پنج رويكرد به وحدت حوزه و دانشگاه‏

متن
عماد افروغ‏ - عصرما، ش193
اشاره
بازتاب شماره 10

چكيده: رويكرد امام به وحدت حوزه و دانشگاه بيشتر معطوف به پيوند سياسى و عاطفى بين اين دو قشر بود؛ ولى اين وحدت آرمانى و سياسى - اجتماعى نمى‏تواند بدون توجه به سطوح معرفتى و ساختارى حاصل شود. در اين خصوص، برخى از انديشمندان تحليل‏هاى مختلفى ارائه نموده‏اند كه در مجموع به چهار رويكرد مهم مى‏توان اشاره كرد: وحدت معرفتى، وحدت ايدئولوژيك، وحدت ساختارى و وحدت مبتنى بر تقسيم كار. نويسنده، رويكرد اخير را با تعبير خاصى مى‏پذيرد.

متن :

تقريبا از زمان مشروطه تا كنون، به گونه‏اى مستقيم و غير مستقيم، موضوع پيوند ميان دو سازمان علمى جامعه، ذهنيت انديشمندان و اصلاح‏گرايان را به خود مشغول نموده است. اين رابطه را مى‏توان در اَشكال متنوعى از قبيل سنت و تجدد، علم و دين، روحانى و دانشگاهى، حوزه و دانشگاه و مرتبط با مفاهيمى چون اسلامى كردن دانشگاه و دينى كردن علم، رديابى تاريخى و مفهومى كرد.

الف) رويكرد امام به مسأله‏

اهتمام امام عمدتا معطوف به پيوند سياسى و عاطفى بين اين دو قشر و ارتباط، همبستگى و هم‏جهتى اين دو در جهت ايرانى آزاد و مستقل و از بين‏رفتن جوّ بدبينى به‏وجودآمده توسط رژيم پهلوى و سلطه‏جويان است. اما به هر حال، وحدت آرمانى و سياسى - اجتماعى فوق نمى‏تواند بى‏ارتباط با گونه‏اى ارتباط در سطوح ديگر معرفتى و ساختارى باشد؛ امرى كه مورد توجه برخى از انديشمندان علاقمند به اين حوزه بوده و تحليل‏هاى مختلفى نيز در اين خصوص ارائه نموده‏اند.

ب) رويكردهاى چهارگانه‏

رويكردهاى موجود به وحدت حوزه و دانشگاه را مى‏توان به چهار دسته عمده تقسيم نمود:.1 وحدت معرفتى؛.2 وحدت ساختارى؛.3 وحدت ايدئولوژيك؛.4 وحدت مبتنى بر تقسيم كار.

.1 وحدت معرفتى: اين ديدگاه، عامل اصلى تعارض را جدايى معرفتى و عامل اصلى وحدت‏را وحدت معرفتى مى‏داند. پيش‏فرضهاى معرفتى، روش‏هاى معرفتى و اخلاق و روحيه معرفتى، سه بعد اساسى اختلاف بين اين دو نهاد است. معتقدين اين ديدگاه، ضمن تصريح بر تفاوت دو روحيه معرفتى، حوزه را متهم به جزم‏انديشى، نقدناپذيرى، خودسانسورى، اسير خطوط قرمز خودساخته بودن و محدوديت در جست‏وجو و تحقيق نموده و دانشگاه را معرّف آزادمنشى، نقدپذيرى و... مى‏دانند. اين ديدگاه، در مجموع روش‏شناسى واحد را رافع اختلافات مى‏داند.(1)

وحدت ايدئولوژيك: از وحدت ايدئولوژيك سه تعبير ارائه شده است:

الف) دليل عمده جدايى دانشگاه از حوزه، بنيان علوم دانشگاهى برپايه ايدئولوژى غير اسلامى است؛ حال آن‏كه علوم حوزوى مبتنى بر تفكر و ايدئولوژى اسلامى است. بايد هر دو نهاد، اسلام را مبناى نگرش و جهت‏گيرى اصلى در تمام رشته‏هاى علمى و دينى قرار دهند و واقع‏نمايى علوم بشرى را از اين ناحيه محك بزنند. بر پايه اين نظريه، سيره [سيطره؟] متون دينى اسلام بر تمام جوانب علوم و حيات بشرى، پيش‏فرض اصلى وحدت حوزه و دانشگاه است.(2)

. ب) مطابق تعبير دوم، هدفهاى متفاوت اين دو نهاد علمى، عامل اصلى عدم وحدت است. علمى كه تسلط بر جهان و ازدياد قدرت مادى را هدف نهايى خود مى‏داند و علمى كه هدفش دستيابى به حقيقت هستى است و در سير اعتلاجويى، كمال‏جويى و ارتقا به قرب الهى به كمك انسان مى‏آيد؛ اين دو هدف هيچ قرابت و نسبتى نمى‏توانند با يكديگر داشته باشند.(3)

ج) بر اساس سومين تعبير، اصول و ديدگاه‏هاى ايدئولوژيكى گروه‏هاى مختلف اجتماعى متفاوت است. اختلاف بر سر معارضه‏اى است كه با طرح‏ها و تصويرهاى متفاوت از جهان، زندگى و حيات اجتماعى، جايگاه، شأن و نقش‏هاى متفاوتى به علوم و معارف مى‏دهد و آنها را در جريان جذب و ادغام در درون نظام مطلوب خود به رنگ خويش درمى‏آورد و به سمت و سويى كه اقتضا دارد مى‏كشاند.

.3 وحدت ساختارى: اين ديدگاه، حوزه و دانشگاه را دو نهاد عمده جامعه اسلامى مى‏داند كه همانند تمام نهادهاى اجتماعى ديگر، داراى اهداف، ساختار، كاركرد و برنامه‏هاى مخصوص به خود است؛ اما به دليل اهميت و تأثير بنيادين اين دو نهاد، لازم است بين آن دو وحدت و ادغام سازمانى برقرار شود تا هر يك به تقويت حركت ديگرى كمك كند؛ كما اينكه هم اكنون شاهد نهادهايى هستيم كه شكل تلفيقى از اين دو را در دستور كار خود قرار داده‏اند.

.4 وحدت مبتنى بر تقسيم كار: اين ديدگاه به چند روايت مختلف مطرح شده است:

الف) حوزه‏ها و روحانيان بايد نقش ارزش‏گذارى و جهت‏دهى را دارا باشند و دانشگاه‏ها در ذيل اين ارزشهاى غايى و با عنايت به اين جهت‏گيرى‏هاى كلى به فعاليت‏هاى شناختى و علمى بپردازند. البته در حوزه، استنباط اهداف بايد متناسب با شرايط زمانى - مكانى و با توجه به تحول متدلوژيك در شيوه استنباط باشد. از سوى ديگر، علوم مختلف، اعم از طبيعى و انسانى، بر يك سرى مفروضات ارزشى، ايدئولوژيك و هنجارى انسان‏شناختى ابتنا دارند كه خواه ناخواه اگر قرار باشد به دنبال علوم ديگرى باشيم، حوزه مى‏تواند علاوه بر فضاسازى‏هاى روانى و تأثير غيرمستقيم ارزشى و ايدئولوژيك بر عالمان علوم طبيعى، در شفاف‏كردن برخى از مبانى غيرتجربى علوم مختلف نيز نقش داشته باشد.

ب) برخى تقسيم كار را اين‏گونه مى‏بينند كه فرهنگ را بايد از حوزه گرفت و فكر را از دانشگاه. ارتباط اين دو نهايتا در صورت الگوهاى اجرايى و مديريت نظام، يعنى ساختار دولت ظاهر مى‏شود؛ بنابراين جهت‏گيرى حركت، با حوزه‏ها و انطباق آن با مقتضيات زمانى، با دانشگاه و ابزار حركت با دولت است.

ج) رسالت حوزه در كنار اخلاق و اعتقادات، تربيت فقيهان جامع‏الشرايط است و چون شأن فقها اين نيست كه موضوع‏شناسى كنند، لذا دانشگاه بايد موضوع‏شناس تربيت كند و حوزه عهده‏دار استنباط احكام اين موضوع‏ها باشد. البته منظور موضوعات تخصصى (مثل تشخيص مصحلت، ضرر و...) است؛ نه موضوعات عرفى يا مستنبطه.

د) با فرض يكى نبودن مبانى معرفتى علوم حوزوى و دانشگاهى، حوزه‏ها متولى اصلى علوم انسانى باشند و دانشگاه‏ها به علوم طبيعى مى‏پردازند.

ه) حوزه‏ها عهده‏دار وظايف فردى و اخلاقى هستند و مسائل مربوط به برنامه‏ريزى‏هاى اقتصادى، سياسى و اجتماعى در انحصار دانشگاه‏ها و مباحث كارشناسى آنهاست.

نقد و ارزيابى‏

به رويكرد «وحدت معرفتى» كه نشانگر نگاهى سطحى و بعضا اغراق‏آميز نسبت به دو نهاد حوزه و دانشگاه است، نقدهايى وارد شده است:

.1 بين علوم و روش‏شناسى آنها مرز قاطعى وجود ندارد. بين علوم مختلف طبيعى، انسانى و دينى بده بستان وجود دارد. حتى روش‏هاى تجربى نيز ابتنا بر يك‏سرى مفروضات غيرتجربى و ماوراءالطبيعى دارند كه على الاصول پرداختن به آنها از حيطه علوم تجربى و روش‏هاى تجربى خارج است. پيش‏فرض‏ها و هستى‏شناسى‏هاى مربوط به يك نظريه، در محتواى فرضيه‏هاى دانشمند رسوخ مى‏كند و اين رسوخ حتى در مواجهه با شواهد تجربى و پس از تأييد اين‏گونه شواهد، همچنان در پيكر فرضيه‏ها پايدار مى‏ماند و در صورتى كه اين هستى‏شناسى، دينى باشد، از «علم دينى» سخن گفته‏ايم.

.2 رويكرد وحدت معرفتى متضمن جزميت است؛ جزميتى كه انسان را با همه توانايى‏هاى معرفت‏جويى و استعدادهاى دانش‏طلبى‏اش در چارچوب‏هاى شديدا بسته محصور مى‏كند. از سوى ديگر، وحدت معرفتى تعبير ديگرى از وحدت ساختارى است كه نه مطلوب است و نه امكان‏پذير.

.3 اگر نسبت تقدس به معرفت دينى و معرفت بشرى درست باشد، تقدس‏گرايى و جزم‏انديشى‏هاى برخى از دانشگاهيان متعصب و پايبند به پارادايم پوزيتيويسمِ كلاسيك به هيچ وجه قابل مقايسه با قداست‏گرايى حوزه‏هاى علميه نيست. وانگهى، قداست معرفت دينى، گاه ارزشى روان‏شناختى است و هيچ‏گاه اين قداست پيش‏فرض حوزه نبوده و نيست. البته اين نكته بسيار مهم، پيش‏فرض حوزه‏هاى علميه است كه در عين پذيرش اثبات‏پذيرى عقلانى، همواره احتياط مى‏شود كه مبادا تفسيرى را بدون تأمل بر كلام الهى تحميل كند.

اما نسبت به تعبير اول و سوم از «وحدت ايدئولوژيك» كه وجوه مشتركى دارد، نقدهايى وارد شده است:

الف) قلمرو آموزه‏هاى دين اسلام به گونه‏اى نيست كه قابل تسرى به تمام علوم بشرى باشد.

ب) با اين تعبير، به‏ويژه قرائت اول، بنيان‏هاى مستقل عقلى و فرادينى فرو مى‏ريزد و انسان‏ها قادر به درك مشترك از عالم نخواهند بود.

ج) با فرض غلبه ايدئولوژى بر تمام بافت‏هاى علمى، خود اين عبارت نيز ايدئولوژيك تلقى مى‏شود و از بنيان زده مى‏شود.

اما بر تعبير دوم از وحدت ايدئولوژيك، خود نويسنده دو نقد وارد كرده است:(4)

الف) تمايزهاى ماهوى علوم به عنوان تمايزهاى غيرقابل حل، افسانه‏اى و فاقد اعتبار است؛ ب) تجربه‏هاى تاريخى، هم در يونان و هم در تمدن اسلامى، گوياى اين واقعيت است كه معارف بشرى از آن حيث كه معرفت‏اند، درگير چنين معارضه‏هايى نبوده‏اند و نفس انتقال علوم از جامعه‏اى به جامعه ديگر نشان مى‏دهد كه اين‏گونه مبانى، بالاخص آن دسته كه بر آنها تأكيد مى‏شود و جزء پايه‏هاى علم و معرفت از لحاظ معرفتى نيستد، از حوزه علم نيستند و از آن ريشه نمى‏گيرند.

اما به ديدگاه «وحدت ساختارى» نيز نقد ابزارگرايى و غفلت از محتواگرايى وارد است. همچنين با توجه به موانع تاريخى - اجتماعى، ادغام سازمانى حوزه و دانشگاه به تشديد اين خصومت و اختلاف خواهد انجاميد.

به نظر نگارنده، از بين زيرتقسيم‏هاى وحدت مبتنى بر تقسيم كار، روايت اول معقول‏تر، مطلوب‏تر و متناسب با تجربه بشرى و تحولات معرفت‏شناسى است. فرض دوم، علاوه بر اينكه دركى مبهم از فرهنگ ارائه مى‏كند، عنصر تفكر را نيز از حوزه سلب مى‏كند؛ هرچند ويژگى مثبت آن، اعطاى نقش الگوسازى و نظام‏سازى به دانشگاه است كه در خور تأمل است. فرض سوم، يعنى موضوع‏شناسى، علاوه بر اينكه موضوع‏شناسى را از حوزه‏ها مى‏گيرد، حوزه را محدود به فقه و حكم‏شناسى مى‏كند كه اين، هم جفايى در حق حوزه است و هم جفا در نقشى كه حوزه مى‏تواند در جهت‏دهى به علوم دانشگاهى داشته باشد. فرض چهارم درست نقطه مقابل وحدت معرفتى است كه به نوبه خود مى‏تواند تعارض‏هاى اجتماعى موجود را دامن بزند و سرانجام فرض پنجم، منجر به مسيحى كردن اسلام به عنوان دينى تمام عيار خواهد بود كه نه با واقعيت تاريخى اسلام سازگاز است و نه با برداشت‏هاى صحيح و اصولى از متون دينى.

در مجموع، به نظر نگارنده، علاوه بر ديدگاه حضرت امام كه بر محور وحدت اخلاقى - عاطفى - سياسى - اجتماعى تأكيد داشتند، تقسيم كار اصولى بين حوزه و دانشگاه مى‏تواند تقويت‏كننده و تداوم‏بخش رابطه اين دو نهاد باشد.

اشاره‏

توجه نويسنده محترم به موضوع حاضر و تلاش فراوان براى ارائه يك جمع‏بندى جامع از ديدگاه‏هاى موجود، قابل تقدير است و در مجموع، مطالب ارائه‏شده از تأملات جدى نويسنده حكايت مى‏كند. اما در عين حال، توجه به نكاتى چند مى‏تواند اين تحقيق را گامى پيشتر ببرد:

.1 به نظر مى‏رسد كه در نسبت دادن پاره‏اى از اقوال به شخصيت‏ها و گروه‏ها، دقت لازم صورت نگرفته است. براى مثال، هرچند امام‏1 بنا بر شرايط آغازين انقلاب بيشتر بر جنبه‏هاى عاطفى و سياسى در وحدت حوزه و دانشگاه تأكيد مى‏ورزيدند، ولى انحصار ديدگاه امام به اين جنبه بى‏ترديد نادرست است. تأكيد امام بر پويايى فقه و دخالت دو عنصر زمان و مكان و تصريح به اين‏كه: «حكومت، فلسفه عملى فقه است» و نقدهاى مكرر ايشان نسبت به فرهنگ و دانش غرب و بويژه محتواى فرمان ايشان در خصوص تشكيل بسيج حوزه و دانشگاه و... همه گوياى عمق ديدگاه امام به موضوع يادشده است. البته ادعا نمى‏كنيم‏كه در اين خصوص مى‏توان نظريه خاصى را به ايشان نسبت داد؛ ولى بى‏ترديد مى‏توان گفت كه امام، مسأله حوزه و دانشگاه و جايگاه آن در نظام را در لايه‏هايى بس‏عميق‏تر و اساسى‏تر مى‏جست.

.2 تقسيم‏بندى نويسنده از رويكردهاى مختلف نيز جاى تجديد نظر دارد؛ زيرا اين تقسيم از حيثيت واحدى برخوردار نيست و از اين رو، رويكردهاى چهارگانه لزوما در مقابل يكديگر قرار نمى‏گيرند؛ بلكه گاه با يكديگر ملازمه دارند. براى مثال، وحدت معرفتى و وحدت ساختارى ملازم با يكديگرند و برخى از تعبيرهاى وحدت ايدئولوژيك با وحدت مبتنى بر تقسيم كار، سازگارى و همخوانى دارند.

.3 منظور از «وحدت ايدئولوژيك» چندان معلوم نيست و تعبيرهاى سه‏گانه‏اى كه از اين عنوان شده است، از يك هسته معنايى مشترك و مشخص برخوردار نيست. در تعبير اول، به زعم نويسنده، ايدئولوژى جايگزين تجربه و درك مشترك انسانى مى‏شود؛ حال آن‏كه در تعبير دوم و سوم صرفا از تأثير ايدئولوژيك بر اهداف علم يا جهت‏گيرى‏هاى اجتماعى آن ياد شده است. در مجموع نويسنده محترم خود پذيرفته است كه مبانى فكرى و ارزشى در نظريه‏هاى علمى سخت مؤثر است و بدين اعتبار مى‏توان علوم را به صفت «دينى» ملقب ساخت. اين تلقى با تعبير دوم و سوم از وحدت ايدئولوژيك چندان فاصله‏اى ندارد. به نظر ما آنچه به عنوان تعبير اول از وحدت ايدئولوژيك مطرح شده، در جامعه ما سخنگوى رسمى و مشخصى ندارد و انتساب يادشده در مقاله درست نمى‏نمايد؛ بنابراين به نظر مى‏رسد كه رويكرد «وحدت ايدئولوژيك» را بايد حذف كرد و دسته‏بندى را به گونه‏اى ديگر سامان داد. به گمان ما، انتساب «وحدت معرفتى» ، به تقرير نويسنده، به آقاى سروش نيز قابل ترديد و تأمل است.

.4 نويسنده خود به تعبير اول از وحدت مبتنى بر تقسيم كار گرايش دارد. در اين ديدگاه، هم روش‏شناسى اجتهاد حوزه بايد متناسب با شرايط زمان و مكان تحول يابد و هم دانش‏هاى تجربى از مبانى دينى و ارزشى بهره گيرند. اين نظريه هرچند على الاصول درست مى‏نمايد، اما هنوز از ابهامات جدى برخوردار است و بايد دقيقا مواضع تحول در اجتهاد و عمق تأثير مبانى بيرونى و دانش تجربى را به‏درستى تعيين كرد تا تصوير روشنى از اين مدعا ارائه گردد. به نظر مى‏رسد كه كليد حل مسأله وحدت حوزه و دانشگاه و پاسخ بسيارى از پرسش‏هاى ديگر، همچون رابطه دين و علم يا سنت و تجدد، تا حدودى در تحليل همين نكته نهفته است.


(1) سروش، عبدالكريم، فربه‏تر از ايدئولوژى، فصل اول.2
(2) دفتر مجامع مقدماتى فرهنگستان علوم اسلامى، فقه سنتى و نظام‏سازى، ص 303
(3) حسين كچوئيان، «وحدت حوزه و دانشگاه» ، حوزه و دانشگاه، سال اول، شماره دوم
(4) كچوئيان، حسين، همان، ص 62