انسان و گرايش ذاتى به سلطه‏

متن
ايرنوس آييل - آيسفلت / على‏محمد طباطبايى‏ - نوروز، 11/7/80
اشاره
بازتاب شماره 19

چكيده: دكتر آيسفلت معتقد است كه انسان ذاتاً گرايش به سلطه بر ديگرى دارد؛ ولى مى‏توان اين گرايش را با كار فرهنگى مهار و هدايت كرد. ميزان خشونت در جوامع اوليه كمتر از جوامع فعلى بوده است. راه حل پيشنهادى ايشان براى مهار گرايش به سلطه و خشونت، آموزش، احياى اصل همبستگى و بالا بردن عشق و محبت است.

متن :

گذشته ما و همچنين وضعيت كنونى ما متأسفانه از طغيان‏هاى خشونت‏گراى انسانى، چه در شكل فردى و چه جمعى، سرشار است. آيا در تاريخ گذشته بشر هرگز جوامع بدون خشونت وجود داشته است؟

مى‏توانم بگويم كه تا امروز هنوز جامعه‏اى كشف نشده است كه منزه از خشونت باشد و خشونت به طور پيوسته در گذشته انسان به شكل‏هاى متفاوتى وجود داشته است. هميشه كسانى بوده‏اند كه مى‏خواستند بر سايرين مسلط باشند. اما اين‏كه بگوييم زندگى جمعى انسان‏ها در مراحل اوليه تكاملى، مثلاً در سطح فرهنگ ديرينه‏سنگى، در مقايسه با زندگى ما در قرن بيست و يكم از خشونت بيشترى برخوردار بوده، كاملاً اشتباه است. اين خطايى است كه امروزه بسيار متداول شده است. در چنين جماعت‏هاى محلى كوچكى به طور معمول فقط شخصيت‏هايى كه نقش راهنمايى و سركردگى را داشتند به رهبرى مى‏رسيدند؛ يعنى كسانى كه قادر بودند صلح و آرامش را در ميان گروه برقرار سازند و درگيرى‏ها را بهتر از سايرين فرونشانند، منابع و ذخاير را عادلانه‏تر تقسيم كنند و در كنار افراد ضعيف‏تر قرار گيرند. بدين ترتيب بود كه صلح و آرامش درون گروه تضمين مى‏شد.

آنچه در اين خصوص از اهميت به‏سزايى برخوردار است اين است كه در اين گروه‏هاى كوچك هنوز هم تقسيم كار واقعى وجود ندارد؛ مگر بين زن و شوهر.

آيا اين بدان معنى است كه با سرعت گرفتن تقسيم كار، مطالبه براى رهبرى و وسوسه براى برترى يافتن به كمك خشونت افزايش مى‏يابد؟

بله. انسان ديرينه‏سنگى هنوز هم به مقدار بسيارى خودمختار و آزاد بود. او هرگز به طور واقعى به انسان ديگرى وابسته نبود. هر كس در نهايت متكى به خودش بود و مى‏بايست مستقلاً در مقابل بسيارى از تحريكات، چالش‏ها و خطرات عكس‏العمل مناسب نشان دهد.

البته جامعه مبتنى بر تقسيم كار فوايد بى‏شمارى دارد. بدون تقسيم كار جامعه ميليونى به وجود نمى‏آمد؛ از فرهنگ سطح بالا خبرى نبود و به همين ترتيب از كتابخانه‏ها، موزه‏ها، كنسرت‏هاى موسيقى و از اين قبيل چيزهاى اعجاب‏برانگيز اثرى مشاهده نمى‏شد. اما همه اينها را ما به قيمت نوعى هراس از وجود به دست آورده‏ايم؛ هراسى كه در برابر آن از نقطه نظر تاريخى تكاملى فاقد آمادگى مقابله هستيم.

اگر مهم‏ترين انگيزه براى اعمال خشونت، ترس از سلطه ديگرى و يا آرزوى رسيدن به سلطه است، در چنين صورتى مشكل خواهد بود مهار فرهنگى قابل اطمينانى مستقر شود. فراموش نكنيم كه در جوامع بسيار بافرهنگ خودمان، چه در گذشته و چه در حال، فوران‏هاى وحشتناك خشونت وجود داشته است.

