ديالوگ سنت و مدرنيته‏

متن
گفت‏وگو با هاشم آقاجرى‏ - آبان ، دوره جديد، ش 1
اشاره
بازتاب شماره 17

چكيده: آقاى آقاجرى معتقد است سنت و مدرنيته در يك معنا به دو دوره تاريخى در غرب اطلاق مى‏شود؛ ولى به معناى عام، يك مفهوم سيال و نسبى است كه به گذشته و آينده جوامع اشاره مى‏كند. در چگونگى برخورد با سنت و مدرنيته سه ديدگاه مختلف وجود دارد كه ديدگاه سوم، ديالوگ بين افق تاريخى سنت و افق تاريخى مدرنيته و نوسازى عناصرى از سنت و تمدن گذشته براى ايفاى نقش در آينده است. وى خود را همسو با دكتر شريعتى متعلق به گفتمان فرامدرن مى‏داند كه از گفتمان سنت‏گرايانه و پسامدرن متمايز است.

متن

شما چه مفهومى از سنت و مدرنيته را در ذهن داريد و اين دو را از چه جنسى مى‏بينيد؟

سنت و مدرنيته را از يك ديدگاه مى‏توان به عنوان دو دوره تاريخى مشخص تلقى كرد. مدرنيته از دوران رنسانس به بعد در تاريخ اروپا آغاز مى‏شود و ماقبل اين دوران را سنت خوانده‏اند. در اين چارچوب معنايى، مدرنيته به عصرى گفته مى‏شود كه انسان در آن به عنوان فاعل شناسايى و اقتدار، به گونه‏اى خودبنياد همه عالم و آدم را تبديل به اُبژه معرفتى و اقتدار خود مى‏كند. در اين دوران، بشر مبناى همه چيز مى‏شود و طبيعت، جهان اخلاقى، روابط قدرت و علم و تكنولوژى خاستگاه بشرى پيدا مى‏كنند و همه چيز در خدمت بشر قرار مى‏گيرد. اما در يك بافت معنايى ديگر، سنت و مدرنيته (گذشته و آينده) عنوان مفاهيم عامى هستند كه اشاره به دوران تاريخى مشخصى نمى‏كنند و مفاهيمى سيال، نسبى و متغير هستند. به اين مفهوم، مرز ثابت و مشخصى بين سنت و مدرنيته نمى‏توان كشيد و در واقع آنچه امروز مدرن تلقى مى‏شود، چه بسا در آينده به حوزه سنت رانده شود. اگر بخواهيم با واقعيت‏هاى جامعه ايرانى سخن بگوييم، سنت عبارت است از تمام آن ارزش‏ها، نهادها، ساختارها و افق انديشه و زيستى كه ايرانى تا حدود قرن نوزدهم ميلادى در آن به سر مى‏برده است. ما در تاريخ ايران تا قرن نوزدهم شاهد گسست‏هايى در فرايند تاريخى خود از جهت نگاه به عالم و آدم نبوده‏ايم و اگر تغييراتى بوده، بيش از آن‏كه نشانه گسست باشد، نشانه نوعى تحول استمرارى است. اما از آن زمان به بعد، به دليل برخورد و تماس با پارادايم جديد غرب، دچار نوعى گسست معرفت‏شناسى شده‏ايم و در نتيجه مسأله سنت و مدرنيته از موضوعات اساسى متفكران جديد ايرانى شد.

به اعتقاد من، نمى‏توان ميان آنچه كه متعلق به سنت است با مدرنيته خط فاصل قاطع و مشخصى كشيد. حتى در تاريخ اروپا، رنسانس به معناى بازگشت و نوسازى گذشته است. در خصوص سنت كه زبان و تاريخ دو ركن اساسى آن مى‏باشند، سه ديدگاه مختلف وجود دارد: ديدگاه اول، ديدگاه محافظه‏كارانه است كه هرگونه فاصله‏گيرى از افق تاريخى زبانى سنت را هم ممتنع و هم زيان‏مند مى‏داند. دوم، يك ديدگاه كاملاً اراده‏گرايانه است كه تصور مى‏كند مى‏توان با صدور بخش‏نامه، گذشته را نفى كرد و دل‏خواهانه داعيه‏هاى تازه‏اى را جايگزين آن نمود. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، گرفتار عصر تحول هستيم. ضرورت‏هاى تازه و ارتباطات جديد با زيست‏جهان‏هاى ديگر، ناگزير اين اجازه را به ما نمى‏دهد كه به طور صددرصد در آن زيست‏جهان سنتى زندگى كنيم. اين‏جاست كه مسأله التقاط افق‏ها به عنوان سومين نظريه مطرح مى‏شود. ديالوگ بين افق تاريخى مدرن و افق تاريخى سنت، تنها راه ممكن و مفيد در پيش روى ماست. نه انقطاع از سنت ممكن است و نه تسليم در برابر سنت. يك فاصله انتقادى از سنت و گفت‏وگو با سنت براى نوسازى و روزآمد كردن دست‏مايه‏ها و عناصرى از سنت و فرهنگ و تمدن گذشته ايرانى - اسلامى ما كه همچنان خاصيت ايفاى نقش‏هاى سازنده و مناسب براى زيست انسان در قرن بيست و يكم را داراست، تنها راه حل ممكن مى‏باشد.

