هفت نظريه براى اصلاحات‏

متن
حميد پارسانيا -- كتاب نقد، ش 16
اشاره
بازتاب شماره 12

چكيده: دوگانگى ميان مردم و اقتدارهاى سياسى، يكى از جدى‏ترين مشكلات تاريخ گذشته ايران بود؛ براى حل اين مشكل در دوران معاصر تا كنون هفت نظريه مطرح شده است. اين نظريات غالباً ريشه در فرهنگ بومى و واقعيات عينى ايران نداشته و عملاً نتايج مثبتى به بار نياورده است.

متن :

معناى اصطلاحى اصلاحات )reform( در مقابل انقلاب )revolution( و در قياس با آن به كار مى‏رود. اصلاحى كه معادل رفورم است، اصطلاحى خاص در فرهنگ و انديشه سياسى است و به نوعى از تحولات و تغييرات اجتماعى نظر دارد كه در چارچوب يك نظام سياسى عمل مى‏كند. امّا حركت‏هاى اصلاحى در مقياس يك فرهنگ و تمدن گاه شامل انقلابات سياسى و اجتماعى مى‏شود كه در برابر رفورم قرار مى‏گيرند.

در تحولات اصلاحى، نظريه‏هاى نخبگان سياسى و فرهنگى نقش محورى دارد؛ زيرا فرهنگ و تمدن هويتى آگاهانه دارد و ساختار اجتماعى در بستر ذهن، انديشه و اراده انسانها سازمان مى‏يابد. مشكلات اجتماعى نخست خود را در آيينه انديشه كنشگران اجتماعى نشان مى‏دهند و از آن پس در همان افق با استفاده از زمينه‏هاى موفق موجود، در قالب برخى نظريه‏ها، تفسير و تبيين مى‏شوند. نظريه در حكم پديده‏اى است كه جامعه از منظر آن مشكلات خود را شناخته و براى اصلاح آنها عمل مى‏كند. در باب نسبت « نظريه» و « عمل»، مباحث بسيارى مطرح است: اولاً؛ نظريه و نظريه‏پردازى در روند اصلاحى بايد ناظر به مسائل موجود جامعه باشد و در قلمرو امور موهوم و يا فرضيات صرفاً علمى سرگردان نشود. ثانياً؛ نظريه بايد از سرمشقها، اصول و مبانى فرهنگ جامعه‏اى الهام گيرد كه به مسائل آن مى‏پردازد.

يكى از جدى‏ترين مشكلات تاريخ گذشته ما حضور اقتدارهاى سياسى فاقد مشروعيت دينى بود. اين دوگانگى به موازات گسترش باورهاى سياسى تشيع، بروز بيشترى مى‏يافت؛ زيرا تشيع همواره حريم خود را با حاكمان و قدرتمندان حفظ مى‏كرد. مسأله فوق (فاصله ميان دولت و ملت) يكى از مشكلات جدى بود كه جامعه ايران در مسير توسعه خود ناگزير بايد به حل آن مى‏پرداخت. در دوران قاجار مسأله فوق تنها مسأله اجتماعى ايران نبود و مسائل ديگرى نيز وجود داشت كه مهمترين آنها حضور استعمار در كشورهاى جهان سوم و به طور خاص قدرت و نفوذ دو كشور روس و انگليس بود.

براى حل اين مشكل اجتماعى چه بايد كرد؟ پاسخ‏هاى متعددى در تاريخ معاصر ايران به اين پرسش داده شده است. هر يك از اين پاسخ‏ها در مقطعى خاص و بر اساس برخى مبانى، شكل گرفته و آثارى را نيز به دنبال آورده است. در اين جا هفت پاسخ را مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

