آقاى ملكيان عقايد دينى را از جمله عقايد تعبدى مىداند كه هيچ دليل قاطعى به سود يا زيان آنها اقامه نشده است. وى شك را جزء مقوم ايمان و لازمه اختيارىبودن آن مىداند و معتقد است كه تا يك خلاء معرفتى در كار نباشد، جهش ايمان صورت نمىگيرد. وى كارنامه دين را در آزمون آفاقى ناموفق و در آزمون انفسى موفق ارزيابى مىكند.
مارتين راكيچ، روانشناس معروف آمريكايى، مجموعه باورهاى هر انسانى را به پنج دسته تقسيم مىكند:
(1 باورهاى اصلى اجماعى يا باورهاى مركزى اجماعى: باورهايى كه انسانهاى ديگر نيز در آن با من شريكاند، يا مجموعه باورهايى كه مبتنى بر فهم عرفى و عقل مشترك آدمى هستند. اين باورها بسيار اهميت دارند، به نحوى كه اگر فردى در يكى از اين باورها دستخوش تزلزل شود، مىتوان گفت سلامت روانىاش آسيب ديده است. «خورشيد گرمابخش است» و «آب رافع عطش است» از اين دسته باورها هستند.
(2 باورهاى غيراجماعى ابتدايى: همه انسانها در اين باورها با من شريك نيستند و عدم مشاركت آنها براى من اهميتى ندارد؛ زيرا اين باورها آنقدر خصوصىاند كه ديگران در موضعى نيستند كه مخالف يا موافقت آنها براى ما اهميت داشته باشد. مثلا اين باور كه «من مرتكب گناه شدهام» يا «تفأل به ديوان حافظ معتبر است» به گونهاى است كه هر چه ديگران با آن مخالفت كنند، تأثيرى در من ندارد.
(3 باورهاى تعبدى: عقايدى كه از پدر، مادر، معلمان، مربيان، احيانا دين و نظام سياسى حاكم بر جامعه اقتباس كردهام. در واقع مرجعى كه براى من نحوهاى آتوريته دارد، اين عقايد را به من القا كرده است.
(4 باورهاى فرعى يا اشتقاقى: باورهايى كه ناشى از دسته قبلاند؛ يعنى خودشان تعبدى نيستند؛ اما به واسطه استنتاج از يك باور تعبدى بهدست آمدهاند.
(5 باورهاى بىپيامد: باورهايى كه عوض كردن آنها هيچ تأثيرى بر بقيه نظام باور ما نمىگذارد. اين باورها معمولا ناشى از ذوق هستند؛ مانند اين باور كه «آبى زيباترين رنگ جهان است.» اگر اين باور به هر دليلى عوض شود و من به اين نتيجه برسم كه «سبز زيباترين رنگ جهان است» ، اين تغيير عقيده معمولا هيچ تغييرى در بقيه منظومه عقيدتى و فكرى من ايجاد نمىكند.
اگر اين تقسيمبندى را بپذيريم، باورهاى دينى جزء دسته سوم، يعنى باورهاى تعبدى قرار مىگيرند. هيچ دليل قطعى به سود يا زيان باورهاى دينى وجود ندارد. معتقدات دينى، نه قابل اثبات عقلانىاند نه قابل نفى عقلانى. البته مىپذيرم كه ممكن است در حوزههاى ديگر نيز هيچ باورى نداشته باشيم كه قابل اثبات قطعى باشد (مگر باورهاى رياضى - منطقى)؛ لذا از اين حيث، اعتقادات دينى مثل ساير اعتقاداتاند. البته قابل اثباتبودن، امرى ذومراتب است.
