مردم‏سالارى دينى چيست؟

متن
محمد مجتهد شبسترى‏ - آفتاب، ش 7
اشاره
بازتاب شماره 19

چكيده: نويسنده محترم آزادى را مقوم دموكراسى مى‏داند. آزادى، تكثر، حق حيات مخالفان و قرائت‏هاى مختلف، از اركان مردم‏سالارى دينى به شمار مى‏روند. پسوند « دينى» براى مردم‏سالارى چيزى بيش از توصيف واقعيت نيست و بار ارزشى ندارد و دين نمى‏تواند ارزش‏هاى خودش را بر مردم‏سالارى تحميل كند؛ بلكه بايد در ارزش‏هاى خودش تجديد نظر نمايد.

متن :

يك مسأله اساسى كه در ارتباط با مردم‏سالارى دينى به صورت مقدمه ضرورى مطرح است، اصل مسأله آزادى است. مهم‏ترين سؤال‏هاى تئوريك كه امروز در جامعه ما پيرامون آزادى مطرح است، دو چيز است: يكى اين‏كه ما از آزادى چه مى‏فهميم. دوم اين‏كه آيا يك مسلمان با موضع انديشه دينى اسلامى و از موضع مسلمانى مى‏تواند معناى مورد نظر ما را از آزادى بپذيرد يا نه. منظور از آزادى در حكومت‏هاى دموكراتيك اين است كه هر فرد از انسان‏هاى جامعه با قطع نظر از عقيده و اخلاق و تابعيت‏هاى وى و صرفاً به عنوان فرد انسانى داراى حيثيت و حرمت باشد و به عنوان يك فرد، آزاد در عمل، ولى مسؤول در برابر آزادى و حقوق ديگران شناخته شود. در اين تعريف تكيه بر فرد است. هسته آزادى مورد نظر، فرديت انسان با قيد « آزاد در عمل» و « مسؤول در برابر آزادى ديگران» است. در اين‏جا پرسش دوم اين مى‏شود كه: آيا يك مسلمان از موضع انديشه دينى مى‏تواند آزادى را به اين معنا در ساختار سياسى جامعه‏اش بپذيرد؟ به چه دليل؟

مردم‏سالارى يا دموكراسى يك پديده سياسى - اجتماعى جديد است. پانصد سال پيش در دنيا حكومتى به اسم « مردم‏سالارى» نداشته‏ايم. مسلماً ما نيز اين شكل از حكومت را با تعريفى كه از مردم‏سالارى داده شده نداشته‏ايم. بنده شخصاً معتقدم كه حتى مبانى تئوريك آن و ارزش هايش را هم نداشته‏ايم. به عقيده اين‏جانب مى‏توان ارزش‏هاى مردم‏سالارى را گرفت و در فرهنگ اسلامى جذب و هضم كرد.

منظور از شكل مردم‏سالارانه حكومت كه در ايران مورد بحث و گفت‏وگوست اين است كه گروه‏ها و افراد كثيرى كه در جامعه ما بالفعل وجود دارند و داراى عقايد و علايق و منافع متفاوت هستند، مشكلات عمومى زندگى را كه به همه آنها ارتباط پيدا مى‏كند و هويت و جنبه همگانى دارد، به صورت دسته‏جمعى حل و فصل كنند و از عهده آنها برآيند و همين كوشش دسته‏جمعى براى حل مشكلات و مسائل عمومى، مايه وحدت سياسى و اجتماعى آنها به عنوان يك كشور معين در زمان و مكان معين شده باشد. در اين كوشش دسته‏جمعى همواره رقابت‏هاى سياسى هست. اين كوشش دسته‏جمعى قواعد و رسومى دارد. در اين شكل از حكومت، قدرت هميشه دست به دست مى‏گردد و جمعى به صورت مسالمت‏آميز از كرسى قدرت پايين مى‏آيند و جمعى ديگر به كرسى قدرت مى‏روند و همچنان قضيه ادامه دارد. اين، تعريفى مجمل از مردم‏سالارى است.

