آزادى و مردم‏سالارى در انديشه مطهرى‏

متن
هاشم آغاجرى‏ -- ايران، 31/2/1380
اشاره
بازتاب شماره 14

چكيده: آقاى آغاجرى در اين سخنرانى ديدگاه‏هاى استاد مطهرى را در باب آزادى و مردسالارى چنين تقرير مى‏كند: هم دموكراسى و حتى ليبراليسم اسلامى و هم نوعى جامعه‏گرايى و سوسياليسم مقبول است. حقوق طبيعى مانند آنچه در اعلاميه حقوق بشر آمده مقبول است. حسن و قبح عقلى مورد پذيرش است و بر اين اساس عدل معيارى پيشين براى سنجش و نقادى دين است. آزادى بشر تكامل انسان است و ايمان و تفكر جز بر مبناى آزادى تحقق پيدا نمى‏كند. انسان‏ها در انتخاب دين آزادند و مى‏توانند اسلام يا هر دين و ايدئولوژى ديگر را برگزينند و لذا آزادى عقيده نيز مقبول است. نبايد به خاطر خطاى مردم آزادى آنها را محدود كرد. مشروعيت قدرت، الهى - مردمى است و مردم به عنوان جانشينان خداوند حق حاكميت را اعمال مى‏كنند. حكومت دينى حكومت فقيهان نيست. انسان‏ها در تفسير اسلام به عنوان چارچوب كلى دولت اختيار دارند. روحانيت حامل علم دين است و عرصه او فكر و قلم و گفتار و نه قدرت. ايدئولوگ‏هاى حكومت دينى بايد از طرف خود مردم انتخاب شوند. در جامعه اسلامى همه افراد حتى كمونيست‏ها هم از نظر سياسى و هم از نظر فكرى آزادند. آزادى و مردم‏سالارى فقط در ساختارى عادلانه و سوسياليستى تحقق مى‏يابد.

متن :

مطهرى اصلاح‏طلب دين بود و دوم خرداد اصلاح‏طلب انقلاب و دولت است. پيوند اين دو نوع اصلاحات مى‏تواند راهگشا باشد. در يك حكومت دينى نمى‏توان قدرت و دولت را نقد كرد، مگر با نقادى دين و مطهرى به عنوان ايدئولوگ انقلاب و نظام، مى‏تواند معيار و ميزان خوبى باشد، هم براى نقادى دين و هم براى نقادى دولت. مطهرى جامعه را يك مركب حقيقى مى‏داند كه نه مانند مجموعه اشيا يا حيواناتى است كه جامعه فقط جمع عددى آنهاست و نه مانند يك ارگانيسم طبيعى است كه اجزا و عناصر، كاملاً در ساختار مجموعه منحل است. ضمن آنكه جامعه حقيقت و اصالت دارد و مستقل از تك‏تك افراد خود، داراى هويت است، در عين حال افراد در جامعه از نوعى استقلال برخوردارند. اين نگرش بنيادى در روبناى سياسى فكر مطهرى حضور و بروز دارد. مطهرى از يك سو دموكراسى و حتى ليبراليسم اسلامى را قبول دارد و از سوى ديگر نوعى جامعه‏گرايى و سوسياليسم را باور دارد. مطهرى دين را به عنوان حجت ظاهرى و عقل را به عنوان حجت باطن در نظر مى‏گيرد. فلسفه سياسى او هم در نهايت برآيند اين دو وجه وحيانى و عقلانى است. مطهرى چون فيلسوف است برخلاف فقيهان براى انسان حقوق طبيعى و مستقل از دين قائل است. از نظر او حقوق طبيعى (مانند آنچه در اعلاميه حقوق بشر آمده) حقوق حداقل است و حقوق الهى، حقوق حداكثرى انسان است. سه اصل مهم در تفكر مطهرى عبارتند از: عقلانيت، عدالت و آزادى. مطهرى قائل به حسن و قبح عقلى است و برخلاف بسيارى از فقيهان، معتقد است كه عدل معيارى « پيشادينى» است و بر همين اساس عدل را نسبت به دين معيارى پيشين مى‏داند. عدل معيارى براى سنجش و نقادى دين است. عدل ضابطه دين و ضابطه احكام دينى است. شيعه با تكيه بر همين مبنا مى‏توانست حكومت‏هاى به ظاهر دينى را نقادى كند. در حالى كه از نظر تفكر قشرى، ما هيچ معيارى پيشين براى نقادى قدرت عرفى و حكومت، بويژه حكومت دينى نداريم. اصل آزادى براى مطهرى پيش از آنكه در حيطه تعاملات اجتماعى مطرح باشد، اصل اصيلى است كه با هستى انسان تبيين مى‏شود و براساس نگرش ذاتى فلسفى براى انسان محترم است. آزادى بستر « شدن» انسان است. جز بر بستر آزادى نمى‏توان شكل انسان را تصور كرد. لذا اصل آزادى براى مطهرى، پيش از آنكه اصلى سياسى باشد، اصلى انسان‏شناسانه تاريخى و هستى‏شناسانه است. مطهرى ميان دين و سياست رابطه مى‏بيند، زيرا دين، بخصوص اسلام، علاوه بر اينكه يك آيين شخصى، است يك نظريه سياسى هم هست. در ديدگاه او هم دين و هم دولت بر مبناى آزادى تفسير مى‏شود. از نظر او چون كار انبيا (چه انبياى صاحب شريعت و دولت و چه غير آنها) نهايتاً آزادى بشر است. بر اين اساس اسلام به عنوان دين نمى‏تواند جز بر بستر آزادى تحقق پيدا كند.

