عناصرى كه تشكيل دهنده يك نظام تربيتى هستند و به صورت نظامدار و منطقى با هم ارتباط دارند، در حقيقت برآمده و متأثر از پرسشها و بحثهاى كلىاند كه ماهيت فلسفى و وجود شناختى دارند و از چيستى انسان (موضوع تربيت) و ارزشهاى انسانى (محتواى قابل انتقال به تربيت شونده) كه دو عنصر اساسى در نظام تربيتى مىباشند، سخن مىگويند. [1]
(اگر بخواهيم تعليم و تربيت را به عنوان جريان تشكيل گرايشهاى اساسى، عقلانى و عاطفى نسبت به طبيعت و همنوعان تلقى كنيم، در اين صورت ممكن است فلسفه را به صورت تئورى كلى يا اساس فطرى تعليم و تربيت تعريف كنيم.) [2]
(مقصود فلسفى بودن فرد در ارتباط با آموزش و پرورش يعنى به دست آوردن يك احساس معنى، هدف و تعهد شخصى رضايت بخش براى هدايت فعاليت هاى او به عنوان يك مربى.) [3]
شهيد مطهرى در مطالعات تفسيرى تربيتى خويش، به اين مهم به طور جدى توجه داشته و در كنار تلاش گستردهاش جهت تبيين روشن تمامىعنوانهاى كليدى تربيت كه محور عمده فلسفه آموزش و پرورش را تشكيل مىدهند. [4] در پرتو آيات قرآن، به مطالعه انسان، جهان و آفريدگار هستى مىپردازد.
از نگاه استاد، قرآن، انسان را موجودى مىشناسد، مركب از بدن و روح كه هويت الهى دارد [5] (و نفخت فيه من روحى) (حجر/ 29) و اين روح، زاييده عنصر مادى وجود او است، (ثم أنشأناه خلقاً آخر) ولى نبايد در دامن مادر طبيعت محبوس بماند، بلكه بايد راه تكامل را بپيمايد و گرنه در (اسفل سافلين) كه چهره آن جهانىاش جهنم است: (فامّه هاويه) (قارعه/ 9) باقى مىماند. [6]
انسان در بعد الهى خود، از آغاز آفرينش، برخوردار از فطرت متعالى و انسانى مىباشد. حقيقت فطرت عبارت است از ويژگىهاى انسانى و گرايشهاى فطرى [7] مانند دين خواهى، حقيقت جويى، زيبايى دوستى، گرايش به پرسش و علاقهمندى به اخلاق كه بالقوه موقع تولد در انسان وجود دارند و بايد به فعليت رسيده، راه رشد را طى كنند. [8] قرآن در اين باره مىفرمايد:
(فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيّم) (روم/30)
(دستگاه عقل و فكر انسان از راه حس، قوام و مايه و قوت مىگيرد. راه عبور به معقولات از ميان محسوسات مىگذرد، و به همين دليل، قرآن دعوت به تدبر در همين محسوسات كرده است، زيرا از همين محسوسات بايد به معقولات پى برد، ولى نبايد در عالم محسوس متوقف شد، (إنّ فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الالباب) (آل عمران/190)، يعنى در خلقت آسمان و زمين، در مشاهده همين پيكر عالم و پوسته و قشر عالم، نشانه ها و دلايلى بر روح عالم و لب و مغز عالم است.) [9]
اساس، عالم غيب است. اين شهادت، ظهورى است از غيب و آيه، نشانه و علامتى است براى غيب. آيه را در جايى مىگويند كه يك چيز ماهيتش اشاره به جاى ديگر باشد، پس عالم اصلاً وجودش وجود علامتى است و يك مطلبى را دارد به ما مىفهماندأ اگر انسان خودش را آن چنان كه هست بشناسد، به عالم ملكوت آشنا شده و عالم ملكوت را شناخته است: [10]
(إنّ فى السموات و الأرض لآيات للمؤمنين. و فى خلقكم و ما يبثّ من دابّة آيات لقوم يوقنون) (جاثيه/43)
بخوان بر آنها حكايت آن كسى را كه آياتمان را در اختيار او قرار داديم، ولى او خود را از دايره آن آيات بيرون كشيد اگر مىخواستيم او را به وسيله آن آيات بالا مىبرديم، اما او خود را به زمين و طبيعت چسباند.) [11]
(انسان اگر در دنيا، با جان عالم آشنا نشد و چشم دلش باز نگرديد، در آخرت نابينا محشور مىشود: (و من أعرض عن ذكرى و نحشره يوم القيامة أعمى). مىگويد: چرا مرا كور محشور نمودى (ربّ لم حشرتنى أعمى و قد كنت بصيراً. قال كذلك أتتك آياتنا فنسيتها) (طه/126-125) تو آن چشم بينا را در دنيا پيدا نكردى و آيات ما را كه جلو چشمت بود نمىديدى، بديهى است كه اينجا هم كورى، هر كه در دنيا چشم باطن داشته باشد، اينجا هم چشم دارد.) [12]
(رب، در قرآن گرچه برگرفته شده از (ربب) به معناى خداوندگارى است و نه (ربو) و (ربى) به معناى پرورش، ولى هيچ يك از تربيت و صاحب اختيارى به تنهايى نمىتواند رساننده معنى رب باشد، در معناى رب هم خداوندگارى نهفته است و هم مربى. خداوند، هم كمال رسان است و هم صاحب اختيار عالم طبيعت. و ماده، هم مخلوق خداوند است و هم مربوب او، هيچ كدام از عوالم ماده كامل آفريده نشده وخداوند همه را در اين جهان به كمال نهايى مىرساند و رب العالمين است. اصولاً اين جهان، جهان پرورش است، انسانها اعم از خوب و بد همگى در حال پرورش يافتن هستند. [13] (كلاّ نمدّ هؤلاء و هؤلاء) (اسراء/20 و 18)
ارسال پيامبران، مظهر اسم (رب) است، از اين رو قرآن مىفرمايد: (إنّا كنّا مرسلين رحمة من ربّك) (دخان/ 56) يعنى اين پروردگار تو و پرورش دهنده آسمانها و زمين به حكم اينكه (رب) و پرورش دهنده است، پيغمبران را براى تكميل و تربيت استعدادهاى بشر فرستاده است. [14] خداوند مىخواهد بشر را تربيت كند، مكتب تربيتى و مكتب تكميلى فرستاده و به پيامبر مىگويد: بگير وحى را و اين وسيله تربيت و تكميل. [15] را (اقرأ باسم ربّك الذى خلقأ اقرأ و ربّك الأكرم) (علق/2)
با توجه به اينكه دين ريشه در فطرت انسان ها دارد و گرايش هايى را كه با آفرينش آنها پديد مىآيند، توضيح مىدهد. (فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرة اللّه التى فطر الناس عليها)، و به عبارت ديگر دين رنگى است كه دست حق در متن تكوين و در متن خلقت، انسان را به آن رنگ، متلوّن كرده است. [16] (صبغة اللّه و من أحسن من اللّه صبغة) (بقره/138)، بنابر اين بعثت انبياء پاسخى است به تقاضايى كه در درون انسان وجود دارد، و پيامبر(ص) (مذكّر) است و در پى بيدارى نيروهاى فطرى بشر و مشتعل ساختن شعور مرموز عشق پنهان وجود او مىباشد. [17]
در سوره (ماعون) تكذيب دين (أرأيت الذى يكذّب بالدين)به كسى نسبت داده شده كه از انسانيت خارج شده و يتيم را به شدت از خود مىراند (فذلك الّذى يدعّ اليتيم)؛ يعنى اين امر، شرط انسانيت است و فطرت انسانيت حكم مىكند كه انسان نسبت به يتيم عاطفه داشته باشد. (ولايحضّ على طعام المسكين) اين كسى است كه براى اطعام مساكين و تغذيه مردم گرسنه ترغيبى ندارد؛ يعنى اول انسانيتش را از دست داده، آدمىكه انسانيت را از دست بدهد، قهراً اسلاميت را هم پيش از اين از دست داده، يعنى ديگر يك انسان طبيعى نيست يك انسان مسخ شده است، [18] اين گونه افراد با كفر ورزيدن و مخالفت با دعوت پيامبر(ص) نامه قلبشان لاك و مهر مىشود و دلهاشان تأثيرپذيرى را از دست مىدهد. [19] (ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم) (بقره/7).
جاودانگى و همه زمانى بودن دركها و گرايشهاى فطرى، اساس انسانيت و تحقق دهنده معناى آن است. [20] كه:
(اصل لغت تربيت، اگر به كار برده مىشود چه آگاهانه و چه غيرآگاهانه بر همين اساس است، چون تربيت يعنى رشد دادن و پرورش دادن و اين مبنى بر قبول كردن يك سلسله استعدادها و يك سلسله ويژگىها در انسان است.) [21] (اگر استعدادى در يك شيئ نيست بديهى است كه آن چيزى كه نيست و وجود ندارد، نمىشود آن را پرورش داد.) [22]
(ولى با پذيرش فطرت، انسانيت، تربيت و تكامل انسانيت، معنى پيدا مىكند.) [23]
(اگزيستانسياليست ها كه واقعيت قابل تحصيل را سود مادى مىدانند و دنبال نمودن غير آن را نامعقول مىشمارند و در عين حال ارزشها را اشياء آفريدنى دانستهاند و نه واقعيتهاى كشف كردنى، مقصود شان يقيناً ايجاد واقعيت هاى معنوى نيست، زيرا آنها منكر واقعيت داشتن معنوياتاند، بنابراين مقصود از (آفريدن ارزشها) اعتبار ارزش است در عدالت [ مثلاً ] كه نقطه مقابل ظلم مىباشد تا آن را به عنوان هدف بشناسد و اين شبيه پرستش موجود دست ساز خود است كه بت پرستها انجام مىدادند، در صورتى كه هدف بايد چيزى باشد كه در مرحله بالاتر قرار دارد و انسان تلاش مىكند كه به آن برسد.) [24]
ماركسيستها اخلاق را بازتاب ابزار كار مىشمارند و چون ابزار كار در حال تكامل است، پس اخلاق نيز در مسير تكامل قرار دارد و اين نامگذارى بيش نيست وحكايت از تكامل چيزى ندارد، بلكه بر اساس اين ديدگاه، با از بين رفتن ابزارى، اخلاقى نسخ مىشود و به جاى آن چيز ديگرى مىآيد و اين با سقوط اخلاق نيز سازگار است. [25]
استاد، فطريات را استعدادهايى مىداند كه در انسان بدوى وحشى، هنوز خواب هستند، [26] و اگر وارد حوزه تصور گردند، بدون نيازى به دليل و استدلال به صورت فطرى مورد تصديق قرار مىگيرند. [27] همين استعدادها وقتى تربيت مىيابند [28] تبديل به خوىها وخصلتهاى اكتسابى مىشوند.
(در اينجا، نظريه ديگرى هم مىشود ابرازكرد كه به نوعى جمع بين نظريه ارسطو و افلاطون است، و آن اين است كه ملكات، ازدياد علم است؛ علم مراتبى دارد، يعنى اين چيزى كه ما در شعور آگاهمان به آن علم مىگوييم، يك درجهاى از علم است، انسان وقتى زياد ممارست مىكند بر يك چيز، ملكه مىشود، آن علم است كه رسوخ بيشتر پيدا كرده است. علامه طباطبايى بر اين مطلب تأكيد دارد.) [29]
شناسايى و شناساندن هدف تربيت، از سرفصلهاى عمده فلسفه آموزش و پرورش [30] و از عوامل هدايت كننده اقدامات تربيتى به حساب مىآيد.
شهيد مطهرى، ضمن طرح اهداف حقيقى و خيالى زندگى به اين نتيجه مىرسد كه آخرين هدف و آرمان اصلى در اسلام جز خدا چيزى ديگرى نيست [31]، ساير هدفها زاييده اين هدف [32] و هر كدام منزلى از منازل است نه سر منزل، لذا عبادت هم، چنين است، قرآن مىفرمايد: [33]
نماز را براى ياد و ذكر من به پا دار.
(تحليل صحيح اين مطلب اين است كه انسان اگر به آن چيزى كه مطلوب حقيقى و واقعى او است برسد آرام مىگيرد. سرگردانى انسان، ناشى از اين است كه آن حقيقت را به صورت مبهم مىخواهد و براى او تلاش مىكند. به يك چيز مىرسد خيال مىكند اين، همان است، ولى يك مدتى كه از نزديك او را بو مىكند، فطرتش او را رد مىكند، مىرود سراغ چيز ديگر اين است كه قرآن مىفرمايد: (الذين آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكر اللّه ألابذكر اللّه تطمئنّ القلوب) (رعد/28)، يعنى تنها با ياد خدا دلها آرام مىگيرد.) [34]
ايشان ياد خدا را هدفى مىشناسد كه با آبيارى آن، تعقل و احساسات نيز رو به رشد مىگذارند [35] و با كسب درجات قرب پروردگار، علم، قدرت، حيات، اراده، مشيت و نفوذ نيز تكامل پيدا مىكنند. [36]
(منظور از مبانى آموزش و پرورش، پايههاى اساسى است كه آموزش و پرورش بر آنها استوار مىشود.) [37]
آموزش و پرورش داراى چهار پايه يا عامل اساسى است كه هم از آنها اثر مىپذيرد و هم در آنها اثر مىگذارد، اين چهار پايه عبارتند از: مبانى روان شناسى، مبانى اجتماعى، مبانى فلسفى و مبانى اجتماعى. [38]
استاد، حس كرامت را پايه، محور و توجيه كننده ارزشهاى اخلاقى مىشناسد [39] و براين باور است كه (شرافت) و (كرامت) ذاتى انسان است و ناآگاهانه آن كرامت را احساس مىكند و بعد در ميان كارها و ملكات احساس مىكند كه اين كار با آن شرافت متناسب هست يا نه، وقتى احساس تناسب و هماهنگى مىكند آن را خير و فضيلت مىشمرد، و وقتى آن را بر خلاف آن كرامت مىيابد آن را رذيلت مىداند. [40]
قرآن با صراحت مىگويد: (و لقد كرّمنا بنى آدم)
(مقصود اين است كه ما در خلقت و آفرينش، او را مكرّم قرار داديم؛ يعنى اين كرامت و شرافت و بزرگوارى را در سرشت و آفرينش او قرارداديم.) [41]
(اسلام وقتى كه مىخواهد انسان را به اخلاق نيك فرا خواند، او را به يك نوع درون نگرى دعوت مىكند تا حقيقت وجودى خود را كشف كند، آن گاه احساس كند كه پستى با جوهر وجود او سازگار نيست و براساس چنين دركى كارهاى بايسته و انجام دادنى را از كارهاى نبايسته بازشناسد و اين است معنى (و نفس و ماسوّاها. فألهمها فجورها و تقواها) (شمس/7 8) [42]
(به آن خود توجه كردن، يعنى حقيقت انسانيت خويش را دريافتن و شهود كردن. وقتى انسان به او توجه مىكند، آن را به عنوان محض حقيقت در مىيابد، چون جوهر او جوهر حقيقت است و با باطل و ضد حقيقتها و پوچها و عدمها ناسازگار است، او با راستى سازگار است، چون راستى حقيقت است و دروغ، چون پوچى و بى حقيقتى است، با او ناسازگار است او از سنخ قدرت و ملكوت است، پس با عجز و ضعف و زبونى ناسازگار است؛ از سنخ علم است، با جهل ناسازگار است؛ از سنخ نور است باظلمت ناسازگار است؛ از سنخ حرّيت و آزادگى است پس با ضد آزادى ها و ذلت و با بردگى اعم از اينكه بخواهد برده انسان ديگرى باشد يا برده شهواتش كه با خود اوست، ناسازگار است، از سنخ قداست يعنى تجرد و ماوراى خاكى بودن است، با آلودگىهاى خاكى و طبيعى كه انسان بخواهد اسير طبيعت باشد، ناسازگار است.) [43]
(قل إنّ الخاسرين الذين خسروا أنفسهم) (زمر/15)
بگو زيان كاران حقيقى كسانى هستند كه خود را زيان كردهاند.
منشأاين خودباختگى، خود فراموشى است كه از فراموش گرفتن خدا سرچشمه مىگيرد، قرآن مىفرمايد:
(ولاتكونوا كالذين نسوا اللّه فأنساهم أنفسهم) (حشر/19)
نباشيد چون آنها كه خدا را فراموش كردند، پس آن گاه خداوند آنها را به فراموش كردن از خودشان واداشت.
اگر انسان خيال كند كه خودِ واقعىاش را دريافته است بدون اينكه خدا را دريافته باشد اشتباه كرده، اين از اصول معارف قرآن است [44]، هميشه خود را گم كردن، عكس العمل قهرى خدا را گم كردن است. [45]
حس حقيقتجويى يكى ديگر ازخواستههاى فطرى و پايههاى بناى تكامل و رشد شخصيت انسان است.
استاد مطهرى، اين حس را منشأ پيدايش علم و فلسفه مىشناسد [46] و (گويا) انتقال از علت به معلول را نيز از جلوههاى حس حقيقتجويى مىداند كه بر اساس آن انسان در جستوجوى خدا برآمده و از علتها به علة العلل رسيده است. [47] انسان با مطالعه طبيعت كه مورد سفارش قرآن است به اداره هستى و طبيعت از سوى نيروهاى مافوق طبيعت ايمان پيدا مىكند. [48] و از راه خواندن كتاب خلقت به شناخت خداوند نايل مىگردد. [49] البته در صورتى كه خرد انسان از امور حسى، وهمى، خيالى و تعصّبها رهايى يافته و به صفاى لازم رسيده باشد. [50]
(إنّ فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الألباب)
آن كسانى كه خدا را در دل خود ياد مىكنند، در انديشه خود با خداى عالم و مركز و روح عالم ارتباط پيدا مىكند، در همه حال در ياد او هستند، در حالى كه ايستادهاند و در حالى كه نشستهاند، در حال آسايش و درحال سختى، در همه حال، در نظام عالم فكر مىكنند؛ مىرسند به آنجا كه به حركت غايى و تسخير موجودات پى مىبرند و مىفهمند كه عبث نيست، خودشان عبث آفريده نشدهاند، قيامت و رسيدن نتيجه اعمالى در كار هست. [51]
در آفرينش آسمان ها و زمين، در گردش شب و روز، در حركت كشتى بر روى آب، آمدن باران، حيوانات روى زمين، بادها و ابرها، در همه اينها نشانههاى قدرت و حكمت پروردگار است و شناخت نظام آنها انسان را به توحيد نزديك مىكند. [52]
استاد مطهرى وجدان عمومىرا نيز يكى از مبانى اخلاقى و تربيتى اسلام مىداند [53] كه نه تنها در قالب انسان دوستى كه در قالب دوستى اشياء ظهور پيدا مىكند.
از نگاه شهيد مطهرى انسان، موجودى داراى مراتب است، در درجه عالى خود بالاتر از فرشته است و با ديگران تزاحمى ندارد، ولى در درجات دانى و طبيعى خود به حكم تزاحمى كه در طبيعت هست هر (منى) به بقاء خود مىانديشد و به انحصار طلبى و استثمار روى مىآورد، [54] در بعضى از درجات، نفوس در مرتبه حيوانىاند و جز وسوسههاى شيطانى چيزى در آنها نيست [55] (انّ النفس لأمّارة بالسوء) (يوسف/53)، وظيفه اين است كه ديوار (من) طبيعى بايد شكسته شود، [56] البته اين بدان معنى نيست كه به بهانه خداخواهى نيازهاى طبيعى ناديده گرفته شوند و گرنه چنين محروميتى [ عقده ايجاد مىكند ] نوعى از انفجار را در پى دارد كه به وسيله آن، نيروهاى ذخيره شده در قالب فسق ظاهر مىگردند. [57]
خروج از (من) طبيعى مراتبى دارد، تشكيل خانواده، (من) قبيلهاى، (من) قومى، سه مرتبه از مراتب خروج از (من) فردى است، با خروج از منِ قومىانسان به منِ انسان دوستى مىرسد كه نتيجه آن خدمت به همه انسان ها و دورى از خيانت به آنها خواهد بود. از اين هم مىتوان جلوتر رفت كه نام آن حق پرستى و خداپرستى است. [58]
(لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم) (توبه/128)
رسولى شما را آمده است كه سختىهاى شما بر او گران است، براى نجات شما حرص مىورزد.
تا جايى كه گويى مىخواست از شدت اندوه جان دهد به خاطر اينكه آنها ايمان نمىآوردند.
(فلعلّك باخع نفسك ألاّ يكونوا مؤمنين) (شعراء/3) اما اينها را نبايد به يك ترحم، رقت قلب، دلسوزى ساده، نازكدلى و همدلى در سطح همدلى مردم خوش قلب، حمل كرد. پيامبر از آن جهت كه بشر است در آغاز كار و سلوك خود، همه مزاياى بشرى را در رنگ و شكل ساير بشرها دارد، اما پس از آن كه وجودش يكسره مشتعل به شعله الهى گشت، همه اينها رنگ و صبغه ديگرى مىگيرد؛ رنگ و صبغه الهى.) [59]
خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در اثر دين با شما پيكار نكردند و ازخانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمىكند، چرا كه خداوند، عدالت پيشگان را دوست دارد. [60]
بنابراين، اين نتيجهگيرى استاد طبيعى مىنمايد كه مىنويسد:
(دراصول تربيتى، آن ريشه اصلى كه بايد آن را آبيارى كرد همان اعتقاد به خداست، و در پرتو اعتقاد به خدا، هم بايد احساسات نوع دوستانه را تقويت كرد و هم حس زيبايى را پرورش داد، هم اعتقاد به عقل مستقل از بدن را.) [61]
[ در رابطه با مثل دوم ] راستى همين طور است؛ احياناً ديده مىشود كه افرادى را به نام حمايت از نژاد و قوميت يا حمايت از يك مسلك و عقيده اجتماعى، تحت تأثير پاره اى از تلقينات قرار مىدهد اما همين كه همين افراد فرصتى پيدا مىكنند و با خود مىانديشند، نمىتوانند منطقى براى عمل خود بيابند، با اندك تأمل، مانند ابرى كه به سرعت خود را وا مىگذارد، از صفحه روحش محو و نابود مىگردد). [62]
و ازاينرو، پيامبر(ص) حساسترين نقطههاى قلب مردم را با عقيده توحيد (لااله الا الله) اشغال كرد و تكوين و تربيت امت عظيم و مقتدر را بر اين اساس به وجود آورد. [63]
در پرتو مباحث كلى استاد درباره تربيت انسان، دو نتيجه به دست مىآيد:
(پايه اخلاق اين است كه اراده انسان قوى و نيرومند باشد، يعنى اراده انسان بر شهوتش حكومت بكند، بر عادتش حكومت بكند و بر طبعش غالب باشد). [64]
3. اصل رشد هماهنگ استعدادها، كه هر يك نقش ويژهاى در موفقيت روش تربيتى متكى به وحى دارند.
مقصود استاد از شرايط تربيت، عوامل تربيت نيست، بلكه مقصود از شرايط، عناصرى هستند كه زمينهها را هموار مىسازند تا عوامل تأثيرگذار شوند. از آنجا كه موانع متعددى درمسير تربيت قرار دارد، مبارزه با موانع و فراهم ساختن زمينه ها و بازداشتن نيروها از طغيان ضرورى است. [65] سلامت جسم از ديگر شرايط تربيت و رشد روحى است. [66] و سومين شرط از نگاه استاد، امنيت است، يعنى انسان اگر نسبت به حيات و لوازم و وسائل خويش احساس امنيت داشت و تحت تعليم و تربيت قرار گرفت، رشد مىكند.[67]
ايشان نيازى نمىبيند كه وارد بحث گسترده درباره سه شرط ياد شده گردد، ولى چهارمين شرط، يعنى آزادى را با عنايت و حوصله بيشترى مورد توجه قرار داده است و معتقد است كه هرگاه آزادى وجود نداشته باشد، عوامل رشد و امنيت، تأثيرى در تربيت نخواهند داشت. [68]
اى پيغمبر به اين كسانى كه مدعى پيروى از كتابهاى آسمانى گذشته هستند بگو: بياييد همه ما جمع شويم دور يك كلمه، زير يك پرچم، آن پرچم دو جمله بيشتر ندارد، يك جملهاش اين است: در مقام پرستش، جز خداى يگانه چيزى را پرستش نكنيم جمله دوم: اينكه هيچ كدام ازما، ديگرى را بنده و برده خودش نداند.) [69]
مسير الى الله عبارت است ازحركت از خود به سوى خود (و نحن اقرب اليه منكم) از خود شما به شما نزديك ترم، براى شما خود واقعى شما هستم، رابطه خدا با انسان رابطه خود عالى با خود دانى تر است، اين است كه هر چه انسان بيشتر در بند او باشد بيشتر به خود رسيده است و خود واقعى را دريافته است، او را از ياد بردن مساوى است با خود را از دست دادن.) [70]
نوع دوم آزادى، از نظر استاد، آزادى معنوى است كه بدون آن آزادى اجتماعى ميسر و عملى نيست. انسان در معرض اسارت شهوت، خشم، حرص، طمع و هواى نفس است. [71]
(أفرأيت من اتّخذ الهه هواه) (جاثيه/23)
ديدى آن كسى را كه بنده هواى نفسش شده است.
قرآن نكوهش گر كسانى است كه اسير تقليد و پيروى از پدران و گذشتگان هستند و تعقل و تفكر نمىكنند تا خود را از اين اسارت آزاد كنند. هدف قرآن از اين مذمت، تربيت است. [72]
تأمين اين نوع آزادى جزء رسالت پيامبران است. [73] و جز از طريق نبوت، انبيا، دين، ايمان و كتاب هاى آسمانى، ممكن نيست. [74]
قرآن در وصف رسول اكرم مىفرمايد:
( و يضع عليهم إصرهم و الأغلال التى كانت عليهم) (اعراف/157)
بار سنگين و غل و زنجيرها كه بر آنهاست، از آنها بر مىدارد. بار سنگين و زنجيرها، زنجيرهاى هوا و هوسها و تعصب و تقليدهاست كه بر عقل و روح مردم بوده است. [75]
چنان كه برخى از روان شناسان مانند (مزلو) معتقدند:
در همه انسانها گرايش فطرى براى تحقق و كمال خويش وجود دارد و وقتى فرد، شوق تأمين نياز به تحقق خود را پيدا مىكند كه نياز بدن، نياز به امنيت، نياز به محبت و نياز به احترام، در مورد او تأمين شده باشد. [76]
استاد در بحث عوامل تربيت، روى عواملى تكيه دارد كه ماهيت دينى داشته و اسلام روى آنها به عنوان امورى كه تأمين كننده رشد بايسته انسان در بعد عقل و اراده هستند،[77] تأكيد كرده است.
شهيد مطهرى قائل به تعدد عوامل تربيت است و آن را برخاسته از تنوع ابعاد شخصيتى قابل رشد در انسان مىداند و تأكيد مىورزد كه يك عامل نمىتواند غنچه هاى مختلف وجود انسان را به شكوفايى برساند. [78]
عواملى كه ريشه در قرآن دارند و توسط استاد شهيد به بحث گرفته شدهاند، عبارتند از:
تعقل و تفكر كه از عوامل اصلاح و تربيت نفس به حساب آمده، [79] عبارت است از فكر منظم درباره مسائل كلى كه در طى آن، انسان از مقدمهاى نتيجهاى مىگيرد. [80]
جريان تفكر وقتى ممكن است كه علم و آگاهى در كار باشد. [81] اگر انسان تفكر كند و اطلاعاتش ضعيف باشد مثل كارخانهاى است كه ماده خام ندارد يا ماده خامش كم است يا محصولش كم خواهد بود، تحصيل علم به منزله تحصيل مواد خام است، و تفكر، استنتاج، تجزيه و تحليل است.
امام كاظم(ع) به هشام مىفرمايد: يا هشام ثمّ بيّن ان العقل مع العلم.
پس خداوند به روشنى بيان كرده كه خرد آن گاه كارساز است كه دانش در كار باشد.
سپس امام به اين آيه استدلال مىنمايد:
(و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الا العالمون) (عنكبوت/43)
و اين ها مَثَل هايى است كه براى مردم مىزنيم و تنها دانشمندان توان تعقل درباره آنها را دارند. [82]
هدف معلم بايد اين باشد كه قدرت ابتكار و تفكر را در متعلم زنده نمايد. [83]
(على(ع) مىفرمايد: العلم علمان، علم مطبوع، و علم مسموع، و لاينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع.) [84]
علم مطبوع يعنى آن علمى كه از طبيعت و سرشت انسان سرچشمه مىگيرد، علمى كه انسان از ديگرى ياد نگرفته و معلوم است كه همان قوه ابتكار شخص است.) [85]
(بين دل كه كانون احساسات و عواطف است و عقل كه كانون مشاعر و ادراكات است ارتباط و پيوستگى برقرار است. از دل، محبت و آرزو و ميل و عاطفه برمىخيزد، و از عقل، فكر و منطق و استدلال سر مىزند. اگر بخواهيم عقل را در كار فكر و منطق آزاد بگذاريم، بايد ميل ها و عواطف نيك و بد خود را تحت نظر بگيريم.) [86]
عمل كه حوزه و منطقه احساسات، تمايلات و شهوات است، در دايره عقل عملى قرار دارد، به همين دليل وقتى اين امور از اعتدال خارج مىشوند در برابر فرمان عقل، فرمان مىدهند و براى نداى عقل حكم پارازيت را پيدا مىكنند، [87] و در مركز دستگاه تشخيص، بينش و تدبير بشر، يعنى نيروى عقل، اختلال به وجود مىآورند. بر اين اساس، اين امور به عنوان بزرگ ترين دشمن شناخته شدهاند، زيرا به مركزى دسترسى دارند و آن را خراب مىكنند كه هيچ دشمنى به آن دسترسى ندارد. [88]
از سويى نيروى خيال كه پيرو تمايلات و آرزوهاى پنهان در ضمير انسان است، هر چيز را آن گونه زينت مىدهد و نقاشى مىكند كه مطابق آرزوهاى انسان باشد و زمينه سرگرمى او را فراهم آورد، [89] قرآن مىفرمايد:
در اين آيه از امور مورد علاقه آدمى در دنيا نام برده شده: زن و فرزند، پول انباشته طلا و نقره، اسب هاى عالى، چهارپايان و كشت و زرع. آيه دلخوشى، سرگرمىو راضى بودن به اين امور و غفلت كردن از ماوراى اينها را مورد مذمّت قرار مىدهد، اين علايق، توجه آنها را به خود گرفتهاند، آنها خيال مىكنند دوست داشتنى غير از اينها نيست، حد فكر و سطح بينش اينها تا ايناندازه است (ذلك مبلغهم من العلم) (نجم/30) آن چيزى كه مذموم است، سرگرم شدن به اين امور و غافل ماندن ازخدا و آخرت، توقف بر دنيا و پايين بودن سطح فكر است. [90]
قرآن مىگويد: (عدهاى چشم دارند و نمىبينند، گوش دارند و نمىشنوند، دل دارند و فهم نمىكنند) مقصود اين است كه در آنها حالات و صفاتى روحى موجود است كه اثر عقل و دانش را در آنها خنثى كرده است، در آنها ميل به تقليد از روش پدران و مادران است، تعصّب و حميّت و لجاج دارند، منافع مادى و مطامع دنيوىشان به آنها اجازه نمىدهد كه در برابر حق تسليم شوند. [91]
منظور از آتش و نور همان نقشه هاى فريبكارانه گروه پيروان باطل است، نه نور حق. فكر انسان [ گمراه ] هر چه باشد براى او نور و روشنايى است و او را چند قدمى جلو مىبرد، ولى دوام ندارد، در عين اينكه مختصر است و روشنايى كمى دارد به سرعت خاموش مىشود و آنها در تاريكى مىمانند: (ذهب اللّه بنورهم و تركهم فى ظلمات لايبصرون). [92]
(اسارت عقل به اين است كه خواهشهاى دل طغيان كند و زنجيرهايى از هوا و هوسها، از تعصب و تقليدها، براى آن بسازد، قرآن در وصف رسول اكرم مىفرمايد: (... و يضع عنهم إصرهم و الأغلال التى كانت عليهم)(اعراف/157)، بار سنگين و زنجيرها كه بر آنهاست از آنها بر مىدارد، اين بار سنگين و زنجيرها همان هاست كه بر عقل و روح مردم بوده است و دست تواناى رسول خدا آنها را برداشت.) [93]
(قرآن اساسش بر مذمت كسانى است كه اسير تقليد و پيروى از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و تفكر نمىكنند تا خودشان را از اين اسارت آزاد كنند، هدف قرآن از اين مذمت، تربيت است.) [94]
1. فعاليت و كار: انسان تلاشگر روان سالم دارد و كمتر بر بال خيال سوار مىشود و كمتر به آرزوهاى دور و دراز و نامعقول مىپردازد. [95]
(گذشته از اينها كار، موجب سرگرمىفكرى است، يعنى فكر انسان متوجه اصلاح كار خويش است و اين به نوبه خود دو نتيجه دارد؛ يكى اينكه ديگر مجال براى فعاليت قوه خيال و هوسهاى شيطانى باقى نمىماند. ديگر اينكه فكر انسان عادت مىكند كه همواره منظم كار كند، از پريدن از يك شاخه به شاخه ديگر خلاص گردد.) [96]
و آن را برده و مطيع خود مىسازد به گونه اى كه ديگر نتواند مزاحم روح باشد، آن گاه كه طبق سائقه فطرى خداخواهى ميل بالا كند. [97]
زيرا تقوا صفاى روح مىآورد و آن تيرگىهايى را كه باعث مىشود انسان از روشن بينىهاى ويژهاش استفاده نكند، از بين مىبرد.) [98]
(ان فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لأولى الالباب)
آن كسانى كه در لبّ خود و مغز و هسته وجودى خود با خداى عالم و مركز و روح عالم ارتباط پيدا مىكنند، در همه حال در ياد او هستند، در همه حال در نظام عالم فكر مىكنند، مىرسند به آنجا كه به حركت غائى و تسخيرى موجودات پى مىبرند و مىفهمند كه عبث نيست، و قيامت و رسيدگى نتيجه اعمالى در كار است. [99]
عقل آزاد در حوزه هايى چند، بايستى به تحليل و بهرهگيرى از آگاهىهايش، براى نتيجهگيرى تازه تر، بپردازد كه يكى از آنها تفكر در نظام عالم است كه از طريق آن خدا را بيشتر بشناسد. اين هم عبادت است و هم تفكر عملى. [100]
انسان در هر مرحلهاى از مراحل رشد و تعالى باشد از مطالعه هستى بى نياز نيست، قرآن مىفرمايد:
آنها كه اقلاً عقلشان را حفظ نمودهاند، به مطالعه آيات الهى روى آورند، در رفت و آمد شب و روز، بارانى كه به امر الهى از آسمان مىبارد و زمين مرده را زنده مىسازد و وزش بادها [101] (و اختلاف الليل و النهار و ما انزل الله من السماء من رزق فأحيا به الأرض بعد موتها و تصريف الرياح آيات لقوم يعقلون) (جاثيه/5)
پيامبر(ص) فرمود: (اذا هممت بأمر فتدبّر عاقبته.) [102]
هرگاه درباره امرى تصميم گرفتى نهايت آن را با دقت درنظربگير.
اساساً لغت (تدبّر) از ماده (دبر) است و معناى عاقبت بينى را دارد؛ يعنى تنها چهره كار را نبين و پشت سركار را ببين. [103]
قرآن حكاياتى را كه مايههاى آموزشى در آن زياد است، يادآورى مىكند [104] و مىفرمايد:
(فاقصص القصص لعلّهم يتفكّرون) اعراف/176
پس اين حكايت ها را بازگوى تا شايد آنها به تفكر بپردازند.
از نگاه شهيد مطهرى (علم كه مكمل عقل و در واقع عقل اكتسابى مىباشد، روشنايى است كه محيط را روشن مىكند، انسان مىفهمد چه مىكند، مىفهمد كه اگر بخواهد به فلان مقصد برسد، از اينجا بايد برود.) [105]
علم ميزان توانايى انسان را براى ساختن آينده بالا مىبرد، مشكل اين است كه انسان چه مطلوبى بايد داشته باشد. [106]
(البته علم سعى دارد انسان را همان گونه كه به جهان آگاهى مىرساند، به خود آگاهى نيز برساند، علم النفس ها چنين وظيفه اى بر عهده دارند، اما خود آگاهىهايى كه علم مىدهد مرده و بىجان است، شورى در دلها نمىافكند و نيروهاى خفته انسان را بيدار نمىكند.) [107]
استاد بر اين باور است كه دعوت به ايمان [ يا ايها الذين آمَنوا آمِنوا ] دعوت به كمال است، چون در سايه ايمان، پيوند انسان با حق و حقيقت نهفته است و نفس پيوند انسان با حق از نظر اسلام، كمال است؛ و درعين حال آثارى نيز براى انسان به ارمغان مىآورد. [108]
ايمان ضمن اينكه منبع اميد و رجاء است و توكل و اعتماد واميدوارى مىآورد، از آرزوهاى شيطانى جلوگيرى مىكند [109] ومؤمن هيچ گاه خود را بىمددكار و بىغمخوار نمىبيند، هميشه در نماز مىگويد: (ايّاك نعبد و ايّاك نستعين)؛ به خواست انسان نيز جهت مىدهد و آن را از انحصار ماديات خارج مىكند و معنويات را نيز جزء خواست ها قرار مىدهد، با دراختيار گرفتن اختيار انسان و سوق دادن او در مسير حق و اخلاق، ايمان انسان را مىسازد، و انسان با نيروى علم، جهان را. [110]
ايمان، پشتوانه، زيربنا و منطق تمام اصول اخلاقى، سرسلسله و مبناى همه معنويات: (كرامت، شرافت، تقوا، عفت، امانت، راستى، درستكارى، فداكارى، احسان، صلح، طرفدارى از عدالت و...) است، زيرا تمام آنها مغاير با اصل منفعت پرستى و مستلزم يك نوع محروميت مادى است، و اثر ايمان به خداى عادل حكيم اين است كه كار خوب و صفت خوب، نزد خدا از بين نمىرود: (ان الله لايضيع أجر المحسنين). [111] بنابراين تقوا به معناى خود نگهدارى از بدى ها براى خدا [112] كه عامل تسلط بر نفس و تقويت اراده است [113] نيز بر ايمان استوار است.
به همين دليل قرآن تقوا و رضاى الهى را اساس و زيربناى مستحكم شخصيت انسان مىشناساند:
(أفمن أسّس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير أم من أسّس بنيانه على شفاجرف هار) توبه/109
ييعنى آيا آن كس بهتر است كه بناى كار خود را بر تقوى و رضاى خدا قرار داد، يا آن كس كه بناى كار خود را بر لب پرتگاه قرار داده كه زير آن خالى است؛ مشرف به سقوط است. كسى كه تكيه گاه اخلاق و شخصيتش غيرخدا باشد، مانند اين است كه بر پرتگاه مشرف به سقوط گام بر مىدارد. [114]
با شكل گيرى تقوا كه دستاورد ايمان [115] و تقويت حكمت نظرى و وسيله تقويت اراده تشكيل شخصيت انسانى است، در حوزه حكمت و عقل عملى نيز تحول درخور توجهى به وجود مىآيد، و آن عبارت است از ازميان رفتن حاكميت هوا و هوس و افزايش قدرت تشخيص و شناخت نسبت به خود، دواى خود، مفهوم خوب و بد، خير و شر و راهى كه بايستى پيش گرفته شود. [116]قرآن در اين رابطه مىفرمايد:
(إن تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً) (انفال/35)
اگر تقواى الهى را پيشه كنيد، به شما فرقان و قدرت تميز مىدهد.
از ويژگىهاى انسان اين است كه مربى خارجى براى او كافى نيست و بايد خود او نيز مربى خود باشد، دو شخصيت پيدا كند؛ از يك نظر فرمانده باشد و از يك نظر فرمان پذير، از يك نظر ملامت كن باشد و از يك نظر ملامت پذير، براين اساس، قرآن عامل تربيتى ابتكارى محاسبه را پيشنهاد مىنمايد و مراقبت ازخويش و محاسبه اعمال خويش را به عنوان كالاى پيش فرستاده شده به آخرت، توصيه مىنمايد: [117]
(و ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عنداللّه) (بقره/110)
و هركار خيرى را كه براى خود از پيش مىفرستيد، آن را نزد خداوند خواهيد يافت.
بر اساس اين سخن شهيد مطهرى، استغفار كه مورد توجه جدى قرآن است، به معناى محاسبه نفس و حساب كشيدن از خود است. [118]
بحث محاسبه وسعتى به گستردگى بحث استغفار در قرآن پيدا مىكند.
انسان پيوسته از طبيعت، نيرو مىگيرد و اگر با به كارگيرى مشروع اعضا و جوارح، اين انرژىها به مصرف نرسند، تراكم پيدا نموده و در اثر تخيّلات نظام گسسته كه خود ناشى از بيكارى است، به سر حد انفجار مىرسند و به همين دليل از گناهان تعبير به (فجور) شده است و بيشتر حاكمان، جانى از آب در مىآيند. [119]
از آن جهت كه هر عملى، عامل و سازنده هم هست و به موجب ماهيتى كه دارد، صورت مىپذيرد؛ گناه او را به حالت اول باقى نمىگذارد،اند يشه آن عمل در روحش پيدا مىشود، يعنى روحش با عمل، نوعى اتحاد پيدا مىكند. پس از پايان عمل، اثرى از آن در روح باقى مىماند و با تكرار عمل، اثر عميق تر مىشود و به تدريج ماهيت آن حقيقتى را مىيابد كه آن عمل اثر طبيعى اوست. در سوره مطففين آمده است كه تراكم اثمها و كسبها سبب تعدى و تكذيب آيات و افسانه پنداشتن آنها مىشود: [120]
(اذا تتلى عليه آياتنا قال أساطير الاوّلين. كلاّ بل ران على قلوبهم ماكانوا يكسبون) (مطففين/13ù14)
كارهاى مشروع، علاوه بر جلوگيرى از فساد، سازنده روح و چگونگى انسان نيز هستند. [121] از طريق كار كه در آن رابطه علّى و معلولى و سببى و مسبّبى ملموس مىباشد، انسان منطق فكركردن را مىآموزد كه عبارت است ازتهيه مقدمات براى دسترسى به نتيجه و از اسارت دام خيالات رهايى پيدا مىنمايد. [122] در بستر انسان فطرى (انسان برخوردار از ارزشهاى عالى به صورت بالقوه در هنگام تولد) باعمل انسان مكتسب كه هماهنگ با ارزشهاى فطرى است، شكل مىگيرد. [123]
نيايش و پرستش يك حس اصيل [124] و مظهر تكامل و هدف و آفرينش است: [125] (ماخلقت الجنّ والانس الاّ ليعبدون) (ذاريات/56) با اين حال به عنوان مقدمه و عامل تربيت نيز مطرح است.[126]
براى تربيت انسان ها، دست كم در آغاز، چارهاى جز استفاده از ترس جهنم و رسيدن به بهشت نيست، با استفاده از اين راه مىتوان به درجه بالاتر، راه يافت. [127]
شهيد مطهرى در يك بيان اجمالى، سازندگى عبادت را اين گونه به تصوير مىكشد:
(انسان با پيمون طريق طاعت پروردگار، واقعاً مراتب و درجات قرب پروردگار را طى مىكند، يعنى از مرحله حيوانى تا مرحله ملك را مىپيماند، اين صعود يك امر تشريفاتى و ادارى نيست بلكه بالا رفتن بر نردبان وجود است، شدت و قوت و كمال يافتن وجود است كه مساوى است با زيارت و استكمال در علم، قدرت، حيات، اراده، مشيت، ازدياد دايره نفوذ و تصرف و تقرب به خداوند، يعنى واقعاً مراتب و مراحل هستى را طى كردن و به كانون لايتناهى هستى نزديك شدن.) [128]
از نگاه استاد، انسان در اثر عبادت، بينشى نافذ و روشن پيدا مىكند، و بيناى خود مىگردد: [129]
(ان تتقوا اللّه يجعل لكم فرقاناً) (انفال/29)
اگر تقواى الهى را داشته باشيد، خداوند مايه تميز و شناخت براى شما قرار مىدهد.
(والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا) (عنكبوت/69)
آنان كه در راه ما بكوشند، ما راههاى خويش را به آنها مىنمايانيم.
كسى كه از ياد من اعراض كند گرفتار تنگناى معيشتى مىشود و ما او را نابينا محشور مىكنيم. او مىگويد چرا مرا نابينا محشور كردى، در صورتى كه در دنيا بينا بودم! خداوند مىفرمايد: آرى، چون آيات ما براى هدايت تو آمد و تو آنها را به فراموشى سپردى، امروز هم تو را فراموش خواهند كرد. [130]
در پى دستيابى به اين دو نوع آگاهى، ايمان كه پشتوانه اخلاق و عدالت در حيات اجتماعى و عامل چشم پوشى از منافع شخصى و مادى است، تقويت مىشود [131] و از فرمانروايى خواهشهاى نفسانى (نفس اماره) و قوه هوس باز خيال، جلوگيرى به عمل مىآيد، زيرا روح عبادت، ياد خداست كه مانع معصيت او به حساب مىآيد. قرآن درباره نماز مىفرمايد:
(ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر اللّه أكبر) (عنكبوت/45)
همانا نماز از فحشا و منكر باز مىدارد و بزرگ تر ازاين ياد خداست (كه نتيجه ديگر نماز است)
(كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلّكم تتقون) (بقره/183)
روزه بر شما واجب شده است همان گونه كه بر امت هاى گذشته واجب بود، تا شايد تقوا پيشه كنيد.
و درباره هر دو عبادت مىفرمايد:
(يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلوة) (بقره/ 153)
اى اهل ايمان! از روزه و نماز يارى بگيريد. [132]
عبادت براى اين است كه حيات ايمانى انسان تجديد بشود، تازه بشود، طراوت پيدا كند، قوت و نيرو بگيرد. به هراندازه كه ايمان انسان بيشتر باشد بيشتر به ياد خداست، و به هراندازه كه انسان به ياد خدا باشد كمتر معصيت مىكند.) [133]
مرحله چهارم اين است كه خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص در مىآيد به طورى كه درحوزه بدن خود شخص، اعمال خارق العاده سر مىزند. امام صادق(ع) مىفرمايد: (ما ضعف بدن عمّا قويت عليه النية). [134]
( و ماكان لرسول أن يأتى بآية الاّ باذن اللّه) (مؤمن/78)
هيچ پيامبرى معجزه اى نمىآورد مگر به امر خداوند.
أ در داستان سليمان و ملكه سبأ آمده است:
(قال الذى عنده علم من الكتاب أنا آتيك به قبل أن يرتدّ اليك طرفك) (نمل/40)
آن كه دانشى از لوح محفوظ نزد او بود، گفت: من پيش از آن كه چشم به هم بزنى آن (تخت) را حاضر مىكنم.
تعبير قرآن اين است كه آن دانشمند گفت: (من آورنده آن در اين مدت كم هستم) پس حول و قوه را به خود نسبت مىدهد. [135]
گرچه استاد بر اين باور است كه خداوند براى پرورش جان انسان دو نوع از شدائد و سختى هاى تكوينى (غيراختيارى) و تشريعى (اختيارى) را فراروى انسان قرار داده است [136] و مطلق سختىها از ضعيف، قوى، و از پست، عالى، و از خام، پخته مىسازد و خاصيت تصفيه، تخليص، تهييج، تحريك و دارد، [137] ولى در زمينه تربيت، مقصود سختى هاى تشريعى است كه از نگاه ايشان شامل اعمال عبادى و تمرين هاى مكرر دينى مىشود كه نوعى ورزش روحى و نوعى ابتلا و تحمل شدايد است. [138] مثل روزه، حج، جهاد، انفاق و نماز كه صبر و استقامت در انجام آنها موجب تكميل نفوس و پرورش استعدادهاى عالى انسانى است. [139] و ايشان جهاد را عامل تربيتى مىداند كه كارآيى آن را هيچ عامل ديگرى ندارد. [140]
مصيبتها و شدائد براى تكامل ضرورت دارد، قرآن مىفرمايد:
(لقد خلقنا الانسان فى كبد) (بلد/4)
همانا انسان را دررنج و سختى آفرينش قرار داديم.
آدمىبايد مشقت ها تحمل كند و سختى ها بكشد تا هستى لايق خود را بيابد. تضاد و كشمكش، شلاّق تكامل است امام على درنامه خود به عثمان بن حنيف براى اينكه راه بهانه جويى را ببندد، توضيح مىدهد كه شرايط ناهموار و تغذيه ساده از نيروى انسان نمىكاهد. درختان بيابانى كه از مراقبت مرتب باغبان محروماند، چوب محكم تر و دوام بيشتر دارند، بر عكس درختان باغستانها كه باغبانها به آنها رسيدگى كردهاند. نازك پوستتر و بىدوامترند. (ألا و إنّ الشجرة البريّة أصلب عوداً، و الروائع الخضرة أرقّ جلوداً، و النباتات البدوية أقوى وقوداً و أبطأ خموداً.) [141]
(ولنبلونّكم بشئ من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشّر الصابرين) (بقره/155)
(فانّ مع العسر يسراً. إنّ مع العسر يسراً) (انشراح/56)
پس حتماً با سختى آسانى است، حتماً با سختى آسانى است.
ييعنى چون آسانى در شكم تعب و رنج قرار داده شده است، پس هر وقت فراغت يافتى، خود را دوباره به زحمت بينداز و كوشش را از سر بگير.) [142]
احسان كه گونه خاصى از عمل است، در تفكر قرآنى شهيد مطهرى، به معناى انسانيت دوستى و دلبستگى به ارزشهاى انسانى است و نه رفتار دلخواه انسانها. به همين جهت خشونتهاى مشروع، از قبيل جهاد، قصاص و حدود به معناى دفاع از مصلحت، سعادت و انسانيت و تفسيرى از محبت است و نه استثنايى در رابطه با اصل كلى انسان دوستى. [143]
احسان و محبت با چنين مفهومى جزء عوامل تربيتى شناخته شده است. [144] قرآن مىفرمايد:
(لاتستوى الحسنة و لا السيّئة)؛ يعنى نيكى و بدى به مردم از نظر اثر همانندى ندارد. (ادفع بالتى هى أحسن)؛ آن كه به تو بدى كرده، تو به او نيكى كن. (فاذا الذى بينك و بينه عداوة كأنّه وليّ حميم) (فصلت/34)؛ همان كسى كه با تو دشمنى دارد، تو اگر او را ببخشى و به او نيكى كنى، دشمنى او تبديل به دوستى مىشود. [145]
توصيه به احسان در قرآن يك توصيه عمومىاست. مؤمنان حتى نسبت به كافران مىتوانند محبت نمايند، البته اگر احسان به آنها باعث صدمه به دين و مسلمين نشود: [146]
اينكه استاد، اثر محبت را كه احسان است، عامل تربيت قلمداد مىكند، در مورد غيراولياى خداوند است، ولى درمورد پيغمبر، على(ع) و هر انسان كاملى، خود محبت و ارادت از نظر ايشان عامل تربيت است. با اين تفاوت كه كار چند ساله عوامل ديگر را يك روزه انجام مىدهد و چون مغناطيسى انسان را به سوى خود مىكشد. بر اساس چنين فلسفهاى محبت اوليا مطرح است. در زيارت (امين الله) آمده است: (اللهم فاجعل نفسى محبّة لصفوة أوليائك)؛ مرا دوستدار برگزيدگان اولياء خود قرار ده. [147]
بيشتر فيلسوفان تربيت درباره نقش محيط در ساختن شخصيت، قضاوت يكسان دارند:
آلفرد آدلر (روان كاو اتريشى درگذشته در سال 1937 م) عقيده دارد كه تأثير عوامل محيطى و اجتماعى در ساختار و رفتار فرد، بيش از شرايط زيستى و درون ساختى است.[148]
مزلو (روان شناس امريكايى) خيرخواهى، نيك نفسى و صفا را طبيعى انسان دانسته و عقيده دارد كه عوامل فرهنگى و عادات اجتماعى سبب انحراف و اختلال شخصيت است. [149]
اريك فروم، بر اين باور است كه جامعه سالم، ظرفيت وتوانايى انسان را به عشق ورزى با هم نوعان، به كار بارور، به توسعه خرد و فهم، به داشتن حس خود بودن وأ گسترش مىدهد و جامعه ناسالم و بيمار، سبب ايجاد دشمنى متقابل، بى اعتمادى، بهره كشى، استثمار و زوال حس خود بودن است. [150]
آلپورت، روان شناس آمريكايى كه صفات را عنصر اساسى شخصيت هر فرد و سبب دگرگونىهاى همگون و پايدار در رفتار مىشناسد، آنها را برخاسته ازمحيط اجتماعى مىداند. [151]
استاد ضمن تأكيد بر سازندگى محيطها و معاشرتها، [152] عوامل سازنده محيط اجتماعى انسان را عبارت مىداند از:
(ساير افراد با صفات و حالاتى كه دارند و اعمالى كه ازآنها سر مىزند و قوانين و مقررات و عادات و آدابى كه بر آن اجتماع حكم فرماست.) [153]
استاد حتى اصل انطباق با عمل (خود فرد) را كه به معناى پيدايش ملكات با عمل است و ريشه قرآنى دارد: (بل ران على قلوبهم ماكانوا يكسبون) به عنوان شاخهاى از اصل انطباق با محيط مىپذيرد. [154]
ازاينكه محبت اولياى خدا را نيز در بحث معاشرت [155] مطرح كرده است اين نكته قابل استفاده مىباشد كه از نگاه استاد، معاشرت روحى و تماس معرفتى با الگوهاى معصوم، نيز در قلمرو محيط اجتماعى قرار دارد.
به هر حال ايشان در توضيح (انطباق با محيط) مىنويسد:
(قسمت اعظم اعمال و حركات و عادات ما أ روى حس تقليد و حكايت پيروى از ديگران ازما سر مىزند. دين اختصاص به كار بد يا كار خير ندارد، در هر دو ناحيه هست و به همين دليل است كه پيشقدم در كار خير، مزد و پاداشى برابر با ساير افراد پيرو دارد، و پيشقدم در فساد و خرابى هم كيفر مساوى با همه پيروان خويش دارد.) [156]
(اينكه قرآن مىفرمايد: (علمت نفس ما قدّمت و أخّرت) مقصود (از ما أخّرت) و آن چيزهايى كه انسان پس از خودش باقى مىگذارد، همان است كه در روايات از آنها تعبير به (سنت حسنة) و (سنت سيئة) شده است. آدمهايى كه هيچ اثرى باقى نگذارند به ندرت پيدا مىشوند و شايد اصلاً وجود نداشته باشند. انسانها غالباً در شعاعهاى متفاوت، روى دوست ومعاشر خود تأثير مىگذارند، بسا انسانى كه از دنيا مىرود، نسبت (ما اخّر) او به (ما قدّم) او صدبرابر باشد، ما قدّم او خودش بوده، هفتاد سال عمر كرده است وما أخّر او اين است كه هزار سال رفته است، ولى هنوز بعد از هزار سال اثرش باقى است.) [157]
معاشرت اثر دارد، معاشرت با صالحان اثر نيك فوق العاده دارد، و مجالست بدان، آثار سوء فوق العاده دارد، اين امرى است اجتناب ناپذير. پيامبر(ص) مىفرمايد: (المرء على دين خليله) . [158]
(مجالسة اهل الهوى منسأة للايمان.) [159]
هم نشينى با هواپرستان فراموشى ايمان است، يا فراموشگاه ايمان است.
خداوند خطاب به حضرت موسى(ع) مىفرمايد:
(فلايصدّنّك عنها من لايؤمن بها و اتّبع هواه فتردى) (طه/16)
خلاصه مواظب و مراقب تأثير سوء آدمهاى بد باش، البته معنايش اين نيست كه از آنها كناره بگير، بلكه توجه دادن به آثار بد معاشرت با آدمهاى بد است.) [160]
استاد، مطلق معاشرت را مؤثر مىداند، ولى با پيدا شدن حالت ارادت، تغيير در انسان سرعت بيشتر مىگيرد، اين كار اگر بجا باشد فوقالعاده انسان را خوب مىسازد، و اگر نابجا باشد آتشى است كه انسان را مىسوزاند. اينكه در اسلام توصيه به محبت و ارادت به اوليا شده فلسفهاش اصلاح و تربيت انسان است. [161]
استاد، محيط سازى را براى تربيت بهترين راه شناسانده و با تكيه بر حس تقليد در انسانها مىنويسد:
(حال كه چنين حسى در بشر هست پس چه بهتر كه علاقه مندان واقعى به نيكى و خير و صلاح، از همين حس عمومىبشر استفاده كنند و با پيش قدم شدن در راه خير، بشر را به راه خير هدايت كنند. آن كه پيش قدم مىشود دو كار را به صورت يك كار انجام مىدهد، يكى اينكه خود آن عمل را كه خير است انجام مىدهد، ديگراينكه سِمَت هدايت و راهنمايى پيدا كرده است.) [162]
(حكما، تنها اهل نظريه، تعليم و تدريس مىباشند و سر و كارشان تنها از راه زبان با افكار و ادراكات بشر است، ولى پيغمبران به آنچه مىگويند قبل از آن كه از ديگران تقاضاى عمل بكنند خودشان عمل مىكنند و لهذا تا اعماق روح بشر نفوذ مىنمايند، قلب و احساسات بشر را تحت تأثير و تصرف خويش در مىآوردند. سخن از زبان بيرون مىآيد و از گوش مىگذرد، ولى عمل، موج و انعكاسى عميق در روح ديگرى پديد مىآورد، تأثير سخن هم وقتى هست كه توأم با ايمان و عقيده و داغى روح باشد و اگر روح با ايمان بود قهراً عمل را هم به دنبال دارد.) [163]
(ابعاد مختلف شخصيت بايد هماهنگ رشد نمايد، اگر بخش خاصى از شخصيت رشد بيشتر پيدا كند موجب تنش و تنيدگى شده و توليد نابهنجار مىكند.) [164]
كرشن اشتاينر، نيز نخستين اصل از اصول تربيتى خود را همه جانبه نگرى دانسته مىگويد:
(هرگز عمل تربيتى خود را تنها بنا به يك چشماند از خاص مشخص مكن، بلكه هميشه آن را طبق ساختمان كلى شخصيت در حال تكوين متربى (تربيت آموز) خويش تعيين كن.) [165]
شهيد مطهرى، با تأكيد بر اهميت اين اصل مىنويسد:
(قرآن درباره آفرينش انسان مىفرمايد: (انّا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نبتليه) (انسان/1)
بنابراين ازاين بيان قرآن معلوم مىشود كه (كمال انسان) به دليل همين امشاج بودن با (كمال فرشته) فرق مىكند.) [166]
انسان كامل، انسانى است كه تمام ارزشهاى انسانى [167] (استعدادها) در او همچون تمام اعضا و جوارح كودك، رو به رشد نهاده و با حفظ هماهنگى به حد اعلاى رشد نايل گردد. قرآن از چنين انسانى تعبير به امام مىكند:
(واذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فأتمّهنّ قال إنّى جاعلك للناس اماماً)
ابراهيم(ع) پس از آن كه از امتحانهاى گوناگون و بزرگ الهى بيرون آمد و همه را به انتها رسانيد ودر همه آنها نمره عالى گرفت، به مقام امامت رسيد و به او گفته شد كه اكنون به حدى رسيدهاى كه الگو باشى و انسانهاى ديگر براى كامل شدن بايد خود را با تو تطبيق دهند. [168]
(ما نمىتوانيم در همه ارزشها قهرمان باشيم، ولى در حدى كه مىتوانيم همه ارزشها را با يكديگر داشته باشيم اگر انسان كامل نيستيم بالاخره يك انسان متعادل باشيم، آن وقت است كه ما به صورت يك مسلمان واقعى در همه ميدانها در مىآييم.) [169]
استاد در زمينه ضرورت توجه به رشد همه جانبه انسان و پى آمد غفلت از آن، مىنويسد:
(غالباً جامعه ها از راه گرايش صددرصد باطل به گمراهى كشيده نمىشوند، بلكه از افراط در يك حق به فساد كشيده مىشوند، بسيارى از انسانها نيز از اين راه به فساد كشيده مىشوند.) [170]
پس از بر شمردن نمونههايى چند، از رشدهاى ناموزون و ناهماهنگ، استاد مىنويسد:
قرآن به همه اينها توجه دارد و تمام اين ارزشها را با هم جمع مىكند:
(محمد رسول الله و الذين معه أشدّاء على الكفار رحماء بينهم)
اگر به اينها بسنده مىكرد، مىشد مثل مكتبهاى اجتماعى امروز، ولى فوراً مىآيد دنبال (تراهم ركّعاً سجّداً) همين شيران با صلابت در ميدان جنگ و مهربانان ميدان اخلاق، در خلوت عبادت، راكع و ساجد و نيايش گرند. (يبتغون فضلاً من الله و رضواناً) از خداى خود فزونى مىخواهند و به آنچه دارند قانع نيستند، مىخواهند روز به روز جلوتر و پيش تر بروند. و رضاى حق را مىخواهند؛ يعنى افرادى نيستند كه براى خود دنيا يا آخرت را بخواهند، براى آنها رضاى حق از هر چيزى برتر و بالاتر است، (سيماهم فى وجوههم من أثر السجود) در چهره آنها آثار عبادت و آثار سجود را مىبينى. [171]