بُعد فراموش شده دين‏

متن
پل تيليش / جمال كاظمى‏ -- ايران، 9/3/1380
اشاره
بازتاب شماره 15

چكيده: اهتمام و توجه به ظواهر دينى كه بُعد افقى و سطحى دين است، موجب افول معنويت در عصر حاضر شده و توجه به بعد معنويت كه همان بعد ژرفاى دين است براى رهايى انسان از پوكى و پوچى ضرورت دارد.

متن :

ديندارى طرح شورمندانه پرسش از معناى وجودمان و ميل به دريافت پاسخ‏هاست؛ هرچند اين پاسخ‏ها ناقص و نارسا باشد. دين حالت اشتياق و دلبستگى نسبت به وجود ويژه انسانى و نيز وجود به طور كلى است. البته مى‏توان آدميان فراوانى يافت كه اين اشتياق و دلبستگى غايى و نهايى را دارند؛ اما احساس مى‏كنند از دين به معناى خاص و طبعاً از هر دين تاريخى به دورند. اتفاقاً در اغلب موارد، اين افراد، پرسش از معناى زندگى خود را به‏غايت جدى مى‏گيرند و به همين دليل، زبان به انكار همه اديان تاريخى مى‏گشايند. اين افراد گو اين‏كه منكر اديان هستند، اما ديندار به شمار مى‏آيند. همين تجربه است كه وادارمان مى‏كند معناى دين را به عنوان پديده‏اى كه در بُعد ژرفا جاى دارد، از جلوه‏هاى خاص دلبستگى نهايى و پرواى واپسين فرد كه در نماد و نهادهاى يك دين خاص ظاهر مى‏شود، متمايز كنيم. پس اگر بخواهيم به تحليل موقعيت دينى روزگارمان بپردازيم، بديهى است كه بايد كليد ما معناى اصلى دين باشد؛ نه يك دين خاص و نه حتى مسيحيت.

بُعد ژرفا چگونه گم شد؟ فقدان بعد ژرفا حاصل ارتباط انسان عصر ما با خود و با جهان است؛ عصرى كه در آن طبيعت به لحاظ علمى و تكنولوژيك، در معرض كنترل و مهار آدمى است. در اين عصر، زندگى در بعد افقى جايگزين زندگى در بعد ژرفا شده است. حال اگر بپرسيم كه چنانچه انسان در بعد افقى به سير خود ادامه دهد چه مى‏كند و در جست‏وجوى چه چيزى خواهد بود، پاسخ بدان دشوار است. او هرچه را در مسيرش باشد به يك ابزار تبديل مى‏كند و با اين كار خود به يك ابزار مبدل مى‏شود. اما اگر بپرسد ابزار براى چيست، ديگر پاسخى در ميان نخواهد بود.

اگر بعد ژرفا گم شده است، نمادهايى كه به وسيله آنها زندگى در اين بعد بيان شده است به خودى خود بايد ناپديد شوند. دليل اصلى آنكه نهادهاى دينى گم شده‏اند نقادى علمى نيست؛ بلكه سوء فهم معنا و مفاد اين نمادهاست. اگر نماد آفرينش كه بر سرشت و گوهر الهى همه چيز دلالت مى‏كند به سطح افقى نقل مكان كند، به داستانى درباره گذشته‏هاى دور بدل مى‏شود كه هيچ قرينه و شاهد تاريخى بر آن نمى‏توان اقامه كرد و حتى مغاير همه شواهد علمى است. اين گونه است كه يكى از ژرف‏ترين توصيفات روان‏شناختى از مخمصه‏هاى عام انسانى، به حكايتى پوچ و بى‏معنى در سطح افقى مبدل مى‏شود. اگر نمادهاى « منجى» و « رستگارى از طريق منجى» كه گوياى قدرت نجات‏بخش در تاريخ و زندگى فردى است به سطح افقى تنزل يابد، داستان‏هايى خواهند شد در باب موجودات نيمه الهى كه از مكانى فلكى مى‏آيند و باز بدانجا مى‏روند. بديهى است كه اين نمادها با اين شكل و شمايل براى كسانى كه نگاهشان به عالم را نجوم علمى تعيين مى‏كند، هيچ معنا و مضمونى ندارد. هنگامى كه انسان، خود را به اين ترتيب از بعد ژرفا و نمادهاى راوى آن محروم كرد، خود به جزئى از طرح افقى بدل مى‏شود؛ خويشتن خود را گم مى‏كند و به چيزى در ميان چيزهاى ديگر مبدل مى‏شود. آدمى با اين همه فشار به‏سختى مى‏تواند از بار اين سرنوشت شانه تهى كند؛ سرنوشتى كه او را به يك شى‏ء در ميان ساير اشيائى كه خود مى‏سازد مبدل مى‏كند.

ولى انسان هيچ‏گاه از انسان بودن و انسان ماندن دست نمى‏شويد. او مضطربانه، نوميدانه و در عين حال شجاعانه در برابر چنين سرنوشتى مقاومت مى‏كند. آدمى اين سؤال را درمى‏افكند كه: « براى چه؟». او بدون آنكه بداند چه بر سرش آمده احساس مى‏كند معناى حيات (بعد ژرفا) را گم كرده است. پرسش دينى از دل همين آگاهى سر برمى‏آورد و پاسخ‏هاى دينى نيز از همين آگاهى دريافت يا انكار مى‏شود.

در اين نگرش، امكان رسيدن به پاسخ واقعى با همه محدوديت‏هاى پيش رو دست‏يافتنى است. اين مقصود، از طريق آگاهى به اين نكته به دست مى‏آيد كه ما آدميان، ساحت سرنوشت‏ساز زندگى (بعد ژرفا) را گم كرده‏ايم و هيچ راه ساده‏اى براى بازگشت آن نداريم. كسى كه مى‏داند از سرچشمه غايى (معنا) دور افتاده است، با همين دانايى نشان مى‏دهد كه نه فقط جدايى حاصل آمده، بلكه وصل و وحدت دوباره رخ خواهد داد و اين دقيقاً وضعيت ماست. آنچه بيش از همه چيز مورد نياز ماست و تا حدى واجد آن هستيم، فهم اصولى اين مسأله است كه در مخمصه گرفتار آمده‏ايم؛ بدون آنكه بكوشيم به كمك ايدئولوژى‏هاى دينى يا سكولار بر آن پرده‏اى بيفكنيم. احياى علايق دينى، قدرت خلاقه‏اى به فرهنگ ما خواهد داد؛ مشروط بر آن‏كه اين علايق دينى به حركت جست‏وجوگرى در پى بُعد گم شده ژرفا توسعه پيدا كند.

اشاره‏

پل تيليش (1886 - 1965) انديشمند بزرگ اگزيستانسياليست آلمانى، از جمله كسانى است كه در عصر مدرنيته در پى احياى معنويت بوده است. رويكرد مثبت وى به معنويت و اخلاق كه در حقيقت دو بعد دين به شمار مى‏روند، تأثير بسزايى بر انديشه غرب در روزگار معاصر داشته است. ذكر اين نكته لازم است كه وى به پيروى از آراى مكتب اگزيستانسياليسم در باب ماهيت و وجود انسان، دين را اشتياق و دلبستگى واپسين انسان (ultimate concern) به « وجود خود» يا « وجود» به طور مطلق مى‏داند و همان‏گونه كه در اين مقاله به آن اشاره رفته است، اديان خاص و تاريخى، مانند يهوديت، مسيحيت و اسلام، فقط جلوه‏هايى از ظهور دلبستگى نهايى انسانند. از اين رو انسان براى متدين بودن كافى است كه داراى يك دلبستگى نهايى باشد و ضرورتى ندارد كه از دينى خاص پيروى نمايد. دين امرى انفسى (subjective) و شخصى است كه حداكثر به نوعى تجربه درونى وابسته و از هر گونه عينيت خارجى بى‏بهره است.

از اهم لوازم نظرى اين رهيافت، بى‏معنا بودن مسأله حقانيت يك دين و افزون بر اين در خصوص اسلام، مسأله خاتميت است. همچنين بر اساس اين رويكرد به دين شريعت (احكام و قوانين دينى) اهميت چندانى ندارد. از نگاه درون‏دينى، اين لوازم ناپذيرفتنى است؛ زيرا اديان هم ادعاى حقانيت دارند و هم رعايت قوانين و احكام خود را ضرورى و لازمه متدين بودن مى‏دانند. از نگاه برون‏دينى نيز بايد گفت گرچه داشتن دلبستگى نهايى جزئى از حالات معنوى يا متدينانه است، اما حقيقت آن است كه متدينان به دين خاص (تاريخى يا غيرتاريخى) براى دين خود، دست كم، به مناسك و اعمالى قائلند كه خود را به رعايت آنها ملزم دانسته، عدم رعايت آنها را گناه به شمار مى‏آورند. از اين رو، با صرف نظر از اين نكته كه فروكاستن دين به جزئى از آن (دلبستگى نهايى داشتن) كارى ناصواب و بى‏بهره از منطق دفاعى (پديدارشناسانه، عقلى و تاريخى) است، نوعى هرج و مرج رفتارى و نظرى را نيز به همراه دارد.