تفكيك نهاد دين و نهاد دولت‏

متن
هاشم آقاجرى‏ - عصر ما،5/26
اشاره
بازتاب شماره 5

چكيده:

در مراسمى كه به مناسبت تجليل از آقاى محسن كديور در دانشگاه شهيد بهشتى برپا گرديد، يكى از سخنرانان آقاى هاشم آقاجرى بود كه سخنان وى بازتاب گسترده‏اى در محافل فرهنگى و سياسى پيدا كرد. البته اين سخنرانى از دو جنبه سياسى و انديشه‏اى برخوردار بود و ما در اينجا تنها مباحث انديشه‏اى آن را مى‏آوريم. وى معتقد است براى اينكه دين به جنگ عليه عقل و علم برنخيزد و روحانيون تبديل به يك طبقه حكومتى عليه ملت نشوند و براى اينكه گوهر دين (ايمان) جاى خود را به ظاهرگرايى ندهد، بايد نهاد دين از نهاد دولت تفكيك شود. وى نهاد دين را يكى از نهادهاى جامعه مدنى مى‏داند و تأكيد مى‏كند كه تشكيل قدرت و تداول دولت و جهت‏گيرى آن بايد براساس ساز و كار دموكراسى صورت پذيرد.

متن

اسلام نهج‏البلاغه‏اى، اسلامى بود كه روشنفكران و جوانان ما را به قيام واداشت. هرچند كه متأسفانه به‏تدريج اسلام نهج‏البلاغه‏اى به سمت نوعى اسلام رساله‏اى ميل كرد. انقلاب و نظامى كه با نهج‏البلاغه شروع شده باشد، با رساله عمليه قابل دوام نيست.

سخنى كه ماركس در باب دين گفته است،هرچند تمام حقيقت نيست اما بخشى از حقيقت را در خود دارد. گواه اين امر، تاريخ دين و بويژه تاريخ حكومتهاى دينى است. متأسفانه حكومتهاى دينى در طول تاريخ اغلب نشان داده‏اند كه افيون توده‏هاى مردم‏اند.

دين وقتى كه در كنار قدرت و ثروت مى‏نشيند، حقيقت خود را از دست مى‏دهد، چرا كه مخاطب دين در مرتبه اول، دل و ضمير و وجدان آدمى است و در مرتبه دوم انديشه و تفكر و عقيده انسان و اين دو جز بر بنياد انتخاب و آزادى عمل نمى‏كند. اما دين وقتى كه با قدرت و ثروت پيوند مى‏خورد، ديگر يك موضوع انتخابى و آزاد براى دل و ذهن انسان نيست. تبديل به يك چارچوب نهادينه‏اى‏مى‏شود كه صاحبان قدرت و سرمايه از آن براى تحكيم قدرت و سرمايه خود استفاده مى‏كنند. مثلث شومى كه در تاريخ هميشه فاجعه آفريده است.

دين آنگاه كه در قدرت و سرمايه ادغام نشده است، بزرگترين و تعيين‏كننده‏ترين بخش آن، ايمان است و بعد بر روى اين مسأله مركزى، لايه‏اى از تفسير، اعتقاد، معرفت مى‏آيد و بالاخره در بيرونى‏ترين بخش دين كه قشر نازك دين را تشكيل مى‏دهد، فقه، مناسك و آيينهاى بيرونى است. اما متأسفانه ديالكتيك انحرافى و انحطاطى ناشى از پيوند دين با قدرت و سرمايه، اين مخروط را وارونه مى‏كند. حقيقت و گوهر دين (ايمان) به حاشيه مى‏رود و امور ظاهرى، فقه و مناسك خود را در متن دين گسترش مى‏دهد تا جايى كه به تدريج مساوى مى‏شود با مناسك و ريچوال.

قدرت نيازمند وحدت نظر است. نيازمند قاطعيت و سرعت است. ميل به يك نوع تك‏گرايى و فاصله گرفتن از تنوع و تكثر و تأمل و رقابتهاى فكرى دارد. دين وقتى با قدرت آميخته شد، به لحاظ معرفتى ميل به تك‏گرايى، انحصار و تماميت‏خواهى پيدا مى‏كند، زيرا كه ضرورت حكومت و قدرت، وحدت‏انگارى و يكه‏سالارى است. به همين دليل، دين حاكم تمام قرائتهاى ديگر را به عنوان ارتداد و كژانديشى سركوب مى‏كند. تفسير نهاد دينى رسمى و همدست قدرت به ارتودوكسى و سنت تبديل مى‏شود و تمام قرائتهاى مستقل از قدرت و سرمايه مى‏شود هترودوكسى و بدعت. سنت با منطق دين ادغام شده در قدرت تعيين مى‏شود و بدعت به نسبت فاصله قرائت دينى از اين مثلث تعيين مى‏شود.

