چكيده: دكتر آيسفلت معتقد است كه انسان ذاتاً گرايش به سلطه بر ديگرى دارد؛ ولى مىتوان اين گرايش را با كار فرهنگى مهار و هدايت كرد. ميزان خشونت در جوامع اوليه كمتر از جوامع فعلى بوده است. راه حل پيشنهادى ايشان براى مهار گرايش به سلطه و خشونت، آموزش، احياى اصل همبستگى و بالا بردن عشق و محبت است.
مىتوانم بگويم كه تا امروز هنوز جامعهاى كشف نشده است كه منزه از خشونت باشد و خشونت به طور پيوسته در گذشته انسان به شكلهاى متفاوتى وجود داشته است. هميشه كسانى بودهاند كه مىخواستند بر سايرين مسلط باشند. اما اينكه بگوييم زندگى جمعى انسانها در مراحل اوليه تكاملى، مثلاً در سطح فرهنگ ديرينهسنگى، در مقايسه با زندگى ما در قرن بيست و يكم از خشونت بيشترى برخوردار بوده، كاملاً اشتباه است. اين خطايى است كه امروزه بسيار متداول شده است. در چنين جماعتهاى محلى كوچكى به طور معمول فقط شخصيتهايى كه نقش راهنمايى و سركردگى را داشتند به رهبرى مىرسيدند؛ يعنى كسانى كه قادر بودند صلح و آرامش را در ميان گروه برقرار سازند و درگيرىها را بهتر از سايرين فرونشانند، منابع و ذخاير را عادلانهتر تقسيم كنند و در كنار افراد ضعيفتر قرار گيرند. بدين ترتيب بود كه صلح و آرامش درون گروه تضمين مىشد.
آنچه در اين خصوص از اهميت بهسزايى برخوردار است اين است كه در اين گروههاى كوچك هنوز هم تقسيم كار واقعى وجود ندارد؛ مگر بين زن و شوهر.
بله. انسان ديرينهسنگى هنوز هم به مقدار بسيارى خودمختار و آزاد بود. او هرگز به طور واقعى به انسان ديگرى وابسته نبود. هر كس در نهايت متكى به خودش بود و مىبايست مستقلاً در مقابل بسيارى از تحريكات، چالشها و خطرات عكسالعمل مناسب نشان دهد.
البته جامعه مبتنى بر تقسيم كار فوايد بىشمارى دارد. بدون تقسيم كار جامعه ميليونى به وجود نمىآمد؛ از فرهنگ سطح بالا خبرى نبود و به همين ترتيب از كتابخانهها، موزهها، كنسرتهاى موسيقى و از اين قبيل چيزهاى اعجاببرانگيز اثرى مشاهده نمىشد. اما همه اينها را ما به قيمت نوعى هراس از وجود به دست آوردهايم؛ هراسى كه در برابر آن از نقطه نظر تاريخى تكاملى فاقد آمادگى مقابله هستيم.
اگر مهمترين انگيزه براى اعمال خشونت، ترس از سلطه ديگرى و يا آرزوى رسيدن به سلطه است، در چنين صورتى مشكل خواهد بود مهار فرهنگى قابل اطمينانى مستقر شود. فراموش نكنيم كه در جوامع بسيار بافرهنگ خودمان، چه در گذشته و چه در حال، فورانهاى وحشتناك خشونت وجود داشته است.
با اين حال پاسخ من اين است كه انسان بر اساس طبيعت خودش موجودى فرهنگى است. ما مىتوانيم گرايشها و روشهاى برخورد با ديگران را در قالب فرهنگ درآوريم. آنچه گفتم، براى تمامى تكانههاى غريزى و نحوه به كارگيرى آنها معتبر است. ما تمايلات جنسى و همين طور غذا خوردن و نوشيدن و طبيعتاً به همين نحو گرايش براى سلطهگرى و تعارضات و كشمكشهاى ناشى از آنها را به جامه فرهنگ درمىآوريم. ما به طور پيوسته در حال آموختن و افزودن چيزهاى تازهاى به آنها هستيم. بنابر اين به طور كلى مهار خشونت با روش فرهنگى كاملاً قرين موفقيت خواهد بود. در درجه اول موضوع اين است كه روشهاى فرهنگى را با موفقيت جايگزين خشونت فيزيكى به عنوان وسيلهاى براى حل مناقشهها و تعارضها كنيم. انسان مىتواند بياموزد كه گرايش به سلطهگرى خود را در همبستگى و اتفاق نظر با ديگران مورد عمل قرار دهد.
بايد بگويم كه در قلمرو حيوانات، حالتهاى تهاجمى معقول وجود دارد؛ مانند هنگامى كه جانورى از نوزادان و يا قلمرو خود به دفاع برمىخيزد. در مورد انسانهايى كه در سطح فرهنگ ديرينهسنگى زندگى مىكنند مشاهده مىشود كه گروههاى منفرد، هر قدر هم كه اعضايشان بين يكديگر در صلح و صفا زندگى كنند، به طور پيوسته با گروههاى ديگر درگير پيكارهاى كوچك مىشوند. چنين حالتى معمولاً منجر به مصيبتهاى بزرگ نمىشود؛ زيرا اين رفتارهاى تهاجمى به نحوى در آنها به عمل درمىآيد كه فقط حاكى از حضور و استيلاى آنها بر منطقه يا سرزمينى است كه مورد مناقشه قرار گرفته. در اينجا ما با يك ميراث بسيار بغرنج و مسألهساز مواجهيم. انسان موجودى دوچهره است: از يك طرف بسيار مهربان و اجتماعى و آماده براى ارتباط با ديگران است و از طرف ديگر مخلوقى است بىرحم و بسيار قسىالقلب. انسان براى اينكه نيمه تاريك [پنهان] خود را آشكار سازد، لازم است كه ابتدا به يك مبارزه خوانده شود.
كانت كاملاً آگاه بود كه اين فقط گرايش و تلاش ما براى سلطه است كه در مبارزه با نيروهاى مخوف طبيعت امكان بقا را براى ما فراهم مىآورد. ما به اين نيروى غريزى نيازمنديم؛ بنابر اين روش صحيح اين است كه با ويژگىهايمان به طور اصولى و با شناخت كافى و با فرهيختگى كنار بياييم.
آنچه بيش از هر چيز ديگر نقش و جايگاه عشق و نفرت را برجسته مىسازد اين است كه آنها از طريق سنت، يعنى فرآيندهاى آموزش منتقل مىشوند و از اين رو توسط خود ما با چهره فرهنگى به جلو مىروند. اهداف عشق و نفرت مىتوانند بر بنياد فرهنگ تعريف شوند. براى مثال، آنها مىتوانند احساس همبستگى و تعلق درونفاميلى را بر نژاد، ملت و حتى تا ساختى فراملى، مانند اروپا گسترش دهند؛ اما پس از مرزبندى همواره جاى يك نياز اساسى خالى مىماند. چنين حالتى را در شروع تمدن و در تمامى سطوح فرهنگى مىتوانيم ببينيم. منظور من اين است كه هيچ جامعهاى بدون احساس « ما بودن» به وجود نخواهد آمد. البته بزرگى اين احساس متغير است. اتحاد و همبستگى صلحجويانه و داوطلبانه جمعيتهاى بزرگ نياز به بالاترين تدابير و مهارتهاى سياسى دارد. چنانچه وجوه مشترك فراگيرى به طور آشكار فعال نشود، معمولاً گروههاى بزرگتر تمايل به تجزيه خواهند داشت. همه مىدانند كه من از اين نظر بسيار بدبين هستم؛ بدبين در اين مورد كه جوامع چندفرهنگى كه بسيارى در آرزوى آن مىسوزند، هرگز نمىتوانند نيروى كافى براى هويت جمعى را توسعه دهند.
البته عشق و محبت در مقدماتىترين سطح به عنوان عشق فردى [به اشخاص ]در نظر گرفته مىشود؛ اما در مرتبهاى والاتر، مبنايى براى توان دوست داشتن ديگر مردم به وجود آورده است؛ به طورى كه انسانها مىتوانند خود را همذات و يكى با جامعهاى بزرگتر فرض كنند؛ ولى در درجه اول با اشخاصى كه از نظر ژنتيكى نسبت خويشى دارند و سپس با انسانهايى كه با آنها از نظر فكرى و روحى احساس نزديكى بيشترى مىكنند. البته فرمان دينى « حتى دشمنان خود را نيز دوست بدار» كه بيش از دو هزار سال است كه تبليغ مىشود، امروز نقش و تأثير خود را بر جامعه ما بر جاى گذاشته است و يقيناً سهم قاطعى در بخشيدن جنبه انسانى به شيوه فرهنگى داشته است. انسان به عنوان « انسان» هم قادر به دوست داشتن [ديگرى] است و هم قابل دوست داشتن [توسط ديگرى] و از اين جهت، محبت و عشق به دشمن به توقع و فشار بيش از حد نمىانجامد.
شما با هشدارهاى مكررتان مبنى بر نفوذ فرهنگ بيگانه، به طور پيوسته باعث خشم ديگران شدهايد و انتقادهاى شديدى را متوجه خود نمودهايد.
مهاجرت از سرزمينهاى داراى فرهنگى دور به كشور ما، منجر به جريانات بنيادگرا خواهد شد و بالاخره روزى به خود خواهيم آمد كه ديگر دير شده است. فقط در مهاجرت از سرزمينهايى با فرهنگ نزديك است كه شانسى براى تلفيق و يكپارچگى داوطلبانه وجود دارد.
مسلماً من هم طرفدار تنوع و گوناگونى هستم؛ چرا كه مىدانم آنها جنبههاى مثبت بسيارى را در خود پنهان دارند؛ اما با اين حال بايد بدانيم كه توان تحمل فشار، محدودههايى دارد كه در صورت ناديدهگرفتهشدن آنها، از پيامدهاى بعدى مصون نخواهيم بود. ما نبايد انجام اين گونه موارد را به سياستمداران واگذاريم. انفصال از خدمت كارگران همزمان با مهاجرت دستهجمعى، خطرناكترين بازى ممكنى است كه مردمسالارى ليبرال مىتواند با ثبات و آرامش درونى ما انجام دهد. اين واقعيت كه پيوسته تعداد بيشترى از اين مهاجرين به ورطه فقر و تنگدستى سقوط مىكنند نشان مىدهد كه ما براى كسانى كه آنها را به كشور خود دعوت كردهايم به هيچ وجه نمىتوانيم آيندهاى مطمئن فراهم كنيم. درهاى كاملاً گشودهشده سرمايهدارى جهانى و بازى قدرتهاى بدون مرز سرانجام به فاجعه زيستمحيطى و اجتماعى منتهى خواهد شد.
مشكل اصلى گرايش رقابتجويانه كه قابليت مهار هم ندارد اين است كه رشد جمعيت به سهم خود آن را تشديد مىكند. ما بايد رقابت را به طور خردمندانهاى محدود كنيم؛ مثلاً به اين شكل كه اصل قديمى همبستگى را تقويت كنيم؛ حتى با همبستگى با نسلهاى آينده. اگر هر چه سريعتر آمادگى خود را براى تصحيح خطاهايمان افزايش ندهيم و توانايى ذاتى خود را براى وحدت و يگانگى به طور نتيجهبخشترى به رفتار اجتماعدوست تبديل نكنيم، به طور گريزناپذيرى قربانى توانايىهاى خود خواهيم شد. اما اگر واقعاً براى انجام آن تصميم قطعى گرفته باشيم، يقين دارم كه مىتوانيم از حوادث ناخواسته تكاملى به طور گستردهاى جلوگيرى كنيم و براى خود جهانى بهتر به وجود آوريم.
1. نويسنده بهخوبى اين نكته را تذكر داده است كه جوامع گذشته به دليل وجود آزادى بيشتر و خودمختارى اعضا، از صلح و آرامش بيشترى برخوردار بودند و در جوامع پيشرفته امروزى به دليل تقسيم كار و تخصص، هراس از زندگى بيشتر شده و آرامش و صلح در معرض تهديد بيشترى قرار گرفته است. هرچه بر پيچيدگى جوامع افزوده شود، احتمال بالا گرفتن خشونت نيز افزايش مىيابد و تلاش براى كسب موقعيت بالاتر و رهبرى، خطر توسل به خشونت را افزون مىكند.
2. عنصر آموزش و تربيت مىتواند نقش مهمى در مهار خشونت داشته باشد؛ اما بايد پرسيد كدام آموزش و بر پايه كدام فلسفه وجودى مىتواند اين نقش را بازى كند؟ كشورهاى پيشرفته صنعتى بلوك غرب در سطح بالايى از آموزش و تربيت نيروى انسانى مدنى قرار دارند، با اين حال به نظر نمىرسد سلطهگرى انسانها در اين جوامع مهار شده باشد، سهل است كه صدچندان شده است. رفتارهاى خشونتآميز در جوامع غربى در شكلهاى متنوع و با استفاده از ابزارهاى پيشرفته به ميزان زيادى آرامش زندگى انسانى را تهديد مىكند. يكى از علل اين ناكامى اين است كه آموزشهاى سكولار غربى به دليل نداشتن پشتوانه درونى و مذهبى، قدرت تأثيرگذارى درونى و نهايى لازم را براى كنترل ميل ذاتى انسان به سلطه ندارند. خواهش سلطه در درون انسان بسيار قوى است و عاملى پرمايه بايد تا آن را مهار كند. به نظر نمىرسد بتوان با حذف خدا و آخرت از قاموس آموزش و تربيت انسانى امكان مهار اين خواهش قوى را فراهم آورد. البته نويسنده محترم در جايى اشاره كرده است كه پارهاى از آموزههاى دينى در فرهنگ بشرى نهادينه شدهاند و تأثير خود را بر جاى نهادهاند؛ ولى اين بدان معناست كه اگر اين مقدارهم نبود، اينك بحرانهاى خشونتآميز بيشترى داشتيم و فجايع عميقترى انسانيت را تهديد مىكرد.
3. بالابردن همبستگى اجتماعى تا حدى در كاهش خشونت و سلطهگرى مؤثر است؛ ولى بايد دانست دامنه تأثير آن تا جايى است كه همبستگى وجود دارد. اعضاى يك جامعه همبسته مىتوانند با يكديگر با صلح و دوستى زندگى كنند؛ اما نسبت به جوامع ديگر به دنبال حفظ منافع خود و بالابردن سلطه خود هستند و اينجاست كه امكانات بيشتر و قدرت حاصل از پيشرفت صنعتى، اجتماعى، اقتصادى و... فجايع بزرگترى را براى بشريت به ارمغان مىآورد. دكتر آيسفلت خود به اين نكته آگاه است و به همين دليل مىگويد: « مىتوان احساس همبستگى و تعلق درون فاميلى را بر نژاد، ملت و حتى تا ساختى فراملى، مانند اروپا گسترش داد». اما باز اين سؤال باقى است كه در ماوراى اروپا چطور؟ همبستگى بلوك غرب در مسائل جهانى، خشونت ميان اعضاى آن بلوك را با يكديگر كاهش داده است؛ اما آن را به نقاط و نواحى ديگر منتقل كرده است و همه مقتضيات اين روحيه سلطهجو را بر سر ملتهاى ضعيف جهان سوم مىبارد؛ چنان كه اينك در فلسطين و افغانستان شاهد هستيم.