سخن و خنده پيامبر صلى اللّه عليه و اله
ملا محسن فيض كاشانى
از همه مردم گشاده زبان تر (445) و شيرين سخن تر بود و خود مى فرمود: ((من فصيحترين عربم (446) و اهل بهشت به زبان محمّد صلى اللّه عليه و اله سخن مى گويند.))(447) آن حضرت كم حرف و نرم گفتار بود و در وقت گفتن سخن بيهوده نمى گفت و سخنش مانند جواهر به رشته كشيده بود. (448) عايشه مى گويد: مانند حرف زدن شما تند حرف نمى زد، سخنش آرام و منظم بود در حالى كه شما پراكنده سخن مى گوييد.(449)
گويند: سخن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از سخن همه مردم موجزتر بود و جبرئيل سخن موجز بر او نازل مى كرد و هر چه مى خواست در كلام موجز جمع مى كرد و به كلمات جامع تكلم مى فرمود: نه زياد و نه كم ، سخنانى در پى هم و مرتبط. بين دو جمله توقفى داشت تا شنونده بفهمد و درك كند (450) و صدايش رسا و از همه مردم خوش نواتر بود.(451)
بيشتر سكوت مى كرد و جز به هنگام نياز سخن نمى گفت . (452) حرف ناروا نمى زد و در وقت خشم و خشنودى جز سخن دل بر زبان نمى آورد.(453) و از كسى كه سخن ناپسند مى گفت ، روى بر مى گرداند. (454) اگر مطلب ناپسندى را ناگزير بود كه بگويد، آن را در قالب كنايه مى فرمود. (455) و چون ساكت مى شد همنشينانش سخن مى گفتند و كسى در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كرد (456) و از روى حقيقت و خيرخواهى نصيحت مى فرمود، (457) و مى گفت : ((قسمتى از قرآن را با قسمت ديگر مخلوط نكنيد؛ زيرا قرآن به چند گونه نازل شده است .))(458)
پيامبر صلى اللّه عليه و اله به روى اصحابش بيش از همه تبسم داشت و مى خنديد و به گفته آنان به ديده اصحاب مى نگريست و با آنها معاشرت داشت (459) و چه بسيار اتفاق مى افتاد كه آنقدر مى خنديد تا دندانهاى آسيايش ديده مى شد. (460) ولى خنده اصحاب در خدمت ايشان به پيروى از آن حضرت و براى احترام او، تبسم بود.(461)
گويند: روزى مردم بيابان نشينى خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد در حالى كه آن حضرت برآشفته بود و به يارانش اعتراض مى كرد. آن مرد خواست چيزى بپرسد. اصحاب گفتند: اى مرد، چيزى نگو كه ما او را دگرگون مى بينيم ، گفت : مرا واگذاريد به خدايى كه او را به حق پيامبر قرار داده است ، من تا او لبخند نزند دست بر نمى دارم . آنگاه عرض كرد: يا رسول اللّه ! شنيده ام كه دجال در حالى كه مردم از گرسنگى مرده اند براى آنها آبگوشت مى آورد. پدر و مادرم فدايت ، آيا شما صلاح مى دانيد من از آبگوشت او به دليل حفظ آبرو و پاكى پرهيز كنم تا از لاغرى بميرم يا از آن بخورم تا فربه شوم ؛ آنگاه به خدا ايمان آورم و او را انكار كنم ؟ مى گويند: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به قدرى خنديد كه دندانهاى آسيايش نمايان شد. سپس فرمود: نه ، خداوند با آنچه مؤ منان را بى نياز مى سازد تو را نيز بى نياز مى كند.(462)
گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله از همه مردم لبخندش بيشتر و خوشخوتر بود مگر آيه قرآنى نازل مى شد و به ياد قيامت مى افتاد و يا مشغول موعظه مى شد. و چون مسرور و خشنود بود، از همه مردم خشنودتر بود و اگر موعظه مى كرد به حقيقت موعظه مى كرد و جز براى خدا خشمگين نمى شد، (463) و در اين حال چيزى جلوى خشم او را نمى گرفت . و در تمام كارهايش همين طور بود. و هرگاه مشكلى پيش مى آمد حل آن را به خدا واگذار مى كرد، و از نيرو و توان خود تبرى و از خداوند هدايت مى طلبيد و مى گفت : (( اللهم ارنى الحق حقا فاتبعه و اءرنى منكرا و ارزقنى اجتنابه و اءعذنى من اءن يشتبه على فاتبع هواى بغير هدى منك و اجعل هواى تبعا لطاعتك ، و خذ رضا نفسك من نفسى فى عافية و اهدنى لما اختلف فيه من الحق باذنك انك تهدى (من تشاء) الى صراط مستقيم . ))
در بيان اخلاق و آداب غذا خوردن آن حضرت
پاورقى ها :
445- عراقى گويد: اين حديث را ابوالحسن بن ضحاك در كتاب ((
الشمائل )) و ابن جوز در (( الوفاء )) به اسناد ضعيف از
قول بريده نقل كرده اند كه : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فصيحترين عرب بود،
سخنى را مى گفت و آنها نمى فهميدند، آن حضرت توضيح مى داد و آنان را مطلع مى ساخت
.
446- اين حديث را ابن سعد در (( طبقات )) از يحيى بن يزيد سعدى به طور
مرسل با سند صحيح چنين نقل كرده است : (( من عربترين شما از قريشم )) در (( جامع
الصغير )) همين طور است به (( موضوعات الكبير، )) مولى على قارى ، ص 40
مراجعه كنيد.
447- اين حديث را طبرانى ، ابوالشيخ و حاكم در مستدرك و ابن مردويه و بيهقى در
(( الشعب )) از قول ابن عباس چنين نقل كرده است : (( زبان
اهل بهشت عربى است )) به (( درالمنثور، )) ج 4، ص 2 مراجعه كنيد.
448- ام معبد سخن پيامبر را در حديث هجرت پيامبر به مدينه چنين
نقل كرده ، به مستدرك حاكم ، ج 3، ص 9، تاريخ طبرى و تاريخ خميس و كتابهاى ديگر
مراجعه كنيد.
449- اول اين حديث را بخارى در ج 4، ص 231 و به گفته عراقى دو جمله آخر را
خلعى در فوائد خود با اسناد منقطع نقل كرده است .
450- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از
قول هند بن ابى هاله و صدوق در (( المعانى ، )) ص 81
نقل كرده اند.
451- به سند اين حديث برخورد نكردم اما حديثى به اين مضمون از مسلم خواهد آمد.
452- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از
قول هند بن ابى نقل كرده است .
453- اين حديث را حاكم در (( المستدرك ، )) ج 1 / 105 و ابوداوود در ((
السنن )) ، ج 2 / 286 از عبداللّه بن عمر نقل كرده گويد: من هر چه از
رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مى شنيدم ، مى نوشتم ؛ زيرا مى خواستم آنها را حفظ كنم
ولى مردم قريش مانع شدند و گفتند: تو همه چيز را مى نويسى در حالى كه
رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بشر است و در وقت ناخشنودى و خشنودى سخنانى بر
زبان مى آورد. اين بود كه من از نوشتن خوددارى كردم ، بعدها اين مطلب را به پيامبر
صلى اللّه عليه و اله عرض كردم ، با انگشت به دهان مباركش اشاره كرد و فرمود:
(( بنويس ، به خدا قسم كه از اين دهان جز حرف حق بيرون نمى آيد.))
454- اين حديث را ترمذى ضمن حديث طولانى با اين عبارت آورده است : ((
(( يتغافل عمالا يشتهى .)) )) .
455- حديثى را بخارى در كتاب (( الطلاق )) از صحيح خود، ج 7، ص 55
نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله در مورد همسر رفاعه قرطنى فرمود: (( نه
، مگر اين كه تو حلاوت او را بچشى و او حلاوت تو را)) كنايه از همبستر شدن زن و
شوهر.
456- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل ))
نقل كرده است .
457- مسلم در ج 3، ص 11 از قول جابر
نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله وقت سخنرانى چشمانش قرمز و صدايش به
قدرى بلند مى شد كه گويى (فرمانده ) به سپاه هشدار مى دهد. مى فرمود: (( صبح و
شامتان ...))
458- اين حديث را طبرانى از حديث عبداللّه بن عمر با سندى حسن
نقل كرده است . (( كه قرآن نازل نشده تا شما قسمتى را با قسمتى مخلوط كنيد.)) و در
روايتى (( آيا چنين دستورى داريد كه قسمتى از كتاب خدا را با قسمتى در آميزيد.))
459- در (( الشمائل )) ترمذى در حديثى از على عليه السلام
نقل شده : (( از آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه تعجب مى كردند، تعجب مى
كرد)) و مسلم در ج 7، ص 78 از قول جابر بن سمره آورده است : آنها حرفهاى جاهليت را
مى زدند و مى خنديدند ولى او تبسم مى كرد.
javascript¦history.go(-1)"> 460- اين حديث را مسلم در ج 8، ص 125 ضمن داستان آمدن دانشمند يهود خدمت پيامبر
صلى اللّه عليه و اله نقل كرده است .
461- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از
قول هند نقل كرده است .
462- در هيچ جا به اين داستان برخورد نكردم .
463- اين حديث را طبرانى در مكارم از قول جابر چنين
نقل كرده : هرگاه بر آن حضرت وحى نازل مى شد، هشدار دهنده قوم بود و چون غمش بر
طرف مى شد، از همه مردم لبخندش بيشتر بود. احمد از سخن على يا زبير
نقل كرده كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله خطبه مى خواند و ايام اللّه را ياد مى كرد به
طورى كه در چهره اش نمودار بود و گويى هشدار دهنده قوم است كه صبح زود آنها را در
جريان كار قرار مى دهد؛ )) (المغنى ) )) .
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص159