چشم‏انداز تقريب مذاهب اسلامى‏

متن
گگفت‏وگو با واعظ زاده خراسانى‏ - هفت آسمان، ش 9 و 10
اشاره
بازتاب شماره 19

چكيده: وحدت اسلامى، در كنار توحيد، يك اصل انكارناپذير اسلامى است كه بايد در همه فعاليت‏هاى فرهنگى و علمى حاكم باشد. ما مسلمانان مجاز نيستيم براى حمايت از يك قوميت يا يك مذهب، حتى مذهب اهل‏بيت‏عليهم السلام، به گونه‏اى عمل كنيم كه وحدت امت را مخدوش سازد. بايد بين اصول و فروع دين (عقايد و احكام) تفكيك كرد و بيشتر بر اصول مشترك اسلامى تأكيد نمود.

متن :

داعيه تقريب، گاهى همزيستى و تعايش است؛ يعنى در واقع يك نگاه تاكتيكى به تقريب دارد و گاهى اين نگاه عميق‏تر است و به‏اصطلاح جنبه استراتژيك و راهبردى دارد. مثلاً گفته مى‏شود اختلافاتى كه در طول تاريخ حادث شده‏اند، اصيل نيستند و گوهر مسلمانى چيزى است كه هيچ منافاتى با وجود فرق و مذاهب مختلف ندارد. چرا اين حالت نسبت به عموم مسلمانان نباشد؟

مسلماً تقريب مطلوبيت ذاتى دارد. تقريب مذاهب، مقدمه وحدت اسلامى است و وحدت اسلامى، يا به تعبير قرآن « وحدت امت اسلام»، يكى از اركان اسلام است كه اساس آن را رسول‏اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بنا نهاده و در قرآن نيز تأكيد شده است كه مسلمانان يك امت‏اند. پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم براى اولين‏بار پس از هجرت اين مسأله را در نخستين قراردادى كه با اهل مدينه، اعم از مسلمانان، مسيحيان، يهوديان و شايد مشركان بست، مطرح فرمود. همين مسأله، مسلمانان و به‏خصوص رهبران دينى و سياسى را وامى‏دارد تا همواره درصدد تحقق بخشيدن به وحدت اسلامى باشند و در حقيقت، برنامه كارى مفتيان، فقيهان، پيشوايان دينى و رهبران سياسى را همين اصل تعيين مى‏كند، دقيقاً عين همان نكته‏اى كه ما در باب توحيد قائليم كه هيچ عملى از اعمال مسلمين، هيچ عبادتى و هيچ مودتى نبايد با اساس اسلام كه توحيد رب است، مباينت داشته باشد. در بعد اجتماعى هم به نظر من مسأله وحدت امت اصل و محور است و بايد در همه فعاليت‏هاى فرهنگى و علمى، اعم از كلام، فلسفه، فقه، حديث و رجال حاكم باشد. ما مجاز نيستيم براى حمايت از يك قوميت يا يك مذهب، ولو مذهب اهل‏بيت‏عليهم السلام، به گونه‏اى عمل كنيم كه وحدت امت را مخدوش سازد.

صرف نظر از مسأله وحدت اسلامى واقعيت اين است كه همه كسانى كه مسلمانند، در اصول با يكديگر اختلاف ندارند و اختلافشان تنها در فروع است؛ يعنى مسائل منشعب از اصول اساسى؛ چه در بعد احكام و چه در بعد عقايد. توحيد ذات پروردگار، نبوت و حتى خلافت اسلامى (به اين معنا كه اسلام داراى حكومت است و سياست از اركان اسلام است و قهراً نيازمند متصدى هم هست) از اصول مشترك اسلامى است و هيچ كس نمى‏تواند آنها را انكار كند. اما در مقام تفصيل بحث مى‏شود كه مثلاً آيا خدا در آخرت ديده مى‏شود يا نه. به عنوان نمونه، شيعه و سنى با اين كه در مصداق خليفه اختلاف دارند، در اين‏كه اسلام خلافت و سياست دارد و رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم هم پيغمبر بودند و هم رييس سياسى مسلمان‏ها، اختلاف ندارند. اين‏كه بر سر مسأله مصداق خلافت دعوا كرده‏اند نشان مى‏دهد كه اصل خلافت و سياست مفروغ‏عنه بوده است. متأسفانه مسلمانان مسائلى را كه جنبه فرعى دارد ملاك كفر و ايمان قرار داده‏اند.

چگونه مى‏توان انديشه تقريب را نهادينه كرد؟

ما بايد از حساسيت اين بحث‏ها بكاهيم و بگوييم كه اينها معيار كفر و ايمان نيست و آنچه را كه به نظر ما از لوازم يك نظريه محسوب مى‏شوند بر گردن قائلان آن نگذاريم. اگر اين باب باز شود، آنان نيز مى‏گويند وقتى شما مثلاً قائل به عصمت امام هستيد و مى‏گوييد به امام چيزهايى القا مى‏شود، پس قائل به تداوم وحى پس از پيامبر اكرم هستيد؛ بايد با نظر تسامح يا عذرتراشى به يكديگر نگاه كنيم و حق بدهيم كه هر كسى نظر خود را طرح كند و بى‏جهت كسى را تكفير و تفسيق نكنيم و لوازم گفته‏هاى ديگران را بر گردنشان نگذاريم.

منشأ اصلى اختلاف‏ها، ظواهر نصوص است. نمى‏توان گفت نبايد خارج از ظواهر نصوص بحث كرد؛ چون در اين صورت بايد دايره فقه، عرفان و كلام را نيز به همين ظواهر محدود كنيم. حالا مى‏توانيم بگوييم كه مسأله خلافت هم از همين قبيل بوده و نوعى ابهام در كار بوده است. به نظر من مسأله نص بر ولايت على‏عليه السلام در دوران خلفا فراموش شده بود و على در زمان خلافتش اين مسأله را زنده كرد؛ نه به عنوان حق شخصى خودش؛ بلكه براى اين‏كه به عنوان يك حقيقت اسلامى باقى بماند. بنابراين ما نمى‏توانيم ديگران را تخطئه كنيم و همه را دشمن انگاريم. خيلى از مسلمانان بعد از پيغمبر متوجه اين امر شدند و كم كم اين مسأله برايشان اهميت يافت. به نظر من كسانى كه امروزه مى‏گويند در اسلام سياست و حكومت نيست، انحرافشان از اسلام بيشتر از كسانى است كه مى‏گويند مثلاً على خليفه بلافصل نبوده است؛ براى اين‏كه اين مسأله نسبت به آن مسأله فرعى است و آنها دارند اساساً دين را از سياست جدا مى‏كنند كه كارى است بسيار خطرناك و انحرافش هم بيشتر است؛ يعنى مى‏شود گفت كه اينان يك امر ضرورى را انكار كرده‏اند؛ ولى در مورد منكران خلافت بلافصل على‏عليه السلام نمى‏شود گفت كه آنان انكار ضرورى اسلام كرده‏اند؛ بلكه اين انكار ضرورى يك مذهب است.

يكى از بحث‏هاى اختلاف‏انگيز، تلقى‏هاى خاص از موضوع ولايت است. ما چگونه بايد ولايت را بفهميم و بپذيريم تا بر اساس آن ديگران را حداكثر محروم از فيض ولايت بدانيم، نه خارج از حيطه دين؟

از قديم به ما اين‏گونه ياد مى‏دادند كه اصول دين پنج‏تاست؛ اما درست اين است كه سه‏تاى آنها اصول دين و دوتاى آنها اصول مذهبند. خود شيعيان و محققان شيعه ميان اين دو دسته به اين بيان فرق مى‏گذاشتند كه آن سه اصلى كه اصول دين است (توحيد، نبوت و معاد) همه مسلمان‏ها را در بر مى‏گيرد و آن دوتايى كه از اصول مذهب است (عدل و ولايت) تنها مايه تمييز شيعه از غير شيعه است. اما در مورد امامت، هيچ گاه ائمه ما نمى‏گفتند كسى كه امامت ما را قائل نيست، از دين خارج است. هشتاد درصد رواياتى كه در زمينه عقيده ولايت است و در مقدمات جامع احاديث الشيعه جمع شده، مربوط به مسأله محبت اهل‏بيت است؛ آن هم در مقابل بنى‏اميه و برخى از خوارج كه دشمن سرسخت اهل‏بيت بودند. مفاد آن روايات اين است كه هر كس دوست‏دار ما باشد اهل نجات است. البته بعضى از آن روايات ناظر به ولايت به همان معناى خاص شيعى است؛ ولى اگر شما آن اكثريت را حاكم كنيد، نتيجه مى‏گيريد كه هركس محب اهل‏بيت است، اهل نجات است كه نود درصد همه سنى‏ها و حتى همين سلفى‏ها را نيز در برمى‏گيرد. آنان با اهل‏بيت دشمن نيستند، بلكه منكر برخى از عقايد ما درباره ايشانند؛ ولى اگر كسى منكر اين عقايد شد، آيا كافر است؟ ولايت به اين معنا فرعى اعتقادى است كه از يك اصل كلى برگرفته شده است.

نكته ديگر، تقريرهاى مختلفى است كه درباره ولايت وجود دارد. آيت‏اللَّه بروجردى اصرار داشت كه ما بايد حديث ثقلين را معيار قرار بدهيم؛ نه احاديث مربوط به خلافت را. ما در مسأله خلافت با اهل سنت اختلاف داريم؛ اما الآن كه خلافتى در بين نيست كه بر سر آن دعوا كنيم. آن بُعد ولايت كه به كار امروز ما مى‏آيد، حجيت و به تعبير ايشان « مرجعيت علمى اهل‏بيت» است. اما امام خمينى معتقد بودند كه معارف واقعى در اختيار ائمه و اهل‏بيت است. اينها دو انديشه و نگرش متفاوتند: يكى همواره بر حقايق عرفانى تأكيد مى‏كند كه مسلمان‏ها از آنها محروم شدند و ديگرى بر احكامى كه مسلمان‏ها از آنها محروم شدند. ديدگاه سوم، ديدگاه متصوفه و عرفاست كه معتقدند غير از فقه و غير از اين معارف، يك رابطه ولايتى بين مردم و پيغمبر وجود دارد. در هر حال، اين سه ديدگاه وجود دارد و هيچ يك از سه ديدگاه بحث خلافت را مهم نمى‏دانستند. ما مى‏دانيم كه على به ابن‏عباس گفت: « حكومت بر شما، از اين كفش پينه‏دوزى‏شده براى من كم‏ارزش‏تر است؛ مگر آن‏كه با آن حقى را استيفا كنم». مرحوم علامه سمنانى هم در مقاله خود در رسالة الاسلام مى‏گفت اصلاً مسأله امامت و خلافت دو مسأله است. خلفا امامت على‏عليه السلام را قبول داشتند و على‏عليه السلام هم خلافت آنان را قبول كرد و مى‏گفت شما حكومت كنيد؛ ولى مشكلات را من بايد حل بكنم. آنان هم قبول داشتند. مخصوصاً خليفه دوم اين معادله را به‏جد قبول داشت. اينها راه‏هايى است كه مى‏توانيم پى بگيريم.

با انقلاب اين اميد در دل‏ها زنده شد كه هم گرايش به اعتلا و عزت مسلمانان و حضور اسلام به عنوان يك فكر و يك مبنا در عرصه زندگى مسلمانان بيشتر شود و هم مسلمانان همگراتر شوند؛ اما در عمل مى‏بينيم كه هرجا گرايش‏هاى دينى غليظتر شده، واگرايى هم بيشتر شده است. بر اين اساس، آيا براى تقريب آينده روشنى را پيش‏بينى مى‏كنيد و آيا با وجود اين گرايش‏ها مى‏توان در انتظار تقريب بود؟

به نظر من پيروان مذاهب اسلامى بايد اين حقيقت را باور كنند كه مذهب عين دين نيست. دين همان اصول كلى زمان رسول اكرم است كه تا مدتى پس از پيامبر هم به همان نحو مورد اذعان بود. مذهب يعنى طريق؛ يعنى راهى به اسلام. متأسفانه پيروان و پيشوايان مذاهب وقتى كه با اجتهادات خودشان از يك مذهب پيروى مى‏كنند، مى‏گويند اين مذهب عين همان دين است. واقعيت اين است كه يك كلياتى در كتاب و سنت هست. بعد به مرور زمان هر كسى آمده و فكرى كرده و با اجتهاد و استنباط از برخى از نصوص كتاب و سنت، مسأله‏اى را طرح كرده است. بعدها آن مسأله كم‏كم توسعه پيدا كرده تا به صورت امروزى آن درآمده است.

مسأله تصوف زمينه خوبى است براى مبارزه با افكار و گرايش‏هاى وهابيت. مى‏توان از اين زمينه‏ها استفاده كرد، ولى متأسفانه ما عملاً مرتكب اشتباه و تندروى مى‏شويم؛ فكر مى‏كنيم همين كه آنان به اهل‏بيت ارادت دارند، پس مى‏توان كل عقايد شيعه، از جمله تبرى، را به آنان منتقل كرد. از اين راه آنان را از خود مى‏رانيم.

آيا موضوع تصوف با نيازها و گرايش‏هاى دنياى جديد نيز سازگار است؟

بله، خيلى مناسب است؛ زيرا پيروان خود را وارد مرحله‏اى از سير روحانى و اشراق ربانى مى‏كند. ما بايد با اينها گرم بگيريم. اگر انحراف يا بدعت غير قابل گذشتى هم از ايشان سرزد، بايد با ملايمت به آنان تذكر داد و آنان هم مى‏پذيرند. اينان نهايت عاطفه را نسبت به اهل‏بيت دارند. در سلسله سند ايشان از حضرت هادى به بالا هست. ما داريم اين اشتباهات را انجام مى‏دهيم و خيال مى‏كنيم كه لعن از اصول و از اركان اصلى تشيع و بلكه از اصول اسلام است. الآن در خطبه كتاب‏ها يا در خطبه نماز جمعه تعبير « لعنةاللَّه على اعدائهم» را به كار مى‏برند. سيصد چهارصد سال قبل اين حرف‏ها نبود و بعدها پيدا شده است. وقتى كه مى‏پرسيد اعدا چه كسانى هستند، مى‏گويند همان كسانى كه خلافت را از على گرفتند. خوب، اين كارها همه سنى‏ها و همين صوفى‏ها را مى‏رنجاند. ما با اين شيوه‏ها اين سرمايه مهم را كه تصوف و علاقه به اهل‏بيت است، از دست مى‏دهيم.

به‏جاست در اين‏جا درباره ائمه اربعه بگويم كه به عقيده من ايشان از لحاظ سياسى شيعه بودند؛ چون عقيده‏شان اين بود كه خليفه بايد از آل‏على باشد و در راه اين عقيده سختى هم كشيده‏اند. هيچ يك از اينان از خلفا حمايت نمى‏كردند. اينها را ما بايد به مردم بگوييم. به عقيده من علت اين كه مذهب ايشان باقى مانده، همين وجهه مردمى آنان در قبال حكومت‏هاست.

در هر حال، تصوف تنها مانع پيشرفت وهابيت در عالم اسلام است. من تا مدتى پيش از اين، آينده جهان اسلام را از آن وهابى‏ها مى‏دانستم. اما الآن مدتى است كه در حال عدول از آن فكر هستم. به نظر من بحث قرائت‏هاى مختلف و تجددگرايى در انديشه اسلامى كه همه جا را فراگرفته است، تحصيل‏كرده‏ها را از اصل اسلام دور مى‏كند؛ چون هر كسى هر فكرى را كه دارد، به اسم اسلام منتشر مى‏كند و اين خطر جدّيى است كه فقط به مذهب خاصى لطمه نمى‏زند؛ بلكه اساس اسلام را متزلزل مى‏كند و اهداف سياسى بيگانه هم در پس آن هست. وظيفه متدينان همه مذاهب اسلامى آن است كه در برابر اين توطئه جديد صفوف خود را فشرده‏تر كنند و از درگيرى و جنجال و جدال با هم در مسائل اختلافى بكاهند و به داد اسلام برسند.

آيا اين‏كه اين بحث جنبه سياسى پيدا كرده و اين قدر رواج يافته است، عكس‏العملى در مقابل افراطكارى‏هاى طرف مقابل نيست؟ اين‏كه كسانى مى‏آيند و خيلى از امور اختلافى و فرعى را جزء اصل دين تلقى و روى آن تأكيد مى‏كنند، طبيعتاً در ديگران عكس‏العملى ايجاد مى‏كند و ناگزير مى‏گويند اساساً ما قرائت ديگرى و حرف ديگرى داريم.

البته قرائت‏ها مى‏تواند معناى معقولى داشته باشد كه همان بحث اجتهاد است و در واقع چيز جديدى نيست؛ منتها در پناه اصول پذيرفته‏شده و مبتنى بر كتاب و سنت قطعى. اما آن جنبه افراطى قرائت‏ها كه ديگر به هيچ اصل ثابتى قائل نشوند و هر روز چيزى را بفهمند، طبعاً قابل دفاع نيست. البته اين شيوه بيشتر جنبه سلبى و عكس‏العملى دارد تا جنبه اثباتى. برخى در اصل وحى شك دارند؛ يا مى‏گويند توحيد دليلى ندارد و يا ادله آن محل ترديد است. وقتى كه اين باب گشوده شود، ديگر هيچ ضابطه‏اى هم برنمى دارد و هركس هر چه دلش مى‏خواهد مى‏گويد و اين امر به‏تدريج يك ترديد و تشويشى در اذهان، به‏خصوص در نسل جوان تحصيل‏كرده نسبت به دين به وجود مى‏آورد.

وقتى حكومت روحانيان جزء اسلام شد، ديگر براى آن بنده خدا راهى نمى‏ماند جز آن كه در اسلام شك و تشكيك كند.

بله. به تعبير ديگر كه مخالفان مى‏گويند، حكومت اسلامى حكومت آخوندى شده است. اين تعبير، عكس‏العمل دارد و آن طبقه متجددى كه روحانيت را هضم نكرده‏اند و هرگز نمى‏توانند آن را هضم بكنند و مسأله ولايت فقيه براى آنها جا نيفتاده است، قهراً در ذهنشان اين افكار پيدا شده است. به عقيده من، اين افكار در ايران ريشه سياسى دارد؛ چون مى‏بينند در مقابل اين وضع نمى‏توانند كارى بكنند، در اصل اسلام تشكيك مى‏كنند و اين يك حركت عمومى است كه جهان اسلام را فراگرفته است و به ايران هم اختصاص ندارد و از خارج وارد كشور گرديده است.

راه‏حل پيشنهادى جناب عالى براى اين معضل چيست؟

به نظر من بايد كارهاى علمى و فرهنگى گسترده‏اى انجام داد. مثلاً بياييد آيات قرآن را كه درباره انصار و مهاجرين و صحابه هست، همه را به طور مستوفا جمع بكنيد و تاريخ و لحن آنها را ببينيد؛ سپس نظر بدهيد كه آيا مى‏شود همه آن آيات يك مرتبه با يك حديثى كه مى‏گويد: « ارتدّ الناس بعد رسول اللَّه الاّ ثلاثة او اربعة» نسخ يا بى‏معنا شود؟ بحث ديگر اين است كه درباره جهادهايى كه بعد از رحلت پيغمبر صورت گرفت مطالعه كنيد. در صحنه‏هاى جنگ افرادى حضور داشتند كه واقعاً مؤمن بودند. چگونه كسى مى‏تواند ايشان را خارج از اسلام بداند يا لعن كند؟ متأسفانه يكى از اشكالات ما اين است كه اصلاً براى فتوحات اسلامى ارزش قائل نيستيم و مى‏گوييم يك مشت عرب سنى ريختند و اين كارها را كردند. از آن طرف گاهى كه مى‏خواهيم عظمت جامعه و تمدن اسلامى را نشان دهيم، مى‏گوييم اين ما بوديم كه در آندلس و در چين يا در فلان جاى ديگر حضور و نفوذ داشتيم. خوب، اينها چه كسانى بودند؟ اينها همان‏هايى بودند كه ما لعنشان مى‏كنيم. آيا به واقع اينها بى‏دين بودند؟ ببينيد على چقدر از اين جنگ‏ها حمايت مى‏كرد!