در مرام‏نامه مدرنيته، فرد قصد دارد كه سوژه و فاعل شناسايى جهان جديد باشد؛ ولى او تبديل به ابژه و ابزار تعقل و علوم جديد شد. علل به‏وجود آمدن چنين بحرانى را چه مى‏دانيد؟

اين موضوع از قرن نوزدهم مورد انتقاد متفكران گوناگون جهان غرب قرار گرفت. علم و تكنولوژى قرار بود در خدمت انسان باشد و بتواند با حل مسائل معيشتى انسان، به آزادى او كمك كند تا انسان بر سرنوشت خود مسلط شود؛ اما نهايتاً توليد سرمايه‏دارى، شى‏ءگونه‏اى و كالاشدن، همه ارزش‏ها را بر انسان تحميل كرد. پرسشى كه در اين‏جا مطرح مى‏باشد، اين است كه آيا آنچه اتفاق افتاده است محصول تكنولوژى است يا محصول ارزش‏هايى است كه تكنولوژى را راه مى‏برد؟ متفكران در برابر اين پرسش به دو دسته تقسيم مى‏شوند: يك دسته فتوا به قتل تكنولوژى مى‏دهند و خواهان يك جهان غيرتكنيكى هستند؛ مثل هايدگر. اما ديدگاه ديگر، آنچه را اتفاق افتاده ذاتى تكنولوژى نمى‏داند؛ بلكه تكنيك را يك ابزار مى‏داند كه با توجه به نظام ارزشيى كه راهنماى دولت و ساخت‏هاى سياسى - اقتصادى است، مى‏تواند در خدمت بشر يا عليه بشر باشد. من طرفدار ديدگاه دوم هستم و فكر مى‏كنم كه ساخت اقتصادى - اجتماعى و سرمايه‏دارى و نيز ارزش‏هاى بنيادى و متافيزيكيى كه اين تكنيك مبتنى بر آن بوده است، هر دو در اين پيامدها مؤثر بوده‏اند. در ديدگاه اومانيستى بعد از دوره رنسانس، بشر در مقابل طبيعت قرار مى‏گيرد و انديشه تسخير جهان به عنوان يك هدف در نظر گرفته مى‏شود. عالم عارى از خدا و برهم خوردن روابط همدلانه و وحدت‏آميز ميان انسان با خدا و طبيعت، موجب شده است كه انسان در استثمار طبيعت براى خود مرزى قائل نباشد. به عبارت ديگر، در عصر مدرن، مقوله تكليف مورد غفلت قرار مى‏گيرد و اصل اساسى، حقوق بشر مى‏شود. بشر زمانى مى‏تواند تكنولوژى را در كنترل خود قرار دهد كه بار ديگر در مبانى متافيزيكى و بنيادهاى ارزشى خود تأمل كند و متوجه مسؤوليت نهايى خودش در برابر جهان بشود. امروز اصل نهايى، منافع و مصالح بشر نيست؛ بلكه منافع و مصالح كمپانى‏ها و صاحبان صنايع و سرمايه بزرگ است. اصل سود بايد جاى خودش را به اصل مصلحت عمومى و واقعى بشر بدهد و اين امر تحقق پيدا نخواهد كرد مگر اين‏كه سرمايه‏دارى موجود دستخوش تغيير و تحول شود.