به نظر مطهرى ايمان از يك سو و تفكر از سوى ديگر چه در سطح توصيفى و چه در سطح تجويزى، جز بر مبناى آزادى تحقق پيدا نمى‏كند. ايمان همچون تفكر، گُلى است كه جز در زمين آزادى نمى‏رويد. اگر قرار است دين و دولت با ايمان و تفكر رابطه داشته باشد، اين سنت جز بر مبناى آزادى معنى و مفهومى نخواهد داشت. وقتى مطهرى به رابطه دين و آزادى مى‏پردازد و تفسير آياتى را در اين مورد عرضه مى‏كند، به خوبى با فقيهان و متكلمانى كه از دين قرائتى آمرانه و اقتدارگرايانه دارند، مرزبندى مى‏كند. او با اشاره به شأن نزول آيه « لا إكْراهَ فِي الدّين» در باب عده‏اى از اوس و خزرج كه تحت تأثير بنى‏نضير يهودى شده بودند، مى‏گويد: هيچ انسانى را نمى‏توان اجبار به انتخاب دين كرد. انسان‏ها در انتخاب دين آزادند، مى‏توانند اسلام يا هر دين و ايدئولوژى ديگر را برگزينند. بر همين اساس مطهرى علاوه بر آزادى ايمان و آزادى تفكر، به آزادى عقيده مى‏رسد. آزادى عقيده مرحله بالاترى از آزادى تفكر است.

برخى مى‏گويند آزادى مطلوب است تا جايى كه خطايى رخ ندهد و وقتى خطايى رخ داد، ما موظفيم براساس منطق دينى دولت، جلوى آزادى را بگيريم. در تفكر مطهرى، چنين نگرش پدرسالارانه و قيم‏مآبانه‏اى وجود ندارد. او تشخيص خير مردم را هيچ وقت به صاحبان اقتدار دينى و سياسى نمى‏سپارد. مطهرى مى‏داند كه در دنيا گل بى‏خار وجود ندارد. قبول اصل آزادى، آن قدر ارزشمند است كه بپذيريم در كنار شكوفه‏هاى برآمده از درخت آزادى، خارهايى هم روييده باشد و اين همان اصل مشهور آزمون و خطاست. هيچ تكاملى بدون آزادى و هيچ آزادى بدون آزمون و خطا وجود ندارد.

منطق ديكتاتورها، خصوصاً آنها كه خود را بر مسند پيامبران و مصلحان مى‏نشانند، اين است كه « نبايد گذاشت مردم خطا كنند»؛ اما به نظر مطهرى پيامبر اسلام نخواسته است كه مردم را در كودكى و بلوغ، بدون شكوفايى و رشد خرد و انديشه به بهشت ببرد. بهشت ابلهان عين جهنم است. بهشت پيامبران بهشت خردمندان و انسان‏هاى متكامل است. ورود به اين بهشت جز از طريق عقلانيت و آزمون و خطا امكان‏پذير نيست. در امور دنيوى هم اين چنين است. كودكى كه پدرش، از سر دلسوزى مانع از تجربه آزمون و خطاى او شود، به دنياى كمال وارد نمى‏شود.

