دين و دولت از نگاه امام خمينى(ره)

متن
محمدتقى فاضل ميبدى‏ -- حيات نو، 15/3/1380
اشاره
بازتاب شماره 15

چكيده: نويسنده پس از ذكر تاريخچه‏اى ناقص از رابطه دين و دولت در نگاه فقهاى شيعه، ديدگاه امام خمينى را در تأسيس حكومت دينى مطرح مى‏كند. از نظر وى امام خمينى در تأسيس حكومت دينى بر عنصر مصحلت و زمان و مكان تأكيد بليغ داشتند و مصالح حكومت را بر همه چيز مقدم مى‏دانستند. نويسنده تفسيرى از اين مطلب دارد كه به تقدم‏بخشيدن اقتضائات دنياى مدرن بر احكام شرع مى‏انجامد.

متن :

فقيهان شيعه، حاكمان پس از عصر غيبت را غاصب دانسته زيرا زعامت و ولايت را در انحصار امام معصوم مى‏دانستند و از ديگر سو چون در انتظار ظهور قائم آل محمد(عج) به سر مى‏بردند، لهذا حكومت‏ها را دولتى مستعجل مى‏پنداشتند. بنابراين منطقاً هم از حيث نظرى و هم از حيث عملى، دخالت در حكومت را نوعى تعيين تكليف براى امام معصوم مى‏دانستند و در نتيجه فقيهان شيعه كتابى در باب « احكام السلطانيه» و « فقه الدوله» و يا « كتاب الاماره» ننگاشتند وغالباً از ساحت سياست دورى گزيدند و بلكه خدمت در دربار سلاطين و همكارى با آنان را از « مكاسب محرمه» دانستند. جز اينكه مرحوم سيد مرتضى رساله‏اى در جواز همكارى با سلاطين با عنوان رساله فى العمل مع السلاطين تدوين كرد.

با اين وصف، دولتى مبتنى بر دين و يا حاكميت دينى تشكيل نيافت، البته حكومت‏هايى كه داعيه دينى بر اساس مذهب اثنى‏عشرى داشتند و پس [ ظاهراً پيش‏] از صفويه به وجود آمدند به نحو معدودى چون آل‏بويه و سربداران وجود داشته است. ولى حاكميتى دينى، به گونه‏اى فراگير، تا دوران صفويه به وجود نيامد و فقهاى شيعه در تاريخ پيش از صفويه تجربه‏اى در تشكيل دولت دينى نداشتند. انديشه ولايت فقيه به شكل يك انديشه سياسى و حكومتى پس از حكومت شيعى صفويه رونق يافت. بر اين اساس كه حكومت صفوى مى‏بايست از حيث وجه دينى توجيه مى‏شد و مشروعيت خود را باز مى‏يافت؛ چرا كه از نظر اصولى و مبنايى حاكميت در انحصار امامان معصوم است، ولى در زمان غيبت، فقها به عنوان نايبان عام امامان تلقى مى‏شوند و رابطه فقيه با امام يك رابطه نيابت است و با مردم رابطه ولايت. به تدريج حل اين غامض از راه ولايت فقيهان به عنوان نايب امام زمان(عج) در ادبيات فقهى شيعه راه يافت. محقق كركى كه شيخ الاسلام شاه طهماسب مى‏نامندش، شأن فقيهان را در زمان غيبت چنين بيان مى‏كند: فقهاى اماميه، همگى برآنند كه فقيه عادل، امين و جامع شرايط فتوا، كه از او به مجتهد در احكام شريعت تعبير مى‏شود، در زمان غيبت در جميع مسائل نايب ائمه مى‏باشند.

بنا به روايت روضات الجنات، شاه طهماسب در جواب كركى چنين نگاشت: تو براى سلطنت از من سزاوارترى زيرا تو نايب امام‏عليه السلام مى‏باشى و من از كارگزارانت بوده و در اجراى اوامر و نواهى فرمانبردار خواهم بود. ولى با اين وجود ولايت فقها به عنوان يك فرع فقهى مطرح گشت آن هم در مواردى از مكاسب و يا در باب وقف و ولايت بر ايتام و هيچ‏گاه بحث ولايت فقيه به عنوان يك نظام سياسى و دولت دينى مطرح نبوده است.

از سيره غالب فقهاى سلف چنين برمى‏آيد كه آنان براى اداره جامعه و تنظيم سياسيات، سلاطين يا حكامى را نصب مى‏كرده‏اند و شاهان مشروعيت خود را از فقيهان مى‏گرفته‏اند. ولى چنين باورى در بين فقها يكدست و يك داستان نبوده است و يا دامنه آن را چنين گسترده نمى‏يافتند. فى‏المثل مرحوم صاحب جواهر خيلى از اختيارات ولايى را قابل تفويض نمى‏داند و يا بين فقهاى عصر قاجار، شيخ مرتضى انصارى و ميرزاى شيرازى كه از لحاظ علمى صاحب نام بودند و هر يك در زمان خود مرجع فراگير گشتند، ولى قائل به توسعه قدرت فقها نبودند. شك نيست كه امام خمينى‏قدس سره به عنوان معمار انديشه حكومت دينى، مبنا را ولايت فقيه قرار مى‏دهد و بر اين اساس، دولت دينى را بنا مى‏نهد ومنهاى ولايت فقيه حكومت دينى را مشروع يا ممكن نمى‏داند. دكترين ولايت فقيه حاكى از اين عقيده است كه حكومت دينى بهترين شكل حكومت است، چرا كه فقه به معناى واقعى كلمه دربرگيرنده تمام قوانين است كه يك جامعه مطلوب به آن نيازمند است.

چنين به نظر مى‏رسد كه اگر امام خمينى در سال‏هاى پيش از پيروزى انقلاب اسلامى بر اين باور بودند كه با فقه رايج - به اصطلاح فقه جواهرى - مى‏توان دولتى را دينى ساخت و جامعه‏اى را بر اساس احكام اوليه اسلام اداره كرد، ولى پس از پيروزى انقلاب، به ويژه سال‏هاى جنگ، بر اين باور نشستند كه با پيش انداختن احكام اوليه بر احكام حكومتى، جامعه و دولت دينى نخواهد شد. طبيعى مى‏نمود كه با تشكيل دولت دينى و تعارض آن با برخى احكام اوليه يك نگرانى در بين فقهاى سنتى به وجود آيد كه ممكن است برخى از احكام فقهى تعطيل بماند. ولى امام براى بقاى دولت دينى و نظام اسلامى تعطيلى برخى احكام را به طور موقت مخل به مبانى دينى نمى‏ديد. انديشه سياسى ولايت مطلقه فقيه يعنى انديشه‏اى كه قادر است بر اساس ضرورت و مصلحت، احكامى كه در تعارض با دنياى مدرن است، تعطيل كرده و احكامى كه احكام ثانويه در تلائم با موضوعات مدرن است، تدوين و تشريع نمايد و اين اجازه‏اى است كه شارع مقدس به او داده است؛ زيرا بر اساس بينش امام، ولايت فقيه در امتداد ولايت رسول اللَّه و ائمه‏عليهم السلام است. ولايت مطلقه فقيه همان ولايت مطلقه رسول اللَّه است. يعنى كار ولايت فقيه نظارت بر اجراى احكام فقهى نيست؛ چنان كه مرحوم نايينى مى‏گفت، بلكه شأن او اعمال ولايت بر احكام دين است و اختيار او در اداره جامعه همان اختيار رسول اللَّه است.

توجه دادن به اين مسأله كه در زمان‏ها و مكان‏هاى مختلف، روابط اجتماعى تغيير مى‏يابد و اين تغيير را بايد در اجتهاد و استنباط در نظر داشت و پياده كرد، در نوشته‏هاى بعضى از فقهاى صدساله اخير ديده مى‏شود. حضرت امام به شكل قوى‏تر و جامع‏تر اين مسأله را بعد از انقلاب مطرح كرده و به آن توجه دادند و خودشان هم در رهبرى‏شان و فتواهايشان آن را به كار گرفتند. از بعضى از فتاواى خودشان دست كشيدند. با وجود امام، فقه شيعه از دورانى وارد دوران ديگر و از مدارى وارد مدار ديگر مى‏شود. اگر بخواهيم اصطلاحى بر آن بيفزاييم بايد گفت: پس از استقرار نظام اسلامى فقه شيعى از مدار بسته سنتى وارد مدار باز تجدد و دنياى مدرن شد.

عناصرى كه مرحوم امام در اين تحول به كار مى‏گيرد، عبارتند از: زمان، مكان و مصلحت؛ يعنى اگر جامعه‏اى بخواهد بر اساس شريعت اسلامى اداره شود بايد آن شريعت از حالت بسته و جزميت خارج شود و در قالب يك اجتهاد پويا، كه در آن عناصر زمان، مكان و مصلحت به كار رفته است، قرار گيرد. امام خمينى در راه اين تحول بزرگ علاوه بر اين كه قائل به حفظ چارچوب فقه سنتى بود و به اصطلاح طريقه فقه جواهرى را براى حوزه‏ها لازم مى‏شمرد، مصلحت نظام و تأثير زمان و مكان را بر احكام شريعت، ضرورى مى‏دانست. اين دو نوع نگاه به فقه، يكى نگاه سنت‏مآبانه است كه نگران تعطيلى احكام اوليه شريعت است و ديگرى امام، كه نگاه مدرن‏گونه است و نگرانى تعطيلى حكومت اسلامى را دارد. در نگاه دوم اصل حكومت و دولت بر هر حكمى از احكام فرعى در صورت تزاحم تقدم دارد. امام خمينى در برابر تحولات جديد سه راه در پيش رو داشت: يا اينكه بايد نسبت به رويدادهاى روزگار و موضوعات جديد پشت مى‏كرد و مى‏گفت موضوعات بايد به نفع احكام دگرگونى يابد و عالم خارج طورى ساخته شود كه احكام فقهى تعطيل نگردد، به گونه‏اى كه يكى از حوزويان گفته بود: « بايد تمدن را طورى بنا كرد كه حتى احكام عبيد و اماء نيز تعطيل نگردد»؛ راه دوم اين بود كه امام احكام فقهى و دستگاه شريعت را چون پاره‏اى از فقيهان، از ساحت سياسى و اجتماعى خارج مى‏ساخت و منحصر در احكام فردى مى‏دانست؛ ولى امام خمينى هيچ‏كدام از اين دو راه را در شأن اسلام نمى‏دانست و چنين قرائت‏هايى از دين را قبول نداشت بلكه راه سوم را مبناى فقه و فكر خود قرار داد، يعنى تطبيق احكام دين و شريعت اسلام بر دنياى مدرن، بر مبناى دخالت عناصر مصلحت، ضرورت و دخالت زمان و مكان در فقه سياسى اسلام.

اشاره‏

نكات بسيارى در اين مقاله جاى تأمل و بحث فراوان دارد كه به دليل رعايت اختصار در اينجا تنها به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

1. نويسنده محترم به پاره‏اى از تغيير نظرها در انديشه سياسى امام خمينى در پيش و پس از انقلاب اشاره كرده و معتقد است كه از نظر امام نمى‏توان در دنياى مدرن احكام اوليه اسلامى را اجرا كرد و بايد احكام ثانويه را بر مبناى مصلحت پيش كشيد. آنگاه اين رويكرد را منطبق بر فقه جواهرى نيز مى‏داند، غافل از اينكه مسأله حكومت و احكام حكومتى چيزى است غير از فتواى فقيه. فتوا همواره كليت دارد و ناظر به مصداق خاصى نيست، ولى حكم حكومتى ناظر به مصاديق است. تقدم احكام حكومتى بر احكام اوليه شرع ربطى به نوع نگرش فقهى ندارد، بلكه مربوط به بينش‏سطح بالاترى مى‏شود كه هم بر فقه ناظر است و هم بر مسأله حكومت و آن بينش را در مبانى كلامى مى‏توان جست‏وجو كرد. به بيان واضح‏تر از منظر كلامى است كه مى‏توان حكمى درباره تقدم احكام حكومتى بر جميع احكام اوليه شرعى صادر كرد، هرچند در خود فقه نيز از زبان فقها اين مطلب شنيده مى‏شود، اين نشان‏دهنده حضور كلام در فقه است.

همچنين مسأله تحول فقه و پيشرفت آن، ربطى به تقدم يا عدم تقدم احكام حكومتى بر احكام اوليه ندارد. حكومت باشد يا نباشد، فقيه ملزم است فقه خود را دائماً تحول بخشد و در استنباط دقيق‏تر و صحيح‏تر احكام شرعى رو به پيشرفت باشد. به بيان ديگر فقيه بايد دائماً در تصحيح شيوه استنباط خود از كتاب و سنت تلاش كند تا بتواند حكم موضوعات متغير و متحول را متناسب با شرايط زمان و مكان به گونه‏اى كه به اهداف شريعت نزديك گردد استنباط نمايد. براى اين كار علاوه بر به‏كارگيرى روش‏هاى پيشرفته استنباط، بايد در بُعد موضوع‏شناسى نيز تلاش كند و اينجاست كه نقش زمان و مكان اهميت پيدا مى‏كند. نويسنده محترم بدون تفكيك اين دو مقوله از يكديگر، به بررسى مسأله پرداخته و احكام كلى براى تغيير صادر كرده است. همچنين مسائل حكومتى را با مسأله تغيير موضوع احكام نيز خلط كرده است.

2. نويسنده محترم بدون توجه به اينكه « مصلحت» ياد شده در كلام امام، بر چه مبنايى تعريف مى‏شود، آن را بر مبناى مصالح دنياى مدرن تعريف كرده است و اين تفسيرى است كه از ديدگاه امام فرسنگ‏ها فاصله دارد. اندك آشنايى با ديدگاه‏هاى امام خمينى در رابطه با جهان مدرن، كه پايگاه اصلى آن مغرب‏زمين است، مانع از اين مى‏شود كه بگوييم امام خمينى « راه سوم را مبناى فقه و فكر خود قرار داد؛ يعنى تطبيق دادن احكام دين و شريعت اسلام بر دنياى مدرن». تمام حركت امام در راستاى احياى احكام نورانى اسلام و حركت در راستاى تحقق بخشيدن اهداف دين و سنت نبوى بود. اين اهداف در تعارض آشكار با اهداف دنياى مدرن است. يكى دانستن اينها يا از نشناختن دين ناشى مى‏شود يا از نشناختن دنياى مدرن.

اگر نويسنده محترم توجه مى‏داشت كه مدرنيته و تجدد مساوى است با نفى حاكميت ماوراى طبيعت بر بشر كه به معناى نفى دين، دست كم در زندگى جمعى، است، مساوى با خوداتكايى عقل بشر و نفى اتكا به هر منبع غيربشرى مانند كتاب‏هاى مقدس است، مساوى با ... آنگاه چنين بى‏باك به امام نسبت نمى‏داد كه فقه شيعه را با دنياى مدرن و تجدد سازگار كردند.

3. اينكه مى‏گويند امام خمينى فقه شيعه را از دورانى وارد دورانى ديگر كرد و « پس از استقرار نظام اسلامى فقه شيعه از مدار بسته سنتى وارد مدار باز تجدد و دنياى مدرن شد»، علاوه بر اشكالات يادشده در بالا، از نشناختن مرز ميان فقه، حكومت، حقوق و چگونگى تحقق‏بخشيدن به فقه در عينيت جامعه مى‏شود. اگر موضوعات مبتلابه در جامعه دست حكومت‏گران را در اجراى پاره‏اى احكام شرع مى‏بندد و براى استمرار حكومت اسلامى لازم مى‏آيد كه موقتاً حكم به تعطيل برخى احكام اوليه اسلام بشود، هيچ ارتباطى با وارد شدن فقه در عصرى ديگر و مدرنيزاسيون فقه ندارد. امام به شدت با چنين رويكردى مخالف بودند و همواره بر فقه جواهرى و سنت سلف صالح تأكيد مى‏نمودند و در عين حال تحول دائمى و پيشرفت بى‏وقفه فقه را در همان سنت سلف صالح جست‏وجو مى‏كردند و با رويكردهايى كه به سنت پشت مى‏كنند و خواهان قرائتى تجددمآبانه از فقه هستند، به شدت مخالفت مى‏ورزيدند. نمونه‏هاى سخنان امام را در اين‏باره مى‏توان در منشور روحانيت (پيام تاريخى امام به حوزه‏ها و روحانيت در تاريخ 3/12/67) مطالعه كرد.

4. اين حكم نويسنده كه: « فقيهان شيعه، حاكمان پس از عصر غيبت را غاصب دانسته... بنابراين منطقاً هم از حيث نظرى و هم از حيث عملى، دخالت در حكومت را نوعى تعيين تكليف براى امام معصوم مى‏دانستند...» سخنى است كه يا از روى عدم تحقيق بيان شده يا اغراض ديگرى غير از پژوهش علمى در كار آمده است. چگونه مى‏توان احكامى را كه فقهاى بزرگ شيعه در طول تاريخ، چه در زمان حضور امام معصوم‏عليه السلام چه در زمان غيبت آن بزرگواران، صادر كرده‏اند و به نوعى در مسائل سياسى و حكومتى دخالت كرده‏اند، ناديده گرفت. عملكرد نواب ائمه در سراسر بلاد اسلامى، بويژه از زمان امام هفتم به بعد، همچنين نوشته‏هاى دانشمندان بزرگى همچون شيخ مفيد، گواهى صادق بر اين است كه فقيهان بزرگ شيعه در انديشه حكومت بوده‏اند، منتهى ابزار و امكان تشكيل حكومت صالح را نيافته‏اند. شيخ مفيد در المقنعه مى‏نويسد كه اقامه حدود در اختيار سلطان اسلام است كه از طرف خداوند نصب شده باشد و اين سلطان امامان معصوم‏عليه السلام هستند يا هركس كه از طرف آنها نصب شده باشد و اين كار به فقيهان شيعه سپرده شده است...(1)


(1)سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد، ج 14، المقنعه، ص 810
در اينجا شيخ مفيد مى‏نويسد: « فامّا اقامة الحدود فهو الى سلطان الاسلام المنصوب من قبل اللَّه و هم ائمة الهدى من آل محمدعليهم السلام، و من نصبوه لذالك من الأمراء والحكّام، و قد فوّضوا النظر فيه الى فقهاء شيعتهم مع الامكان... . و من لم يصلح للولايه على الناس لجهل بالاحكام أو عجز عن القيام بما يستند اليه من أمور الناس، فلا يحل له التعرض لذالك او التكلّف له، فان تكلفه فهو عاص غيرمأذون له فيه من جهة صاحب الأمر الذى اليه الولايات.»