چكيده: اين مقاله از ماهيت تازه گفتمان فمينيستى در غرب و مراحل و ويژگىهاى فمينيسم ايرانى سخن گفته است، سپس به الگوى مورد نظر امام پرداخته و بين دو بعد ايدئولوژيك و مصداقى گفتمان نوين مدرنيسم تفكيك كرده و در نهايت، ديدگاه نهايى امامقدس سره در قالب « اثبات مصاديق» و « نفى ايدئولوژيك» را مطرح كرده است. اين شماره از كتاب نقد اختصاصاً به فمينيسم پرداخته و ابعاد گوناگون اين موضوع را مورد بررسى و گفتوگو قرار داده است.
وجوه مميزه فمينيسم مدرن نسبت به نگرش كلاسيك فمينيستى عبارتند از:
1. در رويكرد مدرن، زن صرفاً به عنوان يك موضوع كه وضعيت او بهبود يابد مطرح نيست؛ بلكه فراتر از آن، فمينيسم تبديل به منظرى شده است كه كليه مسائل از آن منظر به نقد گذاشته مىشود. در رويكرد سنتى فمينيسم، سعى در تغيير شرايط زنان مىشد؛ حال آنكه مدعاى نوين فمينيسم تغيير جهان است.
2. رويكرد جديد جوهرهاى دارد كه آن را به حد يك گفتمان مىرساند. در نگرش كلاسيك بيشتر شاهد تلاشهاى تكافتاده با اغراض سياسى - اجتماعى مىباشيم كه صرفاً به احقاق بعضى حقوق گرايش داشتند.
3. اين رويكرد از قابليت بالاى توليد و بازتوليد برخوردار است؛ به اين معنا كه برخلاف ديدگاههاى فمينيستى سابق كه با پذيرش چارچوب نظرى حاكم صرفاً خواستار بهبود مؤلفههاى سياسى و اجتماعى بودند، اين رويكرد چشمانداز تازهاى از جهان مىخواهد تا در اين فضاى فكرى، همه چيز مجدداً تعريف و بازتوليد ايدئولوژيك شود. مهمترين بازتوليدهاى صورتگرفته عبارتند از: بازتوليد فرهنگى، بازتعريف خانواده، بازتعريف جنسيت، بازتوليد نظام حقوقى.
4. با تأمل در جريان هويتسازى نگرش فمينيستى كه در ذيل ويژگى سوم آمد، گفتمان مدرن فمينيسم به يك پروسه فعال تبديل شده است كه در هر دوره و مرحله، خواستى تازه را مطرح و در بسترى تازه اظهار وجود مىنمايد. بهداشت، كار، تحصيل، رفاه و امنيت، نقاط آغازين اين جنبش را شكل مىدهند كه متعاقباً به تأثيرگذارى بر روابط قدرت و امروزه به حوزه جغرافياى انسانى و تغيير معادلات منطقهاى و جهانى مىپردازد.
اين عقيده كه قدرت و خشونت همزاد هم هستند و جنس لطيف تاب برتافتن آن را به هيچ نحو و در هيچ سطحى ندارد، منجر به آن شد كه حتى فمينيستها قدرت مردانه را گردن نهند. اما بعدها رابطه قدرت و مهرورزى مورد بازتعريف قرار گرفت. آگاهى معطوف به جنسيت، نخست متوجه فعاليتهاى سياسى شد؛ ولى در ادامه ادعايى بس بزرگتر از مساوات سهم سياسى مرد و زن مطرح گرديد. مطابق اين بينش، قدرت، زنانه مىگردد و ادعا مىشود كه زنان در قياس با مردان از اولويت و توان بيشترى براى بهدستگيرى قدرت برخوردارند. خروج فمينيسم از دايره رويكردهاى معتدل و قرار گرفتن آن در جبهه راديكال، همان خطرى است كه به گفته جان اسكات و روث پيترسون غرب را تهديد مىكند و براى مقابله با آن بايد چارهاى انديشيده شود.
بدين ترتيب، سؤال اصلى گفتمان مدرن فمينيستى را « جايگاه زن در قدرت سياسى» شكل مىدهد كه از حيث معرفتشناختى ريشه در اين عقيده دارد كه مردان با كنترل قدرت سياسى و تبديل آن به يك پديده مردانه طى چندين قرن توانستهاند از مزاياى قدرت برخوردار گردند و خشونتى مردانه را عليه زنان به نمايش گذارند؛ لذا بايد به بازتعريف قدرت بپردازيم تا در آن شاهد تبديل « قدرت خانه» (قدرت پنهان زن) به « قدرت حكومتى» (قدرت آشكار) باشيم.