اوّل: جنبش عدالتخانه‏

وضعيت مطلوب عالمان شيعه كه تشكيل حاكميت دينى (حاكميت فقاهت و عدالت) بود، چيزى نبود كه از سوى حاكميت‏ها پذيرفته شود. بنابراين عالمان دينى در عصر مشروطه، نحوه حضور مذهب را به صورت « عدالتخانه» تئوريزه كردند. اين طرح مى‏توانست حضور مذهب را در سطح اقتدار اجتماعى، كه پيش از آن در جنبش تنباكو توان و نيروى خود را ظاهر ساخته بود، به صورتى نهادينه تا حد امكان، استقرار بخشد. هويت بومى و فرهنگى اين طرح، حمايت مردمى چشمگيرى را به دنبال آورد و تنشهاى اجتماعى كه براى تحقق آن به وجود آمد، در مسير يكى از بنيادى‏ترين حركت‏هاى اصلاح جامعه ايران و جنبش مشروطيت قرار گرفت.

دوّم: سكولاريزاسيون‏

پاسخى كه آخوند زاده و بسيارى از روشنفكران عصر مشروطيت به اين پرسش دادند، رفع تضاد بين دولت و مردم از طريق كوتاه كردن دست دين از حوزه أمور اجتماعى و سكولار كردن قدرت سياسى بود. آخوندزاده مى‏خواست سلطنت، استقلال باطنى و ظاهرى از دين پيدا كند. او با صراحت تمام حضور دين و مرجعيت وحى را منشأ همه خرابى‏ها و ويرانى‏هايى مى‏داند كه در تاريخ آسيا واقع شده است. او در اين نگاه به شبيه‏سازى تاريخى مى‏پردازد و تاريخ تحولات غرب را مدل و نمونه‏اى مشابه براى همه تحولات تاريخى مى‏بيند. آخوندزاده با شيفتگى و خودباختگى در برابر مظاهر تمدن غرب، در حقيقت چشم خود را بر واقعيت‏هاى اجتماعى فرو بسته بود و تفاوت‏هايى را كه بين جامعه ايران با جوامع غربى در قرون وسطى وجود داشت، نمى‏ديد.

از سوى ديگر، نسخه‏اى كه آخوندزاده و ملكم خان و امثال آنها تجويز مى‏نمودند به هيچ وجه نمى‏توانست نتايجى مشابه نتايجى به دنبال آورد كه در غرب پديد آورده بود. زيرا اين نظر در جامعه ايران نه زمينه‏هاى معرفتى و فلسفى مربوط به خود را داشت و نه شرايط فرهنگى و اجتماعى مناسب را براى اجرا دارا بود. اينان براى حل مشكلات به سوى سياستى گام برداشتند كه در فرهنگى دينىِ مردم با عنوان كفر و الحاد شناخته مى‏شد. موفقيت اين روش در غرب دلايل ديگرى داشت.

رجال سياسى و دولتمردان ايرانى كه تا آن زمان با اتكا به مناسبات و روابط عشيره‏اى، اقتدار خود را حفظ مى‏كردند، در رويكرد جديد خود از قدرت و حمايت دولت‏هاى غربى بهره بردند و در نهايت نيز حاكميت بيست ساله رضاخان را به دنبال آوردند. حاكميت رضاخان به خوبى نشان داد كه روش پيشنهادى اين گروه، نه تنها مسأله جدايى دولت و ملت را حل نكرد بلكه بر ابعاد و گستردگى مسأله افزود.

سوم: راديكاليسم چپ‏

بعد از شهريور بيست، نظريه ديگرى براى تبيين مسائل اجتماعى ايران مطرح شد و در حوزه عمل نيز به صورت احزاب و تشكل‏هاى سياسى چپ سازمان يافت. اين نظر نيز از آفاق معرفتى جامعه و تاريخ ايران پوشش نمى‏گرفت بلكه از نظريه‏اى استفاده مى‏كرد كه در قرن نوزدهم براى حلّ مسائلى كه در اثر اجراى نظريه‏هاى ليبراليستى در قرن هجدهم پيش آمده بود، به‏وجود آمد. بورژوازى با استفاده از نظريه پردازان ليبرالى نظير مالتوس، ريكاردو و حتى اسميت، هر نوع مداخله براى بهبود بخشيدن به وضع مستمندان را نفى مى‏كرد. ماركس در چنين شرايطى بود كه به آفت‏هاى سرمايه‏دارى و اقتصاد آزاد و تضاد طبقاتى ناشى از آن پرداخت. در انديشه ماركس، حركت اصلاحى كه به حل تضادهاى اجتماعى منجر مى‏شود، جز با يك تحول انقلابى كه به تغيير ساختار اقتصادى - اجتماعى بينجامد، ممكن نبود. اين ديدگاه پس از جنگ جهانى دوم هنگام حضور نظاميان دولتى در بخشهايى از جامعه ايران، نظر برخى از رجال سياسى را به خود مشغول كرد. بخشى از نظريه‏پردازان چپ در دو دهه چهل و پنجاه گامهاى نخستين و سطحى براى بومى كردن نظريه‏هاى ماركسيستى برداشتند و با درآميختن مفاهيم دينى و تعابير ماركسيستى، به تدوين برخى تفاسير ماركسيستى از قرآن پرداختند.

برخلاف نظريه سابق كه از حمايت‏هاى انگلستان و سپس آمريكا در ايران برخوردار بود، در جغرافياى سياسى بعد از جنگ دوّم، مرزهاى بلوك شرق شكل ثابت و مشخصى يافت و در اين مرزبندى، امكان استفاده از حمايت مستقيم و آشكار بلوك شرق براى نيروهاى چپ در جامعه ايران فراهم نبود. بنابراين نظريه‏هاى ماركسيستى به رغم آن كه انديشه بخش وسيعى از روشنفكران ايران را تصرف كرده بود، امّا هرگز نتوانست در اقتدار سياسى جامعه سهيم شود، بلكه اقتدار همچنان در دست گروهى باقى ماند كه از همراهى و حمايت بلوك غرب بهره‏مند بودند.

چهارم: ولايت فقيه‏

در طى دهه چهل، نظريه ديگرى براى حل مسائل اجتماعى ايران و پى‏گيرى يك جريان اصلاحى به عرصه عمل اجتماعى گام گذارد. اين نظر برخلاف دو نظريه پيشين، از آفاق معرفت معنوى و اسلامى جامعه بهره مى‏برد و به لحاظ تاريخى در امتداد جنبش عدالتخانه قرار مى‏گرفت. جنبش عدالتخانه كوشش فقيهانه براى تأمين حضور ديانت در عرصه سياست بود. صاحبان آن نظر چون حذف كامل استبداد را ممكن نمى‏ديدند، كوشيده بودند تا از طريق عدالتخانه تا حدّ ممكن استبداد را در چارچوب شروط و قيود دينى، مقيد و مشروط كنند. ولى اين حركت اصلاح‏طلبانه در رقابت با حركت ديگرى كه به دنبال يك نظام سكولار و شبه‏غربى بود، از تداوم باز ماند و به شكست انجاميد.

شكست مشروطه، مرجعيت و رهبران مذهبى را در وادى نااميدى فرو برد. امّا امام خمينى با كوله‏بارى از تجربه مشروطيت، در پى تحقق آرمانى برآمد كه در طول دوران غيبت، در سينه جامعه شيعى، مستور مانده بود. او اقتدار و حاكميتى را كه در باور و اعتقاد دينى مردم مشروعيت داشت، با عنوان « ولايت فقيه» بازگو كرد و زمينه‏سازى براى تحقق آن را در دستور كار خود قرار داد. استقبال و حمايت گسترده مردم از حركت امام، نشانه شناخت درست او از لايه‏هاى معرفتى جامعه و بهره‏گيرى مناسب ايشان از زمينه‏هاى فرهنگى و اجتماعى بود. انقلاب نقطه عطفى را در نحوه رابطه دولت و مردم در تاريخ ايران به وجود آورد. مردم براى نخستين بار اقتدارى را تجربه مى‏كردند كه رفتارشان در برابر آن از باب ضرورت نبود بلكه همكارى و همراهى با آن را مطابق با اهداف و آرمان خود مى‏يافتند.

اينك به دو تحليلى مى‏پردازيم كه در طى دو دهه اول و دوم انقلاب شكل گرفت و زيرساخت برخى از كنش‏ها و فعاليت‏هاى اجتماعى را پديد آورد.

پنجم: رهبرى كاريزماتيك‏

اين تحليلى بود كه بيشتر در دهه اول انقلاب از سوى برخى دانش‏آموختگانِ رشته‏هاى علوم اجتماعى كه نوعى دلبستگى به انقلاب نيز داشتند، مطرح گرديد. اين تحليل متأثر از آراى ماكس‏وبر، جامعه‏شناس قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، و در برابر تحليل‏هاى ماركسيستى نسبت به حوادث اجتماعى ايران ارائه مى‏شد.

ماكس‏وبر كنش‏هاى افراد را به چهار نوع تقسيم مى‏كرد: اوّل، كنش‏هاى عقلانى معطوف به هدف است كه در آن، عمل به شيوه‏اى محاسبه گرايانه به سوى هدفى دنيوى و قابل وصول صورت مى‏گيرد (مانند رفتار تاجر)؛ دوّم، كنش‏هاى عقلانى معطوف به ارزش؛ سوّم، كنش‏هاى انفعالى يا عاطفى؛ چهارم، كنش‏هاى سنتى كه عمل در اثر عادتها و عرف صورت مى‏گيرد. ماكس‏وبر به موازات نوع‏بندى كنش‏ها، انواع اقتدار و سلطه را به سه قسم تقسيم مى‏كند: الف) اقتدار عقلانى و بوروكراتيك (ديوانسالارانه) كه در جامعه‏اى شكل مى‏گيرد كه رفتارهاى عقلانى معطوف به هدف در آن گسترش يافته است؛ ب) اقتدار كاريزماتيك و فرهمندانه كه از كنش عاطفى جامعه نسبت به يك شخص پديد مى‏آيد؛ ج) اقتدار سلطنتى كه در آن كنش‏هاى مبتنى بر عادات و رسوم، نقش اصلى را ايفا مى‏كنند. ماكس‏وبر در اينجا از اقتدار مبتنى بر عقلانيتِ معطوف به ارزش سخن نمى‏گويد، شايد از آن رو كه وى تعيين ارزش را هرگز امرى عقلانى نمى‏داند و به تصميم و دلبستگى عاطفى افراد باز مى‏گرداند.

ماكس‏وبر، خصوصيت غالب بر تمدن جديد غرب را اقتدار بوروكراتيك مى‏داند كه بر عقلانيت ابزارى استوار است. انسان در اين محيط در رديف ارقام و اعداد در مى‏آيد واليناسيون و از خود بيگانگى و مرگ خلاقيت‏هاى انسانى ره‏آورد آن است. به نظر او اگر اقتدار بوركراتيك و ديوانسالارانه غرب بتواند با شور و عاطفه و با اقتدار كاريزماتيك درهم آميزد، برخى از مشكلات آن كاستى مى‏گيرد. بوروكراسى يك ابزار بى‏جان است كه در دستان صاحبان اراده و ايدئولوژى و مديرانى كه داراى رهبرى فرهمندانه هستند، حيات مى‏يابد.

تحليل مسائل ايران و خصوصاً حركت امام برمبناى ديدگاه وبر، نيروهاى جوان و انقلابى را در معرض دو آسيب اجتماعى مهم قرار داد. آسيب اول، تفسير وبرى، حركت امام و ابعاد فرهنگى و اجتماعى انقلاب را به چارچوب نظريه وبر تقليل مى‏دهد و در نتيجه بسيارى از ساخت‏ها و امكانات انقلاب، از ديدگاه تحليل‏گران پنهان مى‏ماند. رابطه امام با مردم بى‏ترديد در قالب كنش‏هاى عاطفى يا سنتىِ وبر قابل تحليل نيست، بلكه اين ارتباط در مجراى فرهنگ شيعى و در ارتباط مرجعيت با مردم سازمان مى‏يافت و مبانى عقلى روشنى داشت. ماكس‏وبر به دليل پيشينه فكرى و فلسفى غرب، از تصور يك اقتدار فرهمندانه كه از هويتى عقلى و علمى نيز برخوردار باشد، عاجز مانده است. كسانى كه با نگاه وبر به رهبرى دينى امام خمينى مى‏نگرند، از حضور امام در صحنه انقلاب به عنوان يك حادثه فردى و استثنايى ياد مى‏كنند كه اولاً به دليل قاعده‏مند نبودن، قابل دوام نخواهد بود و ثانياً در ذات خود يك حركت الزاماً اصلاحى را به دنبال نمى‏آورد، بلكه نتايج آن به سليقه‏ها و عملكرد فردى رهبرى، متكى است. ديدگاه فوق مانع از آن خواهد شد كه ولايت فقيه به عنوان يك نهاد مستقر و مستمر ديده شود، بلكه به عنوان يك مرحله گذرا و در عين حال نامطمئن و خطرناك تلقى مى‏شود. اين رهبرى به دليل خصوصيت ناپايدار خود بايد هر چه سريعتر به سوى ديگر انحاى اقتدار و به سود آنها عمل كند. آسيب دوّم، تحليل وبرى، تحليل‏گران را در معرض نقادى‏هايى قرار مى‏دهد كه انديشمندان غربى خصوصاً بعد از جنگ جهانى دوّم به تفسير وبر وارد آوردند. اين انتقادها تحليل‏گران ايران را به سوى نظريات ديگرى سوق داد كه در باب جامعه توده‏اى و آفت‏هاى آن و جامعه مدنى و مانند آن از سوى نظريه‏پردازان غربى براى تبيين و حل مسائل جامعه غربى ارائه شد.

غرب در فاصله بين دو جنگ راه‏حل ماكس وبر را آزمود. ماركسيسم به رهبرى لنين و انواع ناسيوناليسم و فاشيسم، اروپا را به خونين‏ترين جنگ‏هاى تاريخ كشانيد. وقتى رهبرى فرهمندانه بدون حضور هيچ‏گونه عقلانيت متعالى، عرصه حضور شياطينى مى‏شود كه بوروكراسى و عقلانيت ابزارى را نيز به خدمت مى‏گيرند، نتيجه‏اى جز آنچه واقع شد، نمى‏تواند داشته باشد.

پنجم: بسيج توده‏اى و جامعه مدنى‏

برخى از نظريه‏پردازان غربى، وقوع اين فاجعه را در حضور پديده‏اى مى‏ديدند كه از آن با عنوان « توده‏اى شدن» جامعه غربى و پديد آمدن جامعه توده‏وار (mass society) ياد مى‏كردند.

جامعه توده‏اى، جامعه‏اى انباشته از ماده خام است و امرى كه به اين ماده شكل مى‏دهد القائات و تبليغات محيط است. از طرف ديگر، نظم بوركراتيك به همراهى تكنولوژى ارتباطات و تبليغ، قدرت بى‏مانندى را در دست كسانى قرار مى‏دهد كه در رأس قدرت اجتماعى قرار مى‏گيرند. اگر آنچنان كه ماكس وبر پيشنهاد مى‏كرد صاحبان ايدئولوژى، در رأس هرم اجتماع قرار گيرند و با كمك تكنولوژى و تبليغات، ارتباط مستقيم با مردم پيدا كنند، اين ارتباط، نظام قوى و هماهنگى از رفتار را پديد مى‏آورد كه از آن به عنوان « نظام توتاليتر» ياد مى‏شود. خطرات اين قدرت عظيم هنگامى آشكار مى‏شود كه به فقدان متافيزيك، عقل و هر نوع معرفت متعالى ديگر كه نقش ميزان و داور را نسبت به ايدئولوژى‏هاى مختلف داشته باشد، نيز اعتراف شود. راه حلى كه براى پيشگيرى از اين خطر توسط برخى نظريه‏پردازان سياسى مطرح شده، حذف ارتباط توده و مردم با رهبرى ايدئولوژيك جامعه بود. اين طرح به عنوان « جامعه مدنى» (civil society) مطرح شد. جامعه مدنى در مقابل جامعه سياسى (دولت و دستگاه ادارى آن) قرار دارد و متشكل از گروه‏ها و احزاب ساخت يافته مى‏باشد كه به عنوان حد فاصل توده با رأس مردم مى‏باشد. مردم صلاحيت تصميم‏گيرى و مشاركت مستقيم با هرم قدرت را ندارند و جامعه مدنى عرصه فعاليت گروه‏ها و احزاب است و مردم تنها از طريق احزاب مى‏توانند در اقتدار سياسى جامعه اثرگذار شوند. احزاب نيز به مقدار توان تبليغاتى خود مى‏توانند از بين مردم يارگيرى كرده و به وساطت كميت آنها، نقش خود را در عرصه قدرت ايفا نمايند.

ششم: رفورميسم ليبرالى و نفى انقلاب‏

اين نظريه نيز پس از جنگ جهانى دوم براى مقابله با شكل‏گيرى نظام توتاليتر مطرح شد و به نفى انديشه انقلابى و راديكال پرداخت و به موازات آن به تبليغ رفورم و حركت‏هاى اصلاحى در چارچوب ساختار جامعه مدنى اقدام نمود. اين نظر كه بيشتر در آثار كارل پوپر ديده مى‏شود، اصلاح‏طلبى را در چارچوب نظام سياسى غرب به عنوان بهترين نظام به كار مى‏برد و هيچ حركتى را كه اصول و بنيادهاى اين نظام را به چالش كشاند، تاب نمى‏آورد. از مهمترين اصول حاكم بر اين نظام، اجازه ندادن به مردم براى همراهى با هر انديشه سياسى است كه در آرزوى كمال و خوشبختى انسان ترسيم شده باشد. دليلى كه او اقامه مى‏كند، تجربه‏اى است كه از عملكرد مدعيان خوشبختى و بهروزى انسان در طى قرن بيستم حاصل شده است. اصل ترديدناپذير پوپر، ترويج شكاكيت عام و « فقدان يقين» و شمول ترديد نسبت به حقايقى است كه پرسش از آنها دغدغه هميشگى بشر بوده و مى‏باشد، همان حقايقى كه اديان داعيه پاسخگويى به آنها را دارند.

رفورميسم و « اصلاح‏طلبى» در قاموس سياسى پوپر، چيزى جز محافظه‏كارى نسبت به نظم سياسى دنياى غرب نيست و اين انديشه در بيرون از حوزه جغرافيايى غرب به چيزى كمتر از يك حركت انقلابى و راديكال رضايت نمى‏دهد. پوپر در مصاحبه با اشپيگل در سال 1992، جوامع غيرغربى را حتى صالح براى برنامه‏ريزى و مديريت زندگى اجتماعى خودشان ندانست و قيمومت آنها را بر عهده تمدن غرب دانست. او در همان مصاحبه، تنها به تمدن غرب حق داد كه « مسلح» باشد.

حضور زنده انقلاب در دهه نخست و سال‏هاى دفاع مقدس قوى‏تر از آن بود كه فرصت نظريه‏پردازى سكولار را به كسانى بدهد كه موقعيت و اقتدار اجتماعى خود را از ناحيه انقلاب به دست آورده بودند. رسوب پنج دهه ديدگاه‏هاى راديكالى و ماركسيستى نيز مانع ديگرى براى حضور انديشه‏هاى رفورميستى و اصلاح‏طلبانى بود كه جامعه مدنى غرب را مدل و الگوى آرمانى خود مى‏ديدند. اما اين موانع به تدريج از ميان رفت و شرايط بروز چنين انديشه‏هايى فراهم شد.(1) در دوران سازندگى، مسائل نظرى انقلاب، مورد غفلت مديران و برنامه‏ريزان جامعه قرار گرفت و در تحليل انقلاب از همان نظريه‏هايى استفاده شد كه در انديشه سياسى غرب براى تحليل مسائل بعد از جنگ دوم جهانى به كار گرفته شد. مركز مطالعات استراتژيك رياست جمهورى كه بايد زمينه‏هاى نظرى انقلاب در مديريت كشور را تبيين مى‏كرد و خط مشى حركت اصلاحى دولت را در تداوم انقلاب ترسيم مى‏كرد، خود به مركز گسترش تحليل‏هاى رفورميستى و ليبرالى تبديل شد. اين مركز در پوشش مديريت كسانى قرار گرفت كه در دهه قبل، از نظريه‏هاى راديكال و ماركسيستى حتى براى تفسير آيات قرآنى بهره مى‏بردند. البته تغيير گرايش آنها به معناى تحول شخصيت و هويت آنان و يا حتى يك چرخش ابتكارى و خلاق از سوى آنان نبود، بلكه اين تغيير ناشى از حركتى سياسى و فكرى بود كه ريشه در بخش ديگر جهان داشت.

اين انديشه در غرب به اين لحاظ، حركت اصلاحى شمرده شده كه به سرمشق‏ها، اصول موضوعه و ساختار كلان اجتماعى جامعه غرب وفادار است و آرمان خود را كه نفى هرگونه آرمان‏گرايى و مقابله با هر نوع يقين و ايمان است، در قالب همان نظام جستجو مى‏كند؛ ليكن همين انديشه اگر در جامعه‏اى تعقيب شود كه از يك فرهنگ دينى برخوردار است و در آن علاوه بر عقل ابزارى، عقل متافيزيكى و بلكه وحى حضور زنده و فعال دارد، عملكرد آن هرگز رفورميستى و اصلاح‏طلبانه نمى‏تواند باشد، بلكه عملى راديكال و براندازانه است و در تقابل با ساختار قانون اساسى و فرهنگ عميق مردم قرار مى‏گيرد. جامعه مدنى غرب در اين كشور هرگز با حركت اصلاح‏طلبانه ايجاد نمى‏شود و پس از ايجاد نيز به دليل آنكه ريشه در فرهنگ مردم ندارد، جز با اتكا به عوامل بيرونى و خارجى و جز از طريق اجبار و فشار اجتماعى و شانتاژ تبلغاتى تداوم نمى‏يابد.

هفتم: نظريه پسامدرن‏

همراه با بسط نظريه ششم، نظريه هفتمى نيز در بخشى از ذهنيت نخبگان و كارگزاران سياسى ايران پديد آمده است. اين نظريه كه بيشتر متأثر از انديشه‏هاى ميشل فوكو است، در دنياى غرب در تقابل با نظريه ششم طرح شده و در صدد تبيين بحرانى است كه مدرنيته به آن گرفتار آمده است. همين تقابل، موجب شده است تا برخى از كسانى كه همدلى با انقلاب اسلامى دارند، براى مقابله با نظريه ششم از آن استفاده كنند. لكن از آنجا كه اين نظريه از همان بنيان‏هاى معرفتى استفاده مى‏كند كه در باطن مدرنيته ريشه دوانده است، كاركرد مثبتى را نسبت به فرهنگ دينى ما نمى‏تواند داشته باشد. به همين دليل برخى از طرفدران نظريه ششم از ابعاد نظرىِ نظريه هفتم در جهت تخريب فرهنگ دينى هم استفاده مى‏كنند. ابعاد معرفتى هرمنوتيك و مسأله « گفتمان‏ها» و « قرائت‏هاى مختلفى» كه از حواشى گوناگون نسبت به يك متن واحد، واقع مى‏شود، بدون آنكه راهى براى وصول به متن باقى بماند، از جمله آن مبانى است كه در غرب، تصلب و صولت نظريه‏هاى مدرن را در هم مى‏ريزد و لكن طالبان مدرنيته از اين مبانى براى مقابله با نصوص و متون دينى و خارج كرن آن متون از متن زندگى و ذهن مردم استفاده مى‏كنند. به اين ترتيب، نظريه فوكويى « گفتمان»ها كه در غرب به كار نقد مدرنيته و ليبراليسم مى‏آيد، در ايران به كار نسبى كردن و از صحنه خارج كردن دين نيز درآمده و از اين طريق در خدمت بسط مدرنيته قرار مى‏گيرد.

اشاره‏

نويسنده محترم با نگاهى تاريخى و كلان به بررسى جنبش‏ها و نظريه‏هاى اصلاح‏طلبانه در ايران معاصر پرداخته و در مجموع، ديدگاه‏هاى گوناگون را در يك سير تاريخى بازتابانده است. البته جا دارد درباره هريك از اين ديدگاه‏ها، بررسى‏هاى بيشتر و عميق‏ترى صورت گيرد، چرا كه اين نظريه‏ها بخش مهمى از تاريخ انديشه سياسى در ايران معاصر است كه بدون بازشناسى و طبقه‏بندى آنها، تحليل دقيق جريانات سياسى و اجتماعى در سده‏هاى اخير ناممكن مى‏نمايد. ضمن تقدير از تلاش نويسنده محترم، در اينجا تنها به چند نكته كوتاه مى‏توان اشاره كرد:

1. هرچند در عنوان مقاله از « هفت نظريه» يادشده است، اما در متن مقاله هشت نظريه بازگو شده و شماره پنجم دوبار آمده است. اما مهمتر آنكه دو نظريه از نظريه‏هاى يادشده، يعنى « بسيج توده‏اى و جامعه مدنى» و « رفورميسم ليبرالى و نفى انقلاب» هر دو به يك نظريه كلان باز مى‏گردد و تفاوت‏هايى اگر هست، بيشتر به جزئيات اين نظريه باز مى‏گردد. چنان كه خود نويسنده محترم يادآور شده است، اين دو نظريه با نظريه دوم (سكولاريزاسيون) نيز وحدت و همسويى دارد. از سوى ديگر، جنبش عدالت‏خانه را بايد در كنار نظريه مشروطه‏خواهان مسلمان، نظير علامه نايينى مورد بررسى قرار داد و تفاوت آن را با نظريه ولايت فقيه روشن ساخت. بنابراين بايد با دسته‏بندى شفاف، به تحليل دقيق‏تر از مبانى و اصول راهبردى آنها پرداخت.

2. آنچه در اين مقاله آمده است، بيشتر نظريه‏هاى اصلاحى در تاريخ ايران معاصر است و ناظر به يك مسأله سياسى خاص (شكاف دولت و ملت) مى‏باشد. بنابراين اين مقاله يك پژوهش موردى (case stady) به حساب مى‏آيد و نبايد آن را يك تحقيق نظرى در باب نظريه‏هاى اصلاحات به طور كلى به شمار آورد. موضوع اخير، نياز به يك پژوهش مستقل دارد، هرچند با بحث حاضر نيز مشتركاتى خواهد داشت.

3. ايشان به درستى به نقد نظريه‏هاى چپ و راست در تبيين مسائل سياس معاصر ايران پرداخته و نشان داده است كه اين تحليل‏ها و توصيه‏ها به دليل نداشتن ريشه در فرهنگ اسلامى و ايرانى، از شناخت مسائل و ارائه راه حل‏هاى عينى عاجز است. اما در خصوص نظريه « ولايت فقيه» نيز بايد به دقت نشان داد كه چگونه اين نظريه مى‏تواند شكاف دولت و ملت را پر كند. هرچند افق معرفتى و فرهنگىِ مشترك ميان دولت و ملت و عقلانيت سياسى برخاسته از اين بستر فرهنگى، مى‏تواند به پيوند اين دو حوزه كمك كند، ولى نيك پيداست كه اگر اين پيوند به صورت ارگانيك و نهادينه در ساختار سياسى و ساز و كارهاى مناسب اجتماعى تعبيه نشود، اين گمان وجود دارد كه اين همبستگى فرهنگى به يك پيوستگى سياسى در ساختار دولت - ملت منتهى نگردد. به هر حال، نظريه ولايت فقيه براى حل معضلات سياسى و اجتماعى جامعه ايران بايد به ساختار و نهادهاى مشخص دست يافته و برنامه‏هاى شفاف‏ترى را ارائه كند.


(1) نويسنده در متن مقاله اين شرايط را بيان كرده است.