ظلمت سياسى و آمريت مطلق‏

متن
گفت‏وگو با محمد مجتهد شبسترى‏ -- پيام نو، ش 7
اشاره
بازتاب شماره 15

چكيده:

آقاى مجتهد شبسترى در اين گفت‏وگو جريانات فكرى در آستانه و پيش از انقلاب را مورد بررسى قرار مى‏دهد و ضمن اشاره به چهار جريان فكرى، جريان فكرى غالب عالمان را مورد ارزيابى و انتقاد قرار مى‏دهد و ادعا مى‏كند كه از طريق مراجعه به كتاب و سنت و منابع دينى نمى‏توان به انديشه سياسى رسيد.

متن :

به طور خلاصه نحله‏هاى فكرى - سياسى سال‏هاى قبل از انقلاب را به پنج جريان مى‏توان تقسيم كرد. جريان اول جريان مهندس بازرگان و ياران ايشان است. دوم جريان ديگرى است كه بعدها چپ مسلمان ناميده شد و به لحاظ فكرى بيش از همه در دكتر شريعتى متجلى بود. سوم جريان بخشى از علماى دين بود كه حول مسأله مرجعيت، فتواها و نظرهاى فقهى متمركز بودند. چهارم تفكر مرحوم مطهرى و علامه طباطبايى بود و پنجم جريان چپ غيرمسلمان بود و البته جريان ديگرى هم از قديم‏الايام وجود داشت و آن جريان روشنفكران ليبرال منهاى دين - و نه الزاماً ضددين - بود.

جريان مربوط به مهندس بازرگان مى‏كوشيد در كتاب و سنت، يك ايدئولوژى براى زندگى اجتماعى پيدا كند. اين جريان معتقد بود چنين ايدئولوژى‏اى در دين وجود دارد و البته با مفهوم آزادى در شكل مدرن آن سازگار است. مختصرترين كتابى كه تبلور اين فكر است كتاب شناخته شده بعثت و ايدئولوژى است.

اما كار شريعتى با بازرگان فرق داشت. او نمى‏گفت در كتاب و سنت اين ايدئولوژى وجود دارد و بايد آن را فهميد بلكه مفاهيم موجود در كتاب و سنت را به گونه‏اى با هم تركيب مى‏كردند كه از آن يك ايدئولوژى ساخته شود.

البته اينكه اينها چپ مسلمان ناميده شدند بنده معقتد نيستم كه مستقيماً متأثر از ماركسيسم بودند. بلكه بيشتر احتمال مى‏دهم كه متأثر از الهيات آزادى‏بخش مسيحى آمريكاى لاتين بوده‏اند. من مشابهت‏هاى بسيار قوى بلكه عين مباحث چپ مسلمانِ ايران را در تئورى‏هاى الهيات آزادى‏بخش مى‏ديدم. البته وقتى مى‏گويم جريان چپ مسلمان، آن گروه‏هاى مسلح راهم كه در سال‏هاى قبل از انقلاب به نام اسلام دست به كار مبارزات سياسى مسلحانه بودند شامل مى‏شود. الهيات رهايى‏بخش سعى كرده است از تعليمات مسيحيت و مفاهيم آن وسيله مبارزه عليه رژيم‏هاى ديكتاتورى آمريكاى لاتين به‏وجود آورد. البته الهيات رهايى‏بخش در جهان‏بينى به هيچ‏وجه ماترياليستى نيست. در عين حال نگاهش به تاريخ و شيوه‏هاى مبارزات اجتماعى و سياسى ماركسيستى است.

