چكيده: خوارج اولين نقلگرايان جهان اسلام بودند و با ظهور معتزله و اشاعره، نزاع ميان دو مكتب عقلگرايى و نقلگرايى برجسته و بارز گرديد. مسأله اخباريين و اصوليين در تاريخ شيعه نيز به همين مسأله باز مىگردد. تقدم نقل بر عقل، اصل مهم معرفتشناختى در مكتب نقلگرايى است و در مقابل، ضرورت كاربرد عقل در فهم احكام الهى، از ويژگىهاى عقلگرايى است. با تلاش گسترده وحيد بهبهانى، اخبارىگرى در ايران و عراق منقرض گرديد و با همت شيخ مرتضى انصارى نيز دانش اصول فقه در حوزهها نهادينه شد.
فيلون يهودى اولين متفكر با نفوذى بود كه خود را با مسأله ايجاد توافقى بين فلسفه يونانى به عنوان يك حقيقت و شرع (كتاب مقدس) به عنوان وحى و به طور خاص بين افلاطون و حضرت موسى روبهرو يافت. از سوى ديگر، ترتوليانوس، متفكر مسيحى، به رد عقل و كفايت نقل براى حيات بشر پرداخت. دعواى ميان اصحاب عقل و نقل (وحى) در ميان مسلمانان نيز استمرار يافت. « حسبنا كتاب اللَّه» شعارى بود كه محور كار خوارجى قرار گرفت كه مىتوان از آنها به عنوان نقلگرايان اوليه در اسلام ياد كرد. معتزله در توجه به عقل راه افراط را در پيش گرفتند و اشاعره آن را به كنارى نهادند. در اين ميان، شيعه راه ميانه و تفاهم ميان عقل و نقل را برگزيد.
در حدود اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم، مكتب اشعرى در برابر اعتزال قد علم كرد. ابوالحسن اشعرى كه سالها نزد قاضى عبدالجبار معتزلى مكتب اعتزال را فراگرفته بود، از اعتزال روى برگرداند. مكتبى كه اشعرى پىريزى كرد، دو اصل مهم را در خود جاى داد: 1. تقدم نقل بر عقل؛ 2. فعل انسان و مسأله كسب.
در دوره پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و ائمهعليهم السلام، به دليل دسترسى مردم به منبع اصلى احكام، اجتهاد چندان كاربردى نداشت. اما با آغاز غيبت كبرى دو جريان فكرى در انديشه فقهى عالمان شيعه مطرح شد. گروه اول كه به « اخبارى» معروفند، دستيابى به احكام الهى و وظايف مكلفان را صرفاً در رجوع به كتاب و سنت جستوجو مىكردند و اساساً با هرگونه تأويل يا تفسير در احاديث مخالف بودند. گروه دوم كه به « اصوليين» شهرت دارند، علاوه بر كتاب و سنت، عقل را نيز مطرح مىكردند. جوهره اصلى اين گرايش، « عقل در خدمت تعاليم دين» است.
1. نقلگرايان: شهر قم در قرن سوم و چهارم هجرى مركز مهم و اصلى اصحاب حديث بود. دو دانشمند برجسته اين نحله، شيخ كلينى و شيخ صدوق مىباشند. تقدم نقل بر عقل، اصل مهم معرفتشناختى در مكتب فقه حديثى است. بنا بر اعتقاد صدوق و كلينى، عقل را توان و صلاحيت لازم براى ورود به وادى شريعت نيست. بر اساس اين اصل معرفتشناختى، ضديت حديثگرايان با اصحاب عقل روشن مىشود. از اين منظر، راهكار دستيابى به اصول و احكام، مراجعه مستقيم و بدون هيچگونه پيشفرض به نصوص دينى است. بر طبق اين روششناسى، سياست نيز همانند ساير اصول و احكام، تابع متون و روايات صادرشده از سوى معصومعليه السلام است و وظيفه عالم دينى در اين حوزه (سياست)، نقل احكام مربوط به سياست است.