آلن واتس، دينشناس و الهىدان بزرگ روزگار ما، در كتاب حكمت بىقرارى مىگويد: ميان «اعتقاد» و «ايمان» تفاوت هست. تفاوتهاى ايندو عبارتاند از:(1 صاحب اعتقاد مىگويد جهان آنگونه است كه من اعتقاد دارم؛ اما صاحب ايمان مىگويد من بايد جهان را آهسته آهسته بشناسم. به عبارت ديگر، صاحب اعتقاد شيفته عقيده خود است (و بدين سبب به نوعى بتپرستى دچار مىشود)؛ ولى صاحب ايمان شيفته حق و در جستجوى آن است. معتقد، خود را صاحب حقيقت مىداند و مؤمن، طالب حقيقت.(2 معتقدان چون طالب قرار هستند، بىقرار مىشوند و مؤمنان چون طالب واقعيت بىقرارند، قرار مىيابند. اين سخن يادآور بيت زيباى مولاناست:
وقتى طالب يك امر ثابت باشيم، آنگاه هر چيزى كه براى اين امر ثابت خطر ايجاد كند، ما را مشوش مىكند و چون جهان با امر ثابت و آسيبپذير، ستيهنده است، دائما مضطرب و ناراحت خواهيم بود. اما اگر طالب امر متقرر و ثابت نباشيم و به هيچ فقره عقيدتى ثابتى دلبستگى نداشته باشيم، هيچ تغييرى ما را تهديد نمىكند و آرامش ما را برهم نمىزند.
براساس اين مقدمات، به نظر من حقيقت ايمان دينى عبارت است از جستن بىقرارى و يافتن قرار. به تعبير ديگر، ايمان دينى دويدن در پى آواز حقيقت است، نه چسبيدن به عقيدهاى كه حقيقتنماست. ميان ايمان و عقيده نيز تفاوت هست. عقيده دينى مانند انگشت اشارهاى است كه مىخواهد ماه را به كودك نشان دهد و مؤمنشدن يعنى اينكه با ديدن انگشت اشاره، به ماه نظر كنيم و معتقدشدن يعنى اينكه به خود انگشت توجه كنيم و ماه را نبينيم. اعتقادات دينى طريقيت دارند و منزلگاهى هستند براى رسيدن به حق.
اعتقاد و ايمان دينى، هر دو بر اعمال ما اثر مىگذارند. رفتارهاى دينى دو گونهاند: رفتار دينى اخلاقى و رفتار دينى شعائرى. رفتارهاى اخلاقى سمبليك نيستند و لزوما مقدمهاى براى هدف ديگر نيستند؛ اما رفتارهاى شعائرى هم سمبليكاند و هم مقدمهاى براى ذىالمقدمهاى ديگر. مثلا حج و نماز و وضو و غسل كه از رفتارهاى شعائرى هستند، هم سمبليكاند و هم مقدمه براى اينكه فرد واجد حالات و ملكات اخلاقى شود. به اين ترتيب ما ايمان مىآوريم، به مقتضاى ايمان عمل مىكنيم و به مقتضاى عمل واجد يك سلسله حالات روحى اخلاقى مىشويم. اين حالات روحى ممكن است به تجربه دينى منجر شود و ممكن است منجر نشود؛ زيرا تجربه دينى آمدنى است، نه كسبى؛ لذا نمىتوان تجربه دينى را گوهر دين دانست. گوهر دين نوعى اخلاق عرفانى است.