در تاريخ ايران، جامعه ايران به عنوان يك جامعه دينى بوده است با اين تفاوت كه بر خلاف جوامع ديگر، دين در جامعه ايران در طول تاريخ يك نهاد نبوده است، يك فرانهاد بوده است. به اين معنا كه دين صرفا در تفكيك و تمايز ساختارى و نهادين با تفاوت و فاصله از نهادهاى ديگر مانند نهادهاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى تعريف نمى‏شده است بلكه دين فرانهادى بوده است كه خود را در تمام نهادهاى ديگر سرريز مى‏كرده است. وقتى نهاد دين بر مسند قدرت مى‏نشيند، به دينداران و روحانيان دگرانديش صرفا به عنوان يك آنتى‏تز نهادى نگاه نمى‏كند؛ زيرا مفسر دگرانديش مى‏تواند با تفسير نو و متفاوتى كه از دين مى‏دهد، عرصه حيات اجتماعى و تمام نهادهاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى را از خود متأثر كند. شگفت اينجاست كه حكومتها و پوزيسيونها در طول تاريخ ايران نيز هميشه دينى بوده است و نسبتى با دين داشته است و عجيب اينكه هترودوكسى و ارتداد سياسى هم‏پيوند با هترودوكسى و ارتداد دينى بوده است.

در تاريخ مسيحيت نيز شما متأسفانه اين واقعيت را مى‏بينيد. پيوند بين كليسا به عنوان نماينده دين با فئوداليسم به عنوان نماينده سرمايه‏دارى و سلطنت، فاجعه آفريد. دين وقتى كه در خدمت قدرت سلطنت و سرمايه فئوداليسم قرار گرفت، نه خدمتگذار انسان شد و نه خدمتگذار خدا.

حكومتى كه به نام دين، خرد و علم را سركوب كند، نه تنها حكومت دينى نيست كه حتى حكومت انسانى نيز نيست. دين در حكومتهاى دينى، نه تنها افيون توده‏هاست، بلكه افيون حكومتها هم هست. زيرا اين افيون به واسطه فاصله انداختن بين واقعيت و ذهن حكومت، نه تنها مردم را دچار ناآگاهى و فريب مى‏كند بلكه حكومتها را نيز فريب مى‏دهد. براى اينكه دين به جنگ عليه عقل و انديشه وعلم برنخيزد، براى اينكه روحانيت تبديل به يك طبقه و بدتر از آن، تبديل به يك كاست حكومتى عليه ملت نشود، براى اينكه هسته و گوهر دين، محورهاى اساسى ديندارى كه همانا ايمان و اعتقاد آزادانه و داوطلبانه انسان به متعلق دينى است، جاى خودش را به ظاهرگرايى، فرماليسم، رياكارى، مناسك‏پرستى عارى از حقيقت ندهد، نهاد دين بايد از نهاد دولت تفكيك شود.

يكى از شرايط تحقق عدالت اين است كه دستيابى به منابع در هر حوزه‏اى تابع منطق همان حوزه باشد. حوزه قدرت منطق خودش را دارد، همچنان كه حوزه ثروت و حوزه انديشه و علم نيز منطق خود را دارند. مثلا آنچه بايد برد و باخت، پيشرفت يا پسرفت را در حوزه دانشگاه و علم تبيين كند، رقابت علمى است. بهره جستن از ثروت و سرمايه يا اتكا به قدرت در حوزه علم عين ظلم و ستم است. همچنين كسانى كه مى‏خواهند مسائل حوزه نهاد دينى را با اتكا به منطق و ساز و كارهاى حوزه قدرت حل و فصل بكنند، هم به دين خيانت مى‏كنند و هم به قدرت آسيب مى‏رسانند.

راهى كه ما براى پيشگيرى از بازتوليد فاجعه در جمهورى اسلامى مى‏شناسيم، روى‏آوردن به الگو و نظريه جامعه مدنى است. دين به عنوان يك نهاد، متعلق به حوزه جامعه مدنى است. در حوزه جامعه مدنى، رقابت علمى، مباحث مستدل و مبسوط، نتيجه كار را روشن مى‏كند و در عرصه عملى نيز دموكراسى و انتخاب مردم. وقتى كه دين با قدرت پيوند خورد، منطق دين ضايع مى‏شود، هم در ميان عالمان دينى و هم در كل جامعه. لذا قدرت از آنجا كه قدرت است حق مداخله در منازعات فكرى و دينى روحانيان و روشنفكران دينى را ندارد. اين منازعه بايد در عرصه و ميدان خودش حل و فصل بشود.

حكومت بايد به وظايف خود بپردازد. دولت دموكراتيك، بر اساس قانون دموكراتيك، حق اعمال قوه قهريه را دارد و در آن صورت با اتكا به سلطه و قدرت، مى‏تواند قانون‏شكنان را مجازات كند. اما دولت نمى‏تواند به نام دين، به نام حفظ نظم و به عناوين ديگر، انديشه‏پردازان و متفكران و عالمان را سركوب كند.

هيچ‏گاه حقوق مردم با انديشه و خرد و علم به خطر نمى‏افتد. همچنان‏كه هيچ‏گاه ديانت حقيقى با انديشه‏ورزى و علم به خطر نمى‏افتد.

اشاره‏

.1 تفكيك نهاد دين و نهاد دولت به چه معناست؟ در عرف انديشه سياسى از اين عبارت معمولا يكى از دو معنا را اراده مى‏كنند. اين دو احتمال را در سخنان گوينده بررسى مى‏كنيم تا معلوم شود كه دلايل و مدعاى ايشان تا چه اندازه قابل پذيرش است. در معناى اوّل، منظور از نهاد دين، ساختار و سلسله مراتب عالمان دين و مؤسسات دينى (از معابد گرفته تا مؤسسات فرهنگى و اقتصادى دينى) است و منظور از تفكيك ميان آن دو نهاد اين است كه ساختار و سلسله مراتب دينى نبايد در سلسله مراتب سياسى ادغام شود و استقلال نهاد دين و روحانيت بايد محفوظ بماند. آقاى آقاجرى خود در مصاحبه‏اى كه پس از اين سخنرانى در عصر ما (مورخه(79/5/19 انجام داد، تصريح مى‏كند كه منظور او همين معنا بوده است. اين معنا را اجمالا مى‏توان پذيرفت. اما اگر منظور ايشان همين معنا باشد، دست‏كم سه اشكال اساسى بر ايشان وارد است: اولا چنين حكومتى را كه روحانيان و سلسله‏مراتب روحانيت با سلسله مراتب سياسى منطبق باشد، تقريبا در هيچ دوره تاريخى و در هيچ نقطه‏اى از جهان نمى‏توان سراغ گرفت. دست‏كم در جمهورى اسلامى ايران چنين پديده‏اى رخ نداده است و نهاد دين (كه شامل مرجعيت، عالمان و فاضلان، مؤسسات دينى و حوزه‏هاى علميه است) از نهادهاى سياسى به كلى مستقل بوده است. ثانيا اين تفسير از نهاد دين، در جهان مسيحيت (در كليساى كاتوليك) مطرح شده است. در آنجا روحانيت داراى يك نظام تعريف‏شده با سلسله مراتب مشخص رسمى و موضع‏گيرى‏هاى خاص تعبدى است. اما در اسلام و بويژه در تشيع، روحانيت به اين معنا و مفهوم وجود نداشته و ندارد. ثالثا دليل و نتايجى كه ايشان در سخنرانى خود مطرح كرده است، بسى فراتر از اين مفهوم است و به معناى دوم كه به جداسازى دين و دولت است، مى‏انجامد.

معناى دوم از تفكيك نهاد دين و نهاد دولت، به تفكيك مفاهيم، مبانى و سازوكارهاى دولت از دين باز مى‏گردد. رايج‏ترين تعريف از سكولاريسم دقيقا همين معناست. در اين معنا، دين تنها در قالب يك نهاد اجتماعى در كنار ساير نهادها (سياست، اقتصاد، آموزش و پرورش، فرهنگ و...) تعريف مى‏شود و هيچ نقشى در هدايت و دخالت در نهادهاى ديگر ندارد. نقش دين تنها در مناسبات فردى تعريف مى‏شود و ارزشها و احكام دينى تنها زمانى مشروعيت اجتماعى مى‏يابند كه از طريق سازوكارهاى دموكراتيك پذيرفته شده باشند. نخستين لازمه اين سخن، نفى حكومت دينى و خارج ساختن كليه ساختهاى سياستگذارى و نظارتى دينى از قانون اساسى است.

.2 ترديدى نيست كه مخاطب اصلى دين، دل و جان آدمى است؛ امّا يك دين كامل كه نمونه عالى آن اسلام است، براى تمام ابعاد فردى و اجتماعى انسان نيز برنامه دارد (شريعت)؛ بنابراين در دين همواره در كنار انتخاب و آزادى، الزامهايى نيز مطرح است كه بدون آنها ديندارى صورت نمى‏بندد. آقاى آقاجرى چنان وانمود كرده است كه يا بايد دين را به دل و درون آدمى محدود ساخت و يا اگر دين در صحنه سياست و اجتماع حضور يابد، از سوى صاحبان قدرت و سرمايه مورد سوء استفاده قرار مى‏گيرد. معلوم نيست كه اين حصر از كجا به دست آمده است و چرا اين فرض مهم را فراموش كرده‏اند كه دين با حضور در صحنه سياستگذارى و نظارت، از توسعه‏طلبى زورمداران و زرپرستان جلوگيرى كند و قدرت و ثروت را در مسير سعادت انسان قرار دهد. در يك كلام، گوينده از رسالت اصلى انبياى الهى كه اصلاح روابط اجتماعى براساس برنامه‏هاى الهى است، غفلت كرده است

لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ؛ حديد:.25 وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ؛ (اعراف:157)

.3 ايشان قدرت را نيازمند وحدت نظر و يكه‏سالارى دانسته و دين را مستلزم تنوع و تكثر مى‏شمارد و از اين رو بر جدايى دين از دولت استدلال مى‏كند. اين استدلال از هر دو سو مورد ترديد است: نه سياست در تمام مراتب آن به وحدت‏نظر و قاطعيت نيازمند است و نه دين در همه حوزه‏ها بر تنوع و تكثر صحه مى‏گذارد. در نهاد سياست، فرايند تصميم‏سازى دقيقا از تنوع و تضارب آرا آغاز مى‏گردد و پس از وصول به يك نتيجه نسبى، در مرحله تصميم‏گيرى و اجرا، همان ديدگاه برگزيده مبناى عمل قرار مى‏گيرد. در دين نيز هرچند اجتهاد و كاوشهاى عالمانه محترم شمرده شده است، ولى اين اجتهادها بايد روشمند بوده، از قواعد عقلى و شرعى استنباط پيروى كند و در نهايت، رأى عالمان فرهيخته و مجتهدان عالى‏مرتبه معيار و محور قرار مى‏گيرد. به اين ترتيب، دين در موضع عمل، بويژه در حوزه احكام اجتماعى، هرگز تعدد و هرج و مرج را روا نمى‏دارد و نظر مشهور عالمان يا مجتهد مبسوطاليد را بر كليه آرا و انظار مقدم مى‏دارد.

.4 اشكال اصلى سخن ايشان در اين است كه در يك مسأله علمى و نظرى، با استناد به برخى نمونه‏هاى عينى فتوايى كلى مى‏دهد. اين سخن درست است كه در طول تاريخ از دين و حكومت دينى سوءاستفاده‏هاى فراوان شده است؛ اما مگر به اين بهانه مى‏توان بر اصل دين يا حكومت دينى انگشت ترديد گذاشت! به راستى كدامين حقيقت پاك و امر مقدسى است كه مورد سوءاستفاده قرار نگرفته است؟ يكى از آزادى‏خواهان فرانسه جمله معروفى دارد و مى‏گويد: «اى آزادى! چه جنايتها كه به نام تو صورت نگرفته است!» اگر در طول تاريخ به نام آزادى، دموكراسى، مصالح ملى و... انسانهاى فراوانى را به اسارت و جهالت كشانده‏اند، آيا مى‏توان گفت كه اين امور افيون توده‏هاست!؟ به طور كلى، اگر كاربردهاى درست و نادرست را تفكيك نكنيم، بى‏گمان نمى‏توان از هيچ ابزار مفيد يا پديده سالمى بهره‏بردارى كرد.

.5 نگرش ايشان به تاريخ دين و حكومتهاى دينى، كاملا يك‏جانبه و منفى‏گرايانه است. نقش بنيادين مسيحيت در تاريخ تمدن غرب و نقش درخشان اسلام در تمدنهاى گوناگون چنان برجسته و روشن است كه نمى‏توان انكار كرد. در كنار معضلات و مصائبى كه به نام دين در شرق و غرب مطرح شده است، از نقش كليساى مسيحى در اصلاح امپراطورى روم، رام و آرام ساختن بربرها و ايجاد تمدن بزرگ سده‏هاى ميانه به‏دست آنها، گسترش فرهنگ و هنر در طول هزار سال و حفظ و انتقال ميراث يونان و روم به عصر جديد غرب و... همگى ناشى از دخالت دين در دولتهاى غربى بوده است. دستاوردهاى فرهنگ سياسى اسلام از اين هم بسى بيشتر و والاتر است. در عين حال بايد توجه داشت كه هيچ‏يك از اين حكومتها از مشروعيت دينى برخوردار نبوده و شايسته نام حكومت اسلامى نبوده‏اند.

.6 ايشان اظهار داشته است كه حوزه‏هاى قدرت، ثروت و علم و دين هركدام منطق خاص خود را دارد و نبايد از منطق يك حوزه براى حوزه ديگر استفاده كرد. انكار نمى‏توان كرد كه هريك از اين امور، ويژگى‏ها و اقتضائات خاص خود را دارد؛ ولى هرگز پذيرفته نيست كه اين حوزه‏ها لزوما بايد از منطقهاى مستقل برخوردار باشند؛ بلكه بايد اين حوزه‏ها را به يكديگر نزديكتر ساخت و بين آنها پيوندى منطقى و عينى برقرار ساخت. گويا به گمان ايشان نمى‏توان از منطق قدرت و غلبه در علم و دين استفاده كرد، ولى در سياست بلامانع است؛ يا از منطق ثروت و سلطه سرمايه نبايد در علم و دين بهره جست، ولى در حوزه اقتصاد قابل استفاده است. به نظر ما مصيبتهاى بزرگ بشريت در طول تاريخ، از همين جداانگارى حوزه‏هاى دين، اخلاق، علم، معيشت و سياست بوده است و استبداد، فاشيسم، جنگهاى هسته‏اى، تكنولوژى‏هاى مخرب و بحران محيط زيست همگى ناشى از اين ديدگاه انحرافى است. خوشبختانه امروزه به تدريج گروهى از نخبگان جهان به اين نقطه رسيده‏اند كه هيچ‏يك از اين حوزه‏ها را نبايد مستقل از يكديگر انگاشت.

از سوى ديگر، نظريه ايشان با يك مشكل روش‏شناختى و معرفت‏شناختى روبرو است. براى مثال، امروزه در دانشهايى چون فلسفه علم و جامعه‏شناسى معرفت اثبات شده است كه تنها آزمونهاى تجربى و رقابتهاى علمى در صحنه دانش تعيين‏كننده نيست؛ بلكه عوامل اجتماعى، اقتصادى و سياسى بسيارى در اين ميان تأثيرگذار است. در نظامهاى سياسى نيز منطق دموكراتيك همه جا كارساز نيست و رقابتهاى انتخاباتى و رأى عمومى تنها يكى از مراحل فرايند توزيع قدرت سياسى است. نقش نخبگان علمى و سياسى، بنگاه‏هاى تبليغاتى، قدرتهاى اقتصادى و بالاخره نقش فرهنگها، هنجارها، نظريه و ايدئولوژى‏ها در دموكراتيك‏ترين نظامهاى جهان، اصلى مسلم و غيرقابل انكار است.

در يك كلام، تجربه بشرى به اين نقطه رسيده است كه بايد تنگ‏نظرى‏هاى روش‏شناختى را كنار گذاشت. در چنين فضايى، ادعاهاى گوينده سخت شگفت‏انگيز و آميخته با انگاره‏ها و انگيزه‏هاى سياسى مى‏نمايد.