2. عقلگرايان: در قرن چهارم با پيدايى مكتب كلامى - فقهى بغداد كه از كلام عقلانى و روششناسى اصول فقه در برابر پيوستگى گسترده به حديثگرايى جانبدارى مىكرد، مكتب قم رو به افول گراييد. مشخصات اصلى اين مكتب در برابر مكتب قم (رى)، روششناسى آن است. اين روش كه در بين فقها از آن به « اصول فقه» تعبير مىشود، ناشى از معرفتشناسى اصحاب مكتب بغداد است كه قائل به كاربرد عقل در فهم احكام الهى است. برخى از نمايندگان برجسته مكتب اصولى عبارتند از: ابن ابىعقيل عمّانى، ابنجنيد اسكافى، شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى. حركت رو به جلو اجتهاد در فقه اماميه با بزرگانى همچون علامه حلى و فرزندش فخرالمحققين، شهيد اول، شهيد ثانى و شيخ بهايى ادامه يافت تا آنكه به سد بزرگ اخباريان در قرن دوازدهم برخورد كرد و از حركت باز ماند.
ظهور مجدد اخبارىگرى: تفكر و انديشه اخبارىگرى در قرن يازدهم هجرى به رهبرى مولا امين استرآبادى بار ديگر در حوزه فقه عرض اندام كرد. عوامل ظهور و پيدايى مكتب اخبارى را مىتوان به دو بخش « عوامل بيرونى» و « عوامل درونى» تقسيم كرد. عوامل بيرونى عبارتند از:
1. زمينههاى علمى: برخى از دانشمندان، از همزمانى طرح اخبارىگرى در جهان اسلام با طرح و رواج فلسفه حسى در اروپا اين گونه استنباط كردهاند كه مؤسس مكتب اخبارى، از صاحبنظران فلسفه حسى اروپا كه گرايش ضد عقلانى داشتهاند، متأثر بوده است. همچنين بايد توجه داشت كه ظهور مجدد اخبارىگرى، همزمان با رواج مجدد مكتب اشاعره و اهل حديث در حوزههاى علمى اهل سنت، بهويژه در حوزههاى حرمين و نيز تسلط ظاهرگرايى فقه مالك و احمد بن حنبل بر حوزههاى فقهى حرمين بود. در واقع، محمد بن عبدالوهاب (1206 ق) و شاه ولىاللَّه دهلوى (1176 ق) تحت تأثير همين جو علمى بودند به ترتيب فرقه وهابى را در نجد و دومى مكتب اهل حديث را در هند بنيان نهاد. كتاب مهم استرآبادى به نام فوائدالمدنية در مدينه منوره نگاشته شد كه نشان از تأثيرپذيرى استرآبادى از جو علمى مكتب نقلگرا دارد.
2. زمينه سياسى: بعضى بر اين باورند كه از جمله امورى كه زمينهساز رواج و گسترش مكتب اخبارى در ايران شد، حمايت سياسى حكام دولت صفوى، با توجه به اهداف ايدئولوژيك سياسى، از صاحبان انديشه اخبارىگرى است. حفظ مقام زمامداران و استقلال كشور ايجاب مىكرد كه شيعيان حساب خود را كاملاً از سنيان جدا كنند. اين نكته، بهويژه با توجه به اينكه جنگهاى ايران و عثمانى در آن زمان رواج داشت، قابل توجه است. در هر حال، در اين دوره، روش اخبارىگرى كه جمعآورى و عرضه متون روايى بود، پديدار شد. بر مبناى مشرب اخبارى، تمامى آنچه كه مورد نياز انسان از صدر اسلام تا قيامت است، همه در ميان سنت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و ائمه اطهارعليهم السلام وجود دارد؛ از اين رو بايد در گردآورى سنت آنان كه عبارت از سيره و بيانات آنهاست، تلاش كرد. مهمترين آثارى كه در اين دوران در پرتو مشرب اخبارى پديد آمد، عبارتند از: بحار الانوار علامه مجلسى، وسائل الشيعة شيخ حر عاملى، وافى فيض كاشانى و البرهان سيد هاشم بحرانى.