اركان تئوريك اين شكل از حكومت را يك سلسله آزادى‏هاى اساسى تشكيل مى‏دهد كه من فقط عمده‏ترين آنها را برمى‏شمرم: آزادى بيان و تبليغ عقيده (عقيده سياسى و غير سياسى)؛ آزادى اجتماعات؛ آزادى دين و مذهب و حق مساوى براى همه افراد جامعه براى انتخاب و تشكيل احزاب و جمعيت‏هاى سياسى و شركت در حكومت. اگر اين اركان وجود نداشته باشد، آن حكومت بنا به تعريفى كه داده شد مردم‏سالار نيست. ما در اين تعريف فرض را بر اين گرفتيم كه در جامعه مردم‏سالار، كثرت‏ها به صورت واقعيت‏هاى موجود پذيرفته شده است. اين نكته در تعريف مردم‏سالارى بسيار مهم است. مردم‏سالارى به هيچ وجه در صدد حذف كثرت‏ها برنمى‏آيد؛ كثرت‏ها را آن‏گونه كه هست مى‏پذيرد؛ كثرت‏ها و گروه‏هايى كه آرا و علائق و منافع توده‏هاى يك جامعه را نمايندگى مى‏كنند كه معناى صحيح تشكل و گروه سياسى هم همين است. وقتى از كثرت‏ها سخن مى‏گوييم، منظورمان تنها گروه‏هاى سياسى نيستند؛ بلكه گروه‏هاى سياسى و غيرسياسى منظور است كه لايه‏ها و قشرهاى گوناگون جامعه را نمايندگى مى‏كنند.

آنچه برشمردم، اركان تئوريك حكومت مردم‏سالار است. اما حكومت مردم‏سالار اخلاق و ارزش‏هاى خاص خود را هم دارد. اخلاق و ارزش‏هاى ضرورى براى جامعه و حكومت مردم‏سالار عبارت است از:

1. تحمل و مداراى حكومت و افراد در مقابل دگرانديشان؛ چه اين دگرانديشى سياسى باشد يا دينى. اختلاف قرائت‏ها در تمام زمينه‏هاى فرهنگى بايد به رسميت شناخته شود و اساس زندگى افراد با يكديگر و حكومت‏گران با افراد قرار گيرد.

2. به رسميت شناخته شدن حق حيات سياسى مساوى براى همه گروه‏ها و افراد سياسى. همه بايد از حق حيات سياسى مساوى برخوردار باشند.

3. در نظر گرفتن حقوق اقليت‏ها به هنگام شكل دادن به خواست‏هاى عمومى سياسى.

4. تصميمات اكثريت به عنوان تصميم‏هاى موقتى تلقى شود كه اكثريت تا زمانى كه در حكومت است، به آنها ترتيب اثر مى‏دهد؛ نه به‏معناى يك سلسله تصميم‏گيرى‏ها به منظور از ميان بردن بحث و رقابت سياسى.

5 . اخلاق سازش ميان گروه‏هاى سياسى. متأسفانه تعبير « سازش» در بين ما بار منفى دارد. در علوم سياسى، سازش بار كاملاً مثبت دارد. معناى سازش اين نيست كه كسى يا گروهى از اصول خود دست بردارد. سازش در ميان گروه‏هاى سياسى، تن دادن به قواعد بازى سياسى و توافق كردن و صرف نظر كردن از مشتى از خواسته‏هاى سياسى، يعنى از همان علائق و منافع است كه به منظور تأمين منافع بزرگ‏تر جامعه و ملت صورت مى‏گيرد.

براى تحقق مردم‏سالارى لازم است كه صاحبان قدرت با اين خلق‏ها و ارزش‏ها حكومت كنند. بايد اين خلق‏ها و ارزش‏ها در زندگى اجتماعى و سياسى جريان يابد. اين كار در صورتى امكان‏پذير مى‏شود كه اين ارزش‏ها و اخلاق مردم‏سالارانه در تعليم و تربيت سياسى و اجتماعى به افراد تزريق شود و مردم، از محيط خانواده گرفته تا مدرسه، دبيرستان و دانشگاه و محيطهاى بازتر اجتماعى، با هم اين گونه زندگى كنند تا وقتى كه وارد عالم سياست مى‏شوند، تحمل ديگران براى آنها امرى غيرعادى نباشد.

به اين پرسش كه پسوند « دينى» چه قيدى بر مردم‏سالارى مى‏زند، در جامعه ما دو گونه پاسخ داده مى‏شود: يك پاسخ اين است كه پسوند « دينى» نشان مى‏دهد كه نگاه افراد جامعه به مردم‏سالارى و پذيرفتن آن، از منظر دين انجام مى‏شود و دين‏داران از منظر دينى خود مردم‏سالارى را مناسب‏ترين شكل حكومت در عصر حاضر مى‏يابند، بدون اين‏كه تحقق و روند آن را به صورت پيشين با احكام ويژه‏اى محدود كنند. بنا بر اين پاسخ، پسوند « دينى» يك پسوند توصيفى است كه از يك واقعيت اجتماعى و سياسى خبر مى‏دهد و آن اين است كه مردم يك كشور، از منظر دينى و بنا بر اين اصل كه دين نهايى‏ترين داور آنها در تصميمات عمده است، مردم‏سالارى را به‏عنوان شكل حكومت پذيرفته‏اند. تفاوت اين مردم‏سالارى با مردم‏سالارى موجود در كشورهاى غربى در اين نيست كه مردم سالارى دينى، بر خلاف مردم سالارى غربى، به صورت پيشين با چارچوب و احكام ويژه‏اى محدود شده است؛ بلكه تفاوت در دو موضوع ديگر است: اول اين‏كه اكثر مردم در كشورهاى غربى، مردم‏سالارى (دموكراسى) را با نگاه غيردينى پذيرفته‏اند و دوم اين‏كه چون چنين است، ارزش‏هاى دينى عملاً نقش مهمى را در روند حكومت بازى نمى‏كنند.

به نظر مى‏رسد مردم سالارى دينى، به اين معنا كه توضيح داده شد، مقتضيات و لوازمى دارد كه مهم‏ترين آنها اين است كه دين‏داران بايد كوشش كنند در سيستم ارزش‏هاى دينى موجود در جامعه، مبانى و ارزش‏ها و اخلاق ضرورى براى شكل‏گيرى مردم سالارى را جذب كرده، بپذيرند و آن را داخل سيستم ارزشى كنند. تفكر دينى هميشه احتياج به بازسازى متناسب با ارزش‏ها دارد. اگر خواهان ماندن دين در عصر جديد و رساندن پيام معنوى‏اش به انسان‏ها هستيم، بايد در ارزش‏هاى دينى بازنگرى صورت گيرد و مفسران دين هم اين بازنگرى را از موضع دين انجام دهند.

اگر از من بپرسند مردم مسلمان با چه استدلالى و چگونه ارزش‏هاى مردم سالارى و اخلاق مردم‏سالارى را در سيستم ارزشى دينى خودشان جذب كنند، من استدلال آنها را از زبان خودشان براى شما بيان مى‏كنم. استدلال مسلمانان از موضع دينى مى‏تواند اين باشد كه چون نظام مردم‏سالارى در عصر حاضر تنها نظامى است كه در سايه آن، دو حقيقت بزرگ، يعنى « عدالت» و « آزادى شايسته انسانى» مى‏تواند تحقق نسبى پيدا كند و انسان‏ها در قلمرو اين تحقق مى‏توانند انسانيت خود را تحقق بخشند (اگر آزادى و عدالت شايسته انسانى قلمرو نگسترده باشند و سايه نيفكنده باشند، انسان‏ها نمى‏توانند انسانيت خود را تحقق بخشند) و از عهده مسؤوليت خود در برابر خداوند برآيند، آن را مى‏پذيريم.

در مردم سالارى دينى افراد سعى مى‏كنند خود را در كنار خدا ببينند، بدون اين‏كه مبانى و ارزش‏هاى مردم سالارى را تحريف كنند. آنها اين مبانى و ارزش‏ها را در فرهنگ دين خود جذب مى‏كنند و چنان كه گفتم، اين كار جز با بازسازى سيستم ارزش‏هاى دينى در عصر حاضر (اجتهاد در ارزش‏هاى درجه دوم) ميسر نيست.