شناخت فضاى فكرى - اجتماعى جامعه ايران از آن حيث كه ما را در فهم محتواى انديشه امامقدس سره يارى مىرساند، ضرورت دارد.
در بخشى از فرهنگ ملى و ايرانى كه ربطى با اسلام ندارد، شاهد مضامين فراوان ضد زن و نگرش ابزارانگارانه به زنان هستيم. اين موارد توسط فمينيستها طرح و مورد استفاده تبليغاتى قرار مىگيرند. اين در حالى است كه بُعد مثبت فرهنگ ايرانى در برخورد با زن به خاطر اغراض فمينيستى ناديده گرفته مىشود. اما در ارتباط با فرهنگ اسلامى، نگرش فمينيستى با احتياط كامل اقدام مىكند؛ از مباحث حقوقى آغاز مىنمايد و مبانى حقوقى و تكاليف زنان در نظام حقوقى جمهورى اسلامى را مورد تعرض قرار مىدهد.
نگرشهاى فمينيستى در كشور ما نيز پس از مدتى با استعانت از مؤلفههاى فرهنگ ملى و متأثر از آموزههاى گفتمان جديد فمينيسم، ايفاى نقش مؤثر سياسى را خواستار شدهاند. با پيروزى انقلاب اسلامى و مشاركت گسترده زن ايرانى در اين تحول عمده كه حكايت از توانايى بالاى زنان در تنظيم و هدايت امور جامعه داشت، كرامت اوليه و خودباورى لازم براى تفكر در شأن و جايگاه واقعى زنان فراهم گشت و مطالبات درست و اسلامى و نيز مطالبات افراطى فمينيستى، هر دو زمينه بروز يافت.
مطالب ايرادشده در باب زن توسط امامقدس سره چندان زياد و از حيث معنوى متنوع است كه تحليل و نظاممند كردن آنها متضمن دقت و صرف وقت بسيارى مىباشد. حقيقت اين است كه امامقدس سره با توجه به پيچيدگى و اهميت مسأله زنان در جامعه، در چندين سطح به ارائه پاسخ پرداختهاند كه عدم توجه به اين مقامها منجر به خلط موضوعات و در نتيجه از هم پاشيدگى ديدگاه واحد امامقدس سره در خصوص اين موضوع مىشود. در اينجا ضمن تفكيك گونههاى مهم فمينيسم، به موضعگيرى ايشان درباره هرگونه خواهيم پرداخت.
1. فمينيسم اثباتگرا: اين ديدگاه براى اولين بار در مقابل نگرش مردسالارانه و در مقابل كسانى كه زن را نه انسان، بلكه موجودى پستتر از زن در عرصه هستى و جامعه بشرى مىدانستند مطرح شد. امام ضمن نفى كامل اين ديدگاه، از پاكى و علوّ مرتبه زنان در جامعه اسلامى ياد نمودند و تقدم اسلام را بر بسيارى از جنبشها و ايدئولوژىها در اين خصوص اعلام داشتند.
2. فمينيسم مساواتطلب: ادعاى اصلى آن، احقاق حقوق زنان در حد مساوى با مردان است و از اين حيث در مقابل كليه ايدئولوژىهايى قرار مىگيرد كه قائل به عدم مساوات مىباشند. در اين ارتباط، امام اصل مساوات را صراحتاً مورد تأكيد قرار مىدهند و از اين اصل تساوى، به حقوق زن در زمينههاى اجتماعى و سياسى، همچون تحصيل، كار، رأى دادن، حق طلاق و... رسيدهاند. اما از اين تساوى به هيچ عنوان نمىتوان « تساوى مطلق حُكمى» را استنتاج نمود و همه احكام شرعى مردان و زنان را مطلقاً يكسان دانست؛ زيرا تشابه كامل حقوق و وظايف زن و مرد، خلاف عدالت و موجب ظلم به زن است.
3. فمينيسم قدرتطلب: از اين ديدگاه، دو جريان قبلى از آن حيث كه در پى مقايسه زن با مرد هستند، در باطن معتقد به اولويت و برترى جنس مرد بودهاند. استقلال زن و برترىجويى او بر مرد در كليه عرصههاى حيات كه به طور مشخص در بازى قدرت تجلى مىنمايد، معناى سوم و مدرن فمينيسم را شكل مىدهد. درك نظام فكرى امام در اين خصوص محتاج بررسى تئورى سياسى ايشان و جايگاه زنان در اين مقوله است.
