصطلاح فرهنگى در ايالات متحده نيز از اين ويژگى برخوردار است. مى‏توانم به اين نكته اشاره كنم كه صحت و اعتبار نظريه سكولاريسم، به ميزان فراوانى مديون اين خرده‏فرهنگ بين‏المللى است. روشنفكران به هر جا سفر مى‏كنند، در محافل روشنفكرى داخل شده، با افرادى نشست و برخاست مى‏كنند كه شباهت بيشترى با آنها دارند. به همين دليل، روشنفكران ممكن است دچار اين اشتباه فاحش شوند كه اين محافل، منعكس‏كننده افكار كليه افراد جامعه هستند.

دين خيزش‏گر؛ خاستگاه‏ها ودورنماها:

در اين‏جا به برخى سؤالات مطرح‏شده در مقالات گردآمده در اين كتاب مى‏پردازم.

سؤال اول: خاستگاه خيزش دينى در جهان چيست؟ در جواب اين پرسش مى‏توان به دو پاسخ احتمالى اشاره كرد. پاسخ اول: نوگرايى سعى مى‏كند در قطعياتى كه مردم در طول تاريخ با آن زيسته و خو گرفته‏اند شبهه و شك ايجاد نمايد. شك و شبهه در مورد قطعيات، وضعيتى ناراحت‏كننده ايجاد مى‏كند كه بسيارى آن را غير قابل تحمل مى‏دانند و لذا حركت‏هاى دينى كه ادعاى ارائه قطعيات به مردم را دارند، مقبوليت عام مى‏يابند. پاسخ دوم: جايگاه اجتماعى ديدگاه‏هاى صرفاً سكولار، در ميان نخبگان فرهنگى است. بخش عمده‏اى از مردم كه با اين فرهنگ بيگانه بوده ولى نفوذ آن را احساس مى‏كنند، اين ديدگاه‏ها را مردود مى‏شمارند. اين مشكل آن‏جا صورت حادترى به خود مى‏گيرد كه فرزندانشان با آن نظام آموزشى تربيت مى‏شوند كه حتى مستقيماً عقايد و ارزش‏هاى آنها را مورد هجمه قرار مى‏دهد.

سؤال دوم: روند آتى خيزش دينى چگونه خواهد بود؟ با توجه به تنوع حركت‏هاى دينى در جهان معاصر، نمى‏توان يك پيش‏بينى جهانى در اين زمينه ارائه كرد. با اين حال، پيش‏بينى زير در اين‏جا مى‏تواند تا حدودى صحيح باشد: هيچ دليلى وجود ندارد كه گمان كنيم جهان در قرن 21 كمتر از جهان امروز به دين توجه دارد. گروه قليلى از جامعه‏شناسان دين تلاش كرده‏اند تا نظريه قديمى سكولاريسم را با آنچه كه من آن را تز « آخرين خاكريز» نام نهاده‏ام، نجات دهند: نوگرايى، سكولاريسم را رواج مى‏دهد و نهضت‏هاى دينى، نظير حركت اسلامى و حركت پروتستانيسم انجيلى، نماد آخرين دفاع و خاكريز دين در برابر سكولاريسم هستند كه پايدار نخواهند ماند و در نهايت اين سكولاريسم است كه پيروز خواهد شد. به بيان ديگر، نهايتاً روحانيان ايرانى، واعظين مسيحى و لاماهاى(8) تبتى همگى همچون اساتيد ادبيات در دانشگاه‏هاى آمريكا رفتار كرده، چون آنان خواهند انديشيد. اما من اين تز و فرضيه را قانع‏كننده و قابل قبول نمى‏دانم.