نكته مهمى كه در اين‏جا بايد اضافه كنم اين است كه اين اجتهاد و يا بازسازى سيستم ارزش‏هاى دينى كه مردم سالارى دينى به آن نياز دارد، نمى‏تواند بدون پذيرفتن كثرت قرائت‏هاى دينى انجام شود. البته در چنين جامعه‏اى قرائت و اجتهاد روش‏هاى علمى دارد؛ ولى بحث درباره اين روش‏هاى علمى و استفاده از آنها و كنار گذاشتن يك روش با استدلال و انتخاب روش جديد با استدلال ديگر و حتى ايجاد دگرگونى در پارادايم يا تفكر دينى، امرى مجاز و مقبول تلقى مى‏شود. تفسير دين در چنين جامعه‏اى يك جريان باز و متحول است و مردم آزاد هستند در فضايى از آزادى بيان و بحث و گفت‏وگو و اجتهاد، قرائت مورد نظر خود را از دين بپذيرند و آن را مبناى دين‏داورى نهايى خود قرار دهند.

گفتم در جامعه ما به اين پرسش كه پسوند « دينى» چه قيدى بر مردم سالارى مى‏زند، پاسخ ديگرى نيز داده مى‏شود. اين‏جا آن پاسخ را نيز توضيح مى‏دهم: عده‏اى مى‏گويند مردم سالارى دينى اين است كه بخشى از مردم جامعه كه به ارزش‏هاى دينى معينى وفادار هستند و تفسير آن ارزش‏ها را از عده معينى از علماى دين مى‏گيرند، عده‏اى را به‏منظور در دست گرفتن حكومت انتخاب كنند؛ عده‏اى كه نه تنها تجديد نظر در آن ارزش‏ها و بازسازى آنها را به گونه‏اى كه مبانى و ارزش‏هاى توضيح‏داده‏شده مردم‏سالارى را در بر گيرد مجاز نمى‏شمرند، بلكه مؤمنان را عليه آن ارزش‏ها تحريك مى‏كنند. اين انتخاب‏شده‏ها مجاز و بلكه موظف هستند در صورت لزوم، با وضع قوانين و حتى اقدامات خشن، از تصدى مقامات و منصب‏هاى حكومتى به وسيله به‏اصطلاح دگرانديشان (غيرخودى‏ها) جلوگيرى كنند و در صورت لزوم براى حفظ ارزش‏هاى دينى مورد نظر خود از انواع خشونت استفاده نمايند.

شهروندان جامعه مورد نظر اين عده به دو بخش « درجه 1» و « درجه 2» (انسان‏هاى درجه 1 و درجه 2) تقسيم مى‏شوند. حكومت تنها به اين معنا مردم سالارى است كه با آراى اكثريت روى كار مى‏آيد. در اين جامعه، اكثريت به رسميت شناخته نمى‏شود؛ چون به پاره‏هايى از اكثريت حق سياسى و معنوى مساوى با ديگران داده نمى‏شود. كثرت قرائت دين هم به رسميت شناخته نمى‏شود و بعضى از قرائت‏ها حق حيات و رشد و گسترش ندارند.

در اين‏جا عرض بنده اين است كه اين پاسخ به هيچ وجه با اصطلاح « مردم‏سالارى دينى» سازگار نيست. « مردم‏سالار» ناميدن شكلى از حكومت كه در واقع نقطه مقابل مردم‏سالارى است، نه تنها هيچ توجيه معقولى ندارد، بلكه يك نوع مغالطه سياسى است كه شفافيت سياسى را معدوم مى‏كند و كسانى كه به فكر رشد معنوى و مادى جامعه ما هستند بايد از ارتكاب آن خوددارى كنند. اصطلاح « مردم‏سالارى دينى» را تنها كسانى مى‏توانند به كار ببرند كه تفسير اول را منظور مى‏كنند و بايد با صراحت آن را اعلام نمايند.

اشاره‏

بى‏شك آزادى يكى از لوازم مردم‏سالارى است و حكومتى كه بر پايه انتخاب آزاد مردم شكل نگرفته باشد، نمى‏توان آن را حكومتى مردم‏سالار ناميد؛ اما اگر مردم كشورى حكومتى ايدئولوژيك را براى خود برگزيدند، آنگاه نمى‏توان از اقتضائات آن حكومت ايدئولوژيك چشم پوشيد؛ زيرا چشم‏پوشى از آن، به معناى ناديده گرفتن حق انتخاب آزاد مردم است. جناب آقاى شبسترى در اين مقاله تنها يكى از ايدئولوژى‏هاى ممكن را براى حكومت مردم‏سالار در ذهن داشته‏اند و آن را ملاك داورى خود قرار داده‏اند. مردم‏سالارى ده‏ها قرائت متفاوت دارد. تلاش براى تحميل يك قرائت (دموكراسى ليبرال) از آن و نفى هر قرائت ديگر از مردم‏سالارى، نوعى استبداد در انديشه است. جاى تعجب است كه ايشان با قوت از مسأله تعدد قرائت‏ها در دين دفاع مى‏كنند، اما نسبت به تعدد قرائت‏ها از مردم‏سالارى بى‏توجهند و تنها نوع خاصى از آن، يعنى دموكراسى ليبرال را به عنوان حكومت مردم‏سالار معرفى مى‏نمايند. دموكراسى يك شيوه است كه مى‏توان آن را در ابعاد مختلف زندگى پياده كرد؛ از مسائل اقتصادى تا مسائل اجتماعى و از مديريت خانواده تا مديريت كشور. مردم‏سالارى يك ظرف است كه مى‏تواند مشتمل بر مظروف‏هاى متفاوت و متنوعى شود. آنچه جناب شبسترى در اين مقاله ارائه كرده‏اند، ظرفى است كه پيشاپيش با ايدئولوژى ليبرال پر شده است و بعد تلاش كرده‏اند به نحوى آن را با رنگ دينى بياميزند.

2. در طرح آقاى شبسترى، متفكران دينى براى حفظ دين در دنياى كنونى بايد در آن بازنگرى كنند تا آن را موافق با ارزش‏هاى ليبرال دموكراسى كنند. جاى اين پرسش وجود دارد كه اگر مردم كشورى خواهان ايدئولوژى ليبراليسم نبودند و به جاى ارزش‏هاى ليبرال، طالب ارزش‏هاى دينى بودند، آيا باز هم مى‏توان گفت كه بايد بازنگرى در ارزش‏هاى دينى صورت گيرد.

3. نويسنده محترم پسوند « دينى» را در عبارت « مردم‏سالارى دينى» تنها يك توصيف مى‏داند كه خالى از هرگونه توصيه عملى و حكم ارزشى است. ايشان به‏صراحت مى‏گويد: « تفاوت اين مردم‏سالارى با مردم سالارى موجود در كشورهاى غربى اين نيست كه مردم‏سالارى دينى، بر خلاف مردم‏سالارى غربى، به صورت پيشين با چارچوب و احكام ويژه‏اى محدود شده است». ايشان چارچوب‏ها و احكام و ارزش‏هاى اخلاقى و حقوقى و اجتماعى دين را به‏كلى فاقد اعتبار براى ايجاد يك حكومت مى‏داند و معتقد است بايد در تمام آنها مطابق با ارزش‏هاى دموكراسى - كه بنا بر قرائت ايشان تنها دموكراسى ليبرال مد نظر است - تجديد نظر كرد. از نظر ايشان دينى بودن حكومت تنها در دو چيز خلاصه مى‏شود: يكى نگاه دينى به مسائل و دوم تأثيرگذارى عملى ارزش‏هاى دين. اگر از تناقض صدر و ذيل عبارات مقاله در اين باب بگذريم، جاى اين سؤال وجود دارد كه: نگاه دينى به مسائل، با كنار گذاشتن احكام و ارزش‏هاى پيشين دين چه تأثيرى مى‏تواند داشته باشد؟ همچنين تأثير عملى ارزش‏هاى دينى در كجا و چگونه ظاهر مى‏شود؟ در مقاله جناب شبسترى هيچ پاسخى، حتى مبهم، به اين سؤال داده نشده است. به نظر مى‏رسد اگر قرار باشد ارزش‏هاى دينى نقشى در روند حكومت داشته باشند، نمى‏توان چارچوب‏هاى از پيش معين‏شده دينى را ناديده گرفت و يك‏سره تسليم مقتضيات دموكراسى ليبرال شد.

