كيفيت ارتباط ساحتهاى وجود انسان

محمد بهشتى

دفتر همكارى حوزه و دانشگاه

يكى از بحثهاى اساسى انسانشناسى، ارتباط ساحتهاى وجود انسان، يعنى روح و بدن اوست. از ديرباز انديشمندان و صاحبنظران با سه سؤال در زمينه ارتباط روح و بدن و چگونگى تاثير و تاثر اين دو بر هم، روبروبوده‏اند:

1 - اگر انسان آميخته‏اى از روح مجرد و بدن مادى است و از دو حقيقت‏بيگانه تركيب يافته است، ارتباط اين دو و نيز ماهيت واحده انسان چگونه توجيه‏پذير است؟ به عبارت ديگر، اگر انسان از جوهر مجرد نفسانى و جوهر مادى جسمانى تركيب يافته است، آيا روح و بدن در اصل هستى و در آغاز پيدايش هيچگونه ارتباطى با هم نداشته و به طور كلى از هم بيگانه بوده‏اند، يا اينكه در اصل هستى ارتباط عميق و بنيادين داشته و دارند؟

2 - پس از تعلق روح به بدن، ارتباط اين دو چگونه است؟ ارتباط يك طرفه است‏يا متقابل؟ اگر ارتباط متقابل است نمونه‏هاى تاثير و تاثر هر يك چيست؟ آيا رفتار و اعمال انسان كه به وسيله بدن و اعضاى آن انجام مى‏شود، در ساختن شخصيت انسان و تكامل و انحطاط روح او تاثير دارند يا نه؟

3 - پس از مرگ بدن، آيا «روح فناناپذير» با «بدن فروپاشيده‏» ارتباطى دارد يا نه؟ و اگر ارتباطى هست در عالم برزخ و هنگام رستاخيز چگونه است؟

قبل از آنكه به پاسخ پرسشهاى فوق بپردازيم، يادآورى دو نكته لازم است:

1 - بحث ارتباط روح و بدن هنگامى مطرح است كه وجود روح در انسان، تجرد روح و آميختگى انسان از روح و بدن به اثبات رسيده باشد، و گرنه، در صورتى كه هويت انسان در بعد مادى خلاصه شود و روح، چيزى جز خاصيت ماده و برآيند فعاليتهاى عضوى بدن نباشد، نوبت‏به سؤالهاى فوق نمى‏رسد.

2 - بحث ارتباط روح و بدن و چگونگى آن، يك بحث فلسفى است; گو اينكه در بيان نمونه‏هاى تاثير و تاثر روح وبدن و بيان آثار ارتباط متقابل اين دو، مى‏توان ازدانشهاى روز مانند: زيست‏شناسى، فيزيولوژى وروانشناسى بهره‏جست.

اينك به پاسخ سه سؤال فوق مى‏پردازيم و ارتباط روح و بدن را در اصل پيدايش، بعد از تعلق روح به بدن و بعد از مرگ بدن، مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

پاسخ سؤال اول

در ارتباط با سؤال اول (ارتباط روح و بدن)، پاسخ فلاسفه بزرگ متفاوت است. در اين نوشتار به اختصار چهار نظريه را بيان مى‏كنيم:

نظريه اول: بيگانگى روح از بدن

افلاطون مى‏گويد: روح، جوهر مجردى است (پيراسته از جرم، زمان، مكان، انقسام پذيرى و...) كه بالفعل وقديم‏است و قبل از بدن موجود بوده و فعليت داشته است; ولى بدن جوهرى است جسمانى، روح از مرتبه خود تنزل كرده و به بدن تعلق مى‏گيرد. بنابراين روح انسان از عالم ديگرى است و به جسم هبوط كرده است و بدن به‏منزله زندان اوست. روح از عالم ملكوت است و از آن عالم تنزل نموده و در زندان تن گرفتار شده است. بر اين اساس، اين دو در اصل هستى هيچ ارتباطى با هم ندارند وكاملا از هم بيگانه هستند. نفس، موجودى مجرد، بالفعل، قديم و ملكوتى است ولى بدن، موجودى جسمانى، حادث و دنيوى است.

به طور اختصار مى‏توان سؤالات زير را درباره اين نظريه ارائه كرد:

اولا: ماهيت واحد انسان بر اساس اين نظريه چگونه توجيه‏پذير است؟ آيا تركيب روح و بدن تركيب انضمامى نخواهد بود؟

ثانيا: ارتباط روح و بدن چگونه ارتباطى خواهد بود ووقتى دو عنصر بيگانه و دو حقيقت متضاد، ماهيت انسان را تشكيل مى‏دهند، تصوير ارتباط اين دو چگونه خواهدبود؟ آيا ارتباط اين دو، بسيار كمرنگ و سطحى نخواهد بود؟

ثالثا: در صورت فعليت نفس و كامل بودن او پيش از بدن، چه امرى باعث‏شد كه از عالم ملكوت هبوط نمايد و در زندان تن زندانى شود؟

نظريه دوم: وابستگى روح و بدن

ارسطو نظريه استاد خود (افلاطون) را نپذيرفت ومعتقد شد كه رابطه روح و بدن، عميق و وثيق است واين‏ارتباط، بر اساس ارتباط صورت با ماده قابل توجيه‏است. در نظريه ارسطو نه تنها از قديم بودن روح وفعليت آن پيش ازبدن اثرى نيست، بلكه روح را حادث به پيدايش بدن مى‏داند و به ادله‏اى نيز استناد كرده‏است. اين نظريه نفس و بدن را دو عنصر جدايى‏ناپذير مى‏داند.; نفس، صورت جسم است و هر صورتى با ماده خود تلائم و سازگارى دارد و روح و جسم با هم و همراه هم به وجود مى‏آيند و تركيب روح و بدن، تركيبى اتحادى است; نه اينكه انسان از دو ذات و دو ماهيت تركيب يافته باشد، نيمى از حقيقت انسان، جسمانيت او باشد و نيم ديگر نفسانيت او. اين چنين نيست كه انسانيت انسان به صورت اوست و آن روح مجرد اوست كه انديشه، اراده و حالات گوناگون انسان به آن وابسته است و نقش اصلى را در بروز و ظهور اين آثار به عهده دارد.

اين نظريه مورد پذيرش مشائيان، از جمله فارابى و ابن سينا نيز قرار گرفته است.

در باره اين نظر ارسطو سؤالهايى مطرح است:

1 - آيا هنگامى كه روح به بدن تعلق مى‏گيرد، موادتشكيل دهنده بدن انسان و ميليونها سلول زنده آن، هر كدام صورت و فعليت‏خاص خود را دارند و روح به عنوان صورت فوقانى به آنها تعلق مى‏گيرد؟ يا آنچه در انسان زنده فعليت دارد فقط روح اوست و بدن وى بالقوه موجود است؟

2 - آيا مى‏توان پذيرفت كه بدن انسان هنگام تعلق روح به آن، وجود بالفعلى جداى از وجود روح ندارد وهنگامى كه انسان مى‏ميرد و روح از بدنش مفارقت مى‏يابد، بدن وجود بالفعل مى‏يابد و صورت جديدى پيدامى‏كند؟

3 - چگونه مى‏توان صورتهاى طولى و عرضى را از هم جدا كرد و باز شناخت؟

ملاحظه مى‏كنيد كه هرچند نظريه ارسطو نسبت‏به نظريه افلاطون مزايايى دارد، ولى در عين حال خالى از ابهام هم نيست.

نظريه سوم: ديدگاه شيخ اشراق

شيخ اشراق در زمينه ارتباط روح و بدن سه سخن اساسى دارد:

الف: حدوث روح به حدوث بدن است; سهروردى معتقد است كه روح انسان قبل از بدن وجود نداشته است; نه فعليتى داشته و نه مى‏توان او را قديم دانست. وى سخن افلاطون و نوافلاطونيان را نمى‏پذيرد و مى‏گويد: اگر روح قبل از جسم وجود داشته، چه چيزى او را به مفارقت از عالم قدس واداشته است؟ آن كه در عالم نور است چه اشتياقى به عالم ظلمت دارد و چگونه ممكن است روح را - كه به نظر شما قديم است - چيز حادثى، جذب كند؟ اگر روح در عالم علوى موجود بوده و فعليت داشته است، چگونه به جسم تعلق گرفته است (مگر كامل نبوده است؟); نيز اگر روح قبل از جسم موجود بوده است، چون روح هر انسانى با روح ديگران در نوع متفق هستند و اختلافى ندارند، بايد همه ارواح، قبل از ورود به جسم مادى دقيقا در شرايط يكسانى بسر ببرند. ضمنا اگر وجود روح قبل از وجود جسم باشد، يا تدبير دارد يا ندارد؟ اگر تدبير دارد چه چيزى را تدبير مى‏كند و اگر تدبير ندارد - كه ندارد - پس معطل مى‏ماند; بنابراين، حدوث روح به حدوث بدن است و قديم نيست.

ب: تدبير نفس ناطقه به واسطه روح حيوانى است; شيخ اشراق معتقد است از آنجا كه روح انسان در كمال لطافت و تجرد است و از مكان، زمان و ماده منزه است، نمى‏تواند بدون وساطت، براى جسم مادى تدبير كند. بر اين اساس بين روح و بدن، واسطه‏اى به نام «روح حيوانى‏» وجود دارد و نفس ناطقه و روح انسانى، به طور مستقيم در روح حيوانى - كه در جميع اجزاى بدن سارى و جارى است و منبع آن حفره چپ قلب است و عامل قواى مدركه و محركه است - تصرف كرده و توسط آن بدن را هدايت مى‏كند.