اما جريان سوم كه در واقع نتوانست به يك جريان تبديل شود ولى در حد يك تفكر بود، طرز تفكر علامه طباطبايى و مرحوم مطهرى است. آنها سعى داشتند بگويند در كتاب و سنت، فلسفه اجتماعى - سياسى، فلسفه حقوق و فلسفه اخلاق اجتماعى وجود دارد. آن دو جريان قبلى به دنبال ايدئولوژى بودند، ولى اين طرز تفكر عمدتاً از فلسفه و عقلانيت سخن مى‏گويد و نه از ايدئولوژى. مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان مى‏فرمايند: « نبوت را مى‏توان از منظر يك فلسفه اجتماعى ديد و آن را بر يك فلسفه اجتماعى - سياسى مبتنى كرد». ايشان در بحث ثابت و متغير هم از يك شيوه فلسفى استمداد مى‏جويد و آن را به كتاب و سنت مستند مى‏كند.مرحوم آقاى مطهرى هم همين‏طور است. ايشان در بعضى موارد صريحاً تعبير فلسفه اجتماعى‏اسلام را به كار برده است. وى در پاره‏اى جاها سعى كرده فلسفه حقوق اسلام را بيان كند و در مواردى از فلسفه اخلاقى اسلام سخن مى‏گويد. در ميان اهل تسنن هم اين قبيل كوشش‏ها بوده است؛ مثلاً شبيه الميزان، مرحوم محمد عبده در المنار بنيان‏گذار اين سنخ از بحث‏هاست.

در هر صورت تلاش اين گروه سوم در همان سطح باقى ماند و كسى به ميدان نيامد كه بگويد آيا اصلاً مى‏شود اين جور به كتاب و سنت نگاه كرد؟ و از آنجا كه بحث اين گروه صرفاً آكادميك بود، در حوزه‏هاى خاصى باقى ماند.

اساساً در آنچه مربوط به زندگى اجتماعى و سياسى مى‏شود، هنوز يك فلسفه سياسى يا فلسفه اخلاق اجتماعى پا نگرفته است و آراى امثال فارابى هم در حوزه‏هاى سياسى - دينى نفوذ نداشته است. ممكن است گفته شود فقه يك انديشه سياسى است. اما فقه انديشه سياسى نيست بلكه يك سلسله دستورات زندگى آيينى است. نه انديشه عقلانى سياسى.

اما جريان علماى دين؛ من اين جريان را از طرز تفكر مرحوم طباطبايى يا مرحوم مطهرى جدا مى‏دانم؛ چون جريان علماى دين از لحاظ فكرى عمدتاً متكى به آرا و فتاواى فقهى است. اين جريان هيچ‏گاه از فلسفه اجتماعى - سياسى و اخلاقى و حقوقى سخن نمى‏گفت بلكه بر فتاوا تأكيد مى‏كرد و اين صرفاً يك تفكر فقهى است. در چنين تفكرى اصلاً انديشه عقلانى سياسى راه ندارد بلكه صرفاً بيان فتواست. اين تفكر، نه جايگاه آزمون و خطا دارد و نه جاى بحث‏هاى عقلانى.

البته بايد توجه داشت كه فتوا ايدئولوژى نيست. چراكه ايدئولوژى محصول تفكر آدميزاد است. آن را انسان ساخته و پرداخته و پذيرفته است. ايدئولوژى ابزار فكرى زندگى اجتماعى و سياسى است كه انسان آن را مى‏پردازد ولى در فتوا ادعا مى‏شود كه حكم خداست و نظر انسان نيست و فرق ايدئولوژى با محصولات فلسفى تفكر انسان در آن است كه بر ايدئولوژى دگماتيسم حاكم است اما محصولات فلسفى باز است.

در هر صورت، من باز بر اين نكته تأكيد مى‏كنم كه در ميان عامه مردم مسلمان يا در ميان علماى دين مثل فقيهان و متكلمان انديشه سياسى وجود نداشته است. انديشه سياسى بايد انديشه‏اى باشد كه موضوع سياست را هدف گرفته باشد و بخواهد درباره سياست به صورت عقلانى بينديشد. زندگى سياسى مردم مسلمان و هرچه را كه به آن امروز زندگى سياسى مى‏گوييم، يا با فقه و يا با آراى كلامى سر و كار داشته است. اينها انديشه سياسى نيستند.