با اين حال پاسخ من اين است كه انسان بر اساس طبيعت خودش موجودى فرهنگى است. ما مى‏توانيم گرايش‏ها و روش‏هاى برخورد با ديگران را در قالب فرهنگ درآوريم. آنچه گفتم، براى تمامى تكانه‏هاى غريزى و نحوه به كارگيرى آنها معتبر است. ما تمايلات جنسى و همين طور غذا خوردن و نوشيدن و طبيعتاً به همين نحو گرايش براى سلطه‏گرى و تعارضات و كشمكش‏هاى ناشى از آنها را به جامه فرهنگ درمى‏آوريم. ما به طور پيوسته در حال آموختن و افزودن چيزهاى تازه‏اى به آنها هستيم. بنابر اين به طور كلى مهار خشونت با روش فرهنگى كاملاً قرين موفقيت خواهد بود. در درجه اول موضوع اين است كه روش‏هاى فرهنگى را با موفقيت جايگزين خشونت فيزيكى به عنوان وسيله‏اى براى حل مناقشه‏ها و تعارض‏ها كنيم. انسان مى‏تواند بياموزد كه گرايش به سلطه‏گرى خود را در همبستگى و اتفاق نظر با ديگران مورد عمل قرار دهد.

آيا نمى‏توان اين‏گونه نتيجه گرفت كه اين گرايش به سلطه از نظر قانون تكاملى نوعى تدبير رفتارگرايانه و معقولانه براى تضمين بقاست؟

بايد بگويم كه در قلمرو حيوانات، حالت‏هاى تهاجمى معقول وجود دارد؛ مانند هنگامى كه جانورى از نوزادان و يا قلمرو خود به دفاع برمى‏خيزد. در مورد انسان‏هايى كه در سطح فرهنگ ديرينه‏سنگى زندگى مى‏كنند مشاهده مى‏شود كه گروه‏هاى منفرد، هر قدر هم كه اعضايشان بين يكديگر در صلح و صفا زندگى كنند، به طور پيوسته با گروه‏هاى ديگر درگير پيكارهاى كوچك مى‏شوند. چنين حالتى معمولاً منجر به مصيبت‏هاى بزرگ نمى‏شود؛ زيرا اين رفتارهاى تهاجمى به نحوى در آنها به عمل درمى‏آيد كه فقط حاكى از حضور و استيلاى آنها بر منطقه يا سرزمينى است كه مورد مناقشه قرار گرفته. در اين‏جا ما با يك ميراث بسيار بغرنج و مسأله‏ساز مواجهيم. انسان موجودى دوچهره است: از يك طرف بسيار مهربان و اجتماعى و آماده براى ارتباط با ديگران است و از طرف ديگر مخلوقى است بى‏رحم و بسيار قسى‏القلب. انسان براى اين‏كه نيمه تاريك [پنهان‏] خود را آشكار سازد، لازم است كه ابتدا به يك مبارزه خوانده شود.

امانوئل كانت در انديشه‏هايى درباره تاريخ عمومى گفته بود: « انسان به دنبال سازگارى است؛ اما طبيعت بهتر مى‏داند كه چه چيزى به صلاح نوع بشر است. او [طبيعت بشر] در جست‏وجوى ناسازگارى است». كانت تصور مى‏كرد كه ما بدون تهاجم داراى چيزى در حد زندگى ابتدايى و چوپانى مى‏بوديم؛ اما بدون خودپسندى و غرور رقابت‏جويانه و بدون آرزوى ارضاكننده، تمامى استعدادهاى خود را از دست مى‏داديم. آيا به اين دليل كه ما از وجه مثبت تهاجم گريزى نداريم، بايد وجه منفى آن را نيز تحمل كنيم؟

كانت كاملاً آگاه بود كه اين فقط گرايش و تلاش ما براى سلطه است كه در مبارزه با نيروهاى مخوف طبيعت امكان بقا را براى ما فراهم مى‏آورد. ما به اين نيروى غريزى نيازمنديم؛ بنابر اين روش صحيح اين است كه با ويژگى‏هايمان به طور اصولى و با شناخت كافى و با فرهيختگى كنار بياييم.

آنچه بيش از هر چيز ديگر نقش و جايگاه عشق و نفرت را برجسته مى‏سازد اين است كه آنها از طريق سنت، يعنى فرآيندهاى آموزش منتقل مى‏شوند و از اين رو توسط خود ما با چهره فرهنگى به جلو مى‏روند. اهداف عشق و نفرت مى‏توانند بر بنياد فرهنگ تعريف شوند. براى مثال، آنها مى‏توانند احساس همبستگى و تعلق درون‏فاميلى را بر نژاد، ملت و حتى تا ساختى فراملى، مانند اروپا گسترش دهند؛ اما پس از مرزبندى همواره جاى يك نياز اساسى خالى مى‏ماند. چنين حالتى را در شروع تمدن و در تمامى سطوح فرهنگى مى‏توانيم ببينيم. منظور من اين است كه هيچ جامعه‏اى بدون احساس « ما بودن» به وجود نخواهد آمد. البته بزرگى اين احساس متغير است. اتحاد و همبستگى صلح‏جويانه و داوطلبانه جمعيت‏هاى بزرگ نياز به بالاترين تدابير و مهارت‏هاى سياسى دارد. چنانچه وجوه مشترك فراگيرى به طور آشكار فعال نشود، معمولاً گروه‏هاى بزرگ‏تر تمايل به تجزيه خواهند داشت. همه مى‏دانند كه من از اين نظر بسيار بدبين هستم؛ بدبين در اين مورد كه جوامع چندفرهنگى كه بسيارى در آرزوى آن مى‏سوزند، هرگز نمى‏توانند نيروى كافى براى هويت جمعى را توسعه دهند.