امام خمينى چهار مبدأ اصلى(1) براى قدرت قائل بودند. در بُعد نخست، به تثبيت قدرت سياسى مىانديشيدند كه دو ركن آن، « موضوعيت قدرت سياسى» و « اسلاميت قدرت سياسى» است؛ به اين معنا كه قدرت سياسى را براى اصلاح امور جامعه ضرورى مىدانستند و بر بعد مذهبى و ارزشى آن تأكيد مىورزيدند و به هيچ وجه راضى به مصالحه در اين زمينه نمىشدند. بنابراين، بستر كلى جريان قدرت سياسى از كانون ولايت الهى تا ولايت فقيه از قبل توسط شارع مشخص شده است و از اين حيث، ادعاى فمينيسم قدرتطلب كه مايل به طراحى بسترى تازه براى جريان قدرت سياسى مبتنى بر جنسيت است مردود مىباشد. همچنين از نظر امامقدس سره، ادعاى آنان از آن حيث كه براى قدرت سياسى، صبغهاى زنانه قائل مىشود كه با صبغه ارزشى مقابله مىنمايد، نادرست است. نتيجه آنكه بُعد اثباتى قدرت سياسى اساساً فارغ از ملاحظات جنسيتى مىباشد و امامقدس سره از اين حيث ركن اصلى فمينيسم قدرتطلب را نامشروع و متزلزل مىشمارد.
اما بعد دوم تئورى قدرت از ديدگاه امامقدس سره، « تحديد قدرت سياسى» است. در همين ارتباط، امامقدس سره طى بيانات مبسوطى، از قانون اساسى، حقوق مردمى، احكام الهى و انصاف به عنوان مرزهاى اصلى قدرت سياسى ياد مىنمايد؛ بنابراين برخلاف مدعاى فمنيسم قدرتطلب، جنسيت نمىتواند به عنوان يك حدّ تازه براى قدرت سياسى عمل نمايد. در اين ارتباط، اگر شرط مرجع تقليد بودن را جزء شرايط رهبرى بدانيم، فتواى صريح امام مبنى بر عدم امكان زن براى مقلَّد بودن، دلالت مىكند كه جنسيت به منزله مانع زنان براى دستيابى به اين كانون قدرت عمل مىكند.
بُعد سوم كه « تنظيم قدرت سياسى» است، به راهكارهايى اشاره دارد كه فرايند اعمال قدرت سياسى را هدايت و كنترل مىنمايد. در اين بُعد، هدف امامقدس سره آن است كه قدرت سياسى را بدل به قدرتى پاسخگو بنمايد كه نه بر پايه منفعت، بلكه بر مبناى مسؤوليت عمل نمايد. امامقدس سره بر حضور گسترده زنان در بعد تنظيمى قدرت تأكيد كرده و به گستره حضور آنان در انتخابات، نصيحت و نظارت بر مسؤولان، انتقاد و اعتراض تصريح نموده است.
از ديدگاه امام، رشد سياسى زن، تركيبى از تعالى اخلاقى و حضور فعالش در جامعه است؛ لذا معيار ارزشهاى دينى و توانايىهاى زن در كليه ادوار بر فعاليت سياسى زن حاكميت دارد؛ چنان كه همين دو اصل به گونهاى ديگر در حوزه فعاليت سياسى مردان نيز عمل مىنمايد. براين اساس، گفتمان مدرن فمينيستى در گستره انديشه سياسى امامقدس سره پاسخى دوگانه مىيابد: اولاً از حيث ايدئولوژيك مردود است و با مبانى اسلامى قدرت سياسى تضاد دارد؛ ثانياً از حيث مصداقى تأييد مىشود و با انقلاب اسلامى و تأسيس حكومت اسلامى، راه را بر مشاركت همه جانبه زنان در امور حكومتى مىگشايد. اينكه گستره مصاديق حضور زن تا كجاست، از اين منظر به طور كامل قابل تحديد نيست و مبتنى بر مصالح روز و اصول دينى است كه حكومت اسلامى نسبت به آن اقدام مىنمايد. به همين خاطر است كه امامقدس سره در پاسخ به خبرنگار خارجيى كه از تحديد كامل مصاديق حضور زن در قدرت سياسى سؤال مىكند، چنين اظهار مىدارند: « در مورد اين گونه مسائل، حكومت اسلامى تكليف را معين مىكند و الآن وقت اظهار نظر در اين زمينهها نيست».
