تأملاتى بر حكومت استبدادى‏

متن
حسن قاضى‏مراد -- همبستگى،79/11/2
اشاره
بازتاب شماره 11

چكيده: نويسنده در اين مقاله در صدد آن است كه با بررسى مفهوم «قدسى» و «غيرقدسى» ، و ارتباط ميان آن دو، توجيهى براى استبداد حكومت پادشاهان بيابد.

متن :

در تفكر دينى، هرچه كه به نوعى با خداوند در ارتباط مستقيم بوده و منسوب به او يا تجلى و برگزيده اوست، مقدس است. از نظر اميل دوركيم، اديان به صورت‏هاى مختلف كوشيده‏اند تا بين اين دو دنياى جدا از هم - مقدس و غير مقدس - پلى بزنند. در تفكر دينى، در عين جدايى ذاتى دو جهان مادى و معنوى يا غيرقدسى و قدسى، منشأ واقعيت‏بخش جهان مادى يا غيرقدسى، امر قدسى است و بقا و سامان اين جهان نيز به اراده و تأثير پديده قدسى بستگى دارد. هر پديده‏اى فقط در ايجاد نوعى پيوستگى با جهان قدسى است كه مى‏تواند از خصايص قدسى برخوردار گردد و دين طريقى است كه اين برخوردار شدن را ممكن مى‏كند.

در اين نوع تفكر، فقط انسان است كه مى‏تواند هستى دو گانه‏اى داشته باشد. او به عنوان يك مخلوق، فقط متعلق به جهان مادى و بنابراين موجودى غيرقدسى است؛ اما به عنوان برگزيده خداوند، به وجودى قدسى تبديل مى‏شود. در عين حال فقط تلاش بشر براى برخوردار شدن از عامل تقدس نيست كه متضمن رهايى او از وجود غيرقدسى‏اش مى‏باشد؛ چراكه او به واسطه غيرقدسى بودن، با اتكا به خود نمى‏تواند به قدسيت نائل گردد؛ بلكه اراده عامل قدسى بايد به برگزيده كردن اين يا آن بشر تعلق گيرد تا قدسيت را بر او بدمد.

مهم‏ترين ويژگى امر قدسى در تمايز با پديده غيرقدسى، قدرت است؛ قدرت تام و مطلق. تمام تجلى‏هاى مقدس از يك قدرت برخوردار است. مقدس، نيرومند و قدرتمند است؛ زيرا واقعى، مؤثر و ديرپاى است. همه ويژگى‏هاى مهم ديگر تقدس، حتى حيرت و وحشت، ناشى از همين ويژگى اصلى، يعنى قدرت است. بشر نيز زمانى به تقدس قائل شد كه به نيازش به قدرت وقوف يافت و چون توانست قدرت را مطلق در نظر آورد، به حيرت و وحشت و جذبه نسبت به آن دچار شد.

بنابراين اگر امر قدسى با قدرت مطلق شناخته مى‏شود، هر آنچه برگزيده اوست نيز از آن قدرت برخوردار مى‏شود. و برعكس، اين نيز پذيرفتنى است كه هركه قدرت مطلق دارد، الزاما قدسى است.

رويكرد انسان عادى غير قدسى به امر قدسى، رويكردى حسى - عاطفى است؛ نه علمى - منطقى؛ عقل انسان توانايى شناخت امر قدسى را ندارد. فقط با مجذوب عاملِ قدسى شدن و ترسيدن از او و توسل به او با تسليم خود را به اراده اوست كه مى‏توان به محدوده جذبه امر قدسى نزديك شد و از طرق دعودت او پذيرفته گرديد. در اين حالت است كه انسان فراخوانده مى‏شود. رابطه انسان با عامل قدسى با اين نياز و محبت و سرسپردگى و ستايش، يعنى با رويكردى حسى - عاطفى به يقين مى‏رسد و با توسل مؤمنانه است كه به اين پديده مقدس نزديك مى‏شود؛ نه با شناخت؛ از اين رو رابطه ميان انسان با آن امر قدسى و در ارتباط قرار گرفتن با مرجع قدسى، تنها از طريق كردار آيينى ممكن مى‏گردد؛ كردارى كه با عميق‏ترين احساسات درآميخته است.

با اين توصيف، پديده قدسى مرجعى است كه افراد از طريق اجراى آيين‏ها و مناسك واحد و همانندى براى نزديك شدن به آن مرجع و برخوردار شدن از حمايت قدرت مطلق آن اقدام مى‏كنند. توسل‏جويى به امر قدسى كه براى بشر جوامع نخستين از طريق آيين‏هاى قربانى و جادويى انجام مى‏شود، به مرور با آيين‏هاى نيايش جايگزين شد. اجراى آيينى ارتباط، نتايج اجتماعى بسيارى نيز دارد كه از جمله آنها، ايجاد حس همبستگى گروهى در ميان جماعت آيين‏گزاران مى‏باشد. در پى ايجاد چنين حسى است كه آحاد جماعت، امر قدسى را به عنوان كانونى براى ايجاد، استحكام و مداومت همبستگى جمعى‏شان مورد شناسايى قرار مى‏دهند.

با تأكيد بر اينكه در تفكر دينى، برگزيدگان منشأ قدسيت (خداوند) مانند پيامبران و اوليا، به علت پيوند با عامل قدسى از تقدس برخوردار مى‏شوند، مى‏توان گفت ارتباط انسان‏هاى برگزيده خداوند با ديگر انسانها از ويژگى‏هاى متمايز از ارتباط ميان انسان‏هاى غيرقدسى برخوردار مى‏شود. بالطبع اگر در يك نظام سياسى، قدرت سياسى تجلى‏يافته در يك شخص به نام شاه يا سلطان و... از خصلت برگزيدگى از سوى خداوند برخوردار شود، همين امر در مورد او نيز صادق است. رابطه ميان شاه و مردم، با پذيرش برگزيدگى شاه از سوى خداوند، رابطه تجلى امر قدسى است با موجودات غيرقدسى. از اين لحاظ، ويژگى‏هاى رابطه ميان امر قدسى و پديده غيرقدسى، به تعيين ويژگى‏هاى رابطه ميان شاه و مردم مى‏پردازد و اين رابطه را توجيه مى‏كند. چنين رابطه‏اى ميان مردم و پادشاهان در اروپا، پيش از عصر مردن هم وجود داشته است و شاهان با اتكا به «حق الهى سلطنت» به كسب مشروعيت سياسى مى‏پرداختند.

اشاره‏

ارتباط ميان قدسيت و استبداد در اين مقاله به‏درستى تبيين نشده است. با وجود اينكه تقريبا تمامى مقاله به تبيين مفهوم امر قدسى اختصاص يافته است، اما خواننده اين مقاله كمتر متوجه ارتباط اين مفهوم با پديده‏اى به نام «استبداد» مى‏گردد. تمامى ادعاى نويسنده بر اين نكته متمركز است كه قدرت همواره از امر قدسى ناشى مى‏شود. انسان تنها در مقابل قدرت است كه خضوع مى‏كند و اين قدرت نيز در گرو قدسيت است و آن‏گاه كه مردم قدسيت را كه چيزى جز انتساب به امر ربوبى نيست، در يك فرد مشاهده كنند، در مقابل او تسليم مى‏شوند و لابد از اين مرحله است كه پديده استبداد امكان رخ‏نمايى دارد.

در ارزيابى اين گفتار بايد به اين مطلب اشاره كرد كه قدرت از منابع مختلفى به دست مى‏آيد كه البته يكى از آن منابع مى‏تواند نظريه مورد قبول مردم در باب توجيه اطاعت از حاكم باشد. گاه باور مردم به گونه‏اى است كه پايگاه فوق‏العاده‏اى براى حاكم در نظر مى‏گيرد و ديدگاه مردم در مورد مشروعيت حاكم چيزى است كه هرگونه اطاعتى از حاكم را لازم مى‏داند. اينكه قدسى بودن در نظر مردم، قدرت‏آور است، دليل بر آن نيست كه در منابع قدرت صرفا بايد به دنبال امر قدسى رفت. در دوره‏هاى جديد و در شرايط حاضر نيز شاهديم كه در بسيارى از كشورها پديده استبداد حضور قوى دارد؛ حال آنكه در ذهنيت مردم، حاكم و حكومت، تجلى امر قدسى نيست. جالب اين است كه در حكومت‏هاى غيرسلطنتى نيز به‏وفور مقوله استبداد مشاهده مى‏شود و ديكتاتورى منحصر در حكومت‏هاى پادشاهى و سلطنتى نيست.

به عبارت ديگر ادعاى قدسى بودن، نه شرط لازم و نه كافى براى تحقق استبداد است. چه بسا پيامبرانى كه با انواع معجزات، از همراه كردن تعدادى اندك از مردم نيز عاجز بوده‏اند و فراوان پادشاهانى كه مردم با وجود مشاهده انواع مفاسد اخلاقى، به علت ترس، از آنها تبعيت مى‏كردند.

نويسنده مقاله مى‏كوشد تا مجذوب امر قدسى شدن را امرى كاملا عاطفى - احساسى، نه عقلى - منطقى جلوه دهد؛ حال آنكه نياز بشر به امر قدسى همان‏طور كه در حوزه عاطفه و احساس قابل درك است، در حوزه عقل و منطق نيز قابل استدلال است و انسان‏ها به ميزان درك و رشد عقلى مى‏توانند براى پيگيرى اين نياز خود اقامه دليل كنند. تبعيت از پيامبران و اوليا، صرفا يك تبعيت احساسى نيست؛ بلكه كاملا از منطق عقلى برخوردار است. قدسى بودن يا نبودن از جمله مفاهيمى است كه مى‏توان در حوزه عقل از آن سخن گفت و بر لزوم آن استدلال كرد. تعبيت آدمى نيز صرفا به خاطر غلبه قدرت موجود در امر قدسى نيست. منافاتى در اين ميان نيست كه انسان در عين ارتباط عاطفى خود با موجود برگزيده، به منطق عقل و استدلال حكم به لزوم تبعيت كند. از اين گذشته، حكم به قدسيت يا عدم قدسيت نيز تابع عقل و منطق است و لذاست كه هر ادعاى قدسيتى مورد قبول قرار نمى‏گيرد.

مقاله اين نكته را القا مى‏كند كه پذيرش حق الهى در باب مشروعيت، ملازم با استبداد است. البته نمى‏توان منكر شد كه در عمل، ادعاى حقِ الهى داشتن ممكن است استبدادآور باشد؛ اما بايد توجه داشت كه اين از باب بار منطقى اين مفهوم نيست؛ چراكه حق الهى صرفا بيانگر اين نكته است كه شخص حاكم بايد از اين حق در حاكميت برخوردار باشد تا مجوز صدور حكم را داشته باشد؛ اما اين بدان معنا نيست كه بنابراين مردم بايد رفتار حاكم را در محدوده‏اى فراتر از ارزش‏هاى دينى و اخلاقى پذيرفته‏شده نيز بپذيرند. حق الهى صرفا در محدوده عقل و شرع وجود دارد و مازاد بر آن، ناديده گرفتن حقِ خداوند است. حال اگر چنين عقلانيتى بر رابطه ميان مردم و حكومت حكم‏فرما باشد و چنين بينشى نسبت به حق الهى رواج داشته باشد، طبيعتا استبداد، در ميان مردم فاقد توجيه تئوريك خواهد بود و البته اگر چنين عقلانيتى وجود نداشته باشد و حق الهى به عنوان حق استبداد رأى تلقى شود و مردم نيز با اين بينش همراه باشند، توجيه تئوريك استبداد فراهم خواهد بود.