محوريت فرد يكى از مسائل اساسى در جهان مدرن است. بسيارى معتقدند كه ديگر نمى‏توان نظامى را بر پايه‏اى غير از سودطلبى طرح‏ريزى كرد. به نظر شما آيا جز اين مى‏توان با افراد برخورد كرد؟

سود به معنى عام كلمه مى‏تواند دربرگيرنده بسيارى از مفاهيم باشد. حتى در چارچوب تفكر مذهبى هم مى‏توانيم دنيا را تشبيه به بازارى كنيم كه مبدأ رفتارها، منطق سودطلبى است. البته سودى كه منطق دينى مطرح مى‏كند، سود شخصى و جزئى و محدود نيست؛ در حالى كه مكتب‏هاى سودانگارانه (يوتيليتاريانيسم) سود را امرى شخصى، جزئى و محدود مى‏دانند. وقتى بشر در مواجهه با ديگران و جهان، اصل راهنماى خودش را سود شخصىِ جزئى قرار دهد، كنش‏ها تبديل به كنش‏هايى كور و تخريبى مى‏شود. در مكتب‏هاى سودانگارانه تنها به آن ساحت وجودى انسان توجه مى‏شود كه مشترك با حيوان است؛ يعنى ارضاى نيازهاى درجه اول و غريزى انسان؛ حال آن‏كه نيازهاى درجه دوم بشر، همچون زيبايى‏شناسى و كمال‏طلبى و حس خلود و جاودانگى، بسيار فراتر از نيازهاى اوليه است. اتفاقاً بحثى كه امروز در دنيا وجود دارد و در سازمان ملل هم مطرح است، اين است كه ما به جاى تكيه يك‏سويه و افراطى بر روى حقوق، از تكليف و مسؤوليت شخص هم سخن بگوييم. طرح اين مسأله بدان علت است كه با يك عقل دورانديش و نگاهى كلى و مصلحت‏بينانه به بشر، تبيين شود كه دايره سودطلبى خود را گسترش دهد. بحثى كه امروز موضوع انتقاد شديد متفكران راديكال، انتقادى و پسامدرن غربى شده است، اين است كه اين عقل، عقل خودانگار شخصى است كه مصالح و منافع بلندمدت جمعى و جهانى انسان را فداى مصالح خرد كوتاه‏مدت و شخصى مى‏كند. اين عقل سودانگار شخصى، نتايج بحرانى خودش را امروز بر بشر آشكار كرده است.

در واقع، كارى كه متفكران پسامدرن مى‏كنند، تبديل عقل به يك امر كاملاً نسبى و سيال است كه معيار عام براى هيچ چيزى نمى‏تواند باشد و اين‏گونه نقادى از عقل هم راه به جايى نخواهد برد و بشر را گرفتار سرگردانى و بحران تازه‏اى خواهد كرد كه هيچ جهان انسانى و مطلوبى را فراهم نمى‏سازد. از نگاه پسامدرن‏ها، دوران ماقبل مدرن و مدرن در يك مسأله مشترك است و آن اين‏كه هر دو به نوعى كليت‏هاى ثابت و امر عام و توتاليته قائل هستند؛ منتها توتاليته دوران ماقبل مدرن، يك نوع توتاليته مذهبى است و توتاليته دوران مدرن، عقل جديد است. بايد توجه داشت كه با منطق پسامدرن نمى‏شود به طور ايجابى جهان جديدى ساخت؛ بلكه پسامدرن تنها به عنوان يك راه آسيب‏شناسى براى مدرنيته تلقى مى‏شود و از همين رو مى‏تواند موضوعى براى تعقل و مطالعه باشد.

در جاى ديگر گفته‏ام كه اگر شريعتى را با سه گفتمان موجود در ايران (گفتمان سنت‏گرا، مدرن و پسامدرن) مقايسه كنيم، بايد بگوييم شريعتى يك متفكر فرامدرن است، نه پسامدرن. گفتمان پسامدرنيته به هيچ‏گونه اصولى قائل نيست؛ در حالى فرامدرنيته به دنبال اين اصول است. دوم اين‏كه فرامدرنيته در صدد است با مواجهه انتقادى نسبت به مدرنيته، دستاوردهاى مثبت آن را حفظ كند و در يك حركت استعلايى آن را بالا ببرد و به مدرنيته تكامل بخشد. البته تكامل‏بخشى آن در ادامه عقل روشنگرى، آن‏چنان‏كه متفكران انتقادى و طرفداران مكتب فرانكفورت مى‏گويند، نيست. متفكران انتقادى به نحوه تحقق و اجراى پروژه روشنگرى انتقاد دارند و مى‏گويند اين پروژه به طور تمام و كمال تحقق پيدا نكرد. من خود را وابسته به گفتمان فرامدرنيته مى‏دانم و معتقدم كه مدرنيته با اصلاحات جزئى و رفرميستى امكان رهايى از بحران‏هاى خودش را ندارد. حتى اگر نظام سرمايه‏دارى نفى بشود و نوعى فرماسيون سوسياليستى بر ساختار اقتصادى - اجتماعى جهان حاكم بشود، ما از بحران‏هاى پروژه روشنگرى خارج نخواهيم شد؛ مگر اين‏كه در آن مبانى متافيزيكيى كه ميان انسان با طبيعت و هستى جدايى مى‏افكند و بشر را در وادى غفلت از هستى فرو مى‏برد، تجديد نظر شود. اين بخش از نقادى نسبت به مدرنيته تا حدودى در گفتار هايدگر منعكس شده است.