4. نويسنده محترم معتقد است: « نظام مردم سالارى» در عصر حاضر تنها نظامى است كه در سايه آن نظام، دو حقيقت بزرگ يعنى عدالت و آزادى شايسته انسانى مى‏تواند تحقق نسبى پيدا كند». بديهى است مقصود ايشان از مردم‏سالارى، ايدئولوژى ليبرال است. حال بايد پرسيد اين ادعاى بزرگ بر پايه چه ادله‏اى بنيان نهاده شده است. در متن مقاله و در ساير نوشته‏هاى نويسنده محترم دليلى بر اين مطلب اقامه نشده است؛ بنابراين نمى‏توان اين ادعاى بزرگ را پذيرفت. بله، به نظر ما مى‏توان پذيرفت كه اگر نظام دينى در قالب مردم‏سالارى تحقق پيدا كند، اميد به تحقق آن آرمان‏هاى بزرگ انسانى بالا مى‏رود؛ زيرا دين صلاح انسان‏ها را مى‏خواهد و قوانين آن تضمين‏كننده عدالت انسانى است. همچنين دين طالب بندگى انسان نسبت به خداوند است و اين امر جز از طريق انتخاب آزاد راه بندگى ميسر نيست؛ چرا كه عبادت خداوند از روى اكراه و اجبار عملى بى‏فايده است و مطلوب دين نيست. بر اين اساس، نظام دينى هم ضامن آزادى مردم است و هم در تلاش براى تحقق عدالت.

5 .جناب آقاى شبسترى پاسخ دومى را به اين پرسش كه: « پسوند دينى چه قيدى بر مردم‏سالارى مى‏زند؟» نقل مى‏كنند كه هيچ گوينده‏اى براى آن پيدا نمى‏شود. به نظر ايشان در جامعه ما تنها دو پاسخ به آن پرسش داده شده است كه يكى همان است كه خود ايشان قبول دارد و ديگرى به كسانى نسبت داده شده كه با بحث تعدد قرائت‏ها مخالفند، شهروندان جامعه را به درجه 1 و درجه 2 تقسيم مى‏كنند و... . در انتهاى مقاله نيز گفته شده اطلاق مردم‏سالارى دينى بر آنچه اين دسته دوم مى‏گويد نوعى مغالطه سياسى است. از نويسنده محترم مى‏پرسيم آيا اگر سخن رقيب را به نحوى ضعيف و معيوب و به گونه‏اى عرضه كنيم كه به‏راحتى بتوانيم به آن هجوم آوريم، مرتكب مغالطه نشده‏ايم.*** 1 اين مغالطه در زبان انگليسى به نام « آدم‏برفى» معروف است كه در زبان فارسى مى‏توان آن را مغالطه « پهلوان‏پنبه» ناميد و آن اين است كه از حريف خود پهلوانى پنبه‏اى و آب‏شدنى بسازيم و تا مى‏توانيم به آن حمله كنيم و از طريق به خاك ماليدن پشت آن پهلوان‏پنبه، خود را پيروز ميدان نشان دهيم. *** چه كسى در جامعه ما گفته است كه: « مردم‏سالارى دينى اين است كه بخشى از مردم جامعه...»؟ چه كسى شهروندان جامعه را به دو بخش « انسان‏هاى درجه 1 و درجه 2» تقسيم كرده است؟ اگر از « خودى» و « غيرخودى» سخن مى‏رود، منظور اين نيست كه بخشى از افراد جامعه را انسان درجه 1 و بخشى را انسان درجه 2 محسوب كنند و انسان‏هاى درجه 2 را از حقوق اجتماعى محروم سازند؛ بلكه سخن از محرميت و نامحرميت نسبت به نواميس انقلاب است؛ سخن از دوستى‏ها و همكارى‏هاست؛ كسانى كه طرفدار انقلاب و اسلام و ارزش‏هاى آن هستند و كسانى كه چنين علايقى را ندارند. آيا نبايد ميان علاقه‏مندان به انقلاب دوستى و همكارى بيشترى وجود داشته باشد؟ آيا در هر كشور ديگرى ميان طرفداران يك حزب و طرفداران يك حزب ديگر مرز خودى و غيرخودى برقرار نمى‏شود؟ روشن است كه همه انسان‏ها در حقوق اجتماعى با يكديگر برابرند و به بهانه خودى و غيرخودى نمى‏توان كسى را از حقوق انسانى‏اش محروم كرد.


(1)اين مغالطه در زبان انگليسى به نام « آدم‏برفى» معروف است كه در زبان فارسى مى‏توان آن را مغالطه « پهلوان‏پنبه» ناميد و آن اين است كه از حريف خود پهلوانى پنبه‏اى و آب‏شدنى بسازيم و تا مى‏توانيم به آن حمله كنيم و از طريق به خاك ماليدن پشت آن پهلوان‏پنبه، خود را پيروز ميدان نشان دهيم.