شناخت نفس[1]

نويسنده: علامه سيد محمد حسين طباطبائى

تدبر در آيات 153 - 154 بقره، حقيقتى ديگر را روشن ميسازد كه از مسئله حيات برزخى شهيدان وسيع‏تر و عمومى‏تر است و آن اين است كه بطور كلى نفس آدمى موجودى است مجرد، موجودى است ماوراى بدن و احكامى دارد غير احكام بدن و هر مركب جسمانى ديگر (خلاصه موجودى است غير مادى كه نه طول دارد ونه عرض و نه در چهار ديوارى بدن مى‏گنجد) بلكه با بدن ارتباط و علقه‏اى دارد و يا به عبارتى باآن متحد است و بوسيله شعور و اراده و ساير صفات ادراكى، بدن را اداره مى‏كند.

دقت در آيات سابق اين معنا را بخوبى روشن ميسازد چون مى‏فهماند كه تمام شخصيت انسان بدن نيست، كه وقتى بدن از كار افتاد شخص بميرد و با فناى بدن و پوسيدن و انحلال تركيب‏هايش و متلاشى شدن اجزائش، فانى شود، بلكه تمام شخصيت آدمى به چيز ديگرى است، كه بعد از مردن بدن باز هم زنده است، يا عيشى دائم و گوارا و نعيمى مقيم را از سر مى‏گيرد.

(عيشى كه ديگر در ديدن حقايق محكوم به اين نيست كه از دو چشم سر ببيند و در شنيدن حقايق از دو سوراخ گوش بشنود، عيشى كه ديگر لذتش محدود بدرك ملايمات جسمى نيست) و يا به شقاوت و رنجى دائم و عذابى اليم مى‏رسد.

و نيز مى‏رساند كه سعادت آدمى در آن زندگى و شقاوت و تيره روزيش مربوط به سنحه ملكات و اعمال او است، نه به جهات جسمانى (از سفيدى و سياهى و قدرت و ضعف) و نه به احكام اجتماعى، (از آقازادگى و رياست و مقام و امثال آن).

پس اينها حقايقى است كه اين آيات شريفه آنرا دست ميدهد، و معلوم است كه اين احكام مغاير با احكام جسمانى است و از هر جهت با خواص ماديت دنيوى منافات دارد و از همه اينها فهميده ميشود كه پس نفس انسانها غير بدنهاى ايشان است.

آياتى كه بر دوئيت و مغايرت بين نفس و بدن و تجرد نفس دلالت مى‏كنند.

و در دلالت بر اين معنا آيات برزخ به تنهائى دليل نيست، بلكه آياتى ديگر نيز اين معنا راافاده مى‏كند، از آن جمله اين آيه است: (الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامهافيمسك التى قضى عليها الموت، و يرسل الاخرى، خدا است آن كسى كه جانها را در دم مرگ وهم از كسانيكه نمرده‏اند ولى به خواب رفته‏اند مى‏گيرد، آنگاه آنكه قضاى مرگش رانده شده نگه ميدارد و ديگران را رها مى‏كند). [2]

چون كلمه (توفى) و (استيفاء) به معناى گرفتن حق به تمام و كمال است و مضمون اين آيه، از گرفتن و نگه داشتن و رها كردن، ظاهرا اين است كه ميان نفس و بدن دوئيت و فرق است.

و باز از آن جمله اين آيه است: (و قالوا اذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد؟ بل هم بلقاء ربهم كافرون قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم، ثم الى ربكم ترجعون، و گفتند آيا بعداز آنكه در زمين گم شديم، دوباره به خلقت جديدى در مى‏آئيم؟اين سخن از ايشان صرف استبعاد است، و دليلى بر آن ندارند، بلكه علت آنست كه ايمانى به ديدار پروردگارشان ندارند، بگو در دم مرگ آن فرشته مرگى كه موكل بر شما است‏شما را به تمام و كمال مى‏گيرد و سپس بسوى‏پروردگارتان بر مى‏گرديد). [3]

كه خداى سبحان يكى از شبهه‏هاى كفار منكر معاد را ذكر مى‏كند، و آن اين است كه آيا بعداز مردن و جدائى اجزاء بدن (از آب و خاك و معدنيهايش) و جدائى اعضاى آن، از دست و پا و چشم و گوشش و نابودى همان اجزاء عضويش و دگرگون شدن صورتها و گم گشتن در زمين، بطوريكه ديگر هيچ با شعورى نتواند خاك ما را از خاك ديگران تشخيص دهد، دوباره خلقت جديدى بخود مى‏گيريم؟

و اين شبهه هيچ اساسى به غير استبعاد ندارد، و خداى تعالى پاسخ آنرا به رسول گراميش‏ياد ميدهد و مى‏فرمايد بگو شما بعد از مردن گم نميشويد و اجزاء شما ناپديد و در هم و برهم نمى‏گردد، چون فرشته‏اى كه موكل به شما است، شما را به تمامى و كمال تحويل مى‏گيرد و نمى‏گذارد گم شويد، بلكه در قبضه و حفاظت او هستيد، آنچه از شما گم و درهم و برهم ميشود، بدنهاى شما است نه نفس شما و يا به گونه آن كسى كه يك عمر مى‏گفت(من)، و به او مى‏گفتند(تو).

و از جمله آنها اين آيه است: (و نفخ فيه من روحه، و خدا از روح خود در او دميد) [4] كه درضمن آيات مربوطه به خلقت انسان است آنگاه در آيه (يسئلونك عن الروح، قل الروح من امرربى، از تو از روح مى‏پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است). [5] بيان مى‏كند كه روح از جنس‏امر خداست و سپس در آيه: (انما امره اذا اراد شيئا، ان يقول: له كن فيكون، فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى‏ء، امر او در وقتى كه چيزى را اراده كند، تنها اين است كه به آن چيز بگويد بباش، وبى درنگ موجود شود، پس منزه است آن خدائى كه ملكوت هر چيز را بدست دارد)، [6] بيان مى‏كندكه روح از سنحه ملكوت و كلمه(كن)است.

و سپس در آيه: (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر). [7] او را به وصف ديگرى توصيف كرده، و آن اين است كه اولا يكى است و ثانيا، چون چشم گرداندن فورى است و تعبير به چشم گرداندن مى‏رساند كه امر خدا و كلمه(كن) موجودى است آنى نه تدريجى، كه چون موجود ميشود، وجودش مشروط و مقيد به زمان و مكان نيست.

از اينجا روشن مى‏گردد كه امر خدا - كه روح هم يكى از مصاديق آن است - از جنس‏موجودات جسمانى و مادى نيست، چون اگر بود محكوم به احكام ماده بود و يكى از احكام عمومى ماده اين است كه به تدريج موجود شود، وجودش مقيد به زمان و مكان باشد، پس روحى كه درانسان هست مادى و جسمانى نيست هر چند كه با ماده تعلق و ارتباط دارد.

آياتى كه از آنها كيفيت ارتباط روح با ماده(جسم) بدست مى‏آيد

آنگاه از آياتى ديگر كيفيت ارتباط روح با ماده بدست مى‏آيد، يكجا مى‏فرمايد: (منها خلقناكم، ما شما را از زمين خلق كرديم). [8] و جائى ديگر مى‏فرمايد: (خلق الانسان من صلصال كالفخار، انسان را از لايه‏اى چون گل سفال آفريد). [9]

و نيز فرموده: (و بدء خلق الانسان من طين، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين، خلقت‏انسان را از گل آغاز كرد و سپس نسل او را از چكيده‏اى از آبى بى مقدار قرار داد)، و سپس‏فرموده: (و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين، ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين، ثم خلقنا النطفةعلقة، فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما، فكسونا العظام لحما، ثم انشاناه خلقا آخر، فتبارك الله احسن الخالقين، ما از پيش انسان را از چكيده و خلاصه‏اى از گل آفريديم و سپس اورا نطفه‏اى در قرارگاهى محفوظ كرديم و سپس نطفه را علقه و علقه را مضغه و مضغه رااستخوان كرديم، پس آن استخوان را با گوشت پوشانديم و در آخر او را خلقتى ديگر كرديم، پس‏آفرين به خدا كه بهترين خالقان است). [10]

و بيان كرد كه انسان در آغاز بجز يك جسمى طبيعى نبود و از بدو پيدايشش صورت‏هائى‏گوناگون به خود گرفت، تا در آخر خداى تعالى همين موجود جسمانى و جامد و خمود را، خلقتى‏ديگر كرد كه در آن خلقت انسان داراى شعور و اراده گشت، كارهائى مى‏كند كه كار جسم و ماده نيست، چون شعور و اراده و فكر و تصرف و تسخير موجودات و تدبير در امور عالم، به نقل دادن و دگرگون كردن و امثال آن از كارهائى كه از اجسام و جسمانيات سر نمى‏زد نيازمند است -، پس معلوم شد كه روح جسمانى نيست، بخاطر اينكه موضوع و مصدر افعالى است كه فعل جسم نيست.

پس نفس بالنسبه به جسمى كه در آغاز مبدا وجود او بوده، - يعنى بدنى كه باعث و منشاپيدايش آن بوده - به منزله ميوه از درخت و بوجهى به منزله روشنائى از نفت است.

با اين بيان تا حدى كيفيت تعلق روح به بدن و پيدايش روح از بدن، روشن ميگردد، و آنگاه با فرا رسيدن مرگ اين تعلق و ارتباط قطع مى‏شود، ديگر روح با بدن كار نمى‏كند، پس روح دراول پيدايشش عين بدن بود و سپس با انشائى از خدا از بدن متمايز مى‏گردد و در آخر با مردن بدن، بكلى از بدن جدا و مستقل ميشود.

اين آن مقدار خصوصياتى است كه آيات شريفه با ظهور خود براى روح بيان ميكند و البته آيات ديگرى نيز هست كه با اشاره و تلويح اين معانى را مى‏رساند، و اهل بصيرت و تدبر مى‏توانند به آن آيات برخورد نمايند، هر چند كه راهنما خداست.

پى‏نوشتها:

[1]. ترجمه تفسير الميزان جلد 1 صفحه 527.

[2]. سوره زمر آيه 42.

[3]. سوره سجده آيه 10 - 11.

[4]. سوره سجده آيه 9.

[5]. سوره اسراء آيه 85.

[6]. سوره يس آيه 82 - 83.

[7]. سوره قمر آيه 50.

[8]. سوره طه آيه 55.

[9]. سوره الرحمان آيه 14.

[10]. سوره مؤمنون آيه 12 - 14.