گذار از اسلام تاريخى به اسلام معنوى‏

متن
محسن كديور - نوروز، 20/6/80
اشاره
بازتاب شماره 18

چكيده: در اين مقاله كه چكيده يك سخنرانى است، ضمن معرفى اجمالى دو رويكرد در باب آشتى شريعت و تجدد، رويكرد سومى معرفى مى‏شود كه بر مبناى آن، احكام فقهى تا زمانى كه طريقيت خود را به سوى نيل به اهداف و غايات عالى دين حفظ كنند، باقى خواهند ماند.

متن

با ورود جهان به عصر مدرن و آشنايى تدريجى مسلمانان با ضوابط و مباحث عصر جديد، نسبت بين دين‏دارى و تجدد از مهم‏ترين مسائل فراروى انسان مسلمان معاصر شد؛ به‏ويژه كه برخى گزاره‏هاى دينى با دستاوردهاى تمدن جديد ناسازگار مى‏نمود. به‏تدريج دامنه اين ناسازگارى رو به وسعت نهاد. در ميان بخش‏هاى مختلف اسلام، حوزه شريعت بيش از حوزه‏هاى ايمان و اعتقاد و اخلاق در ورطه اين ناسازگارى رو به رشد افتاد. مشكل وقتى جدى‏تر شد كه آرام آرام دستاوردهاى تمدن جديد و محصولات مدرنيته، به عرف زمانه و به اصطلاح فنى‏تر به سيره عقلا در اين دوران تبديل شد و برخى از گزاره‏هاى دينى در تقابل با اين عرف و سيره قرار گرفت.

در چنين فضايى عالمان دين براى دفاع از حريم ديانت و پاسدارى از ساحت اسلام به چاره‏جويى افتادند. سعى بليغ عالمان دين را در حل اين معضل از يك زاويه مى‏توان در سه رويكرد اصلى دسته‏بندى كرد:

رويكرد اول را مى‏توان « مدل ثابت و متغير» ناميد. احكام ثابت، احكام دائمى متن شريعت را تشكيل مى‏دهند و احكام متغير، مقطعى، موقت و تابع مصالح موضعى و زوال‏پذير است. دسته اول همان احكامى است كه از سوى خداوند به صورت وحى بر پيامبر نازل شده؛ اما احكام متغير احكامى است كه در سايه احكام ثابت توسط آدميان وضع شده و جزء متن دين شمرده نمى‏شوند.

در اين‏كه واضع احكام متغير چه كسانى هستند دو قول در ميان عالمان دينى مشاهده مى‏شود: شهيد مطهرى و مرحوم علامه طباطبايى معتقدند كه اين احكام توسط زمام‏دار جامعه بر اساس مصالح مسلمين صادر مى‏شود؛ اما علامه نايينى معتقد است كه وضع اين احكام توسط نمايندگان مردم و با رعايت اصل شورا صورت مى‏گيرد.

در مدل ثابت و متغير، تمامى احكام شرعى موجود در كتاب و سنت ثابت تلقى مى‏شوند و متغير بودن احكام نيازمند دليل است. اين مدل، معيارى براى احكام متغير و ثابت نشان نمى‏دهد. به‏علاوه، مشكل ناسازگارى احكام دين با تجدد همچنان لاينحل باقى مى‏ماند؛ زيرا مهم‏ترين موارد ناسازگارى ادعايى، در ناحيه احكام ثابت و منصوص است. اين موارد باعث ناكارآمدى اين مدل شده است.

رويكرد دوم، مدل فقه حكومتى يا فقه المصلحه است كه مبتكر آن حضرت امام خمينى‏قدس سره است. بنا بر اين مدل، حكومت فلسفه عملى تمام فقه است. احكام شرعى همان قوانين اسلامند و در حقيقت آنچه مطلوب بالذات است، همان بسط عدالت توسط حكومت است و احكام مطلوب بالعرضند. به عبارت ديگر، احكام طريقيت دارند، نه موضوعيت. بر اين اساس حكومت مى‏تواند هر امر مخالف مصالح اسلام را تعطيل كند و كليه احكام شرعى كه تناسبى با مقتضيات زمان و مكان ندارند يا مصلحت نظام را تأمين نمى‏كنند به تشخيص ولى فقيه كنار نهاده مى‏شوند.

