چكيده: در اين گفتوگو به بررسى پاسخ سؤالاتى در زمينه اثبات پلوراليسم دينى و قرائتهاى مختلف از دين از طريق اختلاف فتاوى پرداخته مىشود و با فرق نهادن بين اين دو موضوع و بررسى اختلاف فتواها ادعاى مذكور مردود شمرده مىشود. همچنين صامتيت قرآن و ناطقيت ائمه اطهارعليهم السلام كه در نهجالبلاغه آمده است مورد بررسى قرار مىگيرد و نهايتاً نتيجه گرفته مىشود تمام مراتب قرآن براى مردم روشن نيست اما مرحله يا مراحلى از آن قابل دستيابى مردم مىباشد و در آخر به اين موضوع پرداخته مىشود كه مسأله پلوراليسم دينى را از نگاه درون دينى هم مىتوان بررسى كرد.
اصل اختلاف فتواى فقها را كسى منكر نيست؛ بلكه حساسيت در قرائتهاى مختلف از دين، بر سر نسبىگرايى كلى است كه آيا ما هيچ فهم مشتركى داريم يا نه؟ ما مىگوييم تاريخ فقه و معارف و تاريخ ضروريات كلامى شاهد بر آن است كه ما مشتركات فراوانى داريم.
اين درست است، ولى نمىتوان گفت پيشفرضها تماماً قابل خدشه و تغييرند؛ مثلاً يكى از پيشفرضها، مسأله پيشفرضهاى زبانى در فهم محاورات است كه انكار آن نه تنها مايه بسته شدن باب فهم كتاب و سنت است، بلكه در فهم عادى نيز همينطور است؛ زيرا ما زمانى حرف همديگر را مىفهميم كه اين الفاظ، طبق يك قرارداد و بناى عقلايى، كاشف از يك معنايى باشد كه القا مىكنيم. پس برخى از پيشفرضها قابل رفع يد نيست و به همين دليل است كه مىتوانيم حرف يكديگر را بفهميم. مثلاً فرض كنيد اينكه قرآن حق است يك پيشفرض است كه در صورت انكار آن نمىتوانيد بگوييد كه من مسلمان هستم. همچنين است توحيد. بنابراين پيشفرضهاى ثابتى وجود دارد كه نتيجه آن فهمهاى مشترك مىشود.
دو بحث است: يكى كثرتگرايى در خود دين و ديگرى كثرتگرايى در فهم دين كه اين عين نظريه قرائتپذيرى است.
هرچند ممكن است در تفسير كلام اميرالمؤمنين در نهجالبلاغه در اين باره اختلاف باشد، اما واقعيت آن است كه ائمه ظهورات كتاب را حجت دانستهاند و مسلمانان مىتوانستهاند به قرآن استشهاد كنند و در روايات ما در باب عرضه اخبار به كتاباللَّه و در باب تعارض و... ادلهاى داريم كه مىگويد روايات زمانى معتبرند كه مخالف كتاباللَّه نباشند؛ پس مىشود زمانى مخالفت را فهميد و نفرمودهاند فقط از امام سؤال كنيد. پس معلوم مىشود رجوع به كتاباللَّه و ظواهر آن حجت فىالجمله است و ما نمىتوانيم بگوييم به طور كلى صامت است و اين روايات كم نيستند و علما و اصوليون به آن عمل كردهاند. بنابراين بايد ديد معناى اين سخن چيست. شايد معنا اين باشد كه قرآن با تمام بطون خود براى ما حاضر نيست و رواياتى در تأييد اين معنا داريم كه ائمه خودشان را صاحب تأويل مىدانستند. اينكه قرآن خود را « تبيان كل شىء» و يا « بيان للناس» معرفى مىكند، اگر قرآن صامت باشد، چه چيزى براى ما دارد؟ آيا چيزى كه صامت است بيان مىشود؟ معلوم مىشود منظور از صامت بودن قرآن، جميع مراتب آن نيست؛ بلكه مرتبهاى از قرآن براى همه بعد از فحص و تحقيق حجت است.
كسانى كه بحث نسبىگرايى را مطرح مىكنند، نگاه بيرون از دين دارند و مدعىاند دعاوى قبض و بسط، دعاوى نسبىگرايى دينى، بيرون دينى و از سنخ معارف درجه دوم است؛ ولى واقعيت اين است كه كثرتگرايى به معناى نسبىگرايى، هم بحث بروندينى دارد و هم دروندينى. به اعتقاد بنده آيات متعددى دلالت مىكند كه نسبىگرايى مطلق در فهم دين حرف باطلى است؛ مانند آيه « هذا بيان للناس». اگر بنا باشد هر فهمى از قرآن، بشرى و مخلوط يا خطا باشد، « بيان للناس» درست نمىشود. آيات و رواياتى كه امر به پيروى از نبى مىكند اگر ما نمىتوانيم به فرمايشات پيامبر واصل شويم، اتباع از نبى چه معنا دارد؟ لذا ما مىتوانيم به مرتبهاى از كلام پيامبر و كلام خدا واصل شويم.
خير؛ زيرا اولاً ما مىتوانيم دين خود را به طور قاطع اثبات كنيم و لازمه آن نفى اديان ديگر است؛ بنابراين اصل پيشفرض سؤال درست نيست؛ ثانياً پلوراليسم مىخواهد بگويد همه اديان راهى به واقعيت دارند؛ اما تكافؤ ادله نمىتواند اين را ثابت كند؛ زيرا تكافؤ ادله تنها مىگويد ما هيچ كدام دليل متقن نداريم و اين ثابت نمىكند كه همه اديان حقند. همچنين تكافؤ ادله كه واقعيت را تغيير نمىدهد. تكافؤ ادله هم كه باشد، جمع نقيضين ممكن نيست. يك دين مىگويد تثليث درست است؛ ديگرى مىگويد درست نيست.