با ارائه اين پيش‏بينى كه در قرن آينده، جهان كمتر از امروز به دنبال دين و مسائل دينى نيست، بايد در مورد عرصه‏هاى مختلف حركت‏هاى دينى نيز تأمل كرد. به‏عنوان نمونه، من گمان مى‏كنم ستيزه‏جوترين نهضت‏هاى اسلامى درخواهند يافت كه بعد از به دست گرفتن قدرت در كشور، اتخاذ سياست‏ها و مواضع كنونى در برابر نوگرايى مشكل است (به نظر مى‏رسد اين امر در ايران روى داده است). افزون بر اين در عرصه دين نيز همچون ساير عرصه‏هاى تلاش انسان، برخى افراد نقش‏هاى عمده‏اى ايفا مى‏كنند كه مورخان و جامعه‏شناسان تمايلى به پذيرش آنها ندارند. به عنوان مثال، در ايران بدون وجود آيت‏اللَّه خمينى نيز امكان وقوع انقلاب اسلامى وجود داشت؛ اما در آن صورت مطمئناً ماهيت آن متفاوت از اكنون بود. هيچ كس نمى‏تواند ظهور شخصيت‏هاى كاريزماتيك را كه آغازگر حركت‏هاى قدرتمند دينى در جوامع و مناطق دور از انتظار هستند، پيش‏بينى كند. چه كسى مى‏داند؛ شايد حركت و خيزش دينى بعدى، در آمريكا، در ميان دانشگاهيان پسانوگراى(9) سرخورده و مأيوس به وقوع بپيوندد!

سؤال سوم: آيا خيزش‏هاى دينى در انتقاد خود از نظام سكولاريسم با يكديگر تفاوت دارند؟ بله، تفاوت دارند و اين تفاوت بستگى تام به نظام‏هاى اعتقادى آنها دارد. با اين حال، آنچه آنان در مورد آن اتفاق نظر دارند، بى‏محتوا بودن فرهنگى است كه تلاش مى‏كند بدون هيچ گونه پايگاه متعالى، همه‏گير و فراگستر شود. ميل به دين و تلاش براى يافتن معنايى كه وراى فضاى محدود دانش و علم تجربى بشر باشد، يكى از ويژگى‏هاى بشر بوده است. اين گفته نه تنها در چارچوب علم الهيات، بلكه در قالب علم انسان‏شناسى نيز مصداق دارد و يك فيلسوف « ندانم‏گرا»(10) و حتى مشرك نيز آن را مى‏پذيرد.

سكولاريسم هر اندازه شكل و حالتى نو را اقتباس كند، نقد سكولاريسم مى‏تواند حداقل نقد برخى از جوانب نوگرايى را نيز به دنبال داشته باشد؛ اما بايد توجه داشت كه حركت‏هاى دينى مختلف، روابط مختلفى را با نوگرايى ايجاد كرده‏اند. همان گونه كه قبلاً اشاره شد، از يك جهت مى‏توان گفت كه خيزش اسلامى، ديدگاهى منفى نسبت به نوگرايى دارد و در برخى موارد، نظير نقش زنان، ديدگاه‏هاى اين حركت كاملاً مخالف ديدگاه‏هاى نوگرايانه در قبال زنان مى‏باشد. همچنين به گمان من مى‏توان گفت كه خيزش پروتستانيسم انجيلى در بسيارى از مناطق، مخصوصاً آمريكاى لاتين، ديدگاه‏هاى مثبت‏ترى نسبت به پديده نوگرايى داشته است.

اشاره‏

نكته جالب توجه در اين مقاله، رويكرد نويسنده به جايگاه دين در حيات اجتماعى بشر است. وى تأكيد مى‏كند كه آنچه از نظر جامعه‏شناسى به عنوان يك پديده خلاف عادت بايد مورد مطالعه قرار گيرد، سكولاريسم يا سكولاريزاسيون است؛ نه دين‏گروى يا بنيادگرايى؛ چرا كه دين همواره در حيات انسانى حضور داشته و نقش‏آفرين بوده است. توجه به نكات زير در كنار مباحث نويسنده، شايد به روشن‏تر شدن موضوع كمك كند:

