روشنفكران ايرانى و مدرنيته‏

متن
رامين جهانبگلو / امير يوسفى - كيان، ش53
اشاره
بازتاب شماره 8

چكيده:

مدرنيته همواره يكى از مفاهيم كليدى در مناقشات و مباحثات روشنفكرى ايرانى بوده است. روشنفكران ايرانى در تقابل با پديده مدرنيته تاكنون چهار نسل را پشت سر گذاشته‏اند و در هر دوره رويكردى خاص به مدرنيته داشته‏اند. نسل چهارم عمدتا روشنفكران پس از انقلاب مى‏باشند كه مى‏توان آنها را «روشنفكران گفتگوگرا» ناميد. آنان براى كمك به استقرار اين داد و ستد گفتگويى با مدرنيته، خود را از قيد تهديد «غربى بودن يا عليه غرب بودن» رهايى بخشيده‏اند.

متن

امروز مدرنيته يكى از مفاهيم كليدى در مناقشات و مباحثات روشنفكرى ايرانى است. هيچ بحث سياسى در ايران امروز در نمى‏گيرد مگر آنكه در وهله اول دقيقا معين كند جامعه ايرانى تا چه حد عميق و تا چه ميزان سطحى و كم‏مايه، يك دنياى مدرن است. آيا نيازى به آن هست كه از «مدرنيته ايرانى» سخن بگوييم؟ يعنى عبارتى به‏كار ببنديم كه در تضاد با «مدرنيته بالغ يا پيشرفته» غرب، «مدرنيته بدوى يا ناقص» ناميده شود؟ با اين همه چنين علايق و اشتغالاتى صرفا اختصاص به روزگار امروزين ما ندارد. به يك معنا، نخبگان ايرانى از صد و پنجاه سال پيش، بعد از شكست قاجاريه در برابر ارتش روسيه (عهدنامه گلستان و تركمانچاى) با اين مباحث درگير شدند. عباس ميرزا و اميركبير كوشيدند تا ارتش و زعامت سياسى را مدرن كنند. اين هر دو خشم و خصومت روحانيون ايرانى را برانگيختند. هم به خاطر اعزام دانشجويان ايرانى به اروپا و هم به خاطر دعوت از مستشاران خارجى به ايران براى راه‏اندازى مدارس جديدى مثل دارالفنون. تلاشهاى آنها در كوتاه‏مدت توفيقى در بر نداشت، اما در درازمدت يقينا نتايج مثبت و سودمندى به بار آورد. اين دو بر آن بودند كه مملكت را از بالا مدرن كنند، چندان كه بسيرى از اصلاح‏طلبان زمان قاجار، سودايى چنين در سر داشتند. اين مسأله عمدتا دو دليل داشت: اولا، به خاطر آنكه بسيارى از اصلاح‏طلبان قاجار، خود از جمله نخبگان و برگزيدگان بودند و ثانيا، به دليل آنكه بسيارى از اصلاح‏طلبان، مستقيما در ساخت سياسى و اجتماعى زمانه خود، دخيل و شاغل بودند. اين اصلاح‏طلبان به توانايى توده‏ها براى خلق يك جامعه بهتر، چندان اعتقادى نداشتند. به علما هم اميد زيادى نبسته بودند؛ چراكه احساس مى‏كردند علما، دل در گرو منافع شخصى خود دارند. هدف اين اصلاح‏طلبان كه مى‏توانيم آنها را «نسل اوّل روشنفكران ايرانى» بناميم، تمجيد از مفهوم «ترقى و پيشرفت» به مثابه يك ارزش والا بود. بنا به استدلال ايشان، رشد اروپا مرهون برخوردارى از دو دسته عوامل است: «يكى به خاطر توليد كالا و ديگر به دليل ساختن انسان» . روشنفكرانى چون ميرزا ملكم خان از طريق تشويق نخبگان سياسى قاجار به اخذ و اقتباس فن حكومت و نظم و انتظام اروپايى، نوعى «مدرنيته ابزارى» را ترويج و تجويز مى‏كردند. امّا نسل اول روشنفكرى پس از نوميدى از تحقق طرح «مدرنيته ابزارى» به اين باور رسيد كه بايد جامعه قاجارى را از طريق سامانمند كردن قدرتهايى كه در گرد تخت پادشاهى بودند، متناسب با علايق و اميال روشنفكرانه خود، به آرامى ريخت و ساخت جديدى بخشيد. طبيعى بود كه اين طرح و تدبيرها به صاحبان قدرت كه مخاطب اصلاح‏طلبان بودند نفوذ و تأثير مستقيم نداشت. اصلاح‏طلبان منورالفكر با مخالفتهاى فراوانى از سوى دولت و علما مواجه شدند. ضعف ديگر در اين نسل از روشنفكران اين بود كه اين اصلاح‏طلبان، خود بخشى از نظام بودند و در سياست جارى، سهم و منفعت شخصى داشتند. نزد ايشان، ميل به اصلاح نظام سياسى قاجار، چيزى بيش از ايجاد و استقرار انجمنها و مجامع سرى نبود.

نسل دوم روشنفكران در سالهاى پرآشوب انقلاب مشروطه (1906 - 1905) پايه‏ريزى شد و كسانى چون فروغى، داور، قوام، هدايت و تقى‏زاده پا به ميدان گذاشتند. هدف و اميد نسل دوم آن بود كه ساختار جامعه ايرانى را به شيوه‏هاى نظام‏مند و جامع، نوسازى و دنيوى كنند. آنان براى تحقق اين «نوسازى جامع» به اضافه «نوسازى ابزارى» زمان قاجار، دو فضاى متفاوت برگزيدند: از سويى با ترجمه‏ها و مكتوبات و خطابه‏هايشان، حال و هواى فرهنگى را برترى ببخشند و از ديگر سو، در فرايند اصلاحات سياسى و اجتماعى رضاخان (1921 - 1943) همدلى و مشاركت مى‏كردند. براى نسل دوم روشنفكران ايرانى، رضاشاه نماد يك رهبر فرهمند بود كه صلح و ثبات را جايگزين وضعيت آشفته ايران در سالهاى پس از جنگ جهانى اول كرده بود؛ حمايت از رضاشاه عمدتا نتيجه انديشه‏هاى ملى‏گرايانه، دنيوى و متجددانه بود.

نسل دوم برخلاف نسل اول، بر آن بود تا تمدن نوين را به ايران بشناساند، نه فقط با تقليد از غرب بلكه با رهيافتى سازوار و نظام‏مند به فرهنگ اروپايى. فروغى يكى از معدود روشنفكران ايرانى در زمانه خود بود كه آشكارا مى‏كوشيد ميان ملى‏گرايى ايرانى و آگاهى مدرن، تعادلى رضايت‏بخش بيابد. با اين همه، رويكرد بيش از حد خوش‏بينانه او در باب عقلانيت ابزارى و مفهوم «پيشرفت و ترقى» به او اجازه نمى‏داد گفتگويى با سنت و داد و ستدى مبتنى بر گفتگو با تجدد، ترتيب دهد. تأثير و نفوذ روشنفكران ايرانى بر دولت و جامعه، در خلال همين سالها، مرهون تفوق و برترى مفهوم «فرد» بود، امّا [هنوز] خبرى از «من مدرن» در ميان نبود.