مشكل اصلى ما در اين زمينه، سنت دينى ما و مجموعه روايات و ديدگاه‏هاى علماى ماست كه به ديگر مذاهب نگاه مثبتى ندارد.

در قبال ائمه، به‏خصوص امام حسن تا حضرت سجاد، دشمنان على فعال بودند. بنى‏اميه اصلاً دشمن على بودند و تبليغات آنان شيوع داشت. در مقابل اين تبليغات، ائمه اين حرف‏ها را مى‏گفتند و عمده نظر آنان به مخالفان (دشمنان) اهل‏بيت بود. به طور كلى آن رواياتى كه در باب ولايت داريم، عمدتاً ناظر به مسأله محبت و نفى عداوت اهل‏بيت است. مابقى نيز در حقيقت مى‏خواهد شيعه كامل را وصف كند و روشن است كه اگر كسى ولايت به آن دو معنا را قبول نداشته باشد، يا شيعه كامل نيست و يا اصلاً شيعه نيست و اگر بغض على در دلش باشد حتى مسلمان هم نيست. در هر حال، شما به مقدارى كه بتوانيد ديگران را مسلمان و اهل نجات بدانيد، دليل داريد؛ براى اين‏كه همه در سه اصل از اصول خمسه كه ملاك اسلاميت است مشتركند. اهل انصاف نمى‏گويند كه اگر كسى سنى محب اهل‏البيت بود، اما شيعه نشد، كافر يا فاسق است.

به قضاياى صدر اسلام مى‏توان به گونه‏اى ديگر نيز نگاه كرد. در حديثى ديدم كه ابن‏عباس ملازم خليفه دوم بود و وقتى هم كه به خليفه در حال نماز تيغ مى‏زنند، وى حضور داشت و داستان مرگ وى را نقل كرده است. وى مى‏گويد: به خليفه گفتم: « پيامبر راجع به على مطلبى گفت؟» او گفت: « بله؛ ولى حجت تمام نشد و مردم نفهميدند كه مقصود پيامبر چيست». به نظر من، در دوران خلافت خلفاى ثلاثه، مسأله غدير و ولايت چندان مطرح نبود و گويا مردم به‏تدريج آن را فراموش كرده بودند. بعد وقتى على سركار آمد، آن را دوباره زنده كرد.

جالب است كه در نهج‏البلاغه هم اصلاً اشاره‏اى به اين مطلب نيست.

بله، فقط مى‏گويد ما اولويت داريم؛ اما درباره مقام علمى اهل‏بيت داد سخن داده است. اين اولويت را ابوحنيفه هم قائل بود. زيديه هم غالباً همين را مى‏گويند. در مورد خطبه شقشقيه هم من بحثى دارم كه به‏اجمال در مقاله « امام على و وحدت اسلامى» آورده‏ام. به هر حال، اين صحابه بعد از پيامبر پرچم اسلام را به دوش كشيدند و آن را به شرق و غرب بردند و در اين راه شهادت را از جان و دل مى‏پذيرفتند. من عقيده‏ام اين است كه به اين دليل پيغمبر را از خانه بيرون نياوردند و همان جا غسل و دفن كردند كه از منافقان مى‏ترسيدند. منافقان، به شهادت قرآن و به تصريح على، در مدينه و مكه فراوان بودند و مى‏خواستند از اسلام برگردند و آن را ريشه‏كن كنند؛ به همين جهت صحابه مى‏گفتند كه هر طور هست خلافت و قدرتى را درست كنيم تا كارها سامان بگيرد. خود پيغمبر هم مى‏دانست كه اين كار به صورت طبيعى انجام نمى‏شود؛ ولى براى اتمام حجت اين را گفت. در راه تقريب همچنين نبايد اصول يكديگر را زير سؤال ببريم. وقتى كه يك مذهب به اصلى قائل است، با زير سؤال بردن آن اصل كه وحدت برقرار نمى‏شود! مسأله عدالت صحابه براى اهل سنت اصل است. روايات و احكام آنها همه از طريق اينهاست. همان‏طور كه مسأله عصمت ائمه هم براى شيعه يك اصل است و اگر از آن صرف نظر كنيم ديگر چيزى براى شيعه باقى نمى‏ماند. ما بدون اين‏كه اين دو اصل را دست بزنيم مى‏توانيم به نوعى وفاق دست بيابيم؛ به اين شكل كه ببينيم رواياتى كه از صحابه نقل شده با رواياتى كه از ائمه نقل شده است تا چه اندازه در لفظ يا در معنا مشتركند. به نظر من حدود هشتاد يا هشتاد و پنج درصد ميان اين دو گروه از روايات همگرايى وجود دارد. اگر تفاوت‏هايى هم هست، مثل تفاوت‏هايى است كه در نقل‏هاى مختلف از ائمه خودمان وجود دارد. قرآن هم كه بحمداللَّه مشترك است.

اشاره‏

گفت‏وگوى حاضر در صدد پى‏ريزى مبانى و چارچوب‏هاى راهبردى در راستاى تحقق وحدت اسلامى است. بديهى است كه از جناب آقاى واعظزاده پس از سال‏ها تلاش در عرصه تقريب مذاهب اسلامى و نزديك به دو دهه مديريت مجمع تقريب اسلامى نيز چنين انتظارى وجود دارد. با آن‏كه نكات جالب‏توجهى در اين گفت‏وگو آمده است، اما مطالب يادشده انتظار فوق را چندان برآورده نمى‏سازد و پرسش‏هاى فراوانى را بى‏پاسخ مى‏گذارد. گذشته از مباحث فكرى و اعتقاداى كه در لابه‏لاى اين مصاحبه وجود دارد و بعضاً جاى تأمل و ترديد دارد، رويكرد كلى ايشان به مسأله تقريب و وحدت اسلامى از منظر تئوريك ابهام دارد و با واقعيت امروزين جهان اسلام بيگانه مى‏نمايد. هر نظريه‏اى در باب وحدت و تفاهم اديان بايد به دو نكته توجه كند: يكى اين كه مؤمنان به يك دين يا مذهب را نمى‏توان از بيان و دفاع از عقايد و انديشه‏هاى خويش محروم ساخت و يا براى حفظ وحدت، عملگرايانه او را به ترديد در انديشه‏هاى خويش واداشت و ديگر آن‏كه پيشنهادها بايد ناظر به راهكارى عملى و قابل اجرا براى وصول به وحدت مطلوب باشد. اشارات زير در اين راستا قابل توجه و پيگيرى است:

1. در اين گفت‏وگو بارها از « وحدت اسلامى» يا « وحدت امت اسلام» سخن گفته شده، ولى دقيقاً معلوم نشده است كه منظور از وحدت چيست. در يك تقسيم‏بندى كلى وحدت را در سه بعد عاطفى، فكرى و رفتارى مى‏توان خلاصه كرد. به عبارت ديگر، منظور از وحدت مى‏تواند « همدلى»، « همفكرى» يا « همكارى» باشد. بديهى است كه همكارىِ عملى در بعد اجتماعى و بين‏المللى در چارچوب مشتركات اسلامى و قرآنى، امرى پذيرفتنى و خواستنى است. همچنين همدلى توأم با اعتماد و اطمينان متقابل نيز بايد در دستور كار تقريب قرار گيرد. اما آنچه بيشتر محل نزاع و گفت‏وگو بوده است و در اين گفت‏وگو نيز بدان پرداخته شده، حدود و معيارهاى همفكرى و تفاهم عقيدتى است. راه‏حلى كه در اين‏جا ارائه شده، تفكيك ميان اصول و فروع و تأكيد بر اصول مشترك مذاهب و ناديده گرفتن يا كم‏رنگ كردن اختلافات اعتقادى در مباحث علمى و اجتماعى است. بايد ديد كه اين نگرش تا چه اندازه مى‏تواند راه‏گشاى مسأله وحدت در جهان اسلام باشد و اساساً اين پيشنهاد از چه مبانى عقلى و شرعى برخوردار است.

2. پيشاپيش بايد گفت كه در دنياى غرب راه‏حل‏هايى براى همگرايى اديان يا مذاهب ارائه شده است كه دو راه حل عمده آن با گفت‏وگوى حاضر تناسب دارد: يكى نظريه « وحدت متعالى اديان» و ديگرى نظريه پلوراليسم يا « كثرت‏گرايى دينى» است. در نظريه نخست گفته مى‏شود كه همه اديان از يك تجربه معنوى برخاسته و گوهر اديان به همان هسته معنوى بازمى‏گردد. به اين ترتيب، ابعاد و وجوه متمايز اديان به عنوان امور فرعى و پوسته ظاهرى دين به حساب آمده، چندان با حقيقت دين ارتباط نمى‏يابد. اما در نظريه كثرت‏گرايى، با نسبى پنداشتن حقايق دينى يا دست‏يافتنى دانستن آن حقايق، فتوا به يكسان ديدن همه اديان و مذاهب مى‏دهند.(1) هرچند پاره‏اى عبارات در اين گفت‏وگو به يكى از اين دو نظريه شباهت دارد، ولى ظاهراً ايشان هيچ يك از اين دو را پيشنهاد نمى‏كند؛ چرا كه هيچ كدام با مبانى و اصول اسلامى سازگار نيست(2) و از سوى عالمان مسلمان در جهان اسلام مورد انتقادات جدى قرار گرفته است. با توجه به تأكيد شايسته جناب آقاى واعظزاده بر تنافى نظريه قرائت پذيرى متون دينى با مبانى اسلامى، به نظر مى‏رسد كه ايشان دين را در معناى جامع آن مى‏پذيرد و راه وصول به اسلام حقيقى را از طريق اجتهاد و گفت‏وگوهاى منطقى و علمى ممكن مى‏بيند. اگر برداشت ما از ديدگاه دين‏شناسانه ايشان درست باشد، حال بايد ديد كه منظور از اصول و فروع دين دقيقاً چيست؟