1. توجه نويسنده به نگرشهاى نوين فمينيستى و فرايند رشد تحولات جنبش زنان تا رسيدن به بنمايههاى تئوريك آن، از ويژگىهاى مهم مقاله حاضر است. در اين مقاله، همچنين به مقايسهاى كوتاه ميان فمينسم در ايران با جريانهاى فمينستى غرب پرداخته شده كه البته جاى تحقيق و تحليل بيشتر وجود دارد. متأسفانه طرفداران نهضت زنان در داخل كشور بدون توجه به ريشهها و پيامدهاى جنبش فمينسم در غرب، به برداشتهاى سطحى و الگوگيرى ناقص از آنان مىپردازند و بدون توجه به شرايط بومى ايران، به شعارها و آرمانهايى نظر مىكنند كه حتى در جوامع غربى نيز به بنبستهاى اجتماعى و فرهنگى انجاميده است. اين موضوع تاكنون كمتر به صورت عالمانه مورد مطالعه قرار گرفته است.
2. نويسنده محترم، سؤال اصلى گفتمان مدرن فمينستى را « جايگاه زن در قدرت سياسى» دانسته و باز تعريف قدرت را پروژه اصلى اين گفتمان دانسته است. هر چند اين سخن سخت بيراهه نيست، اما چنان كه خود تلويحاً اشاره كرده است، موج نوين فمينيسم بيش از آن كه به شاخصها و مؤلفههاى سياسى تعريف شود، به مبانى و عناصر معرفتى شناخته مىگردد؛ از اين رو، فمينيسم در چند دهه اخير بيشترين تلاش را در حوزههاى فلسفى و معرفتى صورت داده و مشكل مردمسالارى و قدرت سياسى را در بنيادهاى انديشهاى غرب جستجو مىكند. بنابراين، هرچند پژوهشگر مىتواند با انتخاب موضوع قدرت به تحليل گفتمان فمينيسم بپردازد، ولى فروكاهش فمينيسم مدرن به باز تعريف نظريه قدرت چندان درست نيست.
3. نقطه كانونى مقاله به تبيين و مقايسه آراى امامقدس سره با امواج سهگانه فمينيسم اختصاص يافته و در مجموع، نويسنده محترم با نگاهى جامع و محققانه به بررسى موضوع پرداخته است. هرچند ديدگاه يادشده تقريباً با تلقى عمومى از فرمايشات امامقدس سره هماهنگ و همسوست، اما در اين پژوهش تطبيقى مطالبى بيان شده است كه جاى تدبر و تأمل بيشتر دارد. در زير براى نمونه به يكى از اين موارد اشاره مىكنيم.
ايشان برخلاف آنچه در بررسى فمينيسم قدرتطلب انجام داده است، در بررسى دو گرايش فمينيستى اثباتگرا و مساواتطلب تنها به مقايسه صورى ادعاها بسنده كرده و در مجموع نتيجه گرفته است كه ديدگاه امامقدس سره با اين دو گرايش همسويى و هماهنگى دارد. اين در حالى است كه اگر بنيادهاى فكرى و مفاهيم پايهاى آنها بهدرستى تبيين مىگشت، معلوم مىشد كه ديدگاه امامقدس سره با هيچ يك از انديشههاى فمينيستى غرب سر سازگارى ندارد. فمينيسم بر مبناى اومانيسم و نگرش مادى به انسان و خلقت بنا شده و هرگونه تبعيض جنسيتى را در حقوق و فرصتهاى اجتماعى نفى مىكند؛ حال آنكه انديشه اسلامى امامقدس سره بر پايه تفاوت حكمتآميز خلقت زن و مرد و نقش تكميلى اين دو جنس استوار است. همچنين آنجا كه فمينيسم سنتى صرفاً در جستوجوى منافع فردى و دنيوى زن است، اسلام، همراه با اين منافع، در نهايت به مصلحت اجتماعى و جاويدان زنان و مردان نيز نظر دارد. اين تفاوتهاى بنيادين بىترديد در تنظيم حقوق و مناسبات اجتماعى و طراحى استراتژىها و برنامههاى اجتماعى تفاوت شگرفى را ايجاد مىكند.(2) گويا از نگاه نويسنده، جريان فمينيسم قدرتطلب مرحلهاى ممتاز و مجزا از فرايند تاريخى فمينيسم است؛ حال آنكه به گمان ما، اين جريان، مرحله تكامليافته همان نظريه و دقيقاً بر بنياد همان تئورىها شكل يافته است.