اما امامت، همان‏طور كه مرحوم مطهرى نيز گفته است، اصلاً اولاً و بالذات نظريه حكومت نيست. حكومت يكى از مسائل فرعى نظريه امامت است. اين نظريه در ميان شيعه در اصل و اساس اين است كه دين را از چه كسى بايد گرفت. رهبر دين و يا مفسر دين كيست.

مسائل تحليلى و عقلانى حكومت كه در باب امامت آمده چه در كلام شيعه و چه اهل سنت آن چنان ابتدايى و محدود است كه نمى‏توان آن را انديشه سياسى ناميد. اين مسائل عمدتاً در مقابل نظريه خوارج مطرح شده كه مى‏گفتند وجود حاكم ضرورت ندارد. اما اينكه امامان شيعه رئيس بوده‏اند و نه ديگران، يك عقيده سياسى - فلسفى نيست و اعتراض به اينكه چرا مأمون در آنجا نشسته است و نه امام رضاعليه السلام يك نقد فلسفى سياسى نبوده است و به همين جهت هم مسأله اغتصاب حق ائمه مطرح بوده و گفته مى‏شود حق امامان را غصب كرده‏اند. مفهوم غصب يك مفهوم اخلاقى و فقهى است نه يك مفهوم فلسفى سياسى. در عالم فلسفه، سياست و حقوق اصلاً تعبير غصب به ميان نمى‏آيد.

حالا بيست و سه سال از انقلاب گذشته و حوادثى پيش آمده موفقيت‏ها و شكست‏هايى در كار بوده است. فعلاً اين سؤال اساسى مطرح است كه آيا به طور كلى نگاه ما به مسأله سياست و حكومت بايد يك نگاه عقلانى فلسفى باشد يا يك نگاه فقهى؟ امروز يك دسته اصرار دارند با همان زبان فقه در مورد مسائل حكومت سخن بگويند، با همان زبان تكليف در مورد مباحث مربوط به تئورى و شكل حكومت و حقوق اساسى انسان‏ها، معنا و حدود آزادى و عدالت، معناى قانون و دموكراسى اصرار دارند. اين گونه بحث شود كه فقيهانى به كتاب و سنت مراجعه كنند و بعد به مقلدان و متدينان بگويند در اين باب‏ها حكم شرعى چيست. حال آنكه طرف ديگر قضيه اين نظر است كه بايد درباره آن مسائل به بحث و كنكاش عقلانى فلسفى پرداخت با عقلانيت بايد راه سياست، حكومت، دموكراسى، آزادى و عدالت و حدود آزادى و هرچيز ديگر را معين كرد و با عقلانيت راه را گشود و از دين به عنوان داورى نهايى و پشتيبانى ارزش‏هاى انسانى سخن به ميان آورد و به همين معنا دين را در صحنه زندگى اجتماعى حاضر نگه‏داشت. اين دو جريان فكرى درست در مقابل يكديگر قرار دارند.