پيروزى مكتب اصولى بر مكتب اخبارى: علامه وحيد بهبهانى (1205 ق) موفق شد مشرب اصولى را كه دو قرن تحتالشعاع مكتب اخبارى بود، جان تازهاى بخشد و با دميدن روح اصولى به كالبد فقه اماميه، مكتب نقلگرا را از ميدان بيرون كند. به اين ترتيب، بازار نزاع و درگيرى ميان اخباريان و اصوليان در جهان تشيع، بهويژه در شهر كربلا داغ گرديد. نكته جالب در نزاع ميان اين دو مكتب به رهبرى بهبهانى و شيخ يوسف بحرانى، سعه صدر و بردبارى بحرانى، رييس طريقت اخبارى است. در غلبه مكتب اصولى بر مكتب اخبارى، از نقش بهسزاى بحرانى با توجه به ويژگىهاى شخصى و انعطاف علمى و عملى نمىتوان غفلت كرد.
پس از رحلت صاحب حدائق، ميرزا محمد اخبارى (1232 ق) كه از اخباريان تندرو و افراطى بود، در حفظ پرچم نيمهجان مكتب اخبارى در برابر مكتب اصولى تلاش كرد. البته بهرهگيرى از قدرت حاكم وقت، از جمله حربههاى اصحاب هر دو مكتب در برابر ديگرى جهت ترويج انديشههاى خود و شكست مكتب و مرام رقيب بود. به هر حال، مكتب اخبارى پس از ميرزا محمد تقريباً منقرض شد و كربلا و كاظمين كه مركز اخباريان بود، به دست علماى اصولى افتاد. از آن پس، در ايران نيز عالم اخبارى بزرگى برنخاست. دانش اصول با زعامت شيخ مرتضى انصارى (1281 ه) در فقه اماميه وارد مرحله جديدى از تحول و تطور خود شد. از جمله نوآورىهاى وى در دانش اصول آن است كه علم اصول را از مسائلى چون قياس، استحسان، مصالح مرسله (مسائلى كه از اصول اهل تسنن وارد اصول شيعه شده بود) پاك ساخت و در عوض، مسائل بسيارى را كه به طور مستقيم يا غير مستقيم در استنباط دخالت دارند، مانند مباحث امارات و اصول عمليه را وارد علم اصول كرد. سخن پايانى آنكه حوزههاى علميه امروزه ميراثدار دانش اصولى است كه به دست شيخ انصارى بسط يافته و نهادينه شده است.
بحث از نزاع عقل و وحى، چنان كه نويسنده بيان داشته است، يكى از مهمترين مسائل بنيادى در تاريخ انديشه اسلامى است و اكنون نيز يكى از بايستههاى پژوهشى در دو حوزه فلسفه دين و فلسفه فقه مىباشد. مطالبى كه تا كنون در اين زمينه عرضه شده است، متأسفانه از قوت و دقت لازم برخوردار نيست و گاه حتى گمراهكننده است. مقاله حاضر از نقاط ضعف جدى، برخوردار است كه با ذكر پارهاى از آنها سعى مىكنيم محورهاى مهم در اين پژوهش را يادآور شويم.
1. مقاله حاضر از نظر روششناسىِ تحقيق از كاستىهاى فراوانى رنج مىبرد. اولاً عنوان مقاله با محتواى مقاله سازگار نيست. آنچه در اين مقاله آمده است، همان مبحث قديمى اخباريان و اصوليان است. خواهيم گفت كه نقلگرايى در فقه فردى، لزوماً به نقلگرايى در حوزه فقه سياسى نمىانجامد و براى انتساب نظريهاى در باب فقه سياسى به هر شخص، بايد دلايل خاص خود را ارائه كرد. ثانياً جا داشت در تعريف عقلگرايى و نقلگرايى تلاش بيشترى صورت مىگرفت و واژه « فقه سياسى» بهدرستى تبيين و تعريف مىشد. ثالثاً منابع مقاله عمدتاً منابع دست اول نيست و اين نكته براى مقالهاى كه در يك فصلنامه تخصصى به چاپ مىرسد، شايسته نيست.