سيّاليّت، ركن مقوّم ايمان است و موجب مىشود ايمان به چهار چيز نزديك شود، عدم دگماتيسم؛ عدم پيشداورى، استدلال (من نقد را ذيل استدلال مىگنجانم) و شك. ايمان با شك كاملا همعنان است و با يكديگر سازگارند؛ بلكه شك، مؤلفه ايمان دينى است. اگر قرار است ايمان اختيارى باشد تا اينكه قابل امر و نهى شود، بايد به گزارهاى تعلق گيرد كه نه بر خود آن و نه بر نقيض آن استدلال عقلانى خدشهناپذير اقامه نشده باشد و در نتيجه بايد يك خلاء معرفتى وجود داشته باشد. به تعبير جانهيك، حفرهاى وجود دارد كه با ايمان پر مىشود. آن درهاى كه به تعبير كركگور، مؤمنان در آن مىجهند، يك دره معرفتى است. وقتى خلاء معرفتى وجود داشته باشد، فرد مىتواند جهش كند. اگر خلاء نباشد، جهش معنا ندارد و به همين دليل است كه چون در دنياى جديد تبيينى كاملا مكانيكى و خودبسنده و فارغ از فرض وجود خدا امكانپذير شده است، ايمان آوردن دشوارتر شده است. رجحان ايمان بر عدم ايمان يا ايمان به نقيض عقايد دينى، ديگر رجحان معرفتى نيست؛ بلكه رجحان عملى است؛ يعنى پاسخدادن در مقام عمل و برآوردن نيازهاى وجودى آدمى.
يكى از ويژگىهاى دنياى جديد، تعبدگريزى است و همين امر نيز عاملى شده تا ايمان آوردن را مشكلتر كند. تعبد دينى را نمىتوان با تعبد به يك استاد موسيقى يا يك پزشك مقايسه كرد؛ زيرا دو تفاوت وجود دارد:(1 وقتى من به يك استاد موسيقى يا يك پزشك تعبد مىورزم، تعبدم به تجربههاى موفقى متكى است كه اين شخص قبلا در آموزش موسيقى يا درمان بيماران داشته است. من به كسى تعبد مىورزم كه مىدانم نتيجه تعبد ورزيدن به او موفق بوده است.(2 ممكن است كسى بگويد در آنجا حتى با كارنامه موفق آن استاد موسيقى يا پزشك نيز كارى نداريم. ما نيازى داريم. قدم اول را تعبدا برمىداريم و اگر موفق بود، آنگاه قدم دوم را برمىداريم و اگر بخش ديگرى از نيازمان برطرف شد، قدم سوم را برمىداريم و قس على هذا. در اينجا نتيجه تعبدورزيدن را قدم به قدم مىبينيم. هيچيك از اين دو نكته در مورد تعبد دينى صادق نيست. اولا در عرصه ديندارى، موفقبودن شاگردان انبيا در آخرت معلوم مىشود؛ آخرتى كه ما فعلا از آن خبر نداريم. ثانيا خود ما نيز نمىتوانيم قدم به قدم تجربه كنيم و تنها پس از مرگ معلوم مىشود كه دين نياز ما را برآورده است يا نه.
دين تا به امروز تاريخ بلندى را پشت سر گذارده است و در اين زمان بلند آزمون خود را پس داده است. به نظر من دين در آزمونهاى آفاقى موفق نبوده است؛ يعنى هرجا مؤمنان خواستهاند يك واقعيت آفاقى و عينى را مؤيد دين بگيرند، واقعيت آفاقى ديگرى پيدا شده كه ناقض دين بوده است. اما از حيث انفسى، به نظر من ايمان دينى آزمايش موفقى داشته است. يعنى دين به وعدههايش عمل كرده است و اساسا مهمترين دليل ماندگارى دين همين بوده است. دين به برخى آرامش بخشيده، احساس تنهايى عدهاى را رفع كرده، تحمل بىعدالتى اين جهان را آسان كرده و به زندگى انسانها معنا بخشيده است.
.1 اينكه مؤمن طالب حقيقت است و در جستجوى آن هيچگاه به آنچه دارد قناعت نمىكند و همواره در پى يافتن حقايق جديد و تعميق حقايق پيشين خود است، مطلبى است كاملا درست. اصلا روح ايمان دينى اقتضا مىكند كه انسان در برابر آنچه حق مىيابد، تسليم باشد و آنچه را پيشتر داشته است برتر از حقيقت ننشاند و به بتپرستى جديد دچار نشود؛ اما اين نكته به معناى آن نيست كه مؤمن، همواره در شك و ترديد به سر برد و شك را جزء مقوم ايمان به حساب آوريم. چه اشكالى دارد كه شخص مؤمن بر اين عقيده باشد كه آنچه اينك دارد حق است و در عين حال حاضر به پذيرش خطاى احتمالى خويش نيز باشد. هيچ ملازمهاى ميان داشتن عقيدهاى قطعى و تعصب ورزيدن در باب آن نيست. مؤمن مىتواند از عقيده فعلىاش تا زمانى دفاع كند كه آن را حق مىداند و به محض آنكه معلوم شد برخطاست، تسليم حقيقت تازه كشفشده بشود.
.2 همچنين درست است كه ايمان امرى اختيارى و قابل امر و نهى است؛ ولى اين مسأله هيچ ملازمهاى با يقينىبودن يا نبودن متعلق آن ندارد. لزومى ندارد كه شك را جزء مقوم ايمان بگيريم تا اختيارىبودن آن را ثابت كنيم. در حال يقين نيز اختيار مخالفت با امر يقينى را داريم. حتى اگر برهان قاطعى بر چيزى داشتيم، باز مىتوانيم نسبت به آن جحود ورزيم و آن را تصديق نكنيم. ميان دانستن چيزى با تصديق كردن، تن دادن و پذيرفتن لوازم آن بسيار فاصله است. بسيارى پزشكان ضررهاى سيگار را مىدانند و حتى آنها را به بيمارانشان گوشزد مىكنند؛ اما در مقام عمل خود به آنچه مىدانند تن در نمىدهند و قلبشان به آنچه دانستهاند ايمان نمىآورد و تسليم نمىشود. منكران پيامبران در اغلب موارد كسانى بودند كه حقيقت را شناخته بودند؛ اما آن را تصديق نمىكردند و به آن تسليم نمىشدند: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ؛ و ظالمانه و گردنكشانه آنها [آيات روشن ما] را انكار مىكردند، در حالىكه [به حقانيت آنها ] يقين داشتند.» (نمل:14) اين مطلب به يك مسأله مبنايى در فلسفه اخلاق باز مىگردد كه آيا علم، انسان را مجبور به عمل مىكند، يا اينكه ممكن است ميان علم و عمل فاصله افتد. به نظر مىرسد اراده انسان تحت جبر علم قرار نمىگيرد و انسان مىتواند برخلاف آنچه مىداند نيز عمل كند و به آن ايمان (كه خود نوعى عمل قلبى است) نياورد.
.3 ايشان معتقدند كه بايد يك حفره معرفتى وجود داشته باشد تا به وسيله ايمان پر شود و در واقع، ايمان چاله پركن معرفت است. هرچه معرفت كمتر، امكان حصول ايمان بيشتر. بر اين اساس ايمان متعلق به دنياى جهل است. پذيرش چنين تفسيرى از ايمان با هاضمه عقل سليم جور درنمىآيد. همچنين متون دينى برخلاف اين نظر مىدهند. در متون اسلامى، اعم از قرآن و احاديث، تأكيد بليغى بر علم و علمآموزى رفته است، به نحوى كه از ويژگىهاى مؤمنان شمرده شده است. در برخى آيات قرآن تأكيد شده است كه ايمان عالمان و خوف خشيت آنان بيشتر است: «فَأَمّا الّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنّهُ الْحَقّ مِنْ رَبّهِمْ» (بقره: 26 ) «إِنّمَا يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ » (فاطر: 28) از نگاه دينى؛ پر شدن رخنههاى معرفتى و بالا رفتن ميزان علم بشر به كائنات موجب مشكل شدن ايمان نمىشود؛ بلكه شايد آن را تسهيل كند.
.4 اما داستان تعبدى بودن كليه باورهاى دينى، داستانى باور نكردنى است. دستكم براى ما مسلمانان كه در جاى جاى آموزههاى دينىمان بر تعقل و تعلم تأكيد شده است و تقليد بىاساس مورد نكوهش قرار گرفته است، باور نكردنى است. البته مىتوان اين حكم را در مورد برخى اديان ديگر، بويژه مسيحيت جارى كرد؛ زيرا مسيحيت با تعبد آغاز مىشود. اصلىترين و زيربنايىترين اعتقاد دينى مسيحيت، يعنى «توحيد - تثليث» ، امرى است كه الهىدانان مسيحى مىگويند بايد آن را تعبدا پذيرفت و نمىتوان آن را عقلانى كرد. آموزههاى مبنايى ديگر مسيحيت نيز بر همين سياقاند. مثلا آموزه تجسد الوهيت، آموزه فدا و نجات، همه آنها عقلستيزند و پذيرش آنها جز از راه تعبد محض امكان ندارد. اما اين را مقايسه كنيد با توحيد خالص اسلامى، آموزه نبوت و آموزه نجات اسلامى كه بر ايمان و عمل صالح، يعنى امورى اختيارى مبتنى هستند، نه امورى تاريخى كه در اختيار ما نباشند (همچون مرگ فديهوار مسيح). شايد دادن چنين حكمى از سوى دانشمندى كه مطالعات زيادى در آثار فيلسوفان دين و الهىدانان مسيحى دارند چندان دور از انتظار نباشد؛ اما جاى اين هست كه انتظار داشته باشيم تفاوتهاى اسلام و مسيحيت را در بعد اعتقادى مد نظر داشته باشند و حكم واحدى بر آنها نكنند. اگر اعتقادات مسيحى جزء دسته سوم باورها، يعنى باورهاى تعبدى قرار مىگيرند، دليلى نمىشود كه اعتقادات اسلامى نيز چنين باشند.
.5 اگر تقسيمبندى راكيچ را بپذيريم (ظاهرا آقاى ملكيان آن را پذيرفتهاند)، بايد گفت كه باورهاى دينى در يكى از دو دسته اول و سوم جاى مىگيرند؛ زيرا دسته دوم (باورهاى غيراجماعى ابتدايى) و پنجم (باورهاى بىپيامد) كاملا خصوصى و از دايره بحث بيروناند. دسته چهارم (باورهاى فرعى) نيز به دسته سوم باز مىگردند. بنابراين هر نوع باورى كه خصوصى و بىپيامد نباشد، بايد نهايتا يا تعبدى (دسته سوم يا دسته چهارم) باشد يا اجماعى (دسته اول). با اين حساب دامنه باورهاى غيرتعبدى بايد بسيار گسترده باشد، به طورى كه شامل تمام يافتههاى عقلانى، تاريخى، حسى و تجربى، رياضى - منطقى و فلسفى بشود؛ يعنى شامل تمام معارفى كه از يكى از روشهاى معتبر كسب معرفت بهدست آمده باشند، اعم از اينكه قطعى و برهانى باشند، مانند رياضيات و منطق، يا ظنى و غيرقطعى باشند، مانند اكثر علوم و معارف مقبول بشر، از جمله علوم تجربى. اما با تحليلى كه آقاى ملكيان دارند بايد تمام علوم غيرقطعى (همه علوم به استثناى رياضيات و منطق) را در باورهاى تعبدى جاى دهيم؛ زيرا ايشان مىگويند باورهاى دينى جزء باورهاى تعبدىاند و استدلالشان بر اين مطلب اين است كه «هيچ دليل عقلانىاى به نحو قاطع به سود يا به زيان آنها حكم نمىكند؛ يعنى من اگر متعبد نباشم و بخواهم با استدلال به آن اعتقادات روى كنم، دليل قطعى به سود يا زيان آنها وجود ندارد.» از طرف ديگر مىگويند: «از الگوى منطقى - رياضى كه بگذريم، به نظر من ديگر اعتقادى نداريم كه به نحو قطعى و نهايى قابل اثبات باشد؛ لذا از اين حيث، اعتقادات دينى مثل ساير اعتقاداتاند.» با اين حساب، تمام علوم تجربى، تاريخى و فلسفى جزء تعبديات به شمار مىآيند و اين مطلب پذيرفتنى نيست؛ علاوه بر اينكه با مثالهايى كه خود ايشان براى باورهاى اصلى اجماعى (دسته اول) ذكر كردند سازگار نيست؛ زيرا آن مثالها ناظر به واقع هستند و براساس تحليل ايشان بايد تنها احكام تحليلى رياضيات و منطق را جزء باورهاى دسته اول بدانيم.
.6 بر فرض كه اين تحليل را از باورهاى تعبدى بپذيريم و تمام علوم تجربى و فلسفى و تاريخى را نيز تعبدى بدانيم، هيچ اشكالى ندارد كه اعتقادات دينى را نيز مانند آنها بدانيم و پذيرفتن اين نكته كه اعتقادات دينى، برهانى از سنخ برهانهاى رياضى - منطقى ندارند، كار دشوارى نيست؛ اما اين به معناى غيرقابل اثبات دانستن آنها نيست و مستلزم پذيرش شك به عنوان جزء مقوم ايمان نيست؛ بلكه همان عقلانيتى كه بر ساير علوم حاكم است، بر اعتقادات دينى هم حاكم است و در پارهاى موارد از قوت بيشترى هم برخوردار است. برهان فلسفى وجوب و امكان بر وجود خداوند، بسيار قوىتر از نظريات ظنى علمىاى است كه مورد پذيرش و عمل دانشمندان است. همچنين ادله تاريخىاى كه اعتبار سندى قرآن را كه تواتر تاريخى دارد و آراء و اعمال رسولاللّه6 را اثبات مىكنند، بسيار قوىتر از ادله تاريخىاى هستند كه تاريخدانان آنها را در اثبات ساير وقايع تاريخى مانند حمله اسكندر به ايران، جنگهاى ايران و روم و... مىپذيرند.
.7 در مورد مقايسه تعبد دينى با تعبد به استاد موسيقى يا پزشك بايد گفت هر دو موردى كه آقاى ملكيان به عنوان تفاوت برشمردهاند نادرست است. هم موفق بودن شاگردان انبيا را مىتوان در همين دنيا آزمود و هم خود ما مىتوانيم قدم به قدم تجربه كنيم و آثار مثبت زندگى دينى را ببينيم. همچنان كه توفيق استاد موسيقى يا پزشك در تجربههاى قبلى، دليلى مىشود بر تعبد ما به آنها و اعتماد به توانايى و مهارت آنها، موفقيت انبيا در تربيت شاگردانى همچون على بن ابىطالب7، سلمان فارسى، ابوذر و... و همچنين در ساختن جامعهاى سرشار از صفات نيك انسانى بر روى ويرانههاى جهل و خرافات و خشونت و تعصب جاهلى و برپا داشتن تمدنى فرهنگى در مدت زمانى كوتاه در جامعهاى نيمه وحشى كه هيچ زمينه فرهنگى مثبتى براى تمدنسازى نداشت، بهترين دليل بر موفقيت و كارآمدى فوقالعاده انبيا به ويژه نبى گرامى اسلام6 است؛ لذا تعبد به آنها به مراتب از تعبد به استاد موسيقى و پزشك عقلانىتر است. همچنين همانطور كه خود آقاى ملكيان در انتهاى گفتارشان دارند، دين در آزمونهاى انفسى كارنامه موفقى دارد و براى انسانها آرامش، نشاط، اميد به زندگى، معنادارى و... به ارمغان مىآورد. اين مسائل امورى تجربهپذيرند كه ما نيز مىتوانيم آنها را قدم به قدم در زندگى خود تجربه كنيم و تعبد به دين را مدلل به تجربه نماييم.