اين نظريه گذشته از نقاط قوتى كه دارد، به مشكلاتى نيز مبتلاست؛ چراكه اولاً ضابطه‏اى نوعى (غير شخصى) براى تشخيص مقتضيات زمان ارائه نمى‏كند؛ ثانياً با توجه به اهتمام فراوان به امر حكومت بيم آن مى‏رود كه احكام شرعى به نحوى تابع مصالح حكومت و دنباله‏رو قدرت سياسى و شناور در روزمرگى‏ها شود و ثالثاً انتظاراتى چنين گسترده از دين و فقه، يعنى انتظاراتى كه از مجموعه علوم انسانى مى‏رود، جاى تأمل جدى دارد.

رويكرد سوم را مى‏توان « اسلام معنوى و غايت‏مدار» نام گذاشت. بر اين اساس، دين اسلام به عنوان دينى براى همه زمان‏ها و مكان‏ها و متكى بر ارزش‏ها و احكامى حكيمانه و عادلانه و معقول، از سوى خداى حكيم بر پيامبر خاتم‏صلى الله عليه وآله وسلم نازل شده است. امور ايمانى و اعتقادى و ارزش‏هاى اخلاقى و احكام فقه عبادى و برخى قواعد فقه المعاملات بخش‏هاى اصلى دينند كه همگى ثابت و فرازمانى و فرامكانى هستند. اما در همين فقه معاملات، يعنى احكام غير عبادى، مؤلفه مقتضيات زمان بسيار جدى است. كليه احكام جزايى و كيفرى، احكام مدنى، امور بين‏الملل و حقوق اساسى كه بعضى ريشه در كتاب و سنت نيز دارند، از زمره فقه معاملات شمرده مى‏شوند. قطعاً تمامى اين احكام در زمان صدور عادلانه و عقلايى بوده است؛ والا از طرف شارع صادر نمى‏شد و در عرف عقلاى عصر نزول، هيچ يك از اين احكام، ظالمانه، خشن يا غير معقول محسوب نمى‏شد. اما نمى‏توان انكار كرد كه مسائل انسانى، به‏ويژه در حوزه اجتماعى و عرف جوامع انسانى به‏شدت متحول شده است و برخى از مسائل كه در گذشته عادلانه محسوب مى‏شد، امروز بر خلاف سيره عقلا و ناهنجار به حساب مى‏آيد.

از آنجا كه عدالت مقياس دين است، نه دين مقياس عدالت، مى‏توان نتيجه گرفت كه احكام فقهى تا زمانى كه بر مقتضاى عدالت باشند و بر خلاف سيره عقلا نباشند داراى اعتبار و حجيتند. چنين احكامى از تشريعات متناسب با مقتضيات عصر نزول بوده است، نه از تشريعات دائمى و ثابت شرع. بنابراين، ملاك اعتبار و حجيت و تداوم احكام فقهى، سربلندى آن در دو آزمون جدى است: اول اين‏كه بر خلاف عدالت نباشند و دوم اين‏كه بر خلاف سيره عقلا نباشند؛ هرچند بازگشت هر دو ضابطه به يك ملاك واحد است. ضمناً بر خلاف دو مدل قبلى، احكامى كه از آزمون مهم فوق سربلند بيرون نيامده باشند، به عنوان احكام متغير و تابع شرايط خاص محسوب مى‏شوند؛ اما تشريع حكم دينى در آن جايگاه و موضع به فقيه يا ولى فقيه سپرده نمى‏شود؛ چراكه تشريع تنها منحصر در خدا و رسول‏صلى الله عليه وآله وسلم و امام‏عليه السلام است. همچنين به جاى احكام متغيرى كه زمانه‏شان به سر آمده، قوانين عقلايى از سوى نهادهاى عقلايى وضع مى‏شود و به هيچ وجه به دين نسبت داده نمى‏شود. با پيش گرفتن اين شيوه، اگرچه قلمرو فقه به‏تدريج كوچك و كوچك‏تر مى‏شود، اما با عنايت به ابعاد واقعى دين، دين‏داران فرصت تعميق ايمان و معرفت بيشترى مى‏يابند.

