سالم بن ابى حفصه روايت كرده ، مى گويد: عمر بن سعد حضرت حسين عليه السلام عرض كرد: مردمان نادانى در محيط ما هستند كه گمان مى برند من قاتل تو خواهم بود. امام حسين عليه السلام فرمود: آنها نادان نيستند بلكه افراد خردمند و عاقلى هستند. بدان كه من به چشم خود مى بينم كه تو پس از من جز اندكى از گندم عراق را نخواهى خورد.(843)
يوسف بن عبيده روايت كرده ، مى گويد: از محمّد بن سيرين شنيدم كه مى گفت : اين شفق سرخ ، در آسمان ديده نمى شد مگر بعد از كشته شدن حسين عليه السلام .(844)
سعد اسكاف نقل كرده ، مى گويد: ابوجعفر محمّد بن على عليه السلام فرمود: ((قاتل يحيى بن زكريا و قاتل حسين بن على عليه السلام زنا زاده بودند، و آسمان سرخ نشد مگر براى اين دو تن .))(845)
از سلمى انصارى نقل شده (846) كه مى گويد: خدمت امّ سلمه همسر پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيدم ، ديدم گريه مى كند. عرض كردم : چرا گريه مى كنيد؟ فرمود: هم اكنون رسول خدا صلى اللّه عليه و اله را در خواب ديدم در حالى كه سر و صورتش خاك آلوده بود، عرض كردم : يا رسول اللّه شما را چه شده است ؟ فرمود: چند لحظه پيش شاهد كشته شدن حسين عليه السلام بودم .
از انس نقل شده كه مى گويد: سر مقدس امام حسين عليه السلام را نزد عبيداللّه بن زياد آوردند. وى آن را ميان طشتى نهاد و با چوب دستى به زدن آن پرداخت در حالى كه در تحسين آن چيزى مى گفت . انس مى گويد: گفتم : به خدا سوگند بيش از همه به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله شباهت دارد، محاسنش با رنگ نيلى خضاب شده بود.(847)
در روايت ترمذى آمده است كه ابن زياد با چوب دستى اش بر بينى آن حضرت مى زد. سپس وى از عمارة بن عميره روايت كرده ، مى گويد: وقتى كه عبيداللّه بن زياد را كشتند و سر او و يارانش را آوردند و در صحن مسجد چيدند، من رسيدم ديدم مردم مى گويند: آمد، آمد! ناگاه مارى را ديدم كه از ميان سرها بيرون شد آمد تا وارد بينى عبيداللّه شد، مقدارى درنگ كرد سپس بيرون آمد و رفت تا ناپديد شد. پس از مدتى باز گفتند: آمد و اين عمل را چند بار تكرار كرد.(848)
در اين داستان پندى است براى اهل بينش و يكى از شگفتيهاى مربوط به اين خانواده است .