در انديشه مطهرى « تئورى دولت» وجود دارد. به نظر مى‏رسد مبانى حاكميت و مشروعيت قدرت در نظر مطهرى مبناى « الهى - مردمى» است. اگرچه مطهرى به اين قضيه تصريح نكرده است، اما به خوبى مى‏توان آن را برداشت كرد. خداوند از طريق مردم، قدرت دنيوى را اعمال مى‏كند. حكام، روحانيان، فقيهان، فيلسوفان و نخبگان مستقيماً مشروعيت را از خداوند نمى‏گيرند. حاكميت از آن خداوند است و مردم به عنوان جانشينان خداوند اين حق را دارند و اعمال مى‏كنند. همين جاست كه مطهرى حاكميت روحانى سالار كليسايى را نقادى مى‏كند. اساساً در نظر او دين در حكومت‏هاى دينى بيشتر در معرض خطر است. تجربه نشان داده است كه بزرگ‏ترين دشمن دين، استبداد دينى است. مطهرى يكى از مهمترين علل ماترياليسم و سكولاريسم را در اروپا، وجود حكومت‏هاى روحانى سالار كليسا و كشيشيان مسيحى اروپا مى‏داند؛ زيرا در اين تجربه، طبقه دينى (روحانيان) خود را به عنوان نمايندگان خدا و مفسران دين و صاحبان قدرت در مقابل مردم قرار دادند و وقتى مردم قدرت را نقد كردند همراه با آن دين را نقد كردند. از نظر مطهرى حكومت دينى حكومتى نيست كه مشروعيت آن در گرو قدرت روحانيان باشد. او صريحاً گفته است « جمهورى اسلامى»، « جمهورى روحانى» نيست. حكومت دينى، حكومت فقيهان نيست. برخلاف آنچه امروز مشروعيت حكومت منوط به حضور فقيهان و روحانيان در رأس حكومت دانسته مى‏شود.

از نظر مطهرى، ضمن اينكه اسلام را به عنوان چارچوب كلى دولت مى‏پذيريم، اما انسان‏ها در تفسير اين چارچوب كلى در كاربست عقل و علم و تجربه، براى روزآمد كردن انديشه دينى در سيستم‏سازى، اختيار دارند.

مطهرى ادامه آيةاللَّه نايينى است و به عقيده فكرى - تاريخى مشروطه‏خواهان متصل مى‏شود. او مى‏گويد منطق مشروعه‏طلبان منطق خوارج بود كه مى‏گفتند كتاب خدا ما را بس. مشروعه‏طلبان هم مى‏گفتند ما قانون اساسى و مجلس و.. نمى‏خواهيم چون قرآن داريم. به گمان من اگر سلطنت را از قانون اساسى مشروطيت برداريم ساختار قانون اساسى مشروطه با توجه به مبانى انديشه مطهرى يك قانون اساسى اسلامى خواهد شد.

از نظر شهيد مطهرى روحانيت هيچ نسبت مستقيمى با قدرت ندارد. روحانيت حامل علم دين و تبليغ مذهب است و در نتيجه عرصه او جز در عرصه فكر و قلم و گفتار چيز ديگرى نيست. از نظر او عالمان و دين‏شناسان به عنوان ايدئولوگ‏هاى دولت دينى مطرح هستند و لذا فقيه، متصدى قدرت سياسى نيست. ايدئولوگ يعنى نظريه‏پرداز و اين ايدئولوگ مى‏تواند با توجه به نهادهاى مختلف، حدود و ثغور دولت دينى را حفظ كند. ضمن اينكه اين ايدئولوگ‏ها خود بايد از طرف مردم انتخاب شوند. اما امروزه مى‏گويند اسلام متخصص مى‏خواهد و متخصص را هم بايد متخصصان تشخيص بدهند.

از نظر مطهرى آزادى يعنى آزادى مخالف نه تنها مخالف قدرت بلكه مخالف دين. مطهرى نوشته است كه در يك جامعه اسلامى، همه كسانى كه به ايدئولوژى‏ها و اديان ديگرى غير از اسلام اعتقاد دارند آزادند. آزاداند كه با منطق و استدلال، مذهب و ايدئولوژى خود را بيان كنند. ايشان صريحاً اعلام كرده است كه در جمهورى اسلامى حتى كمونيست‏ها هم آزادانه نه تنها از نظر سياسى، حتى از نظر فكرى آزادند. دموكراسى‏هاى توده‏اى معمولاً حقوق اكثريت را به قيمت تضييع حقوق اقليت تأمين مى‏كنند. اما در انديشه مطهرى، مردم‏سالارى عبارت است از حاكميت اكثريت در كنار حفظ حقوق اقليت، چراكه ممكن است دموكراسى از طريق يك مكانيزم توده‏اى انبوه به نوعى ديكتاتورى تبديل شود. اين امر در يك حكومت دينى احتمال وقوع بيشترى دارد. آزادى و دموكراسى در نظر مطهرى تفاوت معنادارى با آزادى و دموكراسى در تفكر ليبرالى و بورژوايى دارد. مطهرى تحت تأثير جنبش روشنفكرى دينى و به عنوان بيان خواسته‏هاى عميق مردم و روشنفكران ايران در دهه 50 همچون دكتر شريعتى، اصل آزادى را همراه با اصل عدالت و اصل معنويت مدنظر دارد. به همين سبب در مباحث اقتصادى او شاهديم كه اجتهاد مطهرى رنگ و بوى سوسياليسم اسلامى دارد. به نظر او آزادى و مردم‏سالارى، به معنى واقعى كلمه، جز در يك ساختار عادلانه - كه در عصر گاهى ناساختار عمدتاً سوسياليستى است - تحقق پيدا نمى‏كند.