1. چنان كه مى‏دانيم، نظريه سكولاريزاسيون كه به « عرفى شدن» يا « دنيوى شدن» ترجمه مى‏شود، معمولاً در سه محور مورد مطالعه قرار مى‏گيرد: عرفى شدن دين، عرفى شدن جامعه و عرفى شدن فرد. به عبارت ديگر، گاه سخن از تقدس‏زدايى از مفاهيم يا آداب دينى و حضور آنها به صورت يك امر عرفى و دنيوى است و گاه سخن از فاصله گرفتن قوانين، نهادها و مناسبات اجتماعى از شريعت و فرامين الهى است و گاه بحث درباره دور شدن افراد از آداب و عقايد دينى است. بديهى است كه عرفى شدن در اين سه حوزه لزوماً به يك معنا نيست و ملازمه قطعى ميان آنها وجود ندارد. براى مثال، ممكن است با عرفى شدن جامعه و تفكيك نهاد دين از ساير نهادهاى اجتماعى، مفاهيم و شعائر دينى به سمت قدسيت و تعالى گرايش پيدا كند؛ يا از سوى ديگر، گاهى با حضور دين و معنويت در افراد، جامعه به سمت سكولار شدن پيش رود. اگرچه نويسنده اشاره‏اى كوتاه به اين مسأله دارد و اجمالاً پديده سكولارزدايى را در هر سه حوزه مد نظر دارد، اما روشن نمى‏كند كه اين فرايند در هر يك از نهضت‏هاى دينى دقيقاً در كدام يك از حوزه‏هاى سه‏گانه رخ داده است. واضح است كه مشخص شدن اين موضوع در بحث حاضر اهميت زيادى دارد.

2. نويسنده همچنين ميان سكولاريسم به عنوان يك ايدئولوژى و سكولاريزاسيون به عنوان يك فرايند اجتماعى تمايز چندانى قائل نشده است و گويا در نظر ايشان پيوند تنگاتنگى ميان اين دو مقوله وجود دارد. هر چند اين ادعا - اگر درست برداشت كرده باشيم - چندان دور از واقع نيست، اما به هر حال اين دو مسأله را بايد به طور جداگانه نيز مورد بررسى قرار داد؛ چرا كه در عمل، هر كدام شرايط و پيامدهاى خاص خود را داراست.

3. ارتباط ميان مدرنيسم (نوگرايى) با سكولاريسم و سكولاريزاسيون كه نويسنده نيز اشاره‏اى به آن كرده است، نكته بسيار مهم و حساسى است و چنان كه بايد در اين مقاله بدان توجه نشده است و موضع نويسنده آشكار نيست. ايشان از يك سو نوگرايى شوراى دوم واتيكان را موجب عرفى شدن مى‏داند و از سوى ديگر، نهضت‏هاى اسلامى را به دليل مقابله با نوگرايى سرزنش مى‏كند. در هر حال بايد گفت اگر منظور از نوگرايى، همان مدرنيسم به سبك غربى است، نه تنها با پديده سكولاريزاسيون، بلكه با ايدئولوژى سكولاريسم همراهى و ملازمه دارد؛ ولى اگر نوگرايى به معناى مطلق توسعه و تكامل اجتماعى است مى‏توان نشان داد كه دست كم در اديان الهى، دين‏گرايى با نوگرايى هيچ گونه تضاد و ستيزى ندارد.

4. اين نكته درست است كه نهادها و حركت‏هاى دينى غالباً در برخورد با نوگرايى به يكى از دو شيوه « طرد» يا « تطابق» روى آورده‏اند، اما اين امر را نمى‏توان به عنوان يك قاعده كلى تلقى كرد. برخى از خيزش‏هاى دينى، از جمله انقلاب اسلامى ايران، روش ديگرى را در پيش گرفته‏اند و دست كم سعى داشته‏اند كه در چارچوب آرمان‏ها و ساختار انديشه دينى، از عناصرو مؤلفه‏هاى مدرن نيز حتى الامكان بهره‏بردارى كنند. اين‏كه نويسنده همسو با كسانى مانند ميشل فوكو، انقلاب اسلامى ايران را يك انقلاب ضد مدرن مى‏خواند، نشان از آشنايى ناقص نويسنده با اهداف و مضامين برنامه‏هاى انقلاب دارد. انقلاب اسلامى ضمن ارائه يك گفتمان انتقادى نسبت به مدرنيته، از منطق طرد و نفى سخت پرهيز كرده است.

5. ايشان دين‏گرايى در دنياى جديد را با يكى از دو راهبرد زير ممكن مى‏داند: راهبرد انقلاب دينى و راهبرد ايجاد خرده‏فرهنگ‏هاى دينى. هر چند وى معتقد است كه هر دو راهبرد با دشوارى‏هايى مواجه است، ولى در مجموع شيوه دوم را كارسازتر ارزيابى مى‏كند. به نظر مى‏رسد كه اين داورى دست كم به صورت يك قاعده كلى چندان درست نيست. اشتباه نويسنده از دو عامل مايه مى‏گيرد: اولاً برداشت ايشان از انقلاب دينى، تصورى ناقص و سطحى است. وى انقلاب دينى را كه بر اقدامات ژنرال فرانكو در اسپانيا و انقلاب اسلامى در ايران قابل انطباق مى‏داند، چنين تعريف مى‏كند: « يعنى فرد تلاش كند تا كليت جامعه را تحت سيطره خود درآورده، دين ضد تجدد خود را بر همه تحميل كند». اين تعريف دست كم بر انقلابى كه با امواج ميليونى انسان‏ها به وقوع پيوسته و در قانون اساسى خود بسيارى از عناصر تجدد را نهادينه كرده، اصلاً صادق نيست. ثانياً نظر ايشان در مورد تأثير خرده‏فرهنگ‏هاى دينى بر جريان عام و پرشتاب مدرنيسم و سكولاريسم، اندكى خوش‏باورانه است. كسى كه دين‏گرايى را جزء جدايى‏ناپذير حيات انسانى مى‏داند و بازگشت به اين حقيقت وجودى را حق انسان معاصر مى‏شمارد، چگونه اظهار مى‏دارد كه در برابر موج عظيم دين‏ستيزى كه بر پايه تمدن‏سازى و توليد دانش سكولار استوار است، صرفاً مى‏توان با ايجاد جريان‏هاى جزئى و فرهنگى مقاومت كرد. به‏اجمال مى‏توان گفت كه دين‏گرايى در جهان معاصر دقيقاً از همان راه‏هايى ممكن مى‏شود كه مدرنيته در دو قرن اخير سعى در سكولار كردن جامعه داشته است. اگر امروز سكولاريسم در شالوده‏هاى تمدن بشرى لانه كرده است و در نتيجه همه مظاهر فردى و اجتماعى را به دورى از دين فرامى‏خواند، جهت‏گيرى نهضت‏هاى دينى بايد به سمت ايجاد تمدن نوين دينى باشد و آرمان‏ها و ارزش‏هاى دينى و اخلاقى را در بن‏مايه‏هاى تمدن و جامعه پى‏ريزى كنند. بديهى است كه اين امر نه به معناى تجددستيزى است و نه موجب تحميل و سيطره افراد بر جامعه مى‏شود. براى رسيدن به اين هدف، بسته به شرايط اجتماعى و فرهنگى، گاه نياز به انقلاب دينى است و گاه مى‏توان از راه‏هاى ديگر اقدام كرد.


(1) fundamentalism project
(2) Martin Marty
(3) Mac Arthur Foundation
(4)rejection
(5)adaptation
(6) religious revolution
(7) religious subcultures
(8) lama (ى‏يادوب ى‏ناحور)
(9) post - modernist
(10) agnostic