به عشق و محبت چنانچه از نقطه نظر تكامل زيست‏شناختى نگريسته شود، تمهيداتى در محدوده روابط نزديكند و به عبارت ديگر، به مفهوم عشق به همنوع خواهند بود. آيا دستور دينى ما كه مى‏گويد: « دشمن خود را هم دوست بدار» توقع و فشار بيش از حد به انسان نيست؟

البته عشق و محبت در مقدماتى‏ترين سطح به عنوان عشق فردى [به اشخاص ]در نظر گرفته مى‏شود؛ اما در مرتبه‏اى والاتر، مبنايى براى توان دوست داشتن ديگر مردم به وجود آورده است؛ به طورى كه انسان‏ها مى‏توانند خود را هم‏ذات و يكى با جامعه‏اى بزرگ‏تر فرض كنند؛ ولى در درجه اول با اشخاصى كه از نظر ژنتيكى نسبت خويشى دارند و سپس با انسان‏هايى كه با آنها از نظر فكرى و روحى احساس نزديكى بيشترى مى‏كنند. البته فرمان دينى « حتى دشمنان خود را نيز دوست بدار» كه بيش از دو هزار سال است كه تبليغ مى‏شود، امروز نقش و تأثير خود را بر جامعه ما بر جاى گذاشته است و يقيناً سهم قاطعى در بخشيدن جنبه انسانى به شيوه فرهنگى داشته است. انسان به عنوان « انسان» هم قادر به دوست داشتن [ديگرى‏] است و هم قابل دوست داشتن [توسط ديگرى‏] و از اين جهت، محبت و عشق به دشمن به توقع و فشار بيش از حد نمى‏انجامد.

شما با هشدارهاى مكررتان مبنى بر نفوذ فرهنگ بيگانه، به طور پيوسته باعث خشم ديگران شده‏ايد و انتقادهاى شديدى را متوجه خود نموده‏ايد.

مهاجرت از سرزمين‏هاى داراى فرهنگى دور به كشور ما، منجر به جريانات بنيادگرا خواهد شد و بالاخره روزى به خود خواهيم آمد كه ديگر دير شده است. فقط در مهاجرت از سرزمين‏هايى با فرهنگ نزديك است كه شانسى براى تلفيق و يكپارچگى داوطلبانه وجود دارد.

بنابر اين از نظر شما جامعه چندفرهنگى تجربه ارزشمندى نيست؟

مسلماً من هم طرفدار تنوع و گوناگونى هستم؛ چرا كه مى‏دانم آنها جنبه‏هاى مثبت بسيارى را در خود پنهان دارند؛ اما با اين حال بايد بدانيم كه توان تحمل فشار، محدوده‏هايى دارد كه در صورت ناديده‏گرفته‏شدن آنها، از پيامدهاى بعدى مصون نخواهيم بود. ما نبايد انجام اين گونه موارد را به سياستمداران واگذاريم. انفصال از خدمت كارگران همزمان با مهاجرت دسته‏جمعى، خطرناك‏ترين بازى ممكنى است كه مردم‏سالارى ليبرال مى‏تواند با ثبات و آرامش درونى ما انجام دهد. اين واقعيت كه پيوسته تعداد بيشترى از اين مهاجرين به ورطه فقر و تنگدستى سقوط مى‏كنند نشان مى‏دهد كه ما براى كسانى كه آنها را به كشور خود دعوت كرده‏ايم به هيچ وجه نمى‏توانيم آينده‏اى مطمئن فراهم كنيم. درهاى كاملاً گشوده‏شده سرمايه‏دارى جهانى و بازى قدرت‏هاى بدون مرز سرانجام به فاجعه زيست‏محيطى و اجتماعى منتهى خواهد شد.