اشاره‏

اين مقاله صورت مكتوب يك سخنرانى است كه سال گذشته جناب آغاجرى در مراسمى به مناسبت يادبود شهيد مطهرى القا كرده است. مقتضاى سخنرانى و بيان شفاهى انديشه‏ها، طبعاً مجالى براى مستندسازى و بيان منابع و مآخذ استنادها باقى نگذاشته است. در اين نوشته سعى ما بر اين خواهد بود كه ميزان انتساب ديدگاه‏هاى مطرح شده در مقاله را به انديشه‏هاى استاد مطهرى بررسى كنيم.

1. اصلاح‏طلبى بسيار مطلوب و موردنياز است. استاد مطهرى نيز اين مطلب را كه در طول تاريخ تمدن اسلامى و در مقايسه با ادبا، حكما، فقها، عرفا، سياستمداران و... مصلحين دينى و اجتماعى نداشته‏ايم و يا بسيار كمتر داشته‏ايم، نقيصه مى‏شمارد و مى‏گويد: « اين قدر مصلح نداشته‏ايم و سخن از اصلاح كمتر شنيده‏ايم كه فكر نمى‏كنيم اين هم يك شأن بزرگى است و شايسته مردان بزرگ است.»(1) البته استاد در جاى ديگر تصريح مى‏كند كه در ميان جنبش‏هاى اصلاحى برخى واقعاً مصلح بوده‏اند و برخى به نام و بهانه اصلاح افساد كرده‏اند و برخى در آغاز جنبه اصلاحى داشته‏اند و به تدريج منحرف شده‏اند.(2)

2. تلازمى منطقى و اجتناب‏ناپذير ميان نقادى دين و نقادى دولت و قدرت وجود ندارد. البته ممكن است در يك گذر روان‏شناختى با نقد دولت در حكومت دينى، به نادرستى، دين هم نقد شود. اما خود جناب آغاجرى مى‏گويد شيعه حكومت‏هاى به ظاهر دينى را نقد مى‏كرد و اين نشان مى‏دهد كه مى‏توان فقط به نقد حكومت و نه دين پرداخت.

3. آرى استاد مطهرى جامعه را مركب حقيقى مى‏داند كه در آن هم فرد اصالت دارد و هم به نوعى جامعه، اما نتيجه درست‏تر اين است كه بگوييم ايشان نه دموكراسى و ليبراليسم را قبول دارد و نه سوسياليسم را نه اينكه به هر دو باور دارد. ايشان در باب دموكراسى اسلامى مى‏گويد: « دموكراسى در اسلام يعنى انسانيت رها شده، حال آنكه اين واژه در قاموس غرب معناى حيوانيت رهاشده را متضمن است.»(3) در باب ليبراليسم اسلامى سخنى از استاد مطهرى يافت نشد. در باب سوسياليسم، استاد مطهرى ابعاد مختلف انسان‏شناسى، اقتصادى و سياسى اين مكتب را نقد مى‏كند.

4. فلسفه سياسى استاد مطهرى همچون ديگر ابعاد تفكر ايشان، بر آيند وى وجه وحيانى و عقلانى است. اما در قرائت و تقريرى كه جناب آغاجرى از انديشه استاد ارائه مى‏دهد، نقد وحيانى به كلى ناديده گرفته شده است.

5 . استاد مطهرى هم فيلسوف بود هم فقيه و قبول يا رد حقوق طبيعى ربطى به فلسفه و فقه ندارد و البته طبيعى است كه چون علم فقه در باب تكاليف سخن مى‏گويد از حقوق طبيعى سخن به ميان نياورد. برخلاف آنچه ادعا شده، استاد مطهرى تفكيك حقوق فطرى و حقوق الهى را صحيح نمى‏داند و مى‏گويد:

