سنت و تجدد

متن
گفت‏وگو با عماد افروغ‏ -- عصر ما، ش 208 و 209
اشاره
بازتاب شماره 14

چكيده: تجدد از نظر فلسفى ريشه در انديشه روشنگرى و تقرير خاصى از عقلانيت و خرد خودبينانه دارد. مدرنيسم با اصل‏زدايى و متافيزيك‏زدايى، تمدن جديد را بنا مى‏نهد. در مقابل، سنت از نظر فلسفى اصل‏گرايى و خدامحورى است. اما از نظر جامعه‏شناختى آنچه از تقابل سنت و مدرنيسم مطرح مى‏شود، بيش از آنكه يك واقعيت معمولى و واقعى باشد، به علقه‏ها و ارزش‏هاى ايدئولوژيكى باز مى‏گردد. هيچ تجددى نمى‏تواند به لحاظ اجتماعى با اصل‏گرايى يا سنتش بيگانه باشد.

متن :

از دو زاويه مى‏توان به بحث سنت و تجدد پرداخت: نگاه تاريخى - اجتماعى و نگاه معرفتى - فلسفى. بيشتر بحث‏هايى كه در اين باره صورت مى‏گيرد، بيشتر از زاويه تاريخى - اجتماعى است ولى من ترجيح مى‏دهم كه ابتدا يك نگرش فلسفى و نظرى به بحث داشته باشم. دوآليزم =( دوگانگى) عقب‏ماندگى / توسعه‏يافتگى يا دوگانگى‏هاى ديگرى مثل تمدن / توحش يا تمدن / بربريت نيز همانند دوتايى تجدد / سنت حاكى از مرزبندى بين يك خود و يك غيرتند. سؤال اين است كه اين دوگانگى‏ها از چه زمانى و مبتنى بر كدام مبانى و پيش‏زمينه‏هاى ذهنى طرح شده‏اند؟ به نظر بنده دوگانگى‏هاى مزبور به گونه‏اى قابل بازگشت و ارجاع به تجدد و سنت‏اند. ريشه‏هاى نظرى و معرفتى تجدد را در انديشه روشنگرى مى‏توان يافت. وجه مشخصه روشنگرى، تقرير خاصى است كه در اين عصر از عقلانيت به دست داده مى‏شود. منظور از عقلانيت، خردورزى‏هاى فردى و باور مطلق به توان‏مندى‏ها و قابليت‏هاى عقل بشر، بدون نياز به منابع ديگر، از جمله وحى، فرهنگ و سنت و جامعه، توأم با يك روح، منش و روش تجربى است. به لحاظ معرفتى مى‏توان گفت كه عقلانيت روشنگرى يك عقلانيت فردگرايانه و تجربه‏گرايانه است و در نتيجه ملاك حقيقت در دو چيز خلاصه مى‏شود: 1. عقلانيت فردى و 2. تجربه و مشاهده. عقل‏گرايى و روشنگرى با عقل‏گرايى گذشته تفاوت ماهوى دارد. گذشتگان ضمن آنكه به اصل غايى باور داشتند و اين اصل غايى را يا در قالب خدا يا در قالب‏هاى ديگر مطرح مى‏كردند، جامعه‏گراتر بودند. به هر حال به نحوى از انحا به يك متافيزيك و يك سلسله مراتبى و يك وضعيت طبيعى اعتقاد داشتند. روشنگرى، عينيت‏گرايى و خرد فردى را جايگزين خدا كرد و مى‏توان گفت كه اين يك وجه مميزه‏اى است بين دوران قديم و جديد. همين‏جا بگويم كه به نظر من اصلاً اعتقاد به خرد خودبنياد ندارم و معتقدم كه خرد و تعقل انسان نيازمند تكيه‏گاه است. خرد خودبنياد خودويران‏گر است و اگر تكيه‏گاه را از عقل بگيريم، به ضد خود تبديل مى‏شود. خردورزى تكيه‏گاه مى‏خواهد كه گاهى فيلسوفان از آن به عنوان ارزش غايى (ultimate value) ياد مى‏كنند. اگر اومانيسم و روشنگرى انسان را جايگزين خدا كرد و خردورزى و انسان‏گرايى را در دستور كار خود قرار داد و بر صدر نشاند، پست‏مدرنيسم هم انسان را از صدر به ذيل كشاند. اينكه در پست‏مدرنيسم گفته مى‏شود هيچ اصل ثابتى وجود ندارد، زاده آن خردگرايى افراطى است. مدرنيسم، بنيادزدايى و متافيزيك‏زدايى مى‏كند و تمدن جديد را بنا مى‏نهد و از سوى ديگر، به ساختارها و شالوده‏هاى خود با فرافكن‏كردن تضادهاى ذاتى خود سامان مى‏بخشد تا اينكه نهايتاً در دو مقطع سر از ضد خود و هيچ‏انگارى در مى‏آورد: يكى هيچ‏انگارى مربوط به نيچه و ديگرى هيچ‏انگارى مربوط به پست‏مدرن‏ها. البته دعواى سنت و تجدد يك روال پايدار فلسفى نمى‏تواند باشد و نهايتاً اصل و غلبه با اصل و سنت، بنياد و بنيادگرايى خواهد بود. كما اينكه جهان در حال روى آوردن به سنت و احياى خدا در ساحت معرفت و خردورزى است.

وقتى من در بحث فلسفه، سنت را مطرح مى‏كنم، منظورم اصل‏گرايى و خدامحورى است، يعنى يك جايى يك اصلى وجود دارد كه مطلق است و قابل خدشه نيست، همان ارزش غايى.

به طور خلاصه، سنت يعنى توحيد، اما توحيد صرفاً در روابط اجتماعى نيست. من از توحيد در فلسفه و توحيد در جهان‏بينى سخن مى‏گويم. سنت يعنى آنچه همراه با آدمى متولد شده و بين انسان‏ها از آن حيث تفاوتى نيست. به تعبير ديگر، اين سخن به معناى تقدم روان‏شناسى بر جامعه‏شناسى است. البته اين روان‏شناسى نيز لايه‏هاى متفاوتى دارد. زيرين‏ترين لايه‏اش، لايه فطرت الهى و توحيدگرايى است.

آنچه تا كنون گفتيم، به لحاظ فلسفى بود، اكنون به بُعد جامعه‏شناختى بحث بپردازيم. امروزه ما با مسأله‏اى به نام « ايجاد مرز» بين سنت و مدرنيسم روبه‏رو هستيم. اين چيزى كه امروز به صورت دو قطبى سنت و مدرنيسم مطرح شده است، بيش از آنكه يك واقعيت مملوس و عينى باشد، بر مى‏گردد به علقه‏ها، ايده‏ها، ارزش‏ها و تئورى‏ها و عمدتاً آن درون‏مايه ايدئولوژيكى كه در ضمن آن وجود دارد، يعنى يك منافعى پشت اين تقسيم‏بندى نهفته است؛ اگرچه نمى‏خواهم كاملاً طرح آن را مبتنى بر منافع بدانم. ظهور اين دو قطبى برمى‏گردد به تمايزگذارى تمدن - توحش و بربريتى كه غرب جديد به خاطر آنكه خود را به رخ ديگرى بكشد، و در قالب قضاوت ديگرى خودنمايى كند و در برابر خود شرق را به عنوان جهان بربر شناساند و طرف ديگر شرق نيز براى مقابله با غرب، دچار يك شرق‏شناسى وارونه شود، يك غرب كاذبى را ساخت و با او به مبارزه پرداخت و بالاخره هويت اين هر دو در جاهايى سخت به هم تنيد. به نظر من براى رهايى از شرق‏شناسى و شرق‏شناسى وارونه بايد به اين پرسش پرداخت.

مقوله سنت، هويت و فرهنگ از يك نظر ايجادى و از يك نظر اكتشافى است. برخى معتقدند كه انسان به تبع منافع ايدئولوژيك و در توهم خود يكى را سنت و ديگرى را تجدد مى‏داند و عده‏اى مقوله سنت و هويت را اكتشافى مى‏دانند كه بايد با روش‏شناسى‏هاى مختلف به كنكاش و حفارى‏هاى تاريخى بپردازيم و اين عناصر تاريخى و ريشه‏دار را كشف كنيم. سنت به يك معنا اكتشافى است و به يك معنا ايجادى. عنصر ثابت سنت كه نسل‏اندر نسل منتقل شده و به لايه‏هاى زيرين اعتقادى و جهان‏بينى يك قوم پيوسته است، حكايت از بعد اكتشافى و عنصر متحول آن حكايت از بعد ايجادى‏اش دارد. اما اين دو بعد بى‏ارتباط با يكديگر نيستند.

بنابراين، سنت و هويت رگه‏هايى از فرهنگ يك قوم است كه « تشابه» و « تداوم» داشته باشد، يعنى آنچه در طول تاريخ ثابت و مشترك مانده و تحول و دگرگونى تاريخى روى آن اثر نگذاشته است و در عرض نيز مى‏تواند به معناى وحدت (تشابه) در عين كثرت باشد. البته سنت‏هاى فكرى عرفانى فلسفى و ادبى گوناگون و متفاوتى در يك جامعه وجود دارد ولى تمام اينها ناظر به يك توحيدگرايى و يك نوع هويت دينى است. به لحاظ اجتماعى اين هويت قسمت قابل توجه يا اكثريت معتنابهى از افراد و اقشار جامعه را در بر مى‏گيرد. براى شناخت اين ته‏نشين‏ها بايد يك رويكرد تبارشناختى داشته باشيم و تاريخ گذشته خود را مطالعه كنيم. مطالعه ته‏نشين‏ها در واقع يك بحث فرهنگى است. ما بايد چند سطح فرهنگ را از يكديگر تميز دهيم كه در غير اين صورت دچار نوعى شكل‏گرايى خواهيم شد و قادر نخواهيم بود سره را از ناسره مشخص سازيم و تقدم و تأخر بين لايه‏ها قائل شويم. بسيارى از افرادى كه بحث‏هايى چون « سنت و مدرنيسم» يا « چندگانگى فرهنگى» يا « تأثير و تأثر» از فرهنگ غرب را مطرح مى‏كنند، اين اوليت‏بندى را قائل نيستند و همه چيز را به « فرهنگ» تعبير مى‏كنند. تفاوتى ندارد كه مصنوع باشد يا نه، محصول باشد يا مهارت، انديشه باشد يا ارزش، الگوى رفتارى باشد يا نماد.

ما فرهنگ را به عنوان « معرفت مشترك» تعريف مى‏كنيم كه بخش اعظم اين معرفت مشترك « انديشه مشترك» است. لايه‏هاى فرهنگى از زيرين‏ترين لايه‏هاى آن به ترتيب عبارتند از:

1. لايه معرفتى و جهان‏بينى كه حتى مى‏تواند شامل افسانه‏ها و اسطوره‏ها باشد؛ 2. لايه ارزش‏ها كه برآمده از لايه اول است، يعنى الگوهاى داورى و قضاوت، نسبت به بدى، خوبى، زشتى و زيبايى است؛ 3. الگوى رفتارى، هنجارها و قالب‏هاى رفتارى، يعنى اگلوهاى مختلفى چون نهاد خانواده، نهاد آموزش و پرورش، اقتصاد و بعضاً نهاد دين و سياست؛ 4. نهادها كه هم كلامى است و هم غيركلامى است و هنر و موسيقى و طراحى را نيز شامل مى‏شود. لايه نهاد با ساير لايه‏ها تفاوت دارد و معرف ساير لايه‏هاست و خودش درون‏مايه‏اى ندارد. غير از لايه‏هاى يادشده، گاهى لايه‏هاى ديگرى چون ايدئولوژى، تكنولوژى مادى و اجتماعى را نيز اضافه مى‏كنند.

ما چون لايه‏هاى فرهنگى را با هم خلط مى‏كنيم، مى‏توانيم درك كنيم كه هركدام مضمونى دارد و مثلاً نمى‏توان نماد را به بينش تقليل داد. همچنين مى‏پذيريم كه مى‏تواند بين لايه‏هاى مختلف به عنوان يك واقعيت اجتماعى شكاف وجود داشته باشد. مثلاً مى‏تواند يك شخص داراى جهان‏بينى الهى باشد اما ارزش‏ها، الگوهاى رفتارى و نمادهاى او منبعث از منابع ديگرى باشد. اين نكته را نيز بايد توجه كرد كه اقشار مختلف نيازهاى مختلف فرهنگى دارند كه اصطلاحاً از آن به عنوان « خرده فرهنگ» ياد مى‏كنيم. در كنار توجه به اين خرده فرهنگ‏ها، بايد به فرهنگ مشترك نيز توجه داشته باشيم. اگر من معتقدم كه اين ريسمان دينى و خداگروى است، به اين معنا نيست كه هر آنچه در سنت هست را دينى تلقى كرده‏ام. چرا كه بعضاً در سنت چيزهايى اتفاق مى‏افتد كه مغاير با دين است، اما ته‏نشين شده‏اش خداگروى است، در عين حال به جهت آن مغايرت‏ها بايد سنت را آسيب‏شناسى كنيم؛ يعنى مى‏توان گفت اعتقاد، ارزش‏ها يا سطحى از باورهاى فرد يانهادها و شكل رفتار وى با جهان‏بينى و بينش او سازگار نيست. اتفاقاً وظيفه جامعه‏شناس هم بررسى همين شكاف‏هاست. بنابراين، اين جفا در حق سنت است كه ما هرچه را كه در گذشته اتفاق افتاده، سنت بناميم.

با آنكه تعريف خاصى از سنت ارائه كرده‏ام، ولى اين تعريف از جهاتى با تعريفى كه ديگران از سنت ارائه كرده‏اند، مشترك است. يكى از ويژگى‏هاى سنت، ميراث اجتماعى است. ويژگى ديگر اين است كه افراد در آن سهيم هستند؛ يعنى يك واقعيت ازلى و وحيانى نيست. ويژگى ديگر آن نيز آموخته بودن و قابل يادگيرى بودن آن است.

از آنچه گفته شد، نتيجه مى‏گيريم كه سنت اولاً به آن مبناى فلسفى اصل‏گرايى نزديك‏تر است؛ ثانياً هيچ تجددى نمى‏تواند به لحاظ اجتماعى با اصل‏گرايى يا سنتش بيگانه باشد؛ يعنى اگر نوگرايى شما ريشه در آن اصل بنيادين فلسفى و آن هويت تاريخى كه حكايت از نوعى وحدت در عين كثرت دارد داشت، استمرار مى‏يابد و الا به نابودى منجر خواهد شد. پس نبايد اسير شرايط و روابط و اين فلسفه‏زدايى‏هايى كه مدرنيسم و پوزيتيويسم مدعى آن است، شويم. در پس اينها يك معنا و فلسفه‏اى وجود دارد. بنده معتقدم كه شمشير عليه سنت كشيدن، و خط قاطعى بين سنت و مدرنيسم ترسيم كردن، نه به لحاظ فلسفى امكان‏پذير است و نه موفقيت و كاميابى اجتماعى دارد. سنت‏گرايى يا تجددگرايى هر دو مى‏توانند به يك عبارت به منافع و علايق برگردند. سنت‏گرايى هم مى‏تواند ايدئولوژيك باشد و اصلاً طرح مفهوم سنت در مقابل تجدد يك مفهوم تازه‏اى است كه به عنوان واكنش طرح شده است. انسان به لحاظ طبيعى مى‏زيسته و خود را باز توليد مى‏كرده است. به تعبيرى در زيست جهان (life world) يا « جهان زندگى» خود زندگى مى‏كرده است. در اين جهان زندگى، نوآورى، خلاقيت، اتصال و انفصال نيز بوده است. مطرح شدن سنت در مقابل تجدد از زمانى است كه غرب در كار استثمار « ديگرى» شد و يك امپرياليسم فكرى و تاريخى به وجود آورد. توجه كنيم كه نوشدگى الزاماً با نوگرايى به معناى مدرنيته غربى متفاوت است. در ايران و به طور كلى در جهان سوم، نوشدگى ما توأم با يك نوع نوگرايى بوده است؛ يعنى يك نوشدگى غيرطبيعى بوده كه بخشى از آن به خاطر فراموشى ما بوده و بخشى نيز به شرايط بيرونى ما باز مى‏گردد.

گروهى از متفكران كه به آنان « روشنفكران نوگرا» مى‏گوييم، از عصر مشروطه اين دو قطبى سنت - مدرنيسم را با علقه ايدئولوژيكى خاصى دنبال مى‏كرده‏اند. اينها يادآور نسل اول روشنفكرى در ايران همچون ملكم‏خان، طالبوف و آخوندزاده هستند كه بيشتر در مبانى معرفتى‏شان به دنبال سكولاريسم، خردگرايى و سرمايه‏دارى ليبراليستى هستند. در حالى كه در غرب دارند طرحى نو در مى‏اندازند، و به عقلانيت نظام‏وار و ابزارى كه پشتوانه تئوريك بورژوازى ليبرال است، پشت مى‏كنند، روشنفكران نوگرا و سنت‏گريز، در اينجا آن را بازسازى و بازتوليد مى‏كنند. با شناخت فلسفى و شناختى كه من از تاريخ ايران دارم عرض مى‏كنم كه اين روشنفكران هيچ پشتوانه اجتماعى ندارند. در اين مملكت اگر كسى بخواهد پشتوانه اجتماعى داشته باشد، بايد اصل‏گرا و توحيدگرا باشد. هويت ملى ما با خصلت يكتاپرستى، نگاه واقعى به هستى و تلفيق دين و سياست و اعتقاد به يك فلسفه تاريخ كه به آن اوستايى - اسلامى مى‏گويند و بر اساس نبرد حق عليه باطل (فلسفه تاريخ مبتنى بر موعودگرايى) شكل گرفته است. روشنفكر واقعى يك سنخ آرمان‏هاى متعالى را پذيرفته و حقيقت‏جوست؛ يعنى روشنفكرى از آن سنخ كه متفكرانى چون گرامشى، جولين بندا و ادوارد سعيد تعريف كرده‏اند. به تعبير مانهايم، روشنفكران اسير آگاهى‏هاى كاذب نيستند. پس اينها به اصول انسانى، به يك اصل و بنيادهايى باور دارند و حقيقت‏جو هستند. به همين دليل است كه روشنفكران همواره خصلت چپ دارند؛ يعنى عدالت‏خواه و در خدمت مصالح و منافع مردمى بوده و شبكه‏هاى آمرانه قدرت را افشا مى‏كرده است. آن دسته از روشنفكرانى كه با روشنگرى و خردگرايى فردى تجربه‏گرا پيوند خورده‏اند، اصولاً روشنفكر نبوده و عقبه آنها به روشنگرى باز مى‏گردد و نه روشنفكرى.

اشاره‏

در گفت‏وگوى هفته نامه عصرما با دكتر افروغ پيرامون سنت و تجدد نكات مفيدى وجود داردكه خواننده رابه متن ارجاع مى‏دهيم. ليكن از منظر نقد به چند نكته مهم درباره مباحث اين گفت‏وگو اشاره مى‏گردد.

