بحرانى كه وحى در عقلانيت زمان برانگيخت‏

متن
حبيب‏اللَّه پيمان‏ -- چشم‏انداز ايران، ش 7
اشاره
بازتاب شماره 12

چكيده: پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در روش‏شناسى و معرفت‏شناسى مردم تحول ايجاد كرد و به‏تبع آن انقلابى در هويت فردى و اجتماعى مردم و نظام سياسى پديد آورد. وحى قرآن هرچند در كاربرد بسيارى از اصطلاحات و عناصر زبان‏شناختى و فرهنگى و نهادها با نظام دانايى گذشته شباهت داشت، ولى ماهيتاً به‏كلى متفاوت بود. پيش از مدرنيته، قرآن بر نقش خرد انسانى به عنوان تنها عامل كسب دانايى و فهم حقيقت تأكيد كرده است؛ بنابراين هيچ قضيه‏اى، از جانب خدا يا خلق، نبايد از آزمون عقلانى در پرتو واقعيت‏ها و تجربيات، معاف شود.

متن :

محمدصلى الله عليه وآله وسلم از ميان جامعه عربى برانگيخته شد و پرورش فكرى و اخلاقى وى در همان فرهنگ انجام گرفت. تعاليم وحى در چارچوب زبان و فرهنگ و معارف رايج در آن عصر به مردم ابلاغ شد. آيا اين نظر به آن معناست كه قرآن، نظام عقيدتى حاكم بر آن جامعه را پذيرفت و با همان منطق كه مردم بر پايه آن مى‏انديشيدند و با يكديگر گفت‏وگو و تبادل نظر مى‏كردند، با آنان سخن گفت؟ به نظر من، آنچه وحى در اين زمينه انجام داد، يك انقلاب بود؛ انقلابى در نظام انديشه و عقلانيت عرب؛ زيرا ابتدا با صراحت شيوه تفكر و منطق حاكم بر گفتارشان را به چالش كشيد و سپس نظام عقلى و فكرى نوين را جايگزين نمود. چالشى كه قرآن با نقد انديشه جاهلى عرب پديد آورد، سرانجام به تغيير كامل هويت فكرى و نظام عقلى جامعه عربى انجاميد و چندى بعد، دوران تازه‏اى در حيات انديشه و عقلانيت جامعه پديد آمد.

نظام فكرى - عقلى عصر بعثت‏

هدف از اين عنوان، بيان جهان‏بينى و طرز نگاه جامعه عربىِ عصر بعثت به امور مختلف نيست؛ بلكه مى‏خواهيم ببينيم آنها با چه روشى به شناسايى امور مى‏پرداختند و با كدام معيار، درست را از نادرست جدا مى‏كردند. عرب‏ها در عصر بعثت براى آزمون قضايا و تعيين صحت و سقم آنها، دو معيار را بيشتر به‏كار مى‏بردند و همان‏ها را فصل‏الخطاب حل نزاع‏هاى فكرى و عملى خود قرار مى‏دادند: كهنسالى و اشرافيت.

1. سنت پيشينيان: هنگامى كه پيامبر آنان را به پذيرش روش‏ها و ايده‏هاى نو فرا مى‏خواند و روش‏ها و عقايد كهن را نادرست و براى زندگى و فرجام كارشان زيانبار معرفى كرد، با بى‏اعتنايى پاسخ دادند: « آنچه پدران خود را بر آن يافته‏ايم، ما را بس است.»(مائده: 104) بديهى است كه اشراف و ثروتمندان قوم، بيش از بقيه مردم از طرح معيارها و انديشه‏هاى تازه و از تزلزل و بى‏اعتبارى سنت آباء و اجدادى احساس خطر مى‏كردند؛ زيرا نظام اجتماعى و سلطه سياسى و اقتصادى آنان از سنت مشروعيت مى‏گرفت (زخرف: 23). اشراف براى مقابله با نهضت فكرى جديد، از علاقه و پاى‏بندى مردم به سنت و روش آباء و اجدادى استفاده كرده، آنان را به دفاع از آيين پدران و مبارزه عليه دعوت تازه، تحريك و ترغيب مى‏كردند (يونس: 78).

2. كهنسالى و اشرافيت و بزرگى (اصالت شخصيت): ملاك بزرگى و پيشوايى، علاوه بر بزرگسالى (شيخوخيت)، برترى در اصل و نسب، ثروت، مال، قدرت و... بود. خدا در پاسخ، اين منطق را رد مى‏كند و بر معيار آنها خط بطلان مى‏كشد. پيروى و تقليد از شخصيت‏ها (اشراف) همانند تقليد از سنت و پذيرش مرجعيت و داورى آنها، امرى معمول بود و كسى در درستى آن ترديد نداشت؛ لذا وقتى پيامبر بر اين ملاك خرده گرفت و معيارى ديگر كه براى آنان كاملاً تازگى داشت، پيشنهاد كرد، دچار شگفتى شدند و حاضر به قبول آن نگرديدند(سبأ: 31 - 33).

ايجاد بحران و دعوت به عقلانيت جديد

پيامبر به راهنمايى وحى، در نقد و ابطال اين منطق، از روش آزمون عملى (تجربى) فرضيه استفاده كرد. پيامبر با اشاره به واقعيت‏هاى مشهود و تجربى و نشان دادن انواعى از نابسامانى‏ها، كشمكش‏ها و خونريزى‏هاى پايان‏ناپذير و نبود امنيت و وجود فقر و ستم و تبعيض و... نادرستى روش‏ها و معيارهاى تصميم‏گيرى و عمل آنان را نشان داد و معلوم داشت كه اين همه به اين دليل است كه نيروى خرد را در زنجير سنت و اراده و رأى رهبران گرفتار ساخته‏اند. حقايق جديد و رسالت پيامبرى از راه وحى و بى‏واسطه بر محمدصلى الله عليه وآله وسلم آشكار گرديد، امّا شهود و وحى روشى نبود كه پيامبر پيروى از آن را به همه مردم توصيه كند. اينها روش‏هايى نيستند كه براى هر كس و در هر زمان به‏كار آيد. وحى به شعور انسان، همانند جهش در نظام اطلاعات ژنتيك، در موقعيت‏هاى ويژه و بحرانى و براى افراد خاصى پديد مى‏آيد. سنت و شخصيت‏ها، دو مرجع بيرونى بودند كه همه كس به آنها دسترسى داشت و به‏سهولت قابل تبديل به يك شناخت بين‏الاذهانى است؛ حال آنكه در وحى و شهود، شناخت حاصله، تك ذهنى است. به اين دو دليل، قرآن اين روش را براى تشخيص حقيقت و تميز صدق و كذب قضايا، جايگزين سنت و شخصيت نمى‏كند. روش پيشنهادى وحى، خردورزى و مشاهده و تجربه براى آزمون قضاياست. (بقره: 170؛ نساء: 157؛ آل‏عمران: 66). قرآن با انكار حجيت سنت آباء و اجداد و رأى اشخاص، علم را حجيت مى‏بخشد و به عنوان معيار صدق و كذب معرفى مى‏كند (اسراء: 36).

قرآن در 1500 سال پيش به حقيقتى اشاره مى‏كند كه كشف آن را از دستاوردهاى پرافتخار و بى‏سابقه عصر تجدد شمرده‏اند. ستايشگران تجدّد (مدرنيته) بر اين باورند كه براى نخستين بار در اين دوره بود كه نقش خرد انسانى به عنوان تنها عامل كسب دانايى و فهم حقيقت شناخته شد اما قرآن پيش از اين بر مسؤوليت تقسيم‏ناپذير نيروى شعور و ادراك انسانى و فهم جهان و كسب آگاهى تأكيد كرده است (نحل: 78؛ اسراء: 36). اصالت خرد پيش از آنكه جزء اصول اساسى عصر مدرن باشد، محور اصلى نظام عقلانيت وحيانى است. بر پايه اين اصل است كه دخالت هر عاملى جز نيروى خرد را در گزينش راه و رسم زندگى و دانايى يا نادانى فرد، نفى مى‏كند و تنها اين نيرو، يعنى وجدان و خرد را مسؤول نتايج خوب و بد انتخاب‏ها مى‏شناسد.

تعقل در مشهودات يا آزمون تجربى‏

مطابق آموزه‏هاى وحيانى، خردورزى در خلأ و دور از واقعيت‏ها انجام نمى‏گيرد. موضوع انديشه و تعقل، واقعيت‏ها و حوادث زندگى در طبيعت، جامعه و تاريخ است. مردم در نظام معرفت‏شناختى عصر بعثت نيازى به مشاهده و تحقيق نداشتند. آنان به احكام قطعى و جزمى‏اى كه از گذشته درباره حوادث جهان و جايگاه و سرنوشت انسان و روابط ميان امور وجود داشت، قانع بودند. اوّل بار بود كه به آزمون باورها و احكامى كه تا آن روز مطلق و قطعى و ازلى و ابدى مى‏نمود، دعوت شدند.

پايه‏هاى اصلى آن نظام فكرى و دينى، به نوبه خود بر نظامى از معرفت‏شناسى و عقلانيت استوار بود كه بر محور تبعيت كوركورانه از سنت آباء و اجداد و رأى شخصيت‏ها گردش مى‏كرد. پيامبر، از پايه هرم، يعنى مبانى معرفت‏شناختى جامعه آغاز كرد و با تغيير محور نظام دانايى از دو مرجع بيرون از فرد(سنت‏ها و شخصيت‏ها) به يك مرجع درونى، يعنى خرد فرد، انقلابى در انديشه و به‏تبع آن در هويت فردى و اجتماعى مردم و نظام سياسى جامعه پديد آورد. نظام عقلانى و دانايى جديدى پى‏ريزى شد كه هرچند در كاربرد بسيارى از اصطلاحات و عناصر زبان‏شناختى و فرهنگى و نهادها با نظام دانايى گذشته شباهت داشت، ولى ماهيتاً به‏كلى متفاوت بود.

به توصيه وحى، هيچ قضيه‏اى، توصيفى يا تجويزى از جانب خدا يا خلق، نبايد از نقد و آزمون عقلانى در پرتو واقعيت‏ها و حوادث و تجربيات معاف شود. قرآن خود در اين راه پيش‏قدم مى‏شود و روش كار پيشنهاد مى‏كند. با صدور هر حكم يا قضيه‏اى، از مخاطب مى‏خواهد كه آن را چشم‏بسته نپذيرد؛ بلكه در پرتو واقعيت‏هاى اجتماعى، تاريخى، طبيعى و نفسانى به آزمون بگذارد و پس از تأييد از سوى خرد قبول كند. قرآن براى اثبات حقانيت گزاره‏هاى خود، به شواهد عينى و دلايل عقلى استناد مى‏نمايد. براى مثال، قرآن انسجام و هماهنگى درونى گزاره‏هاى توصيفى و تجويزى را دليل بر واحد بودن منشأ صدور آن (خدا) مى‏داند و از مدعيان مى‏خواهد تا اگر اختلاف و تضاد ميان آيات هست، نشان دهند.

اشاره‏

مدعاى اصلى نويسنده محترم مبنى بر تفاوت بنيادين « فرهنگ قرآن» با « فرهنگ جاهلى» على‏رغم شباهت ظاهرى برخى از عناصر زبان‏شناختى و فرهنگى آنها، نكته‏اى كاملاً درست و اساسى است. متأسفانه اين نكته با همه اهميتى كه دارد، در سال‏هاى اخير كمتر مورد مطالعه قرار گرفته و بعضاً شنيده مى‏شود كه برخى با تمسك به همين نقاط مشابه، احكام و ارزش‏هاى اسلامى و حتى نصوص قرآنى را عموماً امضايى و خالى از جنبه تأسيسى دانسته‏اند. اما ايشان در توضيح و تبيين اين مدعا و در دلايل و شواهدى كه بر آن اقامه كرده است، به مطالبى استناد جسته كه خالى از اشكال و ترديد نيست و در مجموع، از قوت و اعتبار مقاله مى‏كاهد. در اينجا تنها به چند نكته اشاره مى‏شود:

1. هرچند قرآن كريم از استنادِ مردم جاهلى به سنت پيشينيان و اشرافيت و شيخوخيت انتقاد مى‏كند، امّا هرگز به اين معنا نيست كه قرآن هرگونه سنت‏گرايى و گذشته‏گرايى را مورد انكار قرار مى‏دهد. اتفاقاً از نظر قرآن، حقائق اسلامى جملگى ريشه در آموزه‏هاى اديان پيشين و انبياى گذشته دارد و ارزش‏هاى الهى با گذشت زمان هرگز رنگ كهنگى و فرسودگى نمى‏گيرد. جالب اينجاست كه دشمنان قرآن در نفى و انكار وحى دقيقاً بر همين پيشينه و سابقه انگشت مى‏گذاشتند و قرآن را متهم به گذشته‏گرايى مى‏كردند (إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ؛ انعام: 25).

در يك كلام، برخلاف فرهنگ مدرنيته كه هرگونه سنت‏گرايى و گذشته‏گرايى را نفى مى‏كند و انديشه پيشرفت و ترقى را به عنوان يك جبر تاريخى معرفى مى‏كند، در منطق قرآن، زمان و گذشت تاريخ هيچ نقشى در حق و باطل بودن آراء ندارد و هر ارزش و ايده‏اى را بايد به‏خودى‏خود و با معيارهاى مستقل مورد ارزيابى قرار داد.

2. ايشان معتقد است: « شهود و وحى روشى نبود كه پيامبر پيروى از آن را به مردم توصيه كند؛ بلكه قرآن از روش آزمون تجربى و عملى در رد و ابطال منطق مخالفان استفاده مى‏كرد». ترديدى نيست كه يكى از روش‏هاى قرآن در تبيين موضوعات، توجه و تذكر به پديده‏هاى عينى و واقعى است، امّا اينكه پيامبر پيروى از شهود يا وحى را توصيه نمى‏فرمود، نكته‏اى مبهم و چندپهلو است. اگر منظور اين است كه وحى اختصاص به پيامبران دارد و بر مردمان عادى وحى نمى‏شده است، نكته‏اى درست و منطقى است؛ امّا اگر منظور اين است كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از طريق وحى الهى مردم را به عالم غيب هشدار نداده و آنان را به نتايج اخروى و معنوى رفتارشان نترسانده است، بى‏گمان اين نكته با نصوص قرآنى در تضاد آشكار است. بر قرآن‏شناسان پوشيده نيست كه اين كتاب الهى در تبيين موضوعات، همزمان از روش‏هاى متعدد و چندگانه استفاده مى‏كند و به تعبير امروزين، منطق قرآن چند روشى (polymethodic) است. وانگهى، نبايد فراموش كرد كه روش‏هاى تجربى، تاريخى، عقلانى، شهودى يا وحيانى، هركدام ويژگى خاص خود را دارد و در فرايند فهم حقيقت، هر يك نقش و جايگاه مخصوص به خود را دارد. اين گمان كه مى‏توان از تجربه يا عقل در همه حوزه‏ها و گزاره‏ها استفاده كرد، از نظر روش‏شناسى هرگز پذيرفته نيست. در منطق قرآن، پس از پذيرش عقلانى اصول و چارچوب‏هاى انديشه اسلامى، معارف الهى، خواه در قالب گزاره‏هاى توصيفى يا تجويزى، بايد از طريق تعبد و تسليم به وحى دريافت شود؛ هرچند اين‏گونه گزاره‏هاى وحيانى نيز با عقل و تجربه بشرى منافات ندارد و در ساحت خود آدمى پسنديده و معقول است (دقت شود).

3. نويسنده « اصالت خرد» را (بنابر آنچه در فرهنگ مدرنيته آمده است) ستوده و معتقد است كه قرآن پيشتر از عصر روشنگرى بر اين اصل صحه گذاشته است. هرچند تعقل و خردورزى در فرهنگ قرآن كاملاً مشهود و آشكار است، اما تعريف و ماهيت عقل در قرآن و جايگاه خرد و خردورزى در معارف قرآنى با آنچه در عصر روشنگرى غرب تحت عنوان « عقل‏گرايى» (rationalism) مطرح شد، تفاوت بسيار وجود دارد. غرب در سده‏هاى اخير پس از گسست از دين و معنويات، با رويكرد به عقل خودبنياد و مستقل بشرى، عملاً بى‏نيازى از وحى و هرگونه معرفت غيربشرى را اعلام كرد. چنان‏كه بارها غربيان و ديگران تأكيد كرده‏اند، اصالت خرد در مفهوم مدرن با پذيرش اديان وحيانى ناسازگار است و معلوم نيست كه نويسنده با كدامين مبنا به چنين همخوانى و سازگارى فتوا داده است. جالب است بدانيم كه آنچه نويسنده به عنوان « اصالت خرد» از آن دفاع مى‏كند، در سده معاصر در غرب مورد انتقاد قرار گرفته و عقل‏گرايى به اين مفهوم امروزه در مغرب‏زمين نيز چندان طرفدارانى ندارد.