در گفتمان فرامدرن ما بايد پيوند گسيخته‏شده ميان انسان با هستى و طبيعت و خدا را برقرار كنيم. بشرانگارى محض و سوژه خودبنيادى كه مى‏خواهد خداوند جهان باشد، نتيجه‏اش نفى هرگونه ساحت معنوى و ماوراءالطبيعى است و در جريان آن، بشر به چارچوب حيات اين‏جهانى محدود مى‏شود و گرايش‏هاى پايدار انسان، مثل گرايش بى‏نهايت‏طلبى و حس خلود، و پرسش‏هاى اساسى انسان در خصوص خلقت و حيات خودش مورد غفلت قرار مى‏گيرد. گفتمان فرامدرن مى‏كوشد تا براى اين گونه پرسش‏ها پاسخ بيابد و رجوع ساده به عقل روشنگرى، ناتوان از پاسخ به اين پرسش‏هاست. علم، تكنيك، عقل و تمام آنچه در تاريخ جديد مغرب‏زمين موجب پيشرفت‏هايى براى بشر شده است، اگر از ذات وجود و عالم معنوى منقطع شود، رسيدن به بحران امرگريزناپذيرى است؛ لذا هم بايد آن مبانى فلسفى و متافيزيكى اصلاح بشود تا تمام ارزش‏ها و حقايق و عوالم معنوى در ذيل انسان قرا نگيرد و انسان خود تبديل به بت جديدى نشود و هم ساختارهاى اقتصادى - اجتماعى كه علم و تكنولوژى و ساير ابزارهاى نوين در آن به جريان مى‏افتند به گونه‏اى باشند كه كاركرد مناسب براى تحقق و تجلى آن ارزش‏ها بشود.

كسانى كه به نقد و نفى مدرنيته مى‏پردازند، عنوان مى‏كنند كه عقل در جهان مدرن هيچ رقيبى براى خودش نمى‏شناسد و قصد دارد به تمام حوزه‏ها تسرّى يابد؛ در حالى كه اين عقل، عقل پوزيتيويستى است كه امروز ديگر حاكم نيست. عقلى كه امروز در جهان جديد از آن سخن مى‏رود، عقل متواضع است كه ناتوانايى‏هاى خودش را قبول مى‏كند. با اين تفسير، به نظر شما آيا چنين نقدى بر مدرنيته اصولى و منطقى است؟

عقل مدرن يك شأن و ساحت از عقل است، نه تمام ساحات و شؤونات آن. اگر عقل به معناى جزئى آن بخواهد در مقام خدايى بنشيند و عرصه را بر عوالم ايمانى و ارزشى تنگ بكند، نتيجه‏اى جز نسبيت‏انگارى و نيهيليسم ندارد. ما از عقلى سخن مى‏گوييم كه تمام هستى را در ذيل خود قرار نمى‏دهد؛ بلكه هستى را به عنوان مظهر حقايقى مستقل از انسان تلقى مى‏كند كه وظيفه عقل نيل به حقايق است. اگر جهان در عقل انسان خلاصه شود و عقل انسان هم در عقل جزئى خلاصه شود و انسان بخواهد به‏وسيله آن سعادت خود را از صفر بنا بكند و اخلاق و نظام ارزشى را بسازد، در آن صورت اين انسان هيچ مرجعى را نخواهد شناخت كه در مقابل او احساس مسؤوليت كند و همچنين معيار مشخصى هم براى سنجش خودش با آن نخواهد داشت. اين‏جاست كه بحث عقل و ايمان يا عقل و دين مطرح مى‏شود: آيا مى‏توان ايمان را به ابژه عقل تبديل كرد و بشر خود را در جهان، سرچشمه خرد و ارزش تلقى بكند؟ براى اين‏كه عقل از دام اين خودويرانگرى رهايى پيدا بكند، بايد در هستى، حقايق مستقلى را هم به رسميت بشناسد تا براى استعمال عقل در حوزه‏هاى مختلف، معيار و موازينى وجود داشته باشد. عقل وسيله‏اى است كه انسان به كمك آن مى‏تواند به حقيقت دست پيدا كند. عقل سازنده حقيقت نيست و نمى‏تواند باشد؛ چون در اين صورت حقيقت يك امر نسبى تاريخى مى‏شود كه به‏تناسب تغيير و تحولات عقل، حقيقت نيز متغير خواهد بود.