ج: رابطه شوقى; شيخ اشراق مى‏گويد: هنگامى كه بدن انسان آماده شد، نفس ناطقه از عالم روحانى افاضه مى‏گردد; در واقع وقتى بدن آماده پذيرش روح شد، روح انسانى ايجاد شده و به او تعلق مى‏گيرد. رابطه روح و بدن رابطه شوقى است; زيرا روح هرچند ذاتا تجرد دارد، ولى از نظر فعل وابسته به بدن است و فعليت‏يافتن روح، تنها از راه تعلق به بدن ميسر است. وى در حكمة الاشراق صريحا چنين مى‏گويد: وكان علاقته مع البدن لفقره فى نفسه (شرح حكمة الاشراق، ص‏514) . بنابراين تعلق روح به بدن، به‏اين علت است كه بالفعل شدن روح و تكامل قطعى وفعلى آن، تنها از راه تعلق به بدن است. از سوى ديگر بدن‏نيز نيازمند تدبير نفس ناطقه است و بدون آن راه به‏جايى نمى‏برد.

بر اساس اين نظريه، ارتباط روح ابتدا با روح حيوانى است و سپس به واسطه روح حيوانى با بدن ارتباط پيدا مى‏كند. نظريه شيخ اشراق از جهات زير قابل تامل است:

1 - شيخ اشراق به اين معنى روح را جسمانية الحدوث و روحانية البقاء دانسته است كه روح پيش از پيدايش بدن وجود ندارد و هيچگونه فعليتى براى او نيست; بلكه وقتى بدن آماده پذيرش روح شد، روح بر آن افاضه مى‏شود; بنابراين در اصل پيدايش و در آغاز هستى، ارتباط آنها، ارتباط دو موجود مجرد و مادى است و هيچ كدام به واسطه ديگرى تكون نيافته است.

2 - رابطه روح و بدن براساس ارتباط شوقى توجيه شده است، نه بر اساس ماده و صورت. اين سخن هرچند توجه تازه‏اى به ماهيت روح و بدن است، ولى آن گونه كه شايسته است رابطه شوقى در آن تبيين نشده است.

3 - بدن و روح در كمال و نقص، عكس يكديگر هستند; هرقدر انسان از شواغل مادى و حجاب تن رهايى يابد، به همان مقدار به حيات واقعى نزديك مى‏شود. بر اين اساس، بدن حجاب روح و زندان اوست، پس چگونه مى‏توان ماهيت مادى انسان را توجيه كرد؟

تاكنون روشن شد كه: افلاطون بر دوگانگى روح و بدن و بيگانگى آنها از هم تاكيد كرده است و در نظريه ارسطو و شيخ اشراق، هرچند از دوگانگى و بيگانگى روح و بدن اثرى نيست، ولى ارتباط واقعى و بنيادين روح و بدن تبيين نشده و آنچه بيان شده است، داراى ابهام است.

نظريه چهارم: يگانگى روح و بدن

صدر المتالهين شيرازى در زمينه ارتباط روح و بدن، به ديدگاهى نو دست‏يافته است كه در تاريخ تفكر اسلامى بسيار بديع و با اهميت است. وى بر اساس حركت جوهرى ارتباط روح و بدن را بيان كرده است و در اين زمينه به نتايج مهمى درباره روح دست‏يافته است كه به آن مى‏پردازيم:

الف: جسمانية الحدوث و روحانية البقاء; صدرالمتالهين معتقد است روح پيش از جسم وجود نداشته است و اينگونه نيست كه قبل از تعلق و ارتباط با بدن، فعليت داشته و سپس به بدن تعلق يافته باشد. روح به وسيله حركت جوهرى ماده تكون يافته است و هرچند خاصيت و اثر ماده نيست، اما كمال جوهرى ماده است; بنابراين مبدا پيدايش روح، ماده جسمانى است. بر اساس حركت جوهرى، ماده بدنى اين استعداد را دارد كه در دامان خود موجودى بپروراند كه مراحل وجودى را از ضعف به كمال طى نمايد. بنابراين استعداد و آمادگى بدنى و حركت در جوهر از شرايط وجود روح است و روح در ضمن جوهر بودن با بدن وابستگى حقيقى دارد. معناى جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن روح اين است كه رابطه روح و جسم، رابطه‏اى بنيادين، عميق و در اصل هستى است. خلاصه اينكه; ماده جسمانى، در ذات و جوهر خود كامل شده و داراى درجه‏اى از وجود مى‏شود كه به حسب آن درجه، غيرمادى و غيرجسمانى است و آثار و خواص روحى از قبيل انديشه، اراده و حالات روحى ديگر، مربوط به آن درجه از وجود است.

وى مى‏گويد: وقتى در قرآن تدبر مى‏نمودم، آيه‏دوازدهم سوره مؤمنون را به دقت مطالعه كردم، متوجه شدم خداوند پس از بيان مراحل پيدايش مادى انسان (نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم و تكميل بدن) مى‏فرمايد: ثم انشاناه خلقا آخر.. . يعنى همين ماده بدنى را آفرينش ديگرى كرد. به فعليتى جديد در آورديم. پس ارتباط روح و جسم، بنيادين و در آغاز پيدايش واصل هستى بوده است.