2. خطاهاى جزيى و استنادات نادرست در اين مقاله بسيار است و اين امر حتى اگر به اصل محتوا هم خدشهاى وارد نسازد، ولى از اعتبار مقاله مىكاهد. براى نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم:
الف) نويسنده محترم، ابوالحسن اشعرى (متوفاى 324 ق) را شاگرد قاضى عبدالجبار (متوفاى 415 ق) دانسته است؛ حال آن كه قاضى از اشعرى متأخر است و اشعرى شاگرد و فرزندخوانده ابوعلى جبّايى (متوفاى 303 ق) است.
ب) ايشان همواره اشاعره را همراه با اهل حديث آورده است؛ حال آنكه اين دو جريان در مسأله عقل و نقل با يكديگر اختلاف دارند و اهل حديث غالباً اشاعره را به دليل دخالت دادن عقل در منابع دينى تكفير مىكردهاند.
ج) ايشان شعار خوارج را « حسبنا كتاب اللَّه» خوانده؛ حال آنكه شعار آنان « ان الحكم الاّ للَّه» بود و اين دو شعار، مخصوصاً در بحث حاضر، يكسان نيستند.
د) ايشان شيخ كلينى را در شمار رهبران مكتب قم برشمرده است؛ حال آنكه كلينى در مكتب رى رشد يافت و سپس به بغداد منتقل شد. مكتب بغداد در حديث و عقلگرايى تفاوتهايى با مكتب قم دارد.(1)
3. چنان كه گفته شد، مسأله دخالت عقل و نقل در حوزه فقه سياسى، خود داستان مستقلى دارد كه نبايد آن را با نزاع اصولى و اخبارى يكسان گرفت. كاملاً قابل تصور است كه كسى در فقه فردى از مسلك اخبارى پيروى كند و چون سياسيات را از دايره دين يا نصوص دينى بيرون مىداند، آن را بر عهده عقل و عرف بگذارد، يا اجتهاد در آن موارد را جايز بداند. در عمل نيز بسيارى از اهل حديث يا اخباريان، حوزه سياسى را از قلمرو دين بيرون دانسته و عملاً در آن دخالت نداشتهاند و يا قائل به توسع و اجتهاد بودهاند.(2) به هر حال، براى تحقيق در رويكردهاى عقلى يا نقلى در حوزه سياسى بايد به منابع تخصصى آن كه معمولاً با عناوين « الاحكام السلطانية»، « الامامة»، « الخراج» و... نگاشته شده است، مراجعه كرد.
4. نويسنده محترم، گروههايى چون خوارج، اهل حديث، اشاعره و محدثين را يكجا نقلگرا خوانده است و نقلگرايى را به « تقدم نقل بر عقل» تعريف مىكند. اين تعريف آن قدر مبهم است كه نمىتوان بهدرستى ميان عقلگرايى و نقلگرايى تفكيك كرد. در اين تعريف هم واژه « عقل» ابهام دارد و هم مقصود از « تقدم» معلوم نيست. واژه « تقدم» يا به معناى حجيت و استقلال در حكم است و يا به معناى اولويت در هنگام تعارض با نقل است و يا به معناى طريقيت در فهم وحى است. براى مثال، نزاع معتزله و اهل حديث، در حوزه علم كلام و در مورد عقل نظرى و عقل عملى بود. معتزله هر دو گونه عقل را مستقل و مقدم بر نقل مىدانستند؛ ولى اهل حديث اساساً حجيت و استقلال عقل را در هر دو حوزه باطل مىشمردند. در اين ميان، اشاعره حجيت عقل نظرى را مىپذيرند، ولى از پذيرش حكم عقل عملى سر باز مىزنند. اما نزاع اصوليان و اخباريان بيشتر در حدود دخالت عقل (عقل استكشافى) در فهم روايات فقهى است. در اين ميان، حساب محدثان بزرگ شيعه، چون كلينى، صدوق و مجلسى را بايد از اخباريان، بهويژه اخباريان افراطى، جدا ساخت. اين بزرگان هيچ جا منكر عقل و حجيت آن نبودهاند؛ بلكه اختلافشان با ديگران در اهميت وحى و حدود فهم و دخالت عقل است. براى مثال، شيخ كلينى خود، « كتاب العقل والجهل» را در آغاز كتاب كافى آورده است و سبب اين تقدم را چنين مىنگارد: « لانّ العقل هو القطب الذى عليه المدار و به يحتج و له الثواب و عليه العقاب».(3) بنابراين، از نظر كلينى هم عقل نظرى و هم عقل عملى از استقلال و حجيت برخوردارند. وى در مواضع متعدد از كتاب اصول و فروع كافى به شرح و اجتهاد در روايات پرداخته است.(4) اين نكته در مورد علامه مجلسى روشنتر است. مطالب علامه در « بيان»هايى كه در بحار الانوار آورده است، نشان از ذهن وقّاد و اجتهادگراى او دارد. در حوزه فقه نيز علامه مجلسىقدس سره، بر خلاف اخباريان، اجتهاد را واجب كفايى و تقليد مكلفين را واجب عينى مىداند. همچنين وى به اجتهاد مطلق معتقد است و تجزّى در اجتهاد را نمىپذيرد و تقليد ميّت را نفى مىكند. وانگهى، علامه مجلسى در مبحث تخطئه و تصويب، ضرورت علم اصول فقه، شؤون فقيه، حجيت ظواهر قرآن، حجيت مفاهيم و ظن، حجيت خبر واحد، اصل برائت، حجيت ذاتى عقل و... آراى اصوليان را پذيرفته است و با اخباريان همخوانى ندارد.(5) نويسنده ظاهراً گردآورى احاديث را ملاك اخبارىگرى دانسته است، حال آن كه شيخ طوسى كه يكى از فقهاى اصولى است دو كتاب از كتب چهارگانه حديثى شيعه را جمعآورى كرده است.
به هر حال، تنها با درك درست از مفهوم عقلگرايى و كاربردهاى مختلف آن است كه مىتوان مواضع عالمان مسلمان را به درستى از يكديگر بازشناخت. براى مثال، ملاصدراى شيرازى كه در مباحث اعتقادى عقلگراست در مباحث فقهى سليقه اخبارى دارد. اين گرايش در شاگرد وى ملا محسن فيضكاشانى نيز تا حدودى ديده مىشود.
5. نويسنده در ارزيابى نقش شيخ مرتضى انصارى در استحكام انديشه اصوليان مىنويسد: « از جمله نوآورىهاى او در دانش اصول آن است كه علم اصول را از مسائلى چون قياس، استحسان، مصالح مرسله پاك ساخت و در عوض مسائل بسيارى مانند امارات و اصول عمليه را در علم اصول وارد كرد.» اين مطلب نشان از ناآشنايى ايشان به علم اصول و تاريخ آن دارد. اولاً، مبحث امارات و اصول عمليه قرنها پيش از شيخ انصارى در اصول فقه شيعه مطرح بوده است و كار بزرگ شيخ، تبيينِ دقيق اين اصول و امارات بود. ثانياً، استحسان و استصلاح جز در برههاى كوتاه يعنى در زمان ابن جنيد و ابن ابىعقيل - كه نويسنده آنها را عقلگرا مىداند - به اصول شيعه راه نيافت تا شيخ انصارى در صدد پاكسازى آن باشد. اهميت شيخ در تاريخ انديشه فقهى شيعه در جاى ديگرى است.