پاسخهاى دينى و اقناعهاى عقلانى‏

متن
گفتگو با محمد مجتهد شبسترى‏ - حيات نو،24 و79/7/26
اشاره
بازتاب شماره 7

چكيده:

اصلاحات دينى و اصلاحات سياسى و اجتماعى در جامعه ما دچار خلأ نظرى است؛ زيرا اصلاحات دينى نيازمند تبيين نظريه‏اى در باب روش قرائت متون دينى است و اصلاحات اجتماعى نيازمند يك فلسفه اجتماعى و سياسى است. متأسفانه در جامعه ما، در اصلاحات دينى و سياسى، هنوز هيچ سخن و نظريه روشنى در باب روش قرائت متون دينى و فلسفه اجتماعى مدون نشده است. در دنياى امروز، پيامهاى دينى را (در حوزه دين يا در اصلاحات دينى) نمى‏توان صرفا با آتوريته و صدور يك فتواى تعبدى به مخاطبان ارائه داد. اصلاحات بدون «عقلانيت» ممكن نيست. البته اين عقلانيت با عقلانيت خودبنياد متفاوت است.

متن

ارتباط اصلاحات دينى با اصلاحات اجتماعى و سياسى موضوعى است كه در پاره‏اى از اديان و جامعه‏هاى ديگر هم سابقه دارد و اختصاص به كشور ما ندارد. گاهى اصلاحات در حوزه دين مقدمه و موجبى براى اصلاحات در حوزه سياسى و جامعه بوده است و گاهى برعكس. براى مثال، اصلاحاتى كه در دين مسيحيت به وقوع پيوسته (پروتستانتيسم) در درجه اول اصلاحاتى بود كه در حوزه دين رخ داد و پيشرفت اين اصلاحات موجب تحولاتى در حوزه‏هاى اجتماعى و سياسى شد، به طورى كه فرهنگ جديد و واقعيات صنعتى و اقتصادى جديد تا حدود زيادى ناشى از همان رفورماسيون بوده است.

اصلاحات دينى، مستلزم داشتن يك روش براى قرائت متون دينى است، همان‏طور كه اصلاحات سياسى و اجتماعى مستلزم داشتن يك فلسفه اجتماعى و سياسى است. كسى نمى‏تواند از اصلاحات در حوزه دين سخن بگويد بدون اينكه مشخص كند از چه موضعى و چگونه و به چه معنا مى‏خواهد به اين اصلاحات بپردازد. مشخص شدن اين موضع در صورتى امكان‏پذير است كه شخص مصلح روش قرائت خود را از متون دينى، معين كند و برترى آن روش قرائت را بر ساير روشهاى قرائت روشن گرداند. همان‏طور كه مصلح اجتماعى و سياسى هم بايد بتواند تا حدودى مدلّل كند كه چرا فلسفه اجتماعى و سياسى خود را بر ساير فلسفه‏هاى اجتماعى و سياسى برترى مى‏دهد و چگونه اصلاحات سياسى و اجتماعى مورد نظر خود را معنا مى‏كند. متأسفانه در جامعه ما، در اصلاحات دينى و سياسى، هنوز هيچ سخن و نظريه روشنى در باب روش قرائت متون دينى و فلسفه اجتماعى مدون نشده است.

براى مثال، هم‏اكنون در مورد اصلاحات در مقررات جزايى اسلام سه نظريه عمده وجود دارد. يك نظريه اين است كه اين حدود اختصاص به زمان پيامبر اسلام يا امام معصوم دارد؛ زيرا اجراى حدود، اجراى مجازات به نام خداوند است و اجراى حدود به نام خداوند در صورتى مجاز است كه به دست پيامبر يا امام معصوم انجام بگيرد. نظر ديگر اين است كه حق اجراى حدود پس از امامان معصوم به مجتهد جامع‏الشرايط (ولايت فقيه) داده شده است و او مى‏تواند به نام خداوند آنان را اجرا كند. نظريه سوم اين است كه اصلا اين حدود از باب احقاق حق خداوند و اجراى مجازات به نام خداوند نيست؛ بلكه اغلب اين مقررات جزايى قبل از اسلام هم بوده است. پيامبر6 نمى‏خواست از اجراى مجازات به نام خداوند سخن بگويد بلكه حتى در همان مقررات هم تصرف چندانى نكرد، بلكه آن را اخلاقى‏تر و انسانى‏تر و عادلانه‏تر نمود و هويت عرفى آنها را تأييد كرد. بنابراين اگر به مردم گفته نشد كه خداوند اجراى اينها را از شما مى‏خواهد به اين دليل است كه خداوند هم مى‏خواسته اين جامعه تعادل و نظمى داشته باشد. البته مقتضاى اين نظريه آن است كه بايد همه دستورات و احكام اجتماعى و سياسى و اقتصادى را در چارچوب تاريخى خودش ديد و اين كه چه اهدافى داشته است و اين كه اگر الان مسلمانان بخواهند همان اهداف را برآورده سازند، چه تغييراتى در آن قوانين بايد بدهند و چه نوع مقررات ديگرى بايد داشته باشند.

موضوع ديگر اين است كه امروز اگر كسى بخواهد در يك حوزه دينى - اجتماعى سخن از اصلاحات بگويد، بايستى به يك فلسفه اجتماعى و سياسى رسيده باشد. ولى متأسفانه براى جاانداختن يك نظر دينى يا اصلاحى در حوزه فقهى يا دينى فقط از آتوريته [=اقتدار و مرجعيت‏] و فتواى فقهى استفاده مى‏شود، در حالى‏كه در جهان امروز اگر پيامهاى دينى با اقناع و اقتناع عقلى همراه نباشد، به درستى شنيده نمى‏شود. منظور اين نيست كه اقناع و اقتناع عقلى ايمان مى‏آورد، ايمان از جاى ديگر تغذيه مى‏كند. اما معارضه‏هاى عقلانى، از استقرار و گسترش ايمان جلوگيرى مى‏كند. البته آتوريته دينى در هر جامعه‏اى وجود دارد، ولى ميزان موفقيت آتوريته‏هاى دينى در قبولاندن نظريه‏هاى خود به جامعه در گرو اين مسأله است. در غرب هم كليسا به عنوان يك نهاد مستقل درباره واقعيتهاى سياسى و اجتماعى جامعه، آنجا كه احساس كند يك واقعيت در معارضه با پيام مسيحيت است، موضع مى‏گيرد، اما از او مى‏خواهند كه در اين مورد استدلال كند. در دنياى كنونى ميزان عقلانيت در ميان توده‏هاى مردم بالا رفته است و گونه‏اى استقلال براى خود قائل هستند؛ اكثر انسانها مى‏خواهند انسانهاى خودبنياد شوند و با دستگاه عقلانى مسائل را بسنجند. بنابراين عالمان دينى بايد معقول بودن و مفيد بودن آن اعمال را هم به مردم بگويند. اشتباه است كه ما فكر كنيم كه در جريان پيروزى انقلاب اسلامى و در دوران دفاع مقدس، مردم به صورت تعبدى به آتوريته دينى تكيه كرده بودند، اصلا اينطور نيست. عقلانيت پشتوانه آتوريته دينى بود، به طورى كه اگر عقلانيت نبود قطعا اين انقلاب پيروز نمى‏شد اصلا در ميان شيعه و تفكر شيعى به دوره‏هايى برنمى‏خوريم كه در مسائل اجتماعى و سياسى صرفا آتوريته دينى كارگر باشد، آن گونه كه در كليساى قرون وسطى معمول بود. متكلمان معتزله و شيعه پذيرفته بودند كه بايد و نبايدها در اصل يك امور عقلانى يا عُقلايى هستند. ارزشها، ارزشهاى خود انسان‏هاست و دين تنها پشتوانه آنهاست. در تفكر شيعى، اخلاق يا فتواهاى سياسى و اجتماعى، نوعى تأييد دينى بر دريافتهاى عقلايى بوده است.

درست است كه مردم ما، وارد مدرنيته نشده‏اند و سكولاريزاسيون در شكل غربى، در اينجا تحقق نيافته است، ولى مردم در حوزه زندگى سياسى و اجتماعى، خواهان آزادى و مشاركت هستند و به دنبال اقناع و اقتناع عقلى هستند.

مدتى است در اين مورد فكر مى‏كنم كه در بررسى مسائل جامعه خودمان حتى‏الامكان خوب است آنها را به حوادثى كه در جاهاى ديگر اتفاق افتاده است، تشبيه نكنيم. البته بايد از تجربه‏هاى تاريخى ديگران استفاده كرد، ولى بنده مدتى است كه از اين‏گونه شبيه‏سازى‏ها خوددارى مى‏كنم؛ چون به اين نتيجه رسيده‏ام كه تحولات اجتماعى غرب واقعا محصول و معلول تاريخ طولانى آن و در بطن تاريخ همانجا اتفاق افتاده است. تاريخ و سنت ما با تاريخ و سنت جامعه‏هاى غربى بسيار متفاوت است. براى مثال، در مسأله سكولاريسم هم كسانى كه نوانديشى دينى را متهم به سكولاريسم مى‏كنند و هم كسانى كه سكولاريسم را تنها راه نجات جامعه ما مى‏دانند، هر دو گرفتار همين خطاى «شبيه‏سازى» شده‏اند. سكولاريسم و سكولاريزاسيون فقط در جامعه‏هاى غربى با آن سابقه تاريخى قابل تحقق است.

كليسا در قرون وسطى، واقعيات سياسى و اجتماعى را زاكرال [Sacral] يا آسمانى و فوق عقلانى كرده بود. سكولاريسم يا سكولاريزاسيون عكس‏العملى در برابر اين قضيه بود كه مى‏خواست مسائل اجتماعى را عرفى و عقلانى كند. اما در جامعه ما، هيچ‏گاه امور مربوط به مديريت و مسائل اجتماعى، فوق عقلانى و دينى تلقى نشده است. فقه اگر در اين‏گونه مسائل (قوانين حكومتى، جزائى، خانوادگى و...) دخالت كرده است، آنها را از مديريت عقلى و عقلايى بيرون نبرده است. دينى بودن احكام و مسائل اجتماعى و سياسى در گذشته ما، با دينى بودن اين مسائل در گذشته غرب از زمين تا آسمان تفاوت مى‏كند. نوانديشى دينى معتقد نيست كه در گذشته يك فرهنگ زاكرال و فوق عقلانى داشته‏ايم و اكنون دعوت مى‏كنيم به سكولاريسم يا سكولاريزاسيون. اصلا در تاريخ ما زاكرال وجود نداشته تا امروز سكولاريسم در مقابل آن مطرح شود. بلكه مشكل ما همان چيزى است كه گفته شد: امروز بعضى عقلانيت را كنار گذاشته‏اند و در برخورد با مسايل اجتماعى فقط مى‏خواهند از آتوريته استفاده كنند.

متأسفانه هرگاه از عقل سخن مى‏گوييم فورا «عقل خودبنياد» در نظر مى‏آيد و خيال مى‏كنيم كه تعقل فقط يك گونه است و آن همان است كه عقل خود بنياد دارد. مى‏پذيريم كه عقل خودبنياد در ميان اكثريت ايرانيان جا ندارد ولى چرا براى سنجش عقلانيت مردم ما در واقعيات اجتماعى و سياسى، سراغ اين عقل خودبنياد مى‏رويد؟ هرجا كه انسان يا انسانهايى بتوانند در برابر انسانهاى ديگر، سخن ديگر بگويند و براى سخنشان دليل بياورند، اينجا نوعى عقلانى بودن و عقلايى بودن وجود دارد. بله، در غرب، در بنيادهاى زندگى كردن، يك نوع عقل خودبنياد حكومت مى‏كند كه در جامعه ما نيست. بنده اگر از عقلانى و عقلايى بودن امور اجتماعى در تاريخ خودمان حرف مى‏زنم، عقلانيت را در همان مبنايى كه گفتم، مراد مى‏كنم. در گذشته ما، متناسب با سطح عقلانى و عقلايى مردم گفتگو و انتقاد سياسى مطرح بوده است؛ براى مثال، نصيحت ائمه مسلمين مطرح بوده است كه معنايش اين است كه مى‏فهمم امام مسلمين اشتباه مى‏كند. اين عقلانيت است؛ چون با محاسبات عقلى و تجربه‏هايم مى‏فهمم. در امر به معروف هم به اين معنا است كه من مى‏بينم كه محتسب ظلم مى‏كند. ما بايد همين عقلانيت را متناسب با عصر زنده كنيم و نگذاريم كه عقل جمعى و چون و چراهاى عقلانى مردم كنار برود.

يكى ديگر از شبيه‏سازى‏هاى غلط، تقسيم‏بندى «برون دينى» و «درون دينى» است. در جوامع غربى جايى از اين اصطلاح استفاده مى‏شده كه امر درون دينى، «تعبد محض» (آتوريته) و برون دينى، «عقلانيت محض» بوده است. اين تقسيم‏بندى با گذشته فرهنگى ما تطابق ندارد. در گذشته ما، امر درون دينى هم عقلانى يا عقلايى بوده و هم دينى. براى مثال، معناى عدل، ظلم، سياست و عقل را از عالمان دينى نمى‏پرسيده‏اند و به اصطلاح گفته‏اند كه شأن مجتهد مداخله در موضوعات نيست. هيچ وقت مجتهد معيّن نكرده است كه «نكاح» چيست؛ بلكه نكاح يك امر عقلانى و انسانى بوده است. به همين جهت در اسلام خانواده مثل مسيحيت به وسيله يك عمل رازورانه و زاكرال انجام نمى‏شود كه بدون عقد كشيش و تبرك در كليسا مشروع نباشد. بلكه در فقه اسلامى، ازدواج يك امر عرفى است و كسى كه صيغه مى‏خواند يك رابطه حقوقى ايجاد مى‏كند نه يك رابطه آسمانى.

اشاره‏

در اين مقاله مطالب گوناگونى آمده است كه هركدام را مى‏توان به گفتگو گذاشت. آنچه در زير مى‏آيد تنها اشاره‏اى به چند نكته مهمتر و اساسى‏تر است:

.1 نويسنده محترم در اين مقاله در واقع از «پروژه ناتمام روشنفكرى دينى» يا به تعبير دقيقتر از «بى‏بنيادى انديشه روشنفكرى و اصلاح‏طلبى» در ايران حكايت كرده است. اين آسيب را در يك كلام مى‏توان چنين خلاصه كرد: طرح اصلاحات دينى بدون داشتن يك روش براى قرائت متون دينى و طرح اصلاحات اجتماعى بدون تدوين يك فلسفه اجتماعى. اگر جريان روشنفكرى حتى همين يك نكته را پذيرا باشد و آن را تا آخرين لوازمش دنبال كند، بى‏ترديد بايد شاهد يك بازانديشىِ بنيادين در انديشه روشنفكرى در سالهاى آينده باشيم؛ چراكه خلأ نظرى و بحران تفكر فلسفى، مهمترين كاستى نوانديشى دينى در سده گذشته بوده است. پوشيده نيست كه بدنه روشنفكرى ايران، برخلاف جريان روشنفكرى در غرب، بيشتر از بين سياستمداران، تكنوكراتها و حداكثر از متخصصان علوم اجتماعى بوده‏اند تا از فيلسوفان و نظريه‏پردازانِ بنيادانديش.

البته اين نكته را نيز بايد افزود كه عليرغم خلأ روش‏شناختى و فلسفى موجود، روشنفكران ما، مستقيم يا غيرمستقيم، از مبانى نظرى و فلسفى غرب بهره جسته‏اند و هر زمان، متناسب با رواج مكتبهاى فلسفى در هر دوره، گونه‏اى از فلسفه‏ها و ايدئولوژى‏ها (ليبراليسم، ماركسيسم، سوسياليسم، اگزيستانسياليسم و...) يا شكلى از اشكال روش‏شناختى (منطق ديالكتيك؛ سيانتيسم يا علم‏گرايى، هرمنوتيك و...) را مبناى خويش قرار داده‏اند. اين فرايند عملا پديده «غرب محورى» و «خود گريزى» را در بين روشنفكران ما نهادينه و پايدار ساخته است. و همين پديده است كه «شبيه سازى» را در بين روشنفكران ايرانى به عنوان يك الگوى مسلط در تحليل مسائل اجتماعى و فرهنگى در آورده است. به نظر مى‏رسد كه ترميم اين آسيبها همگى در گرو بازگشت جدى نوانديشان ما به سنت دينى و فرهنگى و تلاش براى بازسازى انديشه دينى بر پايه‏هاى پايدار و پوياى فرهنگ خودى است.

.2 هرچند تفطن نويسنده محترم به خوددارى از «شبيه‏سازى» در جاى خود قابل توجه و تقدير است؛ اما از آثار ايشان در سالهاى اخير چندان نشانه‏اى از اين انديشه مبارك يافت نمى‏شود. به نظر مى‏رسد كه حتى بر آخرين اثر ايشان (نقدى بر قرائت رسمى از دين، تهران: انتشارات طرح نو،(1379 نيز هنوز سايه‏هاى سنگين پارادايم مدرنيته غلبه دارد و روش‏شناسى نوينى كه متناسب با مختصات فرهنگى ما باشد ارائه نشده است. البته انصاف بايد داد كه نقد ايشان بر تطبيق سكولاريسم بر جامعه ايران و نيز انتقاد ايشان از تفكيك برون دينى و درون دينى مى‏تواند آغازى بر اين نگرش جديد باشد.

.3 يادآورى نويسنده در خصوص ضرورت توجه به اقناع و اقتناع عقلى در اين روزگار كاملا سنجيده و شايان توجه است. اما بلافاصله بايد پرسيد كه منظور كدامين «عقل» است و اقناع بايد بر كدامين مبنا صورت گيرد؟ متأسفانه در دهه‏هاى اخير بارها با همين انگاره «عقل‏گرايى» عملا جريان «تأويل‏گرايى» در متون دينى رواج يافته و مفاهيم اسلامى براساس فرهنگ مدرن تفسير شده است. توجه نيكوى ايشان به اينكه عقل غربى در واقع «عقل خودبنياد» است و اين‏گونه از عقلانيت با مبانى دينى سر سازگارى ندارد، نكته مهمى است كه از سوى برخى انديشمندان اسلامى بارها بر آن تأكيد شده است.

.4 جناب آقاى شبسترى به گروهى از فقيهان نسبت داده‏اند كه آنها مقررات جزايى اسلام را از آن رو غيرقابل اجرا مى‏دانند كه معتقدند اين حدود بايد «به نام خداوند» اجرا گردد يا حقوق الهى را تنها نمايندگان خداوند (پيامبر6 و امامان:) مى‏توانند استيفا كنند. اين بيان هرچند در فرهنگ مسيحيت رواج دارد اما در بين فقيهان شيعه هرگز مطرح نشده است. آنچه فقيهان ما گفته‏اند از باب قاعده «عدم الولاية» است، به اين بيان كه چون اين حدود مستلزم تصرف در جان و مال ديگران است و جز خداوند و سپس معصومان:، هيچ‏كس ولايت بر مردمان ندارد، پس اين حدود را در عصر غيبت بايد معطل گذاشت. بين اين دو تعبير تفاوت زيادى (به لحاظ كلامى و حقوقى) وجود دارد. ظاهرا اين مطلب يكى از مصاديق «شبيه‏سازى» در گفته‏هاى ايشان است.

البته آنچه ايشان در باب تفاوت نگرش حقوقى اسلام و مسيحيت در احكام شرعى گفته‏اند، درست است؛ اما اين سخن هرگز به اين معنا نيست كه حقوق اسلامى يك حقوق عرفى است كه متناسب با شرايط اجتماعى و فرهنگى قابل تغيير است. آنچه به صورت ضمنى از سخنان ايشان استفاده مى‏شود، بيشتر به نگرش عرفى (سكولار) از فقه نزديك است تا به نگرش اسلامى. اين موضوع نياز به بحث بيشتر دارد.

.5 ايشان در متن گفتگو تصريح كرده‏اند كه نوانديشى دينى هيچ‏گاه به سكولاريسم يا سكولاريزاسيون در ايران دعوت نكرده است. اين سخن، اجتهاد در مقابل نص است؛ چراكه بسيارى از نوانديشان دينى نه تنها به تحقق فرايند سكولاريزاسيون در ايران اعتقاد دارند، بلكه آن را توصيه مى‏كنند. (براى نمونه رك.: بازتاب انديشه، ش.4 مقاله «سياست دينى و سياست عرفى» و مقاله «عرفى شدن يا عرفى سازى» )