ب: هويت روح وابسته به بدن است; ارتباط روح و بدن رابطه خارجى عرضى نيست; بلكه نحوه وجود روح و نفسيت آن به اين است كه با بدن ارتباط دارد. روح موجودى جوهرى است كه در هويتش ارتباط با بدن وجود دارد و بر او عارض نشده است. پس ارتباط روح و جسم، ارتباط زايد بر ذات نيست; بلكه در محور وجود و ذات روح، ارتباط با بدن نهفته است.

ج: اشتداد جوهرى، تكامل است نه تجافى; برخى مى‏پندارند وقتى ماده بدنى در اشتداد خود و در حركت و تغيير جوهرى خود، به مرحله‏اى مى‏رسد كه تجرد داشته، ماده تبديل به وجود برتر مى‏شود، بايد از ماده كاسته شود. صدرالمتالهين در جواب اين پندار مى‏گويد: موجود مادى و موجود مجرد دو حقيقت متباين نيستند، بلكه صدر وذيل يك حقيقت هستند; موجود مجرد صدرنشين است و موجود مادى در ذيل جاى دارد. بر اين اساس دگرگونى وحركت از ماده شروع مى‏شود تا به مرحله‏اى برسد كه تجرد نفسانى پيدا كند. خلاصه اينكه: اگر تجافى‏اى در كار بود، قطعا مى‏بايست از ماده كاسته شود ولى اين حالت، ترقى و تكامل و اشتداد وجود است.

د: انسان نوع الانواع نيست; با توجه به اشتداد و دگرگونى در وجود و حركت جوهرى، روح انسان پس از تعلق به بدن - چون از نظر فعل، مادى است و تجرد تام ندارد و از اين جهت نيز به جسم نيازمند است - در حركت وجودى نيز تداوم پيدا مى‏كند. اينجاست كه هويت روح وتكامل و انحطاط او در گرو اعمال و رفتار انسان است وروح وامدار روش، منش، ملكات و خصلتهاست. ممكن است اين روح به سوى خوى حيوانى حركت كند وممكن است‏به سوى فرشته‏خويى دايت‏شود (تا خود انسان چه بخواهد). براى روح انسان مراتب بسيارى وجود دارد كه بالاترين آنها از آن انبيا و اولياست.

نتيجه بحث اينكه براساس نظريه افلاطون، رابطه روح و جسم سطحى است و اين دو به طور كلى از هم بيگانه هستند. چون روح پيش از بدن موجود بوده و فعليت تام داشته است، بنابراين هم قديم بوده است و هم بالفعل; ولى بدن امرى حادث و جسمانى است و اين دو هيچ ارتباطى با يكديگر ندارند.

نتيجه ديدگاه ارسطو و مشائيان هم اين است كه: روح پيش از بدن وجود نداشته و پيدايى آن به حدوث بدن است و ارتباط اين دو براساس ارتباط صورت و ماده توجيه مى‏شود. البته ارتباط روح و بدن در اصل هستى ارتباطى يكطرفه است و هنگامى كه بدن آماده روح پذيرى مى‏شود، روح از عالم بالا حادث شده و به بدن تعلق مى‏گيرد.

شيخ اشراق نيز روح را حادث به حدوث بدن مى‏داند، ولى ارتباط اين دو را بر اساس حب و شوق توجيه مى‏كند و مى‏گويد: همانگونه كه بدن به مدبر نياز دارد و به مدبر خود شوق دارد و ابزار كمال خود را مى‏جويد، بنابراين ارتباط روح و بدن ارتباطى دو طرفه است.

بر اساس دو راى اخير، نوعى ارتباط واقعى ميان روح و بدن به اثبات رسيد و دوگانگى روح و بدن - آنگونه كه در راى افلاطون به چشم مى‏خورد - در آنها منتفى شد، ولى باز هم به جنبه يگانگى روح و بدن و ارتباط وثيق و عميق آنها توجه نشده است.

براساس نظريه صدرالمتالهين ارتباط روح و بدن، ارتباطى متقابل، ژرف و در اصل هستى است. در اين نظريه، ديگر سخن از تعلق روح به بدن و فعليت روح پيش از بدن نيست; بلكه ماده در ذات خود و جوهريت‏خود اشتداد پيدا مى‏كند، پيش مى‏رود و به درجه‏اى از وجود مى‏رسد كه به حسب آن درجه، غيرمادى و غيرجسمانى

است و آثار خواص روحى مربوط به آن درجه است. بنابراين، سخن از يگانگى روح و بدن است.

در نظريه ملاصدرا اين نكته قابل تامل است كه حركت جوهرى و اشتداد و تكامل ماده، حقايقى غيرقابل انكار هستند; اما بايد دانست كه ماده جسمانى، در ذات و جوهره وجودى خود متكامل مى‏شود، اشتداد وجود پيدا مى‏كند و آن چنان پيش مى‏رود كه از نظر خصوصيات فيزيولوژيكى، از اندام گياه و حيوان كاملتر و معتدلتر مى‏شود و به جايى مى‏رسد كه شايستگى افاضه نفس ناطقه و روح‏پذيرى را پيدا مى‏كند و در تكامل و اشتداد وجودى، به جايى مى‏رسد كه تناسبى بين روح مجرد و بدن جسمانى لطيف و معتدل پديد مى‏آيد و بر اين اساس ارتباط واقعى اين دو و تناسب وجودى اين دو كاملا توجيه‏پذير است.

