فقه و مسأله قانون‏

متن
عليرضا امينى‏ -- پژوهش و حوزه، ش 3
اشاره
بازتاب شماره 12

چكيده: حكومت نيازمند قانون‏گذارى است و در جامعه اسلامى مبناى قانون‏گذارى شريعت اسلامى است؛ از اين رو، ارتباط فقه و قانون‏گذارى به‏ويژه با توجه به تجربه‏هاى دو دهه گذشته در جمهورى اسلامى، نياز به تأمل و بررسى دارد. قانون بايد تابع كدام‏يك از فتاوا باشد؟ دولت چه ابوابى از فقه را مى‏تواند تحت الزام قانونى در آورد؟ قانون‏گذارى دولت در مناسبات خصوصى افراد تا چه اندازه احكام شرعى آن را تغيير مى‏دهد؟ و... . نقد براى حضور در عرصه قانون و قانون‏گذارى بايد از ظرفيت لازم برخوردار باشد.

متن :

بى‏ترديد در هر جامعه داراى حكومت، قانون از جمله نيازهاى اوليه است و امر قانون‏گذارى از كاركردهاى اوّلى هر حكومتى است. جامعه اسلامى نيز از اين قاعده مستثنا نيست. از آنجا كه در چنين جامعه‏اى، شريعت اسلامى مبناى رفتار فردى و جمعى است، طبيعتاً قانون نيز بر احكام و مقررات دينى قرار دارد. بر اين اساس، در جامعه اسلامى، قانون نيازمند فقه است و علم فقه جايگاهى خاص در عرصه قانون‏گذارى جامعه اسلامى دارد. با وجود اين، تأمل در نوع رابطه ميان فقه و قانون، سؤالات و نكات قابل توجهى را فراروى ما مى‏گذارد كه در اينجا به بعضى از آنها اشاره مى‏شود:

1. شريعت اسلامى، بيانگر اراده تشريعى خداوند است و فقه نيز با ابزارهاى خود آن را شناسايى مى‏كند. از طرفى، قانون خواست حكومت را بيان مى‏كند و ضمانت اجرايى آن بر عهده حكومت است؛ بنابراين وقتى يك حكم شرعى چهره قانونى پيدا مى‏كند، در اين صورت علاوه بر الزام شرعى، الزام قانونى كه نمونه‏اى از الزام سياسى است در مورد اجراى اين حكم پيدا مى‏شود.

به اين معنا، قانون و قانون‏گذارى منافاتى با شريعت ندارد. حكم شرعى و حكم قانونى، هر يك از مبناى الزام خاصى حكايت مى‏كنند؛ نهايت اينكه در جامعه اسلامى الزام حكومت نبايد با الزام شريعت مغاير باشد. بر اين اساس مى‏توان گفت قانون‏گذارى گرچه در محتوا كاشف نظر شارع است، امّا در ناحيه الزام و صورت‏بندى قانونى، به انشا و الزام حكومت نياز دارد. مبناى صحت محتواى قانون و چنين فرضى، انطباق آن با شريعت اسلامى است، امّا مشروعيت الزام قانونى آن را نمى‏توان به صرف انطباق با شرع توجيه كرد؛ زيرا فرض بر اين است كه حكومت اين حكم شرعى را با الزامات خود ضمانت مى‏كند و از ولايت خود در به كرسى نشاندن آن حكم سود مى‏جويد و روشن است كه هرگونه الزامى غير از الزام صادر از خداوند متعال به مبدأ مشروعيت نيازمند است.

2. با توجه به وجود آرا و فتاواى مختلف فقهى، دولت اسلامى كدام‏يك را به صورت قانون در مى‏آورد؟ فتواى مشهور فقها، فتواى ولى فقيه، فتواى فقهاى تنظيم‏كننده قانون، فتواى مطابق با احتياط يا فتواى ساده‏تر يا ... ؟ در زندگى شخصى، هر فرد فتواى مرجع تقليد خويش را مبناى عمل قرار مى‏دهد، امّا آن‏گاه كه فتوا صورت قانون پيدا مى‏كند، مسأله شكل ديگرى مى‏يابد.

براى مثال، اين نظر كه كليه امور تابع فتواى فقيهى است كه در رأس حكومت است، جاى تأمل و درنگ دارد؛ زيرا لزوم انتساب همه قوانين به ولى‏فقيه روشن نيست. به علاوه، امكان ندارد كه شخص ولى‏فقيه در تك‏تك قوانين اعمال‏نظر كند. از سوى ديگر، اين نظر نيز كه ملاك، ديدگاه فقهى فقهايى است كه به تشخيص رهبر در شوراى نگهبان بر امر قانون‏گذارى نظارت مى‏كنند، محل بحث و گفت‏وگو است. امتياز آراى اين فقها نسبت به آراى ديگران صرفاً از آن روست كه رسميت و قانونيت دارد و حكومت اسلامى آن را تأييد مى‏كند؛ بنابراين شايد بتوان گفت پذيرش آراى فقيهانِ ديگر از سوى اين افراد نيز مى‏تواند محمل شرعى و قانونى پيدا كند.

3. اساساً محدوده قانون شامل چه حوزه‏اى از احكام شريعت و فقه است؟ آيا هر حكمى را كه در شريعت آمده است مى‏توان به قانون تبديل كرد؟ آيا اجراى همه واجبات و محرمات به عهده حكومت است؟ براى مثال، آيا دولت اسلامى حق دارد افراد را ملزم به پرداخت كفارات كند، آن‏چنان‏كه مثلاً قاتل را ملزم به پرداخت ديه مى‏كند؟

اينكه از ادله امر به معروف و نهى از منكر و نيز از ادله تعزيرات بتوان استفاده كرد كه حكومت موظف به تعقيب اهداف شريعت در تمامى زمينه‏هاست و اختصاصى به احكام اجتماعى دين ندارد، قابل تأمل است؛ زيرا براى اين دو واجب شرعى شرايطى بيان شده است كه با چنين اختيارات وسيعى سازگار نيست. همچنين جواز تعزير براى ارتكاب هر حرام شرعى محل تأمل و ترديد است.

4. بسيارى از مناسبات كه بين اشخاص به عنوان معاملات و روابط خصوصى تلقى مى‏شود، آن‏گاه كه به صورت قانون مطرح شود، از منظر عمومى مورد لحاظ قرار مى‏گيرد. تجربه قانون‏گذارى در جمهورى اسلامى نشان مى‏دهد كه در موارد زيادى، اختلاف‏نظر فقيهان با پيشنهاددهندگان قانون در همين نقطه بوده است. به عنوان مثال، رابطه كارگر و كارفرما از منظر پاره‏اى فقيهان صرفاً قراردادى خصوصى و تابع اراده طرفين و در چارچوب عقد و شرايط ضمن آن است. امّا دولت اسلامى براى تحقق عدالت اجتماعى موظف است از حقوق كارگران دفاع كند و قوانينى در جهت منافع آنان وضع كند، يا مثلاً براى دفاع از حقوق زنان، حق طلاق مردان را تعديل كند. از اين روست كه در گذار از فقه به قانون، عنصر مصلحت عامه و اهداف حكومت اسلامى نقش بسيار مهمى دارد.

بخشى از تفاوت نگاه حقوق‏دانان با فقيهان معطوف به همين مسأله است. حقوق به نظم قانونى و سازگارى نظام حقوقى با مصالح عمومى جامعه توجه دارد و در مقابل، فقه بيشتر متوجه به استنباط احكام اولى است. امّا اين تفاوتِ كاركرد نبايد مانع از اين شود كه حقوق‏دان دغدغه دينى بودن قوانين را كنار بگذارد و يا فقه توجهى به جنبه عمومى احكام نداشته باشد.

بسيارى از آنچه در دوران‏هاى قديم در حوزه خصوصى حل و فصل مى‏شده است، امروزه در حوزه كاركرد حتمى دولت قرار دارد، مسائلى از قبيل برنامه‏ريزى براى كنترل جمعيت، محيط زيست، منابع و معادن زيرزمينى و آموزش و پرورش كه امروزه به صورت جدى نيازمند برنامه‏ريزى و قانون‏گذارى است، در دوران گذشته به‏ندرت نياز به تصميم‏گيرى دولت داشت؛ از اين رو نمى‏توان در فقه، اين‏گونه مواد را ناديده گرفت.

در هر صورت، بحث در مورد حيطه نفوذ و قلمرو قانون‏گذارى و نيز احكام مربوط به حكومت و به تعبيرى « فقه الحكومة» مى‏تواند ابعاد جديدى از مباحث فقهى را مطرح كرده، نوع نگرش به رفتارها و افعال مكلفين را تغيير دهد.

5 . قانون در مقام تنظيم روابط موجود در هر جامعه و براساس نيازهاى هر دوران به وجود مى‏آيد. بر اين اساس، فقه براى حضور در عرصه قانون و قانون‏گذارى بايد از ظرفيت لازم برخوردار باشد. توليد قواعد فقهى مورد نياز قانون، اولين و اساسى‏ترين كاركرد فقه در اين مرحله است. آنچه در فقه ما تحت عناوين معاملات، جزائيات، مرافعات و احكام آمده است، تنها بخشى از نيازهاى يك جامعه را در حوزه قانون مرتفع مى‏كند. اگرچه در كتب فقهى ما بسيارى از مباحث با دقت فوق‏العاده بحث و بررسى شده، ولى به نظر مى‏رسد كه اين مقدار كافى نيست. گسترش انواع روابط اقتصادى و نهادها و تأسيسات جديد، اقدامات اساسى‏ترى را ايجاب مى‏كند. مناسبات بانكدارى جديد، انواع شركت‏ها، مسأله سهام، اوراق قرضه و انواع شخصيت‏هاى حقوقى و نيز در حوزه حقوق اساسى، مسائلى از قبيل حقوق مردم در نظام اسلامى، پارلمان، قواى سه‏گانه و شوراها در نظام قضايى، آيين دادرسى جديد، به‏ويژه در مسائل ماهوى، نظير ادله اثبات دعوى، مرور زمان، تجديد نظر، وحدت رويه و... مسائلى است كه نمى‏توان پذيرفت كه مورد توجه فقيهان نباشد. در هر صورت، طرح مباحث نو در قالب « مباحث مستحدثه» كافى نيست؛ چراكه باعث مى‏شود اوّلاً، اين‏گونه مباحث جنبه حاشيه‏اى پيدا كنند و ثانياً متون آموزشى فقه ما متعرض آن نشوند.

6. بسيارى از مباحث فقهى با مباحث حقوقى مشترك است و لذا اين دو علم، به لحاظ موضوع در حيطه بسيار وسيعى از وحدت قلمرو برخوردارند؛ بنابراين، صرف نظر از نكاتى كه در بيان تفاوت ميان اين دو علم به لحاظ هدف و نوع و شيوه استدلال مطرح مى‏شود، از آنجا كه موضوعات بسيار زيادى در قاعده مشترك اين دو علم قرار مى‏گيرد و هر دو سعى در پيشنهاد قواعد نظم رفتار جامعه دارند، ارتباط علمى ميان دو گروه حقوق‏دانان و آشنايان با فقه مى‏تواند در مباحث ماهوى، هم به لحاظ تحليل و هم در شكل استدلال، بهره‏هاى زيادى داشته باشد. عميق‏تر شدن پاره‏اى از استدلال‏ها، ابداء احتمالات جديد، توجه بيشتر به بناهاى عقلايى، استفاده از ادبيات مشترك و معطوف به اجرا، بهره بردن از دكترين‏هاى حقوقى مختلف و حقوق تطبيقى، از فوايدى است كه مستقيماً بر نوع مباحث فقهى ما تأثير مى‏گذارد و در مقابل، توجه بيشتر به متون دينى، عمق بخشيدن به استدلال‏ها، بهره‏بردارى از كتب ارزشمند فقهى و نيز سوق پيدا كردن به مشترك و همخوانى با زبان دينى، از جمله فوايدى است كه بيشتر از پيش مباحث حقوقى را تحت تأثير خود قرار خواهد داد. در عين حال، قدر مسلم اينكه برجستگى توان حقوق‏دانان در قالب قانونى بخشيدن به ديدگاه‏هاى فقهى قابل انكار نيست؛ كما اينكه تلاش فقيهان در استخراج حقوق اسلامى از منابع دينى بى‏بديل است.

اشاره‏

توجه نويسنده محترم به تفكيك دو حوزه « اجتهاد فقهى» و « قانون‏گذارى» و نيز تفكيك ميان « الزام شرعى» و « الزام سياسى» نكته مهمى است كه كمتر مورد توجه قرار مى‏گيرد؛ امّا اينكه دقيقاً چه رابطه‏اى ميان اين دو مقوله وجود دارد، نياز به تحليل بيشتر در حوزه‏هايى چون فلسفه سياسى، فلسفه فقه و فلسفه حقوق دارد. اجمالاً مى‏توان گفت كه براى حل اين مسأله حداقل سه مسأله را پيشاپيش بايد تعريف كرد: 1. كاركرد اجتماعى فقه؛ 2. ماهيت حقوق و قانون در يك نظام اسلامى و بالاخره 3. تحليل ماهيت حكومت به طور كلى و هدف حكومت در انديشه سياسى اسلام. ايشان به‏اختصار به پاره‏اى مطالب يادشده اشاره كرده‏اند؛ ولى چنان‏كه يادآور شده‏اند، اين مباحث بايد دقيق‏تر و شفاف‏تر مطرح شود تا پرسش يادشده پاسخ مناسب بيابد. شايد نكات زير تا حدودى راه را براى تأملات بيشتر فراهم سازد:

1. « شريعت» اسلامى متكفل بيان اصول، ارزش‏ها و چارچوب رفتار فردى و اجتماعى انسان و « حكومت» اسلامى عهده‏دار ولايت و سرپرستى اجتماع، جهت رشد و توسعه جامعه اسلامى به سوى اهداف و مقاصد دين در چارچوب احكام و ارزش‏هاى اسلامى است. يكى از ابزارهاى حكومت در سرپرستى و هدايت عمومى به اهداف موردنظر، قانون و قانون‏گذارى است؛ بنابراين، « قانون‏گذارى» كه در حوزه ولايت سياسى قرار مى‏گيرد، توأمان از دو عنصر مهم بهره مى‏گيرد: شريعت و « مصلحت». امّا چنان‏كه در تعريف حكومت ياد كرديم، مصلحت در اينجا صرفاً يك امر عرفى نيست؛ بلكه در چارچوب مقاصد و اهداف شريعت كه دقيقاً در منابع دينى مطرح‏شده، قابل تعريف و توصيه است.

از اينجا معلوم مى‏شود كه در حكومت اسلامى، علم فقه و علم حقوق دو رشته متفاوت هستند كه اولى به حوزه « معرفت دينى» و دومى به حوزه « ولايت دينى» مربوط است و علم حقوق در طولِ علم فقه تعريف مى‏شود؛ نه مستقل از آن.

2. به همين دليل، در نظام سياسى اسلام، ولايت و سرپرستى جامعه در سطح كلان بايد برعهده دين‏شناسان و فقيهان باشد. و از همين جا مى‏توان استدلال كرد كه در نهايت بايد نظر دين‏شناسانه ولى‏فقيه محور و ميزان قانون‏گذارى قرار گيرد، وگرنه ولايت فقيه هيچ ضرورتى نخواهد داشت و حضور يك شوراى نگهبان براى بررسى انطباق مواد قانونى با نظريه مشهور فقها يا مطابقت با احتياط و... كافى خواهد بود. وانگهى، با توجه به اينكه قانون‏گذارى در صحنه حكومت غالباً در مورد مصاديق جزئى و خاص است و در اين‏گونه موارد اولاً شهرت فتوايى وجود ندارد و ثانياً احكام جزئى با مصالح عينى پيوند نزديك و ارگانيك دارد و در مجموع بايد يك نظر را كه مطابق با هر دو (شريعت و مصلحت) باشد برگزيد، حضور نظر فقهى ولى فقيه بيشتر احساس مى‏شود. البته ملاحظاتى از اين قبيل را مى‏توان در نظر گرفت:

الف) همچنان كه ولى فقيه بايد به صورت مستمر و نهادينه از جامعه علمى و كارشناسى استفاده كند، بايد تدبيرى انديشيد كه جامعه فقهى و دين‏شناسى نيز با حضور در عرصه نيازهاى اجتماعى، ابعاد گوناگون موضوع را مورد بررسى اجتهادى قرار داده، ولى فقيه را در انتخاب فتواى درست‏تر كمك نمايد. به نظر مى‏رسد كه اگر حوزه فقاهت در اين امور فعال شود، از دامنه اختلافات فقهى نيز به‏تدريج كاسته مى‏گردد.

ب) مى‏توان تدبيرى انديشيد و حتى مقرراتى تدوين كرد كه نظر فقهى ولى‏فقيه را مقيد و محدود به ضوابطى چون رعايت حتى‏الامكان قول مشهور، اولويت مطابقت با احتياط در موادى كه دليل برتر يا مصلحت اقوايى نباشد و... نمود. به هر حال، از مطالب نويسنده معلوم نمى‏شود كه بالاخره كدامين فتوا را بايد در قانون‏گذارى اصل قرار داد.

3. با توجه به آنچه گفته شد، يكى از عناصر تأثيرگذار در حل ارتباط ميان فقه و مسأله قانون، توجه به كارشناسى اجتماعى و كاركرد تخصص‏هاى گوناگون در حكومت اسلامى و ولايت دينى است. در اين مقاله، به اين مسأله توجه لازم صورت نگرفته است. ترديدى نيست كه بايد به گسترش حوزه فقاهت پرداخت و استنباط فقهى را به موضوعات نوشونده و مدرن كشاند، امّا تحليل دقيق از خود موضوعات جديد پيش از استنباط فقهى در مورد آن ضرورى است. در اينجاست كه دو نگاه و نگرش مطرح است: در يك نگاه، موضوعات جديد اقتصادى، سياسى، امنيتى و... همه مدلول مناسبات دوران مدرن است كه قهراً حاصل مى‏شود و بايد آن را پذيرفت و موضع دين را در برابر آن تعيين كرد. در اين صورت، فقه تنها بايد موضع مؤمنان را در قبال اين‏گونه از حيات اجتماعى تعيين كند.

امّا از نگاه ديگر مى‏توان نشان داد كه موضوعات جديد غالباً در يك ساختار اجتماعى ويژه توليد شده كه آن ساختار، برخاسته از ايدئولوژى و نظريه‏هاى خاص فلسفى، انسان‏شناختى و اجتماعى بوده است. در اين فرض، توسعه فقه به معناى اول، جز انفعال مؤمنان و حكومت دينى در برابر عينيت اجتماعى نيست و بالاخره فقاهت در اين حالت نمى‏تواند مؤمنان را به يك حيات معقول و مطلوب اسلامى هدايت كند. اما بنابر فرض اخير، در كنار تجهيز فقه و بالا بردن ظرفيت‏هاى درونى اجتهاد (كه نويسنده محترم به‏خوبى بر آن تأكيد ورزيده است)، بايد به شناخت و تأسيس منطق درست كارشناسى، متناسب با ارزش‏ها و غايات دينى پرداخت. تنها با در دست داشتن چنين منطقى است كه مى‏توان عنصر « مصلحت» در جامعه اسلامى را به‏درستى شناخت و آن را در كنار شريعت براى قانون‏گذارى و ولايت اجتماعى به‏كار گرفت.