3. در تفكيك ميان اصول و فروع دين - در عقايد يا احكام - معمولاً يكى از اين دو تفسير ارائه مى‏شود: گاه اصول را مشتركات مذاهب اسلامى مى‏گيرند و گاه آن را با ضرورى دين به يك معنا گرفته، آنچه را مستلزم انكار توحيد يا رسالت نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم باشد، اصلى از اصول دين اسلام مى‏نامند. روشن است كه اين دو تعريف دقيقاً به يك معنا نيست؛ چرا كه ممكن است يكى از ضروريات اسلامى از سوى فرقه‏اى از فرق اسلامى مستقيماً يا استلزاماً مورد انكار قرار گيرد و از مشتركات مذاهب اسلامى نباشد و از آن سو، بسيارى از مشتركات اسلامى از ضروريات نيست. آقاى واعظزاده نظر خود را در اين‏باره به درستى روشن نكرده است. وانگهى، به هر دو معنا، فرعى خواندن يك اعتقاد يا حكم هرگز از اهميت آن نمى‏كاهد و آن را از اسلامى بودن خارج نمى‏كند. حتى شايد بتوان گفت كه برخى از امور غيرضرورى، مهم‏تر از ضروريات يا هم‏رتبه آنهاست. بنابراين تنها از طريق مباحثات علمى و منطقى است كه مى‏توان درست بودن، اسلامى بودن يا درجه اهميت يك عقيده و حكم را به اثبات رساند. به هر حال به نظر مى‏رسد كه نه تعريف ايشان از اصول و فروع دين قانع كننده است(3)و نه نتيجه‏اى كه از اين تفكيك گرفته شده قابل دفاع مى‏باشد.

ايشان در جاى ديگر تصريح كرده است كه: « دين، همان اصول كلى زمان رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم است كه تا مدتى پس از پيامبر هم به همان نحو مورد اذعان بود». به نظر مى‏رسد كه در اين جا نيز يك دَوْر يا ابهام وجود دارد؛ زيرا معلوم نيست كه منظور از « اصول كلى» در اين تعريف چيست و مسائلى مثل اختيار و آزادى انسان، متعه حج و متعه نكاح و... كه در عصر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم وجود داشت و بعدها مورد مخالفت قرار گرفت، جزء دين اسلام هست يا خير.

4. به نظر مى‏رسد كه ايشان به‏درستى بين دو مسأله تفكيك نكرده‏اند: يكى تكفير و تفسيق پيروان مذاهب ديگر به دليل اختلاف در غيرضروريات و ديگرى مطرح كردن مباحث عقيدتى و دفاع از عقايد و ارزش‏هاى والاى تشيع. امروزه در بين عالمان شيعه كمتر كسى است كه اهل سنت را به كفر متهم سازد و اين در حالى است كه بسيارى از عالمان سنى، شيعيان را صريحاً به كفر و شرك متهم مى‏كنند. اگر قرار بود كه عالمان شيعه از تبليغ و دفاع عالمانه از عقايد و معارف اهل‏بيت‏عليهم السلام دست بردارند، بى‏شك امروز از بسيارى از معارف ناب اسلامى هم اثرى نبود. بنابراين بايد فضاى گفت‏وگوهاى علمى را به گونه‏اى سامان داد كه از سوء استفاده جاهلان و بيماردلان جلوگيرى شود.

5. ايشان وحدت اسلامى را به عنوان يك اصل در كنار اصل توحيد قرار داده است و به صورت مطلق پيشنهاد كرده است كه: « ما مسلمان‏ها مجاز نيستيم براى حمايت از يك قوميت يا يك مذهب، ولو مذهب اهل‏بيت، به گونه‏اى عمل كنيم كه وحدت امت اسلامى را مخدوش سازد». روشن است كه وحدت اسلامى يك اصل عملى و راهبردى است و نبايد آن را در كنار اصول اعتقادى كه بنيان مكتب را تشكيل مى‏دهند، قرار گيرد. اصول راهبردى نحوه تنظيم مناسبات بين مسلمانان را شكل مى‏دهد و نمى‏تواند مانع بحث و گفت‏وگوهاى جدى و عالمانه در مورد عقايد بنيادين دينى باشد.