با پايان دهه1950 و زوال نسل دوم روشنفكران از صحنه سياست ايران، «اشتياق به ترجمه» كه پيشتر آغاز شده بود، مانند الگويى پراهميت براى شناخت غرب، باليدن گرفت. درصد بالايى از اين ترجمه‏ها در خصوص شعر، داستان و نثر از نويسندگان روسيه، آمريكا و اروپا بود. از مهمترين بركات اين «اشتياق به ترجمه» در ميان نسل سوم روشنفكران ايرانى، ساده‏نويسى و ساده‏سازى انديشه‏هاى مدرن به زبان فارسى بود. برخلاف نسل دوم كه خود را ميراث‏داران عصر روشنگرى به حساب مى‏آوردند، نسل سوم عمدتا متأثر از «نگرش تام‏گرا» ى ماركسيسم روسى بودند. در مقابل تجددگرايى جامع و عام كه ميان روشنفكران نسل دوم شايع بود، انديشه‏ها و مفاهيم بومى‏گرا در خلال سالهاى1960 و.1970 تعبير اصلى خود را در مفهوم «مدرنيته ايدئولوژيك» صورت داد كه مانند يك نقاد آتشين‏مزاج براى غربى‏گرايى بود. شايد نامدارترين نمونه اين جريان روشنفكرى كه درك ايدئولوژيك از مدرنيته داشت، جلال آل احمد باشد. اين گفتمان آميزه‏اى از سارتر، هايدگر و فانون بود. از سوى ديگر، تأكيد آل احمد بر مذهب تشيع به عنوان منبع اصلى هويت ايرانى در برابر مدرنيته غربى، او را در كانون مباحث روشنفكرى‏اى قرار مى‏داد كه توسط استادانى چون نراقى، نصر، شريعتى و شايگان پيش از انقلاب1979 در افكنده شده بود.

برخى از روشنفكران، نظير شايگان، پس از انقلاب به بازبينى و بازانديشى و تصحيح ديدگاه‏هاى اوليه خود، به نفع مدرنيته رسيدند. به گمان من اين تغيير در ديدگاه‏هاى شايگان، دوره انتقال از نسل سوم روشنفكران ايرانى به نسل چهارم است. وجه مشخصه نسل سوم، نوعى تفكر اتوپيايى و جستجوى گونه‏اى مدرنيته ايدئولوژيك بود و شاخصه نسل چهارم، هموار شدن راه براى مبادله و داد و ستد غيرتقليدى و غيرتصنعى و مبتنى بر گفتگو با مدرنيته است. نسل چهارم عمدتا شامل روشنفكران پس از انقلاب مى‏شود كه در سنين سى و چهل سال هستند و مى‏توان آنها را «روشنفكران گفتگوگرا» ناميد. اين نسل آموخته است كه بايد از «سياست بنيادگرا» و «عقلانيت اتوپيايى» بپرهيزد. لزوم مواجهه سياسى و عقلانى ايران با مدرنيته عالمگير، نيازمند داد و ستدى مبتنى بر گفتگوى ميان فرهنگها است و اين، علاج فرمولهاى دشوار و يكجانبه نسلهاى پيش است. در واقع اين گفتگو، عرضه «من ايرانى» به «ديگرى» غرب مدرن است. اين ديدگاه از «من ايرانى» مى‏خواهد كه براى خطر كردن بر سر ارزشهاى سياسى و فرهنگى و نگرشهاى عقلى، تمايلى از خود نشان دهد تا به جاى آنكه تماما در موضع تقليد يا انكار ايدئولوژيك مدرنيته باشد، جسورانه در جريانى متحول و متغير غوطه بزند. شايد از زمان اولين مواجهه ايران با غرب، براى نخستين بار است كه مدرنيته بالاخره همچون جريانى تلقى مى‏شود كه مى‏تواند براى ما درسها و عبرتهايى داشته باشد تا هويتمان را تثبيت كند و هيچ واهمه‏اى ندارد كه ميراث دوران مدرن را از آن خود، تلقى كند. نسل چهارم روشنفكران ايران براى كمك به استقرار اين داد و ستد گفتگويى با مدرنيته، خود را از قيد تهديد «غربى بودن يا عليه غرب بودن» رهايى بخشيده است.

بررسى‏

.1 با وجود ابتكار آقاى جهانبگلو در دسته‏بندى روشنفكران ايرانى در چهار نسل «مدرنتيه ابزارى» ، «مدرنيته جامع» «مدرنيته ايدئولوژيك» و «مدرنيته گفتگوگرا» ، شايد نتوان اين مرزبندى را به طور كامل پذيرفت. اگر در نسل دوم به هويت ايرانى نيز توجه مى‏شود، از باب ناسيوناليسمى است كه در مدرنيته وجود دارد وگرنه، چرا به مذهب چنين توجهى نمى‏شود. يا آنچه با نام رهيافت گفتگوگرا به عنوان شاخصه نسل چهارم بر مى‏شمرند، تفاوتى جوهرى با نسلهاى قبل ايجاد نكرده است. لابد گفتگويى مى‏تواند به مرزبندى اساسى منجر شود كه حاصل آن، تفاوتهايى اساسى با مدرنيته داشته باشد، نه آنكه همان جوهره با تمام ويژگى‏هاى اساسى آن حفظ شود و تنها رنگ و لعابى از فرهنگ خودى به آن زده شده باشد. اى كاش آقاى جهانبگلو چند نمونه بنيادين از حضور «من ايرانى اسلامى» در گفتگوى با «مدرنيته غربى» ذكر مى‏كردند، تا معلوم شود كار روشنفكران نسل چهارم چيزى بيش از تقليد است. روشنفكران نسل چهارم نيز بيشتر مقلد فرهنگ مدرنيته بوده‏اند، نه طرفِ گفتگوى جدى با آن.

.2 روشنفكران نسل چهارم را نمى‏توان «غيرايدئولوژيك» دانست. اگر نسل سوم ايدئولوژيك مى‏انديشيد، دليلى وجود ندارد كه نسل چهارم اين‏گونه نمى‏انديشد. چرا ماركسيسم را ايدئولوژى مى‏دانيد اما ليبراليسم را نه؟ ليبراليسم نيز همان ويژگى‏هايى را دارد كه براى ايدئولوژى‏ها برمى‏شمارند. روشنفكران نسل چهارم نيز كه گرايش‏هاى ليبراليستى در آنها غلبه دارد، ايدئولوژى انديشند. ترجيح ليبراليسم بر ساير ايسمها و مكتبها، در ميان روشنفكران امروز ايران، بر پايه دليل و برهان نيست تا گفته شود ليبراليسم ايرانى ايدئولوژى نيست. حتى در جوامع مدرن غربى نيز وضع از اين قرار است. به طور كلى از منظر كسانى كه به لحاظ معرفتى نسبى‏گرا هستند، كه معمول روشنفكران ما چنين‏اند، و دست يافتن به حقيقت را ناممكن مى‏دانند(لااقل دست يافتن به حقيقت مطلق را ناممكن مى‏دانند)، انتخاب ديدگاه‏هاى اساسى و زيرساختهاى انديشه و نوع رهيافت و طرز تلقى محورى نسبت به مسائل مختلف انسانى، از جمله مسائل اجتماعى، انتخابى است كه از سر دليل صورت نمى‏پذيرد و صبغه ايدئولوژيك پيدا مى‏كند.

.3 توجه به اين نكته نيز مهم است كه ماركسيسم يا ديگر ايدئولوژى‏هاى تام‏گرا را نبايد صرفا يك برداشت از مدرنيته دانست، بلكه آنها از اجزاى لاينفك مدرنيته هستند. بنابراين تقليد از آنها نيز، تقليد از يك جنبه مدرنيته است. اگر در ميان اين گونه ديدگاه‏ها نسبت به مدرنيته نقادى صورت مى‏پذيرد، در واقع اين انتقادها متوجه بخشى از مدرنيته است. البته شايد آقاى جهانبگلو نمى‏خواستند ماركسيسم و فاشيسم را خارج از جريان مدرنيته يا حداكثر عارضه‏اى بر آن، تلقى كنند. ما فقط خواستيم كه با تذكر اين نكته از بدفهمى جلوگيرى كرده باشيم.