به نظر مى‏رسد كه ما در ميان دو وضعيت بسيار خطرناك گرفتار شده‏ايم؛ يعنى ميان گرايش براى سلطه و نگرش كوتاه‏برد. آيا براى ما كه در حالت رقابت زندگى مى‏كنيم مقدور خواهد بود كه از اين تله مضاعف رهايى يابيم؟

مشكل اصلى گرايش رقابت‏جويانه كه قابليت مهار هم ندارد اين است كه رشد جمعيت به سهم خود آن را تشديد مى‏كند. ما بايد رقابت را به طور خردمندانه‏اى محدود كنيم؛ مثلاً به اين شكل كه اصل قديمى همبستگى را تقويت كنيم؛ حتى با همبستگى با نسل‏هاى آينده. اگر هر چه سريع‏تر آمادگى خود را براى تصحيح خطاهايمان افزايش ندهيم و توانايى ذاتى خود را براى وحدت و يگانگى به طور نتيجه‏بخش‏ترى به رفتار اجتماع‏دوست تبديل نكنيم، به طور گريزناپذيرى قربانى توانايى‏هاى خود خواهيم شد. اما اگر واقعاً براى انجام آن تصميم قطعى گرفته باشيم، يقين دارم كه مى‏توانيم از حوادث ناخواسته تكاملى به طور گسترده‏اى جلوگيرى كنيم و براى خود جهانى بهتر به وجود آوريم.

اشاره‏

1. نويسنده به‏خوبى اين نكته را تذكر داده است كه جوامع گذشته به دليل وجود آزادى بيشتر و خودمختارى اعضا، از صلح و آرامش بيشترى برخوردار بودند و در جوامع پيشرفته امروزى به دليل تقسيم كار و تخصص، هراس از زندگى بيشتر شده و آرامش و صلح در معرض تهديد بيشترى قرار گرفته است. هرچه بر پيچيدگى جوامع افزوده شود، احتمال بالا گرفتن خشونت نيز افزايش مى‏يابد و تلاش براى كسب موقعيت بالاتر و رهبرى، خطر توسل به خشونت را افزون مى‏كند.

2. عنصر آموزش و تربيت مى‏تواند نقش مهمى در مهار خشونت داشته باشد؛ اما بايد پرسيد كدام آموزش و بر پايه كدام فلسفه وجودى مى‏تواند اين نقش را بازى كند؟ كشورهاى پيشرفته صنعتى بلوك غرب در سطح بالايى از آموزش و تربيت نيروى انسانى مدنى قرار دارند، با اين حال به نظر نمى‏رسد سلطه‏گرى انسان‏ها در اين جوامع مهار شده باشد، سهل است كه صدچندان شده است. رفتارهاى خشونت‏آميز در جوامع غربى در شكل‏هاى متنوع و با استفاده از ابزارهاى پيشرفته به ميزان زيادى آرامش زندگى انسانى را تهديد مى‏كند. يكى از علل اين ناكامى اين است كه آموزش‏هاى سكولار غربى به دليل نداشتن پشتوانه درونى و مذهبى، قدرت تأثيرگذارى درونى و نهايى لازم را براى كنترل ميل ذاتى انسان به سلطه ندارند. خواهش سلطه در درون انسان بسيار قوى است و عاملى پرمايه بايد تا آن را مهار كند. به نظر نمى‏رسد بتوان با حذف خدا و آخرت از قاموس آموزش و تربيت انسانى امكان مهار اين خواهش قوى را فراهم آورد. البته نويسنده محترم در جايى اشاره كرده است كه پاره‏اى از آموزه‏هاى دينى در فرهنگ بشرى نهادينه شده‏اند و تأثير خود را بر جاى نهاده‏اند؛ ولى اين بدان معناست كه اگر اين مقدارهم نبود، اينك بحران‏هاى خشونت‏آميز بيشترى داشتيم و فجايع عميق‏ترى انسانيت را تهديد مى‏كرد.

3. بالابردن همبستگى اجتماعى تا حدى در كاهش خشونت و سلطه‏گرى مؤثر است؛ ولى بايد دانست دامنه تأثير آن تا جايى است كه همبستگى وجود دارد. اعضاى يك جامعه همبسته مى‏توانند با يكديگر با صلح و دوستى زندگى كنند؛ اما نسبت به جوامع ديگر به دنبال حفظ منافع خود و بالابردن سلطه خود هستند و اين‏جاست كه امكانات بيشتر و قدرت حاصل از پيشرفت صنعتى، اجتماعى، اقتصادى و... فجايع بزرگ‏ترى را براى بشريت به ارمغان مى‏آورد. دكتر آيسفلت خود به اين نكته آگاه است و به همين دليل مى‏گويد: « مى‏توان احساس همبستگى و تعلق درون فاميلى را بر نژاد، ملت و حتى تا ساختى فراملى، مانند اروپا گسترش داد». اما باز اين سؤال باقى است كه در ماوراى اروپا چطور؟ همبستگى بلوك غرب در مسائل جهانى، خشونت ميان اعضاى آن بلوك را با يكديگر كاهش داده است؛ اما آن را به نقاط و نواحى ديگر منتقل كرده است و همه مقتضيات اين روحيه سلطه‏جو را بر سر ملت‏هاى ضعيف جهان سوم مى‏بارد؛ چنان كه اينك در فلسطين و افغانستان شاهد هستيم.