پاسخ پرسش دوم

با تامل در آنچه گذشت مى‏توان به ارتباط روح با بدن پس از تعلق آن به بدن نيز پى‏برد. بر اساس راى افلاطون، رابطه روح و بدن رابطه‏اى تدبيرى است، يعنى بدن به مثابه ابزار روح و وسيله تدبير اوست و طبعا بدن خدمتكار روح است و به اوامر او گوش فرا مى‏دهد. تاكيد فراوان افلاطون بر اين است كه روح بر بدن تاثير مى‏گذارد و گويى جنبه جسمانى، تحت نفوذ و تاثير جنبه نفسانى، هويت‏خود را فراموش مى‏كند و ارتباط يكطرفه مى‏شود.

ارسطو هرچند رابطه روح و بدن را رابطه‏اى تدبيرى دانسته است، ولى تاثير بدن را بر پديدارهاى نفسانى مورد توجه عميق قرار داده و ارتباط روح و بدن را ارتباطى متقابل مى‏داند.

همانطور كه گفتيم: شيخ اشراق رابطه روح و بدن را رابطه تدبيرى نمى‏داند; بلكه معتقد است رابطه اين دو، رابطه شوقى است; يعنى بدن و روح به يكديگر وابستگى دارند; روح به لحاظ كمال‏يابى از طريق اعمالى كه به وسيله بدن و اعضاى بدن انجام مى‏شود و بدن، به لحاظ نياز به تدبير و اداره شدن از سوى روح; بنابراين ارتباط آنها متقابل است.

صدرالمتالهين نه تنها رابطه تدبيرى و ابزارى را رد كرده است، بلكه معتقد است رابطه يگانگى بين روح و بدن حاكم است. وى در عين حال، تاثير متقابل هر يك را غير قابل انكار دانسته است. از يك سو حالات روانى وخصلتها و ملكات و به طور كلى نفسانيات، باز تابى ازاعمال و رفتار بدنى است و از سوى ديگر، خلقيات، انديشه‏ها و حالات روانى بر بدن و كار و فعاليت اوتاثيرمى‏گذارد.

پس از اين مقدمه، شايان ذكر است كه ارتباط روح و بدن و تاثير متقابل اين دو از قديم مورد بحث‏بوده است. در گذشته‏هاى دور مردم معتقد بودند كه ارواح، بيماريها را به وجود مى‏آورند و براى درمان آنها بايد از همان نيرو استفاده كرد و ارواح خبيثه‏اى را كه به جسم وارد شده و آن را بيمار كرده‏اند، بايد از طريق سحر و جادو و اوراد و ادعيه بيرون راند.

افلاطون معتقد بود همانطور كه چشم را بدون سر، و سر را بدون بدن نمى‏توان درمان نمود، بدن را نيز نمى‏توان بدون در نظر گرفتن روان درمان كرد.

ارسطو معتقد بود احساسات آدمى بر بدن، و ويژگيهاى بدنى بر روح او تاثير مى‏گذارد. وى در بيان مشاهدات خود مى‏گويد: احساسات آدمى نظير خشم، ترس، خوشحالى و ... هر يك به نوبه خود بر بدن و فعاليت آن اثر مى‏گذارد.

در زمينه بيان نمونه‏هاى تاثير متقابل روح و بدن، اگر به يافته‏هاى زيستى، فيزيولوژيكى و روانشناختى مراجعه شود، نمونه‏هاى فراوانى از اين تاثير و تاثر به چشم خواهدخورد.

فلاسفه بزرگ و انديشمندان علوم زيستى و روانشناسى در پژوهشهاى خود به نمونه‏هايى از ارتباط وتاثير متقابل روح و بدن رسيده‏اند. ابن‏سينا با كمك گرفتن از تخصص پزشكى خويش و با الهام از افكار فلسفى و عرفانى اين تاثير متقابل را به روشنى بيان كرده‏است.

يكى از شاخه‏هاى پزشكى، طب روان‏تنى است وبيماريهاى روان تنى آن گروه از بيماريهايى هستند كه‏عوامل عاطفى و هيجانى، نقش اساسى در ايجاد آنها دارند; هر چند علائم بيمارى به صورت ضايعات جسمى ظاهر مى‏شود. پزشكان در اين شاخه پزشكى بر پيوستگى روح و بدن تاكيد فراوان كرده‏اند و درمان يكى از اين دو را بدون توجه به ديگرى، نامعقول شمرده‏اند.

در اين قسمت‏با استفاده از يافته‏هاى ابن‏سينا، شيخ‏اشراق و صدرالمتالين و نيز با بهره جستن از دانش جديد، نمونه‏هايى از تاثير متقابل روح و بدن را در دو بخش بيان مى‏كنيم:

الف: تاثير روح بر بدن

1 - حركت ارادى: تاثير روح بر بدن در حركت ارادى كاملا محسوس است. هنگامى كه روح پس از طى مراحل: ادراك، شوق و عزم بر انجام كار، تصميم به انجام آن مى‏گيرد، بدن را به حركت در مى‏آورد و به وسيله بدن، در طبيعت و موجودات بى‏جان و جاندار تصرفاتى انجام مى‏دهد.

2 - تاثير نفسانيات و انفعالات در بدن: بدون شك خلقيات، نفسانيات و انفعالات بر بدن تاثير مى‏گذارند. انفعالاتى مانند ترس، غم و شادى، موجب تغيير مزاج، ترشح بزاق و رخدادهاى شادى بخش و يا غمبارى مى‏شوند. در برخى موارد، ترس و اندوه، مزاج بدنى را به هم مى‏زند و از طريق تاثير اعمال نباتى، موجب مرگ و يا ابتلاى به بيماريهاى شديد مى‏شود. درد و غم در بسيارى از موارد، عمل جذب و هضم غذا را مشكل مى‏سازند. خشم و غضب، جريان خون را تند و در نحوه تنفس و ضربان قلب و سرخى چهره اثر مى‏گذارند وبالعكس، ترس، جريان خون را كند مى‏سازد و در چگونگى تنفس و رنگ چهره تاثير مى‏گذارد.

3 - تلاش فكرى و فرسودگى بدن: تلاش فكرى، بدن را فرسوده مى‏سازد و از عمر انسان مى‏كاهد. تجربه علمى، اين موضوع را به اثبات رسانده است. نيراك دانشمند فيزيولوژيست - بر اساس آزمايشهاى مكرر ثابت كرده است كه كار فكرى، گلبول‏هاى قرمز خون را تقليل مى‏دهد و اثر مخربى بر دستگاه بدنى انسان دارد.

4 - قدرت روح و درمان بدن: ابن سينا - با توجه به تجارب پزشكى خويش - اعتقاد دارد يك بيمار جسمانى را از راه قدرت روح و قدرت اراده مى‏توان كاملا درمان نمود. به همين صورت، يك فرد سالم نيز ممكن است تحت تاثير توهم بيمارى و يا تلقين بيمارى، بيمار شود.

اين گفته را با آزمايشهاى جديدى كه بر بيماريهاى روان‏تنى انجام داده‏اند، مى‏توان تاييد كرد. آزمايشهاى مكرر، اين حقيقت را آشكار مى‏سازد كه احساس خصومت، افسردگى و اضطراب، به نسبتهاى مختلف، پايه بسيارى از بيماريها و اختلالات جسمانى است. بيمار بندرت از اضطراب، افسردگى، تنشهاى درونى و حساسيتها اظهار ناراحتى مى‏كند و به جاى شكايت از پديده‏هاى روانى، بيشتر از علائم ظاهرى مثل استفراغ، اسهال، بى‏اشتهايى و... شكايت مى‏نمايد. اگر علت درونى بروز اين ناراحتيهاى جسمانى معلوم شود، به سرعت مى‏توان آنها را درمان كرد.

5 - تاثير انديشه: انديشه‏ها و تصورات، بدن را تحت تاثير قرار مى‏دهند و تغييرات جسمانى، تابع حالات روحى است. انديشه تصور سقوط از ديوار مرتفع، موجب سرگيجه و سقوط احتمالى مى‏شود. ابن سينا مى‏گويد: حالات نفسانى و انديشه‏ها بر بدن تاثير مى‏گذارد; مثلا درك عظمت الهى و انديشه در آفرينش خداوندى، جسم را تحت تاثير قرار مى‏دهد. شيخ‏الرئيس همچنين اعتقاد دارد: اگر والدين هنگام عمل زناشويى به چهره‏اى زيبا توجه داشته باشند، همين توجه ذهنى باعث مى‏شود كه چهره نوزاد، شبيه همان چهره زيباى مورد توجه باشد و نيز اگر آن چهره زشت‏باشد ...

6 - تاثير روح قوى بر جسم ديگران: بسيارى از فلاسفه (از جمله ابن سينا و شيخ اشراق) اعتقاد دارند اگر روح قوى باشد، مى‏تواند بر بدن ديگران تاثير بگذارد. ابن‏سينا شواهدى از خواب مصنوعى و تلقين نفسانى را مطرح مى‏سازد. نكته مهم در يافته‏هاى او اين است كه وى عامل تحقق اين امور را طبيعت روح مى‏داند. به عبارت ديگر، عامل پيدايش خواب مصنوعى، سحر، تلقين و چشم زخم، دخالت نيروى فوق طبيعى بيرونى نيست; بلكه عامل پيدايش اينگونه امور، خود روح است.

شيخ‏الرئيس علت صدور حوادث غير عادى و امور خارق‏العاده‏اى مانند اخبار از غيب و انجام كارهاى شگفت انگيزى كه از توان انسانى عادى خارج است، قدرت روح دانسته است.

شيخ اشراق، قلمرو قدرت روح انسان را بى‏نهايت مى‏داند و معتقد است كه روح نه تنها مى‏تواند در جهان هستى تصرف كند، بلكه مى‏تواند از بدن جدا شده و به حيات خود ادامه دهد. انسان بر اثر قدرت روح مى‏تواند اجسام بسيار سنگين و خارج از حيطه قدرت معمولى را جابجا كند، چنان كه حضرت امير عليه‏السلام اين كار را انجام داد و فرمود با قدرت معنوى چنين كردم. انسان، با قدرت روح مى‏تواند تا مدت مديدى بدون غذا زندگى كند و علت اين امر، اين است كه وقتى روح انسان به سوى عالم بالا انجذاب پيدا كرد، همه قوا در خدمت آن عالم قرار مى‏گيرد و «قواى نباتى‏» معطل مى‏ماند; البته شيخ اشراق در مورد هيپنوتيزم اعتقاد دارد كه اساس هيپنوتيزم ضعف نفس كودكان و كسانى است كه به خواب مى‏روند و كسانى كه از قدرت هيپنوتيزم بهره‏مندند، در واقع از ضعف نفوس بهره مى‏جويند.

ب: تاثير بدن بر روح

بدون ترديد ويژگيهاى جسمانى هم تاثير مهمى بر روحيات و شخصيت انسان دارد. اين حقيقت را نمى‏توان انكار كرد كه نفسانيات، بازتابى از ويژگيهاى جسمانى و كم و كيف كار بدن است. آزمايشهاى مكرر، دخالت ويژگيهاى بدنى را در ساختن خلق و خوى انسان و نيز تكون ملكات ثابت كرده است. در اينجا به بيان پاره‏اى از اين تاثيرات شگرف مى‏پردازيم:1 - تاثير غدد بر حالات روحى: يكى از عوامل مؤثر در حالات روحى، غدد داخلى است. غدد، عواملى هستند كه در تنظيم حالات روحى مانند تنظيم هوش، كم هوشى، عقب افتادگى هوش، پرخاشگرى، تمايل جنسى و... نقش تعين كننده‏اى دارند. كم كارى غده تيروئيد، پيامدهاى ناگوارى از جمله عقب افتادگى هوشى به بار مى‏آورد.

2 - تاثير تفاوتهاى فيزيكى اندام در حالات روحى: تفاوتهاى فيزيكى موجود بين انسانها همان است كه ما آنها را با خصوصياتى از قبيل چاق، لاغر، بلند و كوتاه و... در افراد را مى‏شناسيم. كر چمر - روانشناس معروف - پس از تحقيقات فراوان در اين زمينه ادعا كرد مى‏توان افراد آدمى را در سه گروه «كوتاه و چاق‏»، «عضلانى‏« و «لاغر وبلند اندام‏» قرار داد. گروه اول برونگرا، گروه دوم پرانرژى و پرخاشگر، و گروه سوم درونگرا مى‏باشند. در اين زمينه تحقيقات گسترده و دامنه‏دارى در دهه‏هاى اخير صورت گرفته است.

3 - رفتار بدنى و تكون خصلتها: ابن‏سينا معتقد است اعمال انسان كه به وسيله بدن و اعضاى آن انجام مى‏شود، در تكون خصلتها و ملكات نقش تعين كننده‏اى دارد; زيرا احساس، تخيل، غضب، بخل، عمل شجاعانه و مانند آن، در روح انسان هياتى پديد مى‏آورند كه وقتى آن اعمال تكرار شود، ملكات پديدار مى‏شوند. بنابراين، تكرار افعال بدنى است كه به صورت ملكات نفسانى در مى‏آيد و شخصيت انسان را مى‏سازد.

4 - بازتاب خوردنيها بر حالات روحى: انديشمندان تعليم و تربيت، بر اساس يافته‏هاى زيستى، بر بازتاب غذاهاى ويژه بر حالات روحى انسان تكيه كرده‏اند. تاثير غذاها، ميوه‏ها و سبزيجات بر جنين و تاثير شير مادر در تكون خصلتهاى كودك، حقيقتى انكار ناپذير است. بازتاب مواد مخدر و شراب بر روحيات انسان نيز امرى قطعى است.

پاسخ پرسش سوم

يكى از مسائل مورد اتفاق فيلسوفان متاله، اين است كه پس از مرگ، روح انسان به دليل تجرد و پيراستگى‏اش از ماده و خصوصيات آن و عدم انطباعش در ماده بدنى، باقى و جاودانه است; يعنى براى روح، فنا و زوال متصور نيست.

نكته‏اى كه حائز اهميت است اين است كه همين رفتار و اعمال انسان كه به وسيله بدن و اعضاى آن انجام مى‏شود، در روح انسان هيآت و ملكاتى را پديد مى‏آورد كه عامل اساسى‏امتيازانسانهاازيكديگراست‏وهمين‏ملكات و هيآت است‏كه‏براى‏انسان، فعليت‏جديدى‏را پس از مرگ پى‏ريزى مى‏كند و همين ملكات و هيآت، حقيقت انسان به شمار مى‏روندو پس از مرگ، آثار ويژه‏اى از اينها بروز مى‏نمايد.

با اين همه، سه مساله بايد مورد توجه قرار گيرد: 1 - پس از مرگ انسان، روح با كدامين بدن ارتباط برقرار مى‏كند؟ 2 - ارتباط روح با بدن دنيوى در برزخ چگونه است؟ 3 - هنگام رستاخيز ارتباط روح با جسم دنيوى چگونه است؟

در ارتباط با سؤالهاى فوق، شرايع آسمانى و فلاسفه متاله اتفاق دارند كه بعد از انقطاع روح از بدن دنيوى، روح انسان متوجه جدايى از حيات دنيوى مى‏شود، تا مدتى در كنار جسم انسان مى‏ماند و تغيير و تحولات جسم را (تا هنگام دفن كردن) دنبال مى‏كند وارد مى‏شود دوستان، خويشان و آشنايان او كه قبلا فوت كرده‏اند، به ديدار او مى‏آيند و او نيز پس از مرگش، گاهگاهى به ديدار خانواده خود مى‏رود.

نكته‏اى كه عنوان شد اين است كه روح پس از مرگ نيز با جسم ارتباط دارد; آن هم به لحاظ اينكه زمان زيادى را با او به سر برده است; ولى‏از اين جهت كه براى انسان از لحظه مرگ، حيات ديگرى آغاز خواهد شد، سؤال مى‏شود كه ارتباط روحى با كدامين بدن است؟ پاسخ اين سؤال در روايات معصومين عليهم‏السلام چنين است كه ارتباط روح در «عالم برزخ‏» با بدن مثالى است. البته هنگام رستاخيز، ارتباط روح با همين بدن دنيوى است و در حقيقت‏بازگشت روح به بدن به اين معناست كه چون بدن قوه پذيرش مجدد روح را دارد و زنده شده آن، خروج از قوه به فعل است و ربطى به بازگشت فعليت‏به قوه ندارد و چون اساس اين مساله، ضرورت اديان الهى است و معاد، بازگشت اشيا با تمام وجودشان است; ضرورتا اين بازگشت‏بايد با تمام وجود باشد.

منابع و مآخذ

1 - ابن سينا، حسين بن عبدالله; الاشارات و التنبيهات; با شرح نصير الدين طوسى و شرح الشرح قطب الدين رازى، تهران: حيدرى

2 - ابن سينا; حسين بن عبدالله; الشفا - الهيات; با تعليقات صدرالمتالهين شيرازى، قم: بيدار

3 - ابن سينا; حسين بن عبدالله; الشفا - طبيعيات; قم: كتابخانه آيت‏الله مرعشى

4 - ابن سينا، حسين بن عبدالله; القانون فى الطب; دار صادر، بيروت

5 - ابراهيمى دينايى، غلامحسين; شعاع انديشه و شهود; قم: حكمت

6 - ارسطو; درباره نفس; ترجمه: عليمراد داوودى; تهران: حكمت

7 - افلاطون; دوره آثار افلاطون; ترجمه: محمدحسن لطفى; تهران: خوارزمى

8 - الفاخورى، حناوخليل‏الجر; تاريخ‏فلسفه‏درجهان‏اسلامى، ترجمه: عبدالمحمد آيتى، تهران: سازمان انتشارات انقلاب اسلامى

9 - بريه، اميل; تاريخ فلسفه، ترجمه عليمراد داوودى; تهران: مركز نشر دانشگاهى

10 - سهروردى، شهاب الدين; مجموعه مصنفات (عربى) تصحيح هانرى كربن; تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى

11 - سهروردى، شهاب الدين; مجموعه مصنفات (فارسى) تصحيح سيدحسين نصر; تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى

12 - شريف، ميان محمد; تاريخ فلسفه در اسلام (ترجمه فارسى) تهران: مركز نشر دانشگاهى

13 - شهرزورى، شمس الدين; شرح حكمة الاشراق; تصحيح حسين ضيايى تربتى; تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى

14 - صدرالمتالهين شيرازى، محمد بن ابراهيم; الاسفار الاربعه، قم: مصطفوى

15 - صدرالمتالهين شيرازى، محمد بن ابراهيم; مفاتيح الغيب، باتعليقات ملاعلى نورى; تهران: وزارت فرهنگ و آموزش عالى

16 - طريقى، شكرالله; بيماريهاى روان‏تنى; تهران: انتشارات دانشگاه‏تهران

17 - طباطبايى، محمدحسين; حيات پس از مرگ; چاپ در ياد نامه شهيد مطهرى

18-مصباح،محمدتقى،آموزش‏فلسفه;تهران:سازمان‏تبليغات‏اسلامى

19 - مهطرى، مرتضى; مقالات فلسفى (3 ج); قم: صدرا


حوزه ودانشگاه-شماره 9