كليه كسانى كه در كتاب و سنت به دنبال آزادى، حقوق اساسى و حقوق بشر به مفهوم مدرن آن مى‏گردند، اين افراد بدون اين‏كه خودشان متوجه باشند همان روش بيان حكم را دنبال مى‏كنند و التقاطى را مرتكب مى‏شوند كه ساختار كتاب و سنت را به هم مى‏ريزد. آنها مى‏خواهند آزادى، حقوق اساسى و حقوق بشر مدرنيته را كه مبناهاى فلسفى هستند از كتاب و سنت بيرون بكشند و اين كار ممكن نيست و درست در اينجاست كه طرف ديگر يعنى دارندگان زبان فقهى اشكال وارد مى‏كنند - و اشكال به‏حقى هم هست - و آن اينكه: مفهوم‏ها از كتاب و سنت بيرون نمى‏آيد. مى‏بينيد كه مثلاً از انواع و اقسام آراى فقهى كه در باب حكومت گفته شده به نظريه‏هاى دولت تعبير مى‏شود در حالى كه اينها نظريه‏هاى دولت نيست. نظريه‏هاى دولت با بحث‏هاى عقلانى فلسفى به دست مى‏آيد. اما فقه فقط بيان احكام است. آنچه فقيهان در باب حكومت گفته‏اند گرچه مجموعه‏اى از آراى مختلف است مثلاً يكى ولايت را مطلقه و ديگرى مقيده مى‏داند اما هيچ‏كدام از اينها نظريات دولت نيست بلكه آرايى فقهى است كه براى تك‏تك افراد تعيين تكليف مى‏كند، نظريه عقلانى سياسى درباره دولت در هيچ‏كدام از اينها وجود ندارد. اصلاً كل فقه ما در مفهوم عقلانى و فلسفى از نظريه‏هاى دولت خالى است. اين قبيل اشكالات معلول غفلت در غلطيدن در قلمرو منطق آمرانه است. شما اگر بدون يك تئورى عقلانى مستقيماً وارد عمل شويد دچار ظلمت مى‏شويد. هر وقت در سياست اين قضيه اتفاق بيفتد عالم سياست دچار ظلمت مى‏شود؛ به اين معنا كه هيچ معيارى در دست نخواهد بود كه به وسيله آن درباره نظرها و عمل‏ها بحث شود. وقتى يك بحث عقلانى و فضاى عقلانى وجود نداشته باشد چگونه مى‏توان بحث كرد. اين همان ظلمت سياسى است كه از آن چيزى جز اختناق بيرون نمى‏آيد. يعنى همان آمريت مطلق در عالم سياست هرجا آمريت مطلق وجود داشته باشد آنجا ظلمت است.

حكومت و سياست يك امر عقلانى و عقلايى است كه بايد متناسب با واقعيات تصميم‏گيرى شود و تئورى حكومت را هم بايد بر اساس يك عقلانيت قرار داد تا راه حكومت باز باشد و بتواند به وظايف خودش عمل كند و نيازها را برآورده سازد. حالا اگر دين را به صورت يك ايدئولوژى حكومت به حساب بياوريم و آن را به عنوان ايدئولوژى معرفى كنيم هم دين و هم حكومت هر دو ضرر مى‏كنند. از طرفى زبان دين، زبان نيايش و زبان اخلاق و احكام است نه زبان ايدئولوژى و فلسفه عقلانى. وقتى دين به صورت ايدئولوژى حكومت درآيد هر دو زبان‏اش را از دست مى‏دهد، و يك زبان ايدئولوژى پيدا مى‏كند و زمانى كه به اين صورت درآمد از هويت خودش خالى مى‏شود هم دين و هم دنيا ضرر مى‏كند و مشكلات بى‏شمارى به‏وجود مى‏آيد.

اين تصور كه دين آمده تا جاى هنر، علم و فلسفه يا ادبيات را بگيرد تصور نادرستى است اگر قرار باشد دين جلوى فعاليت‏هاى غيردينى انسان را بگيرد دين و دنيا هردو ناقص خواهند ماند.

اشاره‏

آقاى مجتهد شبسترى جريان غالب علماى دين را در وصول به انقلاب و پس از آن جريانى مى‏داند كه بر آراى فقهى متكى است كه در آن اصولاً انديشه عقلانى راه ندارد و چنين تفكرى طبيعتاً به انديشه سياسى منتهى نخواهد شد و اساساً مراجعه به كتاب و سنت و دورشدن از كنكاش‏هاى عقلانى - فلسفى راهى بسته است كه تنها با عقلانيت گشوده خواهد شد. سرّ مطلب را نيز اين مى‏دانند كه حكومت و سياست امرى عقلانى است كه بايد متناسب با واقعيات در آن تصميم‏گيرى شود و اساساً زبان دين، زبان اخلاق و احكام است نه زبان ايدئولوژى و فلسفه عقلانى.