در فلسفه اروپا هر وقت سخن از حقوق الهى به ميان مى‏آيد آن را با حقوق طبيعى و فطرى دو تا مى‏دانند. آنها حقوق الهى را جز به نحو تشريعى تصور نمى‏كنند. در صورتى كه ... حقوق الهى با حقوق طبيعى مغاير و مباين نيست، بلكه حقوق طبيعى را اگر جنبه غايى بدهيم و طبيعت را ذى‏هدف بدانيم، نام « حقوق الهى» به خود مى‏گيرد؛ بلكه اگر دقت كنيم حقوق طبيعىِ غيرغايى و غيرالهى بى‏معنى است.(4)

6. با توجه به معانى مختلف آزادى كه در كلام شهيد مطهرى نيز آمده است، معنا ندارد بگوييم: « اصل آزادى براى مطهرى بيش از آنكه اصل سياسى باشد، اصل انسان‏شناسانه، تاريخى [ ؟!] و هستى‏شناسانه است.» اتفاقاً اگر به لحاظ كمى قضاوت كنيم استاد مطهرى آزادى را به معناى سياسى آن مورد توجه و بحث قرار داده است.(5)

7. توضيح بيان‏شده در تفسير آيه « لا اكراه فى الدين» دقيق نيست؛ زيرا همان‏طور كه استاد مطهرى بيان مى‏كند، شأن نزول اين آيه درباره فرزندان انصار است كه پيش از اسلام يهودى شده بودند و پدرانشان پس از مسلمان شدن، خواستند آنها را از مهاجرت همراه يهوديان باز دارند.(6) از آيه مذكور مى‏توان نتيجه گرفت كه هيچ انسانى را نمى‏توان اجبار به انتخاب دين كرد؛ اما نمى‏توان نتيجه گرفت كه « انسان‏ها مى‏توانند اسلام يا هر دين و ايدئولوژى ديگر (!) را برگزينند.» ميان جايز نبودن اجبار و آزادى در انتخاب تفاوت هست و از يكى، ديگرى استنتاج نمى‏شود. استاد مطهرى نيز چنين چيزى نفرموده است. قرآن كريم صريحاً فرموده است:

« إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلإِسْلامُ»(آل‏عمران: 19) « وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اْلإِسْلامِ دينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي اْلآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»(آل‏عمران: 85).

نسبت دادن اين مطلب به استاد مطهرى كه « آزادى عقيده مرحله بالاترى از آزادى تفكر است» نشانگر بيگانگى با انديشه‏هاى استاد مطهرى است؛ زيرا ديدگاه استاد مطهرى در باب آزادى تفكر و تفاوت آن با آزادى عقيده به قدرى صريح است كه حتى با مراجعه به فهرست مطالب آثار ايشان به وضوح فهميده مى‏شود. از جمله ايشان مى‏فرمايد: « ما بايد ميان فكر و آنچه كه امروز غالباً عقيده ناميده مى‏شود، فرق بگذاريم.»(7) يا « در واقع آنچه بايد آزاد باشد و زمينه آزادى آن فراهم شود آزادى تفكر و پرورش تفكر است و اين غير از آزادى عقيده است.»(8) حتى در فهرست كتاب جمهورى اسلامى عنوان « فرق فكر و عقيده» آمده است. استاد مطهرى در مواضع متعدد تصريح مى‏كند كه اسلام با آزادى عقيده مخالف است(9) اين مطلب در اشاره بعدى روشن‏تر مى‏شود.

8 . برخلاف آنچه جناب آغاجرى جلوه داد، استاد مطهرى على‏رغم پذيرش اصل آزادى معتقد است در برخى موارد مى‏توان بلكه بايد متوسل به زور و تحميل شد. « انسان از آن نظر محترم است كه به سوى هدف تكاملى طبيعى حركت مى‏كند. پس تكامل محترم است. هر عقيده‏اى - هرچند زاييده انتخاب خود انسان باشد - كه نيروهاى كمالى او را در زنجير قرار دهد احترام ندارد و بايد آن زنجير را از دست و پاى آن انسان باز كرد و هر عقيده‏اى‏كه نيروهاى او را آزاد مى‏كند و او را در مسير تكامل رهبرى مى‏كند ولو زاييده انتخاب خود او نباشد، بايد به انسان عرضه داشت و اگر امكان تحميل دارد بايد تحميل كرد.(10) برخلاف آنچه جناب آغاجرى نتيجه مى‏گيرد يك پدر عاقل وقتى كودك خود را مى‏بيند كه مى‏خواهد مرتكب خطاى بزرگى شود كه آثار زيانبارى به همراه خواهد داشت از ارتكاب آن خطا جلوگيرى مى‏كند، حتى با توسل به جبر و زور. استاد مطهرى مى‏گويد:

بلى آزادى از آن جهت كه بشر را وارد صحنه تنازع بقا مى‏كند و گوهر انسان در محيط آزاد بهتر و بيشتر رشد مى‏كند خوب است. اما اين به معنى اين نيست كه هيچ گونه محيط اجبارى براى بشر به وجود نياوريم.(11)

9. موضوع مشروعيت قدرت با اينكه خداوند از طريق مردم قدرت دنيوى را اعمال مى‏كند متفاوت است. جانشينان خداوند پيامبران و اولياى الهى هستند و نه توده مردم. در حالى كه با تقرير آقاى آغاجرى معانى حاكميت و مشروعيت قدرت يكسره مردمى مى‏شود و نمى‏توان آن را « الهى - مردمى» دانست.