اشاره‏

1. نويسنده مقاله سعى دارد بين سنت دينى و تجدد اين گونه آشتى برقرار كند كه هرگاه رويكردهاى تجددطلبانه مورد قبول عقلا شود، تبديل به سيره عقلا مى‏گردد و طبيعتاً با درك بشر از عدالت هماهنگى پيدا مى‏كند و از آنجا كه دين با عدالت سازگار است، هر گونه حكمى كه در ظاهر شريعت آمده و در تقابل با اين فهم عقلاست كنار گذاشته مى‏شود.

در اين رويكرد، فهم عمومى از مقوله عدالت و انصاف و حكمت، در مقابل فهم ما از شريعت قرار گرفته است. بر اين اساس، احكام صريحى كه در قرآن آمده است، مانند سهم‏الارث، چنانچه از حمايت عُقلاى دنيا برخوردار نباشد، بايد كنار گذاشته شود و پيامبرى كه از جانب خداوند حامل وحى الهى است در مقابل سليقه بشر نوين تسليم مى‏گردد.

نويسنده محترم به‏خوبى واقف است كه همان طور كه ايشان به بهانه درك مردم از عدالت، احكام صريح كتاب خدا را كنار مى‏گذارند، ممكن است استدلال صورت وارونه‏اى پيدا كند و گفته شود از آنجا كه مطمئن هستيم خداوند بر خلاف عدالت حكمى نرانده است، بنابراين در مقابل احكام صريحى كه در دين آمده است بايد در اين فهم بشر ترديد كرد.

حال بايد ديد نويسنده كه در مقام داورى ميان فهم بشر از عدالت و حكم صريح موجود در كتاب و سنت جانب فهم بشرى را مى‏گيرد، چگونه از استدلال خود دفاع مى‏كند. روشن است كه هر دو شيوه استدلال مبتنى بر دركى غير اشعرى است و هر دو قبول دارند كه احكام خداوند مبتنى بر عدالت است و نيز روشن است كه دين با عدالت هماهنگ است و نه متكلم شيعى و نه معتزلى در اين نكته ترديد روا نمى‏دارد. اما آن‏گاه كه درك ما از مصاديق عدالت، نه مفهوم آن، در تعارض با درك ما از متن صريح دين قرار مى‏گيرد، چگونه مى‏توان به صرف اين‏كه پذيرفته‏ايم دين بر عدالت مبتنى است، ادعا كرد حكم شرعى موجود مربوط به دوران قديم است و در آن دوران اين حكم عادلانه به حساب مى‏آمده است و مناسبات اجتماعى آن دوران چنين حكمى را برمى‏تابيده است؟

2. نويسنده محترم به زعم خود شيوه جديدى را در حل تعارض سنت دينى و مقوله تجدد يافته است؛ حال آن‏كه در صد سال اخير نوع تجددمآبان همواره از اين راه رفته‏اند و هرگاه آموزه‏هاى دينى را هماهنگ با درك عقلاى قوم نديده‏اند، يا تأويل كرده‏اند و يا به كنارى نهاده‏اند. عصرى كردن فهم خود از دين و هماهنگ كردن آن با يافته‏هاى بشرى، كوچك كردن دايره فقه، اصل قرار دادن سيره عقلا و مانند آن مقولاتى است كه در سال‏هاى اخير نيز از جانب پاره‏اى روشنفكران، از جمله آقاى سروش، تبليغ شده است.

3. همچنين ايشان به‏خوبى مى‏داند كه آنچه در اينجا از آن تعبير به « سيره عقلا» نموده است، با آنچه از آن به « عقل» تعبير مى‏شود متفاوت است و به استناد لزوم هماهنگى عقل و دين نمى‏توان هماهنگى كامل « آموزه‏هاى دين» و « عقلا» را اثبات نمود. درك عقلا و سيره آنها پيرو انواع استحساناتى است كه نمى‏توان همواره آن را منطبق با عقل دانست. همچنين نمى‏توان از منظر شرعى هر سيره عقلايى را پذيرفت. البته تبيين بيشتر اين بحث مجال بيشترى را طلب مى‏كند.