طبيعتاً براى هر انسان ديندارى همواره اين دغدغه جدى وجود دارد كه اگر بخواهيم مطمئن شويم كه در امر اجتماع و سياست بر مبناى دين عمل مى‏كنيم چه بايد كرد؟ آيا اساساً چنين راهى باز است؟ اگر تماماً بر طبق تجربه مدرنيته و متناسب با پارادايم‏هاى مدرن عمل كنيم و تفسيرمان از سياست و حكومت همان تفسير دوران مدرن باشد و بالطبع با توصيه‏هاى آن نيز همراه شويم، چگونه تجربه ديندارى خود را محك زده‏ايم. اگر قرار باشد كه توصيه به عدالت را دينى بدانيم، اما مفهوم عدالت و راه‏كارهاى وصول به آن را تماماً از غير دين اخذ كنيم و تمامى راه‏كارهايى را هم كه در منابع دينى آمده است، امورى زمان‏مند بدانيم، عقلانيت دينى چگونه تحقق خواهد يافت؟

آقاى شبسترى اصرار دارند كه احكام سياسى - اجتماعى دين پاسخى به وضعى قديمى بوده است و در حاشيه متنى قرار داشته است كه آن متن تغيير يافته است. در آن متن، زبان، زبانِ تكليف و آمريت بوده است و تفكر اجتماعى موجود اين دستورات را عين عدالت مى‏فهميده است حال آنكه تجربه جديد تلقى ديگرى دارد و اين مبتنى بر يك ديدگاه كلى است كه قضاياى موجود در اين حوزه، برعكس آنچه در ديدگاه سنتى آمده است. قضاياى حقيقيه نيستند تا بيانگر احكامى كلى براى دوران‏هاى مختلف باشند؛ بلكه نهايتاً قضايايى هستند خارجيه كه تنها، پاسخى به نيازهاى آن دوران‏اند. سرّ غيرعقلانى بودن رجوع سنتى به كتاب و سنت را نيز همين مى‏دانند و به جاى آن قرائت رسمى كه فقيهان خود را وامدار احكام بيان شده در منابع دين مى‏دانند قرائت جديد را اين مى‏دانند كه با قرار گرفتن در متن واقعيات اجتماعى و پذيرش مقتضيات مدرن و تعريف جديد از عدالت عقلانيت سياسى را پى‏ريزى كنيم.

اما سؤال جدى اين است كه با تعريفى از عدالت كه از دين گرفته نمى‏شود و نيز تعيين شاخص‏هاى آن، كه آن نيز وامدار دين نيست و تعيين راه‏كارهاى وصول به عدالت كه آن نيز ربطى به دين ندارد، چگونه حوزه زندگى اجتماعى ما بر دين ابتنا پيدا مى‏كند؟

اساساً چرا نتوانيم مجموعه‏اى از ديدگاه‏هاى دين را به عنوان انديشه سياسى دينى قلمداد كنيم؟ ايشان معتقدند كه حتى طرح نظريه امامت، به هيچ‏وجه يك انديشه سياسى نيست. چرا كه اولاً امامت اولاً و بالذات - همان‏طور كه مرحوم مطهرى فرموده‏اند - نظريه حكومت نيست و ثانياً مسائل تحليلى و عقلانى‏اى كه در باب امامت آمده است آن چنان محدود است كه نمى‏توان آن را انديشه سياسى ناميد. در همين راستا ادعا مى‏كنند كه نظريه امامت يك عقيده فلسفى - سياسى نيست و اساساً اين تعبير كه خلفا غاصب مقام امامان بوده‏اند تعبيرى اخلاقى - فقهى است نه فلسفى - سياسى. چرا كه در عالم فلسفه، سياست و حقوق اساساً تعبير غصب به ميان نمى‏آيد.

جاى بسيار تعجب است كه سياسى‏ترين ديدگاه شيعه كه محل اختلاف جدى ميان دو مذهب اسلامى است را فاقد محتواى سياسى بدانيم. چرا نتوانيم ديدگاه شيعيان در باب امامت را انديشه‏اى سياسى بدانيم. مطابق اين ديدگاه، امامان اولاً به دليل اصلح بودن و ثانياً به خاطر منصوب بودنشان از حق حاكميت برخوردار مى‏باشند و اين دقيقاً نظريه‏اى است در باب حاكميت.

امامت همان‏طور كه نظريه‏اى است كلامى كه جايگاه امام را در مقام تفسير وحى و بيان سنت مشخص مى‏كند نظريه‏اى است در باب حكومت و حاكميت و از اين جهت انديشه‏اى سياسى است كه بر اساس آن، حضور خلفا در منصب حاكميت را غاصبانه مى‏داند و برخلاف نظر گوينده محترم كه غصب را مفهومى صرفاً حقوقى و اخلاقى مى‏دانند، غصب حاكميت، مفهومى است سياسى آن چنان كه حقِ حاكميت نيز مفهومى سياسى است و اساساً هر نظرى در باب حاكميت و تعيين هر ملاكى براى حق حاكميت ملازم است با نظريه‏اى در باب غصب حاكميت و جاى اين پرسش است كه چطور نظريه فارابى در باب رئيس مدينه نظريه‏اى است سياسى اما نظريه امامت كه بزرگانى از قبيل سيد مرتضى، شيخ طوسى و شيخ مفيد در توجيه عقلانى آن تلاش وافر داشته‏اند. نظريه‏اى سياسى نيست. اساساً آيا شرطِ داشتن يك انديشه سياسى آن است كه مستند به كتاب و سنت نباشد؟ آيا نمى‏توان بر قواعدى كه مستند به منابع دينى است يك نظريه سياسى بنا نهاد؟

بر اين اساس تلاش عالمان در بيان ديدگاه‏هاى دين هم مى‏تواند به انديشه سياسى منتهى شود. ممكن است چنين تلاش مادام كه صرفاً مصروف بيان ديدگاه‏هاى اجتماعى دين است تلاشى فلسفى و فيلسوفانه تلقى نشود. اما براى كسانى كه براى منابع دينى حجيت قائلند از ارزش و اعتبار لازم برخوردار است و همان‏گونه كه مى‏توان انديشه‏اى سياسى مبتنى بر روش فلسفى داشت، مى‏توان انديشه‏اى سياسى مستند به كتاب و سنت داشت كه البته تنها در دايره كسانى كه به كتاب و سنت به عنوان منابع استنباط اعتقاد دارند قابل قبول است.

تلاش عالمانى كه با رجوع به كتاب و سنت در صدد تعيين مرزهاى آزادى و عدالت و يا تعيين تكليف در قبال ساير انديشه‏هاى سياسى هستند نيز مى‏تواند قابل قبول باشد. بلكه اساساً براى كسانى كه دغدغه انطباق حوزه سياست با دين را دارند راهى جز اين نيست. البته پرواضح است كه آن ديدگاه اساسى‏اى كه مطابق با دين است مستقيماً تمام عناصر آن برگرفته از متن كتاب و سنت نيست بلكه عناصر متفاوت يك انديشه سياسى در يك منظومه هم نهاد از مفاهيم شكل مى‏گيرد كه عقل و عقلانيت هم در منبع و هم در روش وصول به آن مورد استناد است. در مقام تصميم‏گيرى و برنامه‏ريزى نيز مسلماً صرف مراجعه به كتاب و سنت تمام راه حل مسأله نيست بلكه تعامل ديدگاه‏هاى دينى و نظريات كارشناسى است كه منتهى به نتيجه مى‏شود.

با وجود اين معلوم نيست چرا از نظر گوينده محترم تن دادن به بيان عالمان دينى كه مستند به منابع دينى است در افتادن در ظلمت است كه از آن چيزى جز اختناق بيرون نمى‏آيد و سرانجام به آمريت مطلق منتهى مى‏شود.