بسيارى از متفكران، با فرا رسيدن مدرنيته، به پايان عصر دينى - اخلاقى معتقدند. آيا شما دين را به مثابه يك خلأ روحى در مدرنيته نمى‏دانيد؟

البته پاسخ من مثبت است؛ اما اضافه مى‏كنم كه در چند قرن اخير تقسيم‏هاى فراوانى از اين گونه شده است و همه اين تقسيم‏بندى‏ها ناشى از اين توهم است كه تاريخ به پايان رسيده است. براى مثال، در تقسيم سه‏گانه آگوست كنت، پوزيتيويسم كامل‏ترين و آخرين مرحله حيات بشرى بود؛ حال آن‏كه تحولات پس از پوزيتيويسم نشان داد كه اين برخورد، سهل‏انگارانه است. به گمان من هيچ‏گاه عصر دين به پايان نخواهد رسيد؛ البته اگر دين را محدود به يك صورت و فرم خاص نكنيم و يا تعريفى تنگ و سطحى از دين نداشته باشيم. بسيارى از مفسرين، ماركسيسم را هم نوعى دين تلقى كرده‏اند... . دين به عنوان يك مجموعه خاص مناسكى و به عنوان يك نهاد اجتماعى، مشمول احكام جامعه‏شناختى - تاريخيى است كه بر تمام نهادها حاكم است؛ اما اگر جوهره دين را نوعى تفسير و كنش ادراكى و روحى انسان با جهان تلقى كنيم، خواهيم ديد كه دين يك نياز ريشه‏دار و ثابت در وجود بشر است كه نمى‏توان هيچ‏گاه انتظار نابودى آن را داشت.

آيا شما به نوعى وحدت‏گرايى در غايت تاريخ معتقديد (نظريه فوكوياما) يا به نوعى كثرت‏گرايى (نظريه پوپر و آلن تورن)؟ به نظر شما جهان در قرن بيست و يكم به چه سمتى پيش خواهد رفت؟

اگر مقصود از كثرت‏گرايى اين باشد كه به‏تدريج علم و تكنولوژى پيشرفت مى‏كند و سقف دانش بالا مى‏رود و انسان‏هاى بيشترى به كاروان تمدن و تكامل بشرى مى‏پيوندند، بايد حكم به كثرت‏گرايى داد، به اين معنى كه هماهنگى و يكسانى انسانى، محصول جوامع بسته و ساده سنتى است. از سوى ديگر، عصر تكنيكى و اطلاعاتى امروز، خطر يكسان‏سازى همه انسان‏هاى روى زمين را بسيار جدى كرده است. بعضى از متفكران، اين بحران را « توتاليتاريسم فرهنگ جديد» مى‏خوانند. توليد انبوه و تكنولوژى جهانى و واحدى كه همه جوامع را به طور يكسان تحت تأثير قرار مى‏دهد، به‏وجودآورنده اين بحران است. البته كسانى مثل آلوين تافلر كه از نظريه‏پردازان امروز آمريكاست، در تحولات جديدى كه در جهان از جهت تكنيك و علوم ارتباطى در حال وقوع است، نوعى سمت‏گيرى به طرف تفرد و صورت‏هاى فردى و انديويدواليستى حيات اقتصادى و اجتماعى دارند و عامل آن را كامپيوتر مى‏دانند. به نظر من آنچه در آينده به وقوع خواهد پيوست، تركيبى از هر دو مى‏باشد. ما از يك حيثيت به سمت تنوع و تكثر سير مى‏كنيم و احساس هويت‏هاى ملى و قومى تقويت مى‏شود، و از طرف ديگر شاهد نزديك شدن بشر به يك سلسله امور مشترك هستيم كه به آنها امكان گفت‏وگو و مفاهمه مى‏دهد. در نهايت، تاريخ بشر ناگزير است كه شاهد يك خانواده واحد و داراى اصول مشترك باشد كه در عين حال ديگر نمى‏تواند مثل جوامع اوليه و سنتى باشد. تنها راه بقا، انترناسيوناليسمى است كه پايه‏هايش بر به رسميت شناختن هويت‏هاى ملى و ناسيوناليستى و هماهنگى مبتنى بر صلح و گفت‏وگوى ميان ملت‏هاست.