1. ايشان تجدد را به حوادث بعد از رنسانس باز مى‏گردانند و رنسانس را بيشتر يك نهضت هنرى و ادبى مى‏دانند. حال آنكه تجدد با پرسش‏هاى فلسفى فيلسوفان پيش از عصر روشنگرى مانند دكارت و هيوم آغاز گرديد. عصر روشنگرى آغاز نهضت‏هاى فراگير فلسفى نبوده كه پايان فلسفه در غرب است .منور الفكران عصر روشنگرى، مانند آگوست كنت دوره انسان فلسفى را حد فاصل ميان دوره انسان ربانى و انسان مدرن (تحصلى) مى‏دانند. ماركس، تفسيرگرى انسان پيش از مدرن را از آن رو مى‏داند كه به فلسفه مشغول بود؛ ولى انسان مدرن به تغيير جهان نظر دارد. كانت نيز در پرسش از روشنفكرى چيست؟ پاسخ فلسفى نداده است .اگرچه ويژگى عصر روشنگرى در عقل‏گرايى آن است؛ ليكن هرنوع عقل‏گرايى نشانه نهضت فلسفى نيست. عقلانيت انتقادى مرتبه ابتدايى عقلانيت فلسفى است و عقلانيت ابزارى هم اساساً فلسفه انديشى نيست.

2. دكتر افروغ بر اين باور است كه عقلانيت روشنگرى به دليل متكى نبودن به ارزش غايى امكان‏پذير نيست. اين سخن در جاى خود درست است؛ ليكن بايستى پيش از اتقان به آن به يك نكته جواب داد و آن، اين است كه عقلانيت روشنگرى ارزش غايى مورد نيازش را ايجاد و تكيه بر آن خردورزى مى‏كند. منتها اين ارزش غايى، همچون گذشته بيرون از خود نيست و معطوف به خود است و از اين رو خرد خود بنياد ناميده مى‏شود.

3. اينكه ما از چه منظرى به سنت و تجدد مى‏نگريم مهم است. از گفتار دكتر افروغ مى‏توان سه نوع نگاه را باز خوانى كرد (1) نگاه سنتى (2) نگاه بنيادگرايى يا اصل‏گرايى غيرايدئولوژيك (3) نگاه ايدئولوژيك تجدد. ظاهراً ايشان دغدغه حفظ هر سه نگاه را دارد و چون تعارض‏هايى ميان اين سه مى‏بيند درصدد تصرفات مفهومى برآمده تا آنها را در كنار يكديگر جمع نمايد. ليكن چون دراين مقصود موفق نبوده‏اند كلامشان از يكنواختى خارج شده وبه كلام چندلايه‏اى تبديل شده است. بخش‏هاى نخستين آن بنيادگرايانه است و بخش ميانه آن سنتى و بالاخره بخش آخر آن متجددانه است. آنجا كه از نقش و كار ويژه روشنفكران سخن مى‏گويد كاملاً مبتنى بر عقلانيت روشنگرى است. به هرحال معلوم نيست كه نگاه اصلى ايشان در روايت از سنت و تجدد، كدام يك از سه نگاه مذكوراست.

4. دو قطبى شدن سنت و تجدد را يك طرح هژمونيك غربى براى استثمار ديگرى مى‏دانند. تقابل بين اين دو جديد است و در واقع تجدد چيزى غير از امتداد سنت نيست. به لحاظ فلسفى، امكان ندارد كه تجدد عليه سنت، شمشير بكشد. هرگاه سنت و تجدد موضوع ايدئولوژيك به خود بگيرند عليه ديگرى شمشير مى‏كشند. حال آنكه ايدئولوژيك شدن، يك پديده مدرنيستى است. پس اگر تقابلى شكل مى‏گيرد، از ناحيه تجدد است. حتى آنجا كه سنت ايدئولوژيك مى‏شود با سازوكار مدرن عليه تجدد شمشير مى‏كشد. البته چنين تقابلى را بايد نزاع زرگرى و ميان‏تهى دانست. زيرا سنت‏گرايى ايدئولوژيك، پارادوكسيكال است و عارى از درون‏مايه‏هاى سنتى است. لذا نزاع سنت‏گرايى ايدئولوژيك با تجدد نوعى نزاع درونى ميان روايت‏هاى مدرنيستى است.

اما به هر حال به نظر مى‏رسد كه دكتر افروغ به طور ضمنى پارادايم هژمونيك « سنت و تجدد» را پذيرفته‏اند. زيرا در چنين پارادايمى، « سنت» يك « ديگر»ى يكپارچه و منسجمى است كه تمام‏قد عليه تجدد، شمشير كشيده است و به زعم ايشان هم تجدد، امتداد سنت است. حال آنكه اگر سنت را به معناى امر فطرى نگيريم، ما با يك سنت مواجه نيستيم بلكه با سنت‏ها مواجه هستيم. اين مطلب را از برخوردهاى چندگانه تجدد، مى‏توان درك كرد. تجدد با برخى سنت‏ها به گونه‏اى شديد و تخريب كننده و تهاجمى برخورد مى‏كند و با برخى ديگر از سنت‏ها، ملايم و بى‏دغدغه روبه‏رو مى‏شود. سپس در تاريخ بشر، سنت واحدى شكل نگرفته است. در اين صورت بايد گفت كه تجدد، امتداد كدام‏يك از سنت‏هاى بشرى است و اگر سنت را امرى فطرى مدرنيته را بر پايه خدازدايى و انسان محورى بدانيم؛ در آن صورت چگونه مى‏توان گفت كه ميان سنت و تجدد تقابل ذاتى نيست. بلكه اساساً، چنين تقابلى اختصاص به سنت و تجدد ندارد.

5 . ايشان درادامه گفت‏وگو، بحث را از سطح كلان به مباحث خرد درباره روشنفكرى ايران گزار داده‏اند. شايد اين عمل به دليل پرسش مصاحبه‏گر باشد. به هرحال پيش از ورود به چنين سطحى از بحث بايد به دو مسأله توجه كرد. مسأله نخست آن است كه آيا بحث از روشنفكرى و نوگرايى در ايران اصولاً مى‏تواند در ذيل بحث كلان « سنت و تجدد» قرار گيرد يا خير؟ مسأله دوم آن است كه بر فرض مثبت بودن پاسخ به مسأله نخست، آيا مى‏توان از منظر فلسفى هم به موضوع روشنفكرى و تجدد درايران پرداخت يا صرفاً مباحث صبغه اجتماعى دارد؟ در بخش اول گفت‏وگو ايشان طرح دو قطبى شدن سنت و تجدد را به خواسته‏ها و عوامل اجتماعى و سياسى و فرهنگى به يك علقه و دغدغه ايدئولوژيك برمى‏گرداند و يك مسأله اجتماعى ربطى و زمينه‏اى مى‏داند و بر همين اساس بر بحث زمينه‏شناسى و متن‏شناسى تأكيد مى‏ورزند. بنابراين طرح دوقطبى شدن يك مسأله فلسفى نمى‏تواند باشد. از سوى ديگر ورود تجدد به ايران توسط تجددطلبان ايرانى با همين رويكرد دو قطبى بوده است. به همين دليل است كه كمتر روشنفكر ايرانى را مى‏توان پيدا كرد كه تجدد را با صيغه فلسفى طرح كرده باشد. از اين رو گفت‏وگو يا چالش سنت و تجدد در ايران فلسفى نخواهد بود بلكه در سطح كلان چالش‏هاى فلسفى وجود دارد وليكن خطاب اصلى ما با روشنفكران ايرانى نخواهد بود. آنان صرفاً نقش واسطه‏گرى درانتقال و ترجمه تجدد را دارند و نه بيشتر.