يكى از موضوعات مهم و مجادله برانگيز در رشتههاى مختلف انسانى، مبحثشخصيت است كه آرا و اقوال متباينى را از صاحبنظران و مكاتب، و تعارضى را در شعب و رشتههاى گوناگون علوم به دنبال داشته است. بحثشخصيت در رشتههايى چون روانشناسى، جامعهشناسى و روانشناسىاجتماعى از جمله مباحث مبنايى است كه تئوريها و جهتگيريهاى متفاوتى از آن نشات گرفته، علاوه بر آنكه سايه اين مبحثبر ساير موضوعات و فروعات رشتههاى مذكور نيز گسترده است. مبانى نظرى و آراى برخاسته از اين موضع، مكاتب و رويكردهاى متنوعى را در شعبههاى كاربرديتر علوم انسانى از قبيل: مديريت، علوم سياسى، تعليم و تربيت، حقوق جزا و جرمشناسى، پايهگذارى كرده است.
اساس بحثشخصيت، در پاسخ به مساله چرايى و چگونگى تعينى است كه هر فرد انسانى در مقايسه با ديگر همنوعان كمابيش از آن برخوردار است و اين تعين، هم براى صاحبان اقوال و آراى معتقد به فرديت و ويژه بودن انسان، ضرورت توجيه و چگونگى وقوع آن را الزام كرده است و هم سؤال مهمى فراروى جمع گرايان و كسانى كه قائل به قانونمندى نوعى براى اجتماع انسانها بوده و در صدد نفى فرديت او برآمدهاند، قرار داده است كه واقعيت تنوع را چگونه توجيه مىكنند.
علىرغم تعاريف متعدد و متنوعى كه از شخصيت ارائه شده و اختلافات عظيمى كه در خصوص نحوه تكون و عوامل مؤثر در آن وجود دارد، مىتوان به تعريف زير به عنوان وجه مشترك بسيارى از اين اقوال اشاره داشت: «شخصيت عبارت است از سازمان پويايى از عوامل مؤثر در يك فرد، كه موجبات سازگارى منحصر به فرد او را با محيط پيرامون فراهم مىسازد». مهمترين اجزاى اين (1) تعريف، پويايى يا عدم ثبات سازمان شخصيت فرد در طول مدت عمر و تنوع واكنشهاى او در شرايط و زمانهاى متفاوت از يكسو، و كيفيت انحصارى آن واكنشها در مورد هر فرد از سوى ديگر است. به عبارت ديگر اگرچه افراد در فرآيند جامعهپذيرى، براى انطباق با ارزشها و الگوهاى رفتارى و فرهنگ جامعه و قالبگيرى شخصيتشان تحت تاثير قرار مىگيرند، ولى اين تاثير منجر به پيدايش محصولات قالبى از آن نوع كه در ساير فعاليتها و مكانيسمهاى برنامهريزى شده براى توليد محصولات دلخواه رخ مىدهد، نمىگردد. در توجيه اين تفاوت چنانچه نگرش پوزيتيويستى همسنخى عالم انسان و طبيعت را مسامحتا بپذيريم و بر آن اساس از تمثيلى قياسى براى توضيح آن استفاده كنيم، بايد بگوييم فرايندهاى توليد محصولات، با دو شرط اساسى منجر به محصولات قالبى مشابه خواهد شد: اول تشابه و يكسانى در كيفيت مواد اوليه; دوم وحدت فرايند و عمليات اعمال شده بر اين مواد. در چنين صورتى با محصولاتى كاملا مشابه و يكنواخت مواجه خواهيم بود; اما با تنوع و عدم يكسانى هر يك از اين دو عامل، با تنوع محصول روبرو مىشويم، بدين معنى كه عمليات واحد بر مواد مختلف، منجر به توليد محصولات ناهمگون خواهد شد و همچنين اعمال عمليات متنوع بر مواد اوليه واحد نيز محصولات متنوع به دنبال خواهد داشت و در بسيارى از موارد، تنوع ناشى از ناهمسانى در هر دو عامل است.
با استعانت از اين تمثيل، تنوع رفتار يا كيفيت واكنش انسانهايى كه خروجى فرايند جامعهپذيرى و تربيت اجتماعى محسوب مىشوند، يا به تنوع ذات و خميرمايه اوليه يا به تنوع مكانيسم جامعهپذيرى يا تنوع هر دو بازگشت داده مىشوند. غالب آرا و نظريات مطرح شده در علوم انسانى رايج در خصوص شخصيت، به نحوى درصدد توضيح همين موضوع و تاييد يا جانبدارى از تاثير يك وجه و نفى وجوه ديگر يا اختلاف در ضريب يا وزن هر يك از عوامل فوق بازگشت دارد.
روانشناسان، جامعهشناسان و روانشناسان اجتماعى برحسب تمايز نگرش خود، عنصر اصلى و تبيين كننده در سازمان شخصيت را به نحو ويژهاى ترسيم مىكنند و علىرغم اين تمايز، زاويه نگرش رشتهها در درون هر يك از شعب مذكور نيز نحلهها و مكاتب گوناگون نظريات خود را مطرح مىكنند، به نحوى كه يