عليه ايمان ناواقع‏گرايانه‏

متن
استيون ديويس / ابراهيم سلطانى‏ - كيان، ش52
اشاره
بازتاب شماره 5

چكيده:

نويسنده با ذكر لوازم واقع‏گرايى از ديدگاه دان كيوپيت و اشاره به اينكه چنين ديدگاهى از واقع‏گرايى مورد قبول نيست، به نقد افكار وى مى‏پردازد. از نظر ديويس اعتقاد به مسيحيت و واقع‏گرايى با آنچه كيوپيت گمان كرده است، ملازمه ندارد و نظريه او (نظريه اصالت منظر) را خودمتناقض مى‏داند و سرانجام بر وجود خدا به عنوان اصلى اساسى در آيين مسيحيت تأكيد مى‏نمايد.

متن

بر اساس رأى دان كيوپيت، واقع‏گرايى چنين لوازمى دارد:(1 ذوات دگرگونى‏ناپذير و نامشهودى وجود دارند؛(2 در فراسوى اين جهان كه زبان ما آن را توصيف مى‏كند، جهانى نامشهود و ماورايى وجود دارد؛(3 معنا، موجودى ذى‏روح است كه در واژه سكنا گزيده است؛(4 ذهن، موجودى ذى‏روح است كه در بدن سكنا گزيده است؛(5 قانون طبيعت، اصلى ذى‏روح است كه با واسطه سيمهايى نامشهود، وقايع را تحت تأثير قرار مى‏دهد و كنترل مى‏كند؛(6 صدق سه جهت دارد: «صادق» ، «ضرورتا صادق» ، «مطلقا صادق» (در حالى‏كه در تقسيم‏بندى‏هاى استاندارد دو جهت گفته مى‏شود).

ممكن است برخى واقع‏گرايان چنين ديدگاه‏هايى داشته باشند؛ اما همه واقع‏گرايان چنين اعتقاداتى ندارند. در مورد هر شش ديدگاه اختلاف نظرهاى زيادى وجود دارد.

در مورد واقع‏گرايى دينى، كيوپيت مى‏گويد كه مستلزم چهار چيز است:(1 مسيحيت، مجموعه بى‏زمان، منسجم و عملا دگرگونى‏ناپذيرى از انديشه‏هاست؛(2 كهنترين صورت ايمان، خالصترين آنهاست؛(3 زبان كتاب مقدس و مسيحيت، معنايى بى‏زمان و فرافرهنگى دارد؛(4 زبان خداوند، زبان واقعى انسانها نيست.

اشاره

انتقاد اول من اين است كه واقع‏گرايى دينى آنقدر كه كيوپيت مى‏گويد، مضحك نيست. يك فرد مى‏تواند مسيحى و واقع‏گرا باشد بدون آنكه به هيچ‏يك از كاريكاتورهاى عجيب و غريبى كه كيوپيت آنها را نقد و رد مى‏كند، متعهد باشد.

انتقاد دوم من آن است كه موضع كيوپيت، خودويرانگر است و خود را ابطال مى‏كند. اگر من اين جمله را بسازم كه: «من نمى‏توانم هيچ جمله فارسى‏اى بسازم» ، جمله من خودويرانگر است. نظريه او را «اصالت منظر» مى‏نامند. بر اساس اين نظريه ما نمى‏توانيم بدانيم كه چيزها چگونه هستند؛ بلكه صرفا مى‏دانيم كه آنها چگونه به نظر ما مى‏رسند. اما آيا او نظريه «اصالت منظر» را صادق مى‏داند؟ در اينجاست كه پاسخ مثبت يا منفى به اين سؤال، اصالت منظر را خودويرانگر مى‏كند.

سومين انتقاد من ناظر به پرسشى از گوهر دين است. وى مى‏گويد: «غايت زندگى دينى، نيل به مرتبه‏اى معنوى در فراسوى همه نمادهاست» . اگر معنويت، كانون و غايت دين باشد، آنگاه مى‏توان ملحد بود و دينى زيست. من نمى‏توانم اين اعتقاد كيوپيت را ابطال كنم؛ ولى مى‏دانم كه گوهر ايمان مسيحى، صرفا آن معنويتى نيست كه كيوپيت مى‏گويد، آنچنان كه بتوان خدا را نيز حذف كرد. خداوند، به عنوان موجودى مستقل از ما انسانها، عنصر ضرورى ايمان مسيحى است.