نفس در اصطلاح فلاسفه جوهرى است كه ذاتا مستقل و در فعل، نياز به ماده دارد و متعلق به اجساد و اجسام استيعنى جوهرى است مستقل و قائم به ذات خويش كه تعلق تدبيرى با بدن دارد و در تصرف و تدبير به جوهر روحانى ديگرى دارد كه روحانيت آن از نفس كمتر است و آن واسطه، روح حيوانى است كه آنهم واسطه دارد كه قلب است. (1)
مساله نفس يكى از مسائل مهم فلسفى است كه از زمانهاى قديم مورد توجه فلاسفه قرار گرفته و در مورد ماهيت و وجود آن در طول تاريخ فلسفه اظهار نظرهاى گوناگونى ابراز شده است كه برخى از آن اقوال در مورد ماهيت نفس از اين قرار است:
1 - اجزاء لا يتجزى است و آنچه از اين اجزاء لا يتجزى داراى صورت كروى است همان نفس است زيرا كه اين نوع اشكال مىتواند بيشتر از همه چيز در خلال اتمام اشياء نفوذ يابد و مادام كه خود در حركتباشد، ماسواى خود را نيز به حركت درآورد. (2)
2 - نار است، براى برخى از فيلسوفان، اين عقيده حاصل شده است كه نفس، آتش است زيرا كه آتش لطيفترين و مجردترين عناصر است و به علاوه آتش است كه ابتداء خود متحرك است و اشياء ديگر را به حركت درمىآورد. (3)
ارسطو در كتاب خود «درباره نفس» ص 14 مىنويسد:
«دموكريتوس» معتقد بود كه نفس، نوعى از آتش و گرما است.
3 - هوا است چنانكه برخى از فلاسفه از قبيل «ديوگنس و آناكسيمنس» و آناگساگورس» و «ارگلائورس» از فلاسفه يونان قديم معتقد بودند كه نفس، هوا است زيرا كه آنان هوا را لطيفتر از همه اجسام مىدانستند و همين را دليل بر آن مىشمردند كه نفس ادراك مىكند و به حركت در مىآورد، هوا از اين جهت كه اول است و هرچه غير از آن است، از آن ناشى مىشود ادراك مىكند و از اين حيث كه لطيفترين اجسام است محرك است». (4)
4 - ارض است.
5 - آب است چنانكه از دانشمندان غربى «هيپون» به آن معتقد است كه نفس، آب است. عقيده او گويا ناشى از اين مطلب باشد كه نطفه در تمام حيوانات مربوط است (5) زيرا كه هيپون ادعاى كسانى را كه مىگويند نفس خون است رد مىكند و مىگويد كه نفس اوليه، نطفه است و نطفه از خون نيست». (6)
6 - جسم بخارى است چنانكه «هراكليتوس» از دانشمندان يونان قديم نفس را اصل مىشمارد زيرا كه نفس به نظر وى بخارى است كه ساير اشياء از آن تشكيل يافته است. (7)
7 - عدد است چنانكه اين نظريه به افلاطون نسبت داده شده است، مؤلف كتاب «طيماوس»ج3، به بعد چنين مىنويسد:
«نفس از عناصر ساخته مىشود زيرا كه اشياء از اصول ساخته شده است و در نظر او هر چيزى با چيزى كه شبيه آن است، شناخته مىشود. منظور از عناصر، عناصر تشكيل دهنده اعداد مثالى و نفس است و منظور از اصول، اشياء ديگر يا به عبارت ديگر همان مثل يا اعداد است». (8)
8 - مركب از عناصر است چنانكه «آمپدكلس» دانمشند غربى مىگويد:
«نفس مركب از عناصر استيعنى عناصر چهارگانه يا اصول دوگانه «مهر و كين» كه آنها نيز مادى است و هر يك از اين عناصر نيز خود يك نفس است و ارسطو چنين نتيجه مىگيرد كه هرگاه عناصر چهارگانه در تركيب نفس وارد باشد، در نتيجه خود نيز هركدام بايد نفس باشد. (9)
9 - نفس حرارت غريزى است.
10 - نفس برودت و سرما است، از فلاسفه كسانى هستند كه قائل به اصول متضاد بوده، جملگى مىگويند كه نفس نيز از اضداد ساخته شده استبرعكس كسانى كه يكى از دو ضد يا ديگرى را مثلا گرم يا سرد يا صفتى ديگر از اين قبيل را اصل مىگيرند، نفس را به يكى از دو ضد مؤول دارند. (10)
11 - نفس همان خون است چنانكه برخى از دانشمندان يونان قديم از قبيل «كريتياس» برآن رفتهاند كه نفس، خون است از اين نظر كه اخص صفات نفس، احساس است و اين خاصيت ناشى از طبيعتخون است». (11)
12 - نفس مزاج است(درباره آن توضيحى در كتاب «درباره نفس» ص 48 و47 ذكر شده است) مراجعه كنيد.
13 - نفس نسبت ميان عناصر است، طرفداران اين راى مىگويند كه نفس نوعى از ايتلاف است زيرا كه در نظر ايشان، ايتلاف، امتزاج و تركب اضداد است و بدن هم مركب است از اضداد لكن ايتلاف عبارت است از نسبتى معين يا تركيبى از اشياء ممزوج است. (12)
اين معانى و تعبيرات از ديدگاه فلاسفه و دانشمندان از زمانهاى بسيار قبل و در قرون گذشته را مرحوم ملا صدرا(در ج1، و ج4، ص59 و63) ذكر مىكند و هريك از آنها را در مورد معناى نفس توجيه و آن را حمل بر معناى خاصى نموده و خودش در مقام بيان ماهيت معناى نفس چنين مىگويد:
«خداوند متعال، موجوات را به ترتيب و نظام احسن از اشرف به اخس آفريده است و عنايت او ايجاب مىكند كه همواره به موجودات، فيض بخشد و فيض او دائم باشد و موجودات به واسطه استفاضه از ذات مفيض همواره در تكامل و سير به سوى كمال باشند و اين فيض به ترتيب از اشرف به اخس نزول و افاضه مىشود و واسطه ايصال فيض، فيض به اجسام و صور طبيعيه، اجرام فلكى مىباشند كه به واسطه تاثير اشعه كواكب و گردش افلاك بر موارد طبيعيه فيض مىدهد و آنها را همواره مستعد و براى قبول صور كمالات و فعليات آماده مىكند و آنها را به مرتبتى مىرساند كه مستعد قبول حيات مىشوند و اول امرى كه از آثار حيات در موجودات طبيعيه ظاهر مىشود، حيات تغذيه و نشو و نما است و بعد حيات حس و حركت است و بعد حيات علم و تميز است و هر يك از اين مرتبت را صورت كمالى است كه به واسطه آن صورت كماليه، آثار حيات مخصوص به آن، فيضان مىكند بر آن و به عبارت ديگرى هر يك از اين نوع را صورت خاصى است كه واسطه ايصال فيض و آثار حيات مخصوص آن مرتبت استبر مواد به واسطه قوائى كه در آن مواد بوده و در خدمت آن صورند، آن صورت را «نفس» گويند و سه مرتبت دارد:
1 - نفس نباتى.
2 - نفس حيوانى.
3 - نفس ناطقه.
و حد جامع آن سه، همان كمالى است كه براى جسم وجود دارد. (13)
و در توضيح آن چنين گفته مىشود كه ما اجسامى را در اين عالم مشاهده مىكنيم كه منشا صدور آثار خاصى مىباشند و آن آثار، يكسان و بر يك سنخ نمىباشند مانند تغذيه و رشد و نمو و توليد و بالاخره حس و حركت.
قطعا مبدا اين آثار، ماده اولى نيست زيرا آن ماده، قابليت محض است و مىدانيم كه مبدا آنها صورت جسميه نيز نيست زيرا آن، معناى مشترك مابين تمام اجسام است و اجسام در آثار، يكسان نمىباشند ناچار بايد در اجسام مبادى ديگرى باشد كه در هر يك، منشا آثار خاص به آن است و آن مبادى نمىتوانند جسم باشند پس حتما قوهاى متعلق به اجسام موجود است و قطعا هر قوهاى كه مبدا آثار باشد، كه بر يك سنخ عمل نمىكند«نفس» ناميده مىشود و كلمه «نفس» نام براى آن قوه است نه از جهت ذات بسيط آن، بلكه از جهت مبدا و منشا بودن او براى آثار و افعال موجود و اين نفس را حيثيتهاى گوناگون است كه بر حسب آن حيثيتها به اسامى مختلفى ناميده مىشوند مانند قوه، كمال، صورت و غير اينها.
از اينرو نفس را به كمال تعريف نمودهاند پس نفس، كمال استبراى جسم لكن كمال اول و آن چيزى است كه نوع(منطقى) به واسطه آن نوع مىشود مانند شكل براى شمشير و ديگر كمال دوم و آن چيزى است و آن آثار و افعالى است كه تابع نوعيت چيزى است مانند برندگى براى شمشير و حالت تميز و حركت ارادى براى انسان و...
از اين آثار در فلسفه به نام «كمالات ثانوى» نام بردهاند پس نفس، كمال استبراى جسم طبيعى. (14)
از اينجا ملا صدرا(ره) معتقد است كه نفوس، حدوث جسمانى داشته و بقاء آنها روحانى استيعنى نفوس ناطقه انسانى از ابتدا، موجود مجرد نبودهاند و در اسفار(ج4، ص 102) براى نفس سه نشات قائل شده، آنها را چنين توضيح مىدهد:
اول نشات صور حسيه طبيعيه و مظهر آن حواس پنجگانه ظاهرى است كه دنيا هم گويند.
دوم نشات اشباح و صور غائب از حواس ظاهرى پنجگانه و مظهر آن حواس باطنه است كه عالم غيب و آخرت نيز گويند.
سوم نشات عقلى كه مرتبه مقربين و مرتبه عقل و معقول است و مظهر آن قوه عاقله انسانى است پس نشات اول مرتبه قوه و استعداد و نشات دوم و سوم مرتبه فعليت مىباشد».
چنانكه در قرآن چنين وارد است (و لقد خلقناكم ثم صورناكم) «هر آينه شما انسانها را آفريديدم سپس صورت داديم». (15)
مطابق نظر ملا صدرا نفس، در ابتداى خلقت از علوم تصورى و تصديقى خالى است.
مرحوم ملا صدرا از نشات سهگانه بالا تعبيرات مختلفى آورده است از جمله نشات حسى، خيالى، و عقلى است. (16)
ملا صدرا نفس را به تقسيم اوليه به سه قسمت كرده است:
1 - نباتى و در تعريف آن مىگويد:
«هى كمال اول جسم طبيعى آلى من جهة ما يتولد و يربوا و يتغذى».
«نفس نباتى كمال استبراى جسم طبيعى آلى از جهت پيدايش و پرورش و تغذيه».
2 - نفس حيوانى و در تعريف آن مىگويد:
«و هى كمال اول جسم طبيعى آلى من جهة ما يدرك الجزئيات و يتحرك بالارادة».
«نفس حيوانى كمال اول استبراى جسم طبيعى آلى از جهت ادراك جزئيات و حركات ارادى».
3 - نفس انسانى و در تعريف آن مىگويد:
«و هى كمال اول جسم طبيعى آلى من جهة ما يدرك الامور الكلية و يفعل الافاعيل الكائنة بالاختيار الفكرى و الاستنباط بالراى». (17)
«نفس انسانى كمال اول استبراى جسم طبيعى آلى از جهت ادراك او امور كلى را و انجام افعالى كه با اختيار فكرى و استنباط راى و عقل واقع مىشود».
و همين معنا را مرحوم شيخالرئيس در كتاب «النجات» (18) در مقام تعريف و توضيح معناى نفس متذكر مىگردد مراجعه كنيد.
«بابا افضل» در تعريف و توضيح نفس چنين مىگويد: «بدان كه نفس، جوهرى است زنده به ذات خود، كننده به طبع، داننده به قوت». (19)
«ناصرخسرو» در بيان تبيين معناى نفس مىگويد: «نفس، جوهرى استبسيط و روحانى و زنده به ذات و دانا استبه قوت و فاعل به طبع و او صورتى است از صورتهاى عقل فعال». (20)
«ابن رشد» مىگويد: «حد و تعريف نفس ناممكن است». (21)
نفس در اصطلاح صوفيان: «تورع دل استبه مطالب غيوب كه نازل است از حضرت محبوب و عبارت از ترويج قلوب ستبه لطايف غيوب و صاحب انفاس ارق و اصفى است از صاحب احوال و صاحب وقت مبتدى است و صاحب انفاس منتهى». (22)