6. در اين گفت‏وگو بارها اظهار شده است كه خلافت و سياست از اصول اسلام است ولى خلافت اهل‏بيت‏عليهم السلام از فروع اسلام به شمار مى‏رود. گذشته از ابهامى كه در تعريف اصول و فروع گفته شد، اين نكته جاى پرسش دارد كه به كدام معنا مى‏توان حكومت و خلافت را يكى از اصول اسلام شمرد؟ اين مسأله نه مورد اتفاق مسلمان‏هاست و نه از ضروريات دين به شمار مى‏رود. شايان ذكر است كه بسيارى از طرفداران نظريه خلافت - در مقابل نظريه امامت - دقيقاً به اين دليل كه حكومت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از حيثيت دينى ايشان نبوده و صرفاً جنبه عرفى داشته است، از نظريه امامت روى گردانده‏اند و نص و انتصاب را نپذيرفته‏اند. از آن سو، ايشان مسأله امامت سياسى ائمه‏عليهم السلام را ناچيز و قابل اغماض شمرده و آن را از ولايت تشريعى و تكوينى آنان تفكيك كرده است. اين مدعا جاى بحث و گفت‏وگوى فراوان دارد؛ زيرا در انديشه شيعه، استوارى و پايندگى معارف دينى تنها با حضور پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و امام‏عليه السلام در صحنه سياسى قوام مى‏گيرد و تفكيك ميان پيشوايى دينى و پيشوايى سياسى در نهايت به جدايى دين و سياست مى‏انجامد كه از نظر جناب آقاى واعظزاده خلاف ضرورى دين است. عجيب‏تر اين است كه ايشان سخن مصاحبه‏گر را مبنى بر اين‏كه در نهج‏البلاغه اصلاً اشاره‏اى به خلافت ائمه‏عليهم السلام نشده است، تأييد كرده‏اند؛ حال آن‏كه مرورى كوتاه بر نهج‏البلاغه نشان مى‏دهد كه آن حضرت نه تنها از خلافت سياسى خود و خاندان پاكش به‏صراحت و به‏تكرار سخن گفته است، بلكه به‏شدت از غاصبان حق خود انتقاد كرده است. اين مضمون به هيچ وجه اختصاص به خطبه شقشقيه ندارد. براى مثال، در خطبه دوم نهج‏البلاغه(4) پس از آن كه امام على‏عليه السلام آل محمدصلى الله عليه وآله وسلم را به‏عنوان اساس دين و عماد يقين معرفى مى‏فرمايد و « وصيت» و « وراثت» رسول خدا را براى ايشان مى‏داند، صريحاً مى‏فرمايد: « الآن إذْ رَجَع الحقُّ إلى أهله و نُقِلَ الى منتقله»؛ يعنى تا كنون حق خلافت در دست نااهلان بود و ديگران آن را غصب كرده بودند و اكنون به جاى خويش بازگشته است. همچنين ايشان در خطبه 66 استدلال مهاجران و انصار بر حقانيت خويش نسبت به خلافت را رد كرده، ضايع شدن حق خلافت خود را صريحاً اعلام مى‏دارند « احْتَجُّوا بالشَجَرة وأضاعُوا الثَمَرة». در خطبه 37 علت بيعت و سكوت خود در برابر غصب خلافت را توصيه پيامبر اكرم به پرهيز از وقوع فتنه و از بين رفتن اساس دين مى‏دانند. در خطبه 73 كه هنگام بيعت مردم با عثمان ايراد شده، امام‏عليه السلام صريحاً مردم را از بيعت با عثمان نهى كرده، مى‏فرمايد: « شما مى‏دانيد كه من به خلافت سزاوارترم... ولى شما به زيور دنيا دل‏بسته‏ايد». در همين خطبه، ايشان غصب خلافت را جور و ستم به خود مى‏خواند و... .

همچنين بايد اين نكته را يادآور شويم كه برخلاف سخن جناب آقاى واعظزاده كه مى‏فرمايند: « به نظر من، در دوران خلافت خلفاى ثلاثه، مسأله غدير و ولايت چندان مطرح نبود و گويا مردم به‏تدريج آن را فراموش كرده بودند»، امام‏عليه السلام در آغاز عهدنامه مالك اشتر تصريح مى‏كند: « چون پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به سوى خدا رفت، مسلمانان پس از وى در كار حكومت به هم افتادند و دست ستيز گشادند و به خدا قسم در دلم نمى‏گذشت و به خاطرم نمى‏رسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از خاندان او بردارد يا مرا از آن بازدارد و چيزى مرا نگران نكرد و به شگفتم نياورد جز شتافتن مردم بر فلان =[ابوبكر ]از هر سو و بيعت كردن با او....» و بالاخره از جناب آقاى واعظزاده بايد پرسيد كه چگونه مردم حادثه غدير را تنها پس از چند ماه فراموش كرده بودند؟!

7. تلاش مصاحبه‏گر در القاى پيش‏فرض‏هاى اثبات‏نشده خود بر فضاى بحث نيز پوشيده نمانده است. اى كاش مصاحبه‏گر محترم به جاى تلاش براى القاى افكار و انديشه‏هاى خود، درصدد روشن‏تر كردن مفاهيم و تعاريف و زدودن نقاط ابهام بحث برمى‏آمد!


(1)لگنهاوزن، محمد، اسلام و كثرت‏گرايى دينى، قم: مؤسسه فرهنگى طه، 1379.
(2) براى توضيح بيشتر رك: صادقى، هادى، پلوراليسم: دين، حقيقت، كثرت، از مجموعه « تازه‏هاى انديشه»، ش 4، قم: معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى.
(3) ايشان در يك جا اصول را به « اصول مشترك اسلامى» و در جاى ديگر فروع را به « مسائل منشعب از اصول اساسى» تعريف كرده است.
(4)موارد ذيل از نهج‏البلاغه مرحوم فيض‏الاسلام ذكر شده است.