نقد استاد مطهرى بر حاكميت كليسا در قرون وسطا بيشتر ناظر به ابعاد دين‏شناختى و انسان‏شناختى عملكرد كشيشان است (جداانگارى عقل و ايمان، تفتيش عقايد، تكفير دانشمندان و...) و نه مربوط به فلسفه سياسى آنها. اينكه استاد مطهرى مى‏فرمايد: « جمهورى اسلامى حكومت طبقه روحانى نيست.»(12) براى جلوگيرى از نوعى بدفهمى در باب حكومت طبقه روحانيان به عنوان تنها طبقه شايسته حكومت است؛ اما از آن نمى‏توان مدعاى آقاى آغاجرى را نتيجه گرفت. شهيد مطهرى در جاى ديگر مى‏فرمايد: « بديهى است افرادى مى‏توانند عهده‏دار چنين رهبرى اى شود كه در متن فرهنگ اسلامى پرورش يافته باشند و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامى آشنايى كامل داشته باشند و از اين رو تنها روحانيت است كه مى‏تواند نهضت اسلامى را رهبرى كند.»(13)

استاد مطهرى ساده‏انگارى در تفسير معارف دينى و پيشگامى در جنبش‏هاى اجتماعى را تخطئه كرده و مى‏گويد: « اگر اين پرچم‏دارى از دست روحانيون و روحانيت گرفته شود و به دست به اصطلاح « روشنفكر» بيفتد، يك قرن كه هيچ، يك نسل كه بگذريد اسلام به كلى مسخ مى‏شود.»(14)

10. اين مطلب كه « استاد مطهرى به عقيده فكرى و تاريخى مشروطه خواهان متصل است و ادامه آيةاللَّه نايينى است و با مشروعه و مشروعه‏خواهانى كه ادامه شيخ فضل‏اللَّه نورى هستند، مرزبندى كرده، صرف ادعاست كه دليلى آن را تأييد نمى‏كند، بلكه شواهد مخالف آن بيشتر است:

آنكه طرفدار مشروطيت بود مى‏خواست بعد از مشروطيت، سياست خودش را بر ايران تحميل كند؛ كما اينكه همين كار را كرد... . كسانى كه مخالف با مشروطيت بودند مى‏گفتند اين مشروطيت كه مى‏خواهد بيايد غير از آن مشروطيتى است كه دارند صحبتش را مى‏كنند، مشروطه مشروعه به اصطلاح نيست و نخواهد آمد، مانند مرحوم شيخ فضل‏اللَّه نورى و.... كه مردى بزرگ، بسيار پاك و باتقوا و مجتهد مسلم العدالة و عادل مسلم الاجتهادى بوده است.(15)

نكته ديگر آن كه‏استاد مطهرى نمى‏گويد منطق مشروعه‏طلبان منطق خوارج بود و نسبت دادن اين مطلب به ايشان ناشى از عدم دقت و شتابزدگى در مطالعه آثار استاد است؛ زيرا ايشان مى‏گويد اگر كسى نياز مملكت به حكومت را نفى كند هم مشروطه را رد كرده و هم مشروعه را و منطق چنين كسى منطق خوارج است.(16)

استاد مطهرى درباره قانون اساسى مشروطه سخنى نگفته تا آن را از نظر ايشان اسلامى بدانيم. آنچه استاد مى‏گويد در باب يكى از موارد قانون اساسى در رابطه با ساختار قوه مقننه است.

[ مشروطه‏خواهان مى‏گويند]: در قانون اساسى، قطعى و مسلم شده است كه يك هيئتى كه از پنج نفر كمتر نباشد و افراد آن مجتهد باشند و عارف به مقتضيات زمان هم باشند، بايد ناظر باشند كه قوانينى كه مجلس طرح مى‏كند انطباق با قوانين اسلامى داشته باشد.(17)

استاد مطهرى البته اين ساختار را اسلامى مى‏داند و در ادامه از آن دفاع مى‏كند(18) ؛ اما مشكل اين جاست، كه جناب آغاجرى اين ساختار را نمى‏پذيرد. اين ساختار همان نظارت فقهاى شوراى نگهبان بر مصوبات مجلس در جمهورى اسلامى است كه جناب آغاجرى و ديگر روشنفكرمآبان به شدت منتقد و مخالف آن هستند.