اما مسائلى كه احساس مى‏كنم در قرن بيست و يكم به وقوع خواهد پيوست، از جمله خلأ معنوى است كه علائم آن را ما امروز در شرق و غرب مى‏بينيم. در كنار اين معنويت‏خواهى، روند همگرايى و تعامل و گفت‏وگو ميان انسان‏ها و جوامع تقويت خواهد شد. در عين حال بايد در مورد ساده‏سازى و سطحى‏نگرى نسبت به موضوع هم هشدار داد؛ زيرا در جهان امروز هنوز قدرت‏هاى بزرگ و كانون‏هاى سلطه و سرمايه وجود دارند و نبايد پنداشت كه قرن بيست و يكم جهانى عارى از جنگ و خشونت و مبتنى بر صلح و تفاهم خواهد بود. البته امروز جنگ‏طلبى، خشونت، استعمار و امپرياليسم در فرهنگ جهانى تا حدود زيادى به يك ضدارزش تبديل شده است. علاوه بر اين روند، بحران‏هايى كه سرمايه‏دارى همچنان با آنها دست به گريبان است و مشكلات ناشى از فاصله عظيم دو اردوگاه بزرگ بشرى، يعنى اردوگاه محرومان و گرسنگان در مقابل اردوگاه شمال، هنوز يكى از خطرهايى است كه جهان را تهديد مى‏كند. به نظر من على‏رغم فروپاشى الگوهاى روسى و استالينى، روند جهانى ناگزير است به سمت نوعى سوسياليسم ميل بكند. اگر بخواهم روند قرن بيست و يكم را خلاصه كنم، مى‏گويم ما به سوى نزديك شدن به سه خواسته اساسى بشر در تاريخ حركت مى‏كنيم كه آزادى، برابرى و عرفان است.

اشاره‏

1. در اين مقاله به دو تعريف از سنت و مدرنيته اشاره شده است كه يكى ناظر به دو دوره تاريخى مشخص در غرب و ديگرى ناظر به گذشته و حال در هر شرايط تاريخى و اجتماعى است؛ اما اين دو تعريف هيچ‏كدام از دقت لازم برخوردار نيست و ژرفاى مسأله سنت و مدرنيته را بازنمى‏تاباند. هرچند در تاريخ غرب و در كشور ما اين دو واژه بارها به همين معانى تاريخى و زمان‏مند به‏كار رفته است،(1) ولى از منظر اصطلاحى و جامعه‏شناختى نه متضمن معناى تاريخى (دوره مشخص يا عام) است و نه اختصاص به جامعه و تمدن غرب دارد. واژه « مدرنيته» در اين معنا به گونه‏اى از مناسبات جمعى و زيستِ اجتماعى اشاره دارد كه با مقولاتى چون صنعتى شدن، سكولاريزاسيون، بروكراسى و شهرنشينى در پيوند است(2) و با اين شاخص‏ها مى‏توان جامعه سنتى را از جامعه مدرن بازشناخت. اين معنا، معنايى از مدرنيته است كه از سوى جامعه‏شناسان بزرگ قرن نوزدهم و بيستم، همچون دوركيم، ماكس وبر، ماركس، توينس و زيمل مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و هم‏اكنون نيز مورد بحث و گفت‏وگوست. بنابراين بحث از سنت و مدرنيته، بحث در مورد دو گونه حيات اجتماعى است كه هر كدام مبانى فلسفى و پيامدهاى انسانى ويژه‏اى دارد. البته مؤلف در طول بحث تا حدودى به اين معنا از سنت و تجدد نزديك شده است؛ ولى در مجموع به يك تعريف روشن تكيه نكرده است.

2. نويسنده محترم ديدگاه‏هايى را كه در برابر سنت قرار دارد به سه دسته « محافظه‏كارانه، اراده‏گرايانه و ديالوگ‏گرايانه» تقسيم مى‏كند؛ ولى تعريفى كه از دو گروه اول ارائه مى‏كند چنان است كه تقريباً عموم متفكران كنونى را خارج مى‏نمايد. امروزه كمتر انديشمندى را مى‏توان يافت كه هرگونه فاصله‏گيرى از افق تاريخى سنت را ممتنع و زيان‏مند بداند، يا معتقد باشد كه مى‏توان گذشته را با صدور بخش‏نامه نفى كرد و دل‏خواهانه داعيه‏هاى تازه‏اى را جايگزين آن نمود. اختلاف اساسى ميان جريانات فكرى كشور ما (و نيز در جهان غرب) در نوع برقرارى ديالوگ ميان سنت و مدرنيته است و همين‏جاست كه نويسنده به‏جاى تبيين موضع خويش، با اين بيان كلى به‏سرعت از موضوع مى‏گذرد كه: « يك فاصله انتقادى از سنت و گفت‏وگو با سنت براى نوسازى و روزآمد كردن دست‏مايه‏ها و عناصرى از سنت و فرهنگ و تمدن گذشته ايرانى و اسلامى...». وقتى كه منظور از سنت، كليه عناصرى است كه به گذشته فرهنگى و تمدنى ايران باز مى‏گردد، در اين صورت نه هيچ‏كس با نگرش انتقادى نسبت به آن مخالف است و نه با نوسازى آن براى زيست امروزى سر ناسازگارى دارد. همه نكته در اين‏جاست كه كدام مؤلفه‏ها را بايد بازسازى كرد و در اين بازسازى چگونه و از چه عناصرى بايد بهره گرفت. نويسنده هيچ طرح روشنى براى اين فرايند نوسازى مطرح نكرده است.

3. نكته مثبت در اين مقاله، پرهيز از تحليل‏هاى ساده‏انگارانه نوگرايان نسبت به ماهيت مدرنيته و تمدن جديد غرب و توجه به مبانى فلسفى اين پديده اجتماعى است. با آن‏كه ايشان سعى كرده است در مقام نقد مدرنيته از ديدگاه‏هاى مكتب انتقادى، اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم فراتر رود و از يك پايگاه دينى و اسلامى به اين مقوله نظر افكند، اما به دليل فقدان پايه‏هاى مستقل ايدئولوژيك، در مجموع در همان سطح بازمانده است و مطالب ايشان بيشتر به آميزه‏اى از آرا و انديشه‏هاى مكاتب فوق مى‏ماند تا طرح و نظريه روشنى كه از ايشان به عنوان يك روشنفكر مسلمان انتظار مى‏رود. عناصر اصلى انديشه نويسنده كه از آن به « فرامدرن» تعبير مى‏كند و آن را طرحى تازه در مقابل انديشه‏هاى فوق مى‏داند، به شرح زير است:

الف) ايشان با نقد انديشه اومانيستى غرب، معتقد است كه در كنار حقوق بشر بايد از تكاليف و مسؤوليت‏هاى انسان نيز سخن گفت و به‏جاى اصل سود، به اصل مصلحت عمومى پناه برد. اما بايد گفت كه دو مقوله « تكليف» و « مصلحت عمومى» اگر بخواهد در چارچوب انسان‏شناسى و عقل مدرن تعريف شود (چنان كه فيلسوفان غرب از عصر روشنگرى تا كنون تبيين كرده‏اند) نتيجه‏اى جز آنچه تا كنون در غرب ديده‏ايم نخواهد داشت و اگر تبيين تازه‏اى از اين مقولات منظور باشد، نياز به پايه‏هاى فكرى و اعتقادى ديگرى دارد كه ايشان هيچ افق نوينى را نشان نداده است.

ب) نويسنده در نقد ديدگاه‏هاى سودانگارانه، به نيازهاى درجه دوم بشر اشاره مى‏كند و نيازهاى زيبايى‏شناختى، كمال‏طلبى و حس خلود و جاودانگى را برمى‏شمرد. پوشيده نيست كه اين نيازها نيز عيناً در فلسفه روشنگرى مطرح شده و دقيقاً در چارچوب اومانيسم و عقل مدرن معنا و مفهوم مى‏يابد. اساساً تحويل و فروكاهش حقايق بنيادين هستى به مجموعه‏اى از نيازهاى انسانى، محصول انديشه سوژه‏نگر مدرن است كه انسان را به فاعل شناسايى و اقتدار فروكاسته است.

ج) توجه نويسنده به بحران عقل در مدرنيته مى‏توانست سرآغازى نيكو براى نوسازى يك نظام فكرى ناب و نوين باشد. ايشان با انگشت نهادن بر عقل خودانگار مدرن و عقل نسبى و سيال پسامدرن، هيچ‏يك از اين دو را براى نجات بشر از سرگردانى كنونى كافى نمى‏داند؛ ولى هيچ اشاره‏اى هم به معنا و مفهوم عقل از نگاه خود نكرده و نشان نداده است كه در برابر مقولاتى چون عقل نظرى، عقل عملى، عقل ابزارى و عقل اكتشافى و هرمنوتيكى چه موضعى دارد. نكته اين‏جاست كه مشكل اصلى غرب، در بحران حقيقت است و پروژه حقيقت‏زدايى در غرب را كه با نقادى عقل پى‏گيرى شد، تنها با بازشناسى و بازيابى حقيقت و عقل مى‏توان اصلاح كرد. توجه جناب آقاجرى را به اين نكته بايد معطوف داشت كه انديشه موسوم به فرامدرن، پيش و بيش از آن‏كه به تبيين مقولاتى چون آزادى، برابرى و عرفان نيازمند باشد، بايد تكليف خود را با مقولات بنيادين فلسفى و انسان‏شناسى يكسره كند.

د) نقد انگاره غرب از دين و ايمان و بازگرداندن آن به جايگاه حقيقى خويش مى‏تواند دريچه ديگرى براى سامان دادن به نظام فكرى ناب و نوين باشد. نويسنده محترم گام نخست در اين راه را به‏درستى برداشته و از دشوارى‏هاى نگرش مدرن نسبت به دين و ديانت خبر داده است؛ اما در آن‏جا كه به نظريه بديل اشاره مى‏كند، مفهوم دين را چنان عام و گسترده مى‏گيرد كه حتى ماركسيسم را نيز مى‏توان در آن گنجاند. نويسنده، دين را نوعى تفسير و كنش ادراكى و روحى انسان با جهان تعريف مى‏كند و دين را به عنوان مجموعه خاص مناسكى و نهاد اجتماعى مشمول احكام جامعه‏شناختى و تاريخى مى‏داند. بايد يادآور شد كه اين انگاره از دين دقيقاً همان چيزى است كه مدرنيته در دو سده گذشته تبليغ كرده و نويسنده در همين مقاله از آن به عنوان ايمانى كه ابژه عقل است انتقاد كرده است.

ه) ايشان ديدگاه فرامدرن را كه قرار است به همه پرسش‏هاى بازگفته و بر جاى مانده پاسخ گويد، به مرحوم شريعتى بازمى‏گرداند. تمسك روشنفكران چپ دينى به شريعتى در سال‏هاى اخير، بيشتر نشان از فاصله‏گيرى از روشنفكران ليبرال (طرفداران نهضت آزادى و دكتر سروش) دارد و از اين جهت شريعتى مى‏تواند نماد و نشانه‏اى براى اصلاح‏طلبان چپ‏گرا باشد. اما حقيقت آن است كه نه نيازها و شرايط اجتماعى و فرهنگى زمان شريعتى با عصر كنونى قابل مقايسه است و نه درون‏مايه آثارش بازگوى يك طرح روشن و مثبت براى حل معضلات كنونى است. بازماندن روشنفكران چپ در چارچوب طرح شريعتى، احتمالاً در آينده مشكلات نظرى و عملى جدّيى را فرا روى آنان قرار خواهد داد. به نظر مى‏رسد كه آقاى آقاجرى و همفكرانشان بايد به انديشه امام‏1 و انقلاب اسلامى كه كليه پارادايم‏هاى روشنفكرى در سده گذشته را دچار تحول و تزلزل ساخت، بازگشته، در مبانى آن بيشتر تأمل كنند.

4. آنچه ايشان درباره آينده جهان بازگفته است، نكاتى درخور تأمل دارد. بررسى اين مسأله را به مقاله « آيا جهان به سمت سوسياليسم حركت مى‏كند؟» (3) و مباحث پيرامون آن وامى‏گذاريم.


(1)در اين معناى عام، واژه « مدرنيته» (modernity) معمولاً در مقابل سه واژه antiquity (عهد عتيق)، classical (كلاسيك، باستانى) و tradition (سنت) به كار رفته است.
(2)براى اطلاع بيشتر رك.: A dictionary of cultural and critical theory, ed. Michael, Payne, Black Well, 6991.
(3)اين مقاله در شماره 18 بازتاب انديشه خواهد آمد.