11. نه تنها روحانيت، بلكه هيچ طبقه‏اى نسبت مستقيم با قدرت ندارد. اينكه روحانيت حامل علم دين و تبليغ مذهب است، جايگاهى والاتر از تصدى قدرت سياسى به روحانيت مى‏دهد و نه آن چنان كه جناب آغاجرى جلوه مى‏دهد كه روحانيان شايستگى ورود به عالم سياست را ندارند. حضور يك فقيه در رأس حكومت با حضور روحانيان در حكومت و تصدى پست‏هاى اجرايى كه به آن اشاره خواهد شد، فرق مى‏كند و همان‏طور كه پيشتر ملاحظه شد، استاد تصريح مى‏كند كه « تنها روحانيت است كه مى‏تواند نهضت اسلامى را رهبرى كند.»

ايدئولوگ بودن ولى فقيه در حكومت اسلامى به چه معناست؟ آيا الگويى همچون ملكه يا پادشاه در برخى كشورها مراد است كه هيچ قدرت سياسى ندارد و فقط زينت‏المجالس است؟! اينكه جناب آغاجرى خود مى‏گويد: « اين ايدئولوگ مى‏تواند با توجه به نهادهاى مختلف حدود و ثغور دولت دينى را حفظ كند»، آيا بدون تعريف و تعيين قدرت سياسى شخص براى ولى فقيه در عزل و نصب‏ها و امر و نهى‏ها قابل تصور است؟

اين مطلب كه طبقه روحانى بهتر است متصدى پست‏هاى اجرايى (كه مخصوصاً رئيس جمهور و نخست‏وزير مراد بود) نشود، در آغاز پيروزى انقلاب اسلامى مورد قبول حضرت امام و استاد مطهرى بود، اما تكرار اين نكته ضرورى است كه اين نظر به خاطر برتر و عالى‏تر بودن وظيفه اصلى روحانيت، يعنى تعليم و تبليغ معارف دينى نسبت به تصدى امور اجرايى حكومت بود. دخالت در امور حكومت براى روحانيت نه منع ذاتى دارد و نه به دليل عدم شايستگى روحانيت مانعى بر سر راه آن وجود دارد. اما نشيب و فراز و مشكلات اداره حكومت و توطئه‏هاى دشمنان و عدم شايستگى برخى از افراد غيرروحانى متصدى مقام‏هاى بالاى اجرايى، موجب بازنگرى در ديدگاه نخست شد و حضرت امام به اين امر رضايت دادند كه رئيس جمهور كشور به عنوان بالاترين مقام اجرايى كشور، مردى روحانى باشد و يقيناً استاد مطهرى نيز در صورت حضور نظرى غير از اين نمى‏داشتند. حضرت امام‏قدس سره در اين باره چنين مى‏فرمايند:

لكن وقتى كه ما آمديم و وارد معركه شديم، ديديم كه اگر روحانيون را بگوييم همه برويد سراغ مسجدتان، اين كشور به حلقوم آمريكا يا شوروى مى‏رود و لذا چون آنجا ديديم كه ما نمى‏توانيم در همه جا يك افرادى پيدا كنيم كه صد درصد براى آن مقصدى كه اين ملت براى آن جوان‏هايشان را دادند، نمى‏توانيم پيدا كنيم، ما تن داديم به اينكه رئيس جمهورمان از علما باشد... .

الان هم عرض مى‏كنم كه هر روزى كه مى‏فهميديم كه اين كشور را يك دسته از اين افرادى كه روحانى نيستند، به آن طورى كه خداى تبارك و تعالى فرموده است اداره مى‏كنند، آقاى خامنه‏اى [ رئيس جمهور وقت‏] تشريف مى‏برند سراغ شغل روحانى بزرگ خودشان و نظارت بر امور، و ساير آقايان هم همين طور.(19)

اين مطلب هم كه ادعا شده ديدگاه استاد مطهرى غير از نظر رايج امروز در باب ولايت فقيه است كه « اسلام» متخصص مى‏خواهد و متخصص را هم بايد متخصص تشخيص بدهد»، ناشى از عدم شناخت ديدگاه‏هاى استاد و يا تحريف آن است؛ زيرا ايشان در جمع نظر قابل انطباق بر فقه شيعه تصريح مى‏كند كه يك فرض براى تعيين ولى فقيه، انتخاب او توسط ساير فقهاست.(20) و فرض ديگر نظير انتخاب مرجع تقليد با عامه كه اين فرض هم با انتخابات به شيوه عمومى متفاوت است.

10. تقسيم آزادى به موافق و مخالف كه در گفتار جناب آغاجرى چند بار به آن اشاره شد در آثار استاد مطهرى يافت نشد. بله استاد مطهرى قائل به آزادى احزاب است و صريحاً از آن دفاع نموده، اما در عين حال تذكر مى‏دهد كه آزادى انديشه و تفكر غير از توطئه و فريب‏كارى است:

همه بايد آزاد باشند كه حاصل انديشه‏ها و تفكرات اصيلشان را عرضه كنند، البته تذكر مى‏دهم كه اين امر سواى توطئه و رياكارى است. توطئه ممنوع است ... در حكومت اسلامى احزاب آزادند. هر حزبى اگر عقيده غيراسلامى هم دارد آزاد است. اما ما اجازه توطئه‏گرى و فريب‏كارى نمى‏دهيم ... برخورد عقايد غير از اغوا و اغفال است. اغوا و اغفال يعنى كارى توأم با دروغ، توأم با تبليغات نادرست انجام دادن.(21)

اين مطلب در نكته پايانى وضوح بيشتر خواهد يافت.

اين ادعا بسيار عجيب است و به شطحيات مى‏ماند كه استاد مطهرى تحت تأثير جنبش روشنفكرى دينى و كسانى همچون دكتر شريعتى اصل آزادى را همراه با اصل عدالت و اصل معنويت مدنظر دارد.

چنان‏كه ملاحظه شد، استاد مطهرى در ابعاد مختلف و بويژه در بعد اقتصادى به شدت منتقد سوسياليسم است و نبايد و نمى‏توان ساختار عادلانه موردنظر ايشان را سوسياليستى خواند.

نكته پايانى: استاد مطهرى به جريانى در آغاز پيروزى انقلاب اسلامى اشاره مى‏كند كه ماركسيست‏ها سعى مى‏كردند با ظاهرسازى خود را هماهنگ با گروه‏هاى مبارز مذهبى جلوه دهند. استاد در نقد عملكرد اين گروه مى‏فرمايد:

آيا جز اين است كه شما شعارتان را طورى در زير لفافه و با يك عبارت مبهم مطرح مى‏كنيد كه مردم را يعنى آنهايى كه طرفدار مذهب هستند، بتوانيد زير اين لوا جمع كنيد و بعد به تدريج آنها را اغفال كنيد؟ ... شما كه به آيت‏اللَّه خمينى اعتقاد نداريد، چرا عكس او را در تظاهرات خودتان بلند مى‏كنيد؟ چرا دروغ مى‏گوييد؟ او مى‏گويد جمهورى اسلامى و حرفش را صريح مى‏زند. شما هم حرف خودتان را بزنيد آزادى ابزار عقيده يعنى اينكه فكر خودتان را يعنى آنچه را واقعاً به آن معتقد هستيد بگوييد. حال آنكه شما مى‏خواهيد به نام آزادى عقيده، دروغ بگوييد، آنكه شما به او اعتقاد داريد لنين است.

اى كاش جناب آغاجرى نيز بدون استناد دادن سخنان خود به شهيد مطهرى، با شهامت حرف خود را مى‏زد تا اينكه اين چنين دچار تحريف سخنان اين شهيد نشود.

(1)ده گفتار، ص 93.
(2) نهضت‏هاى اسلامى، ص 11.
(3)پيرامون انقلاب اسلامى، ص 104.
(4) يادداشت‏هاى استاد مطهرى، حرف الف، ص 75 و 79.
(5) همان، حرف الف، ص 55 - 131.
(6) جهاد، ص 35.
(7)پيرامون جمهورى اسلامى، ص 93.
(8) يادداشت‏هاى استاد مطهرى، حرف اول، ص 80 .
(9) پيرامون انقلاب اسلامى، ص 7 - 11، پيرامون جمهوريت اسلامى، ص 97 - 112.
(10) يادداشت‏هاى استاد مطهرى، حرف الف، ص 78.
(11) همان، ص 75.
(12) پيرامون جمهورى اسلامى، ص 86 - 88 .
(13) نهضت‏هاى اسلامى، ص 67.
(14)پيرامون انقلاب اسلامى، ص 184.
(15)اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، ص 157 - 159.
(16) همان، ص 160.
(17) همان، ص 163.
(18)همان، ص 163 - 166.
(19) صحيفه نور، ج 16، ص 211 - 212 و ج 18، ص 178.
(20) پيرامون جمهورى اسلامى، ص 154.
(21) پيرامون انقلاب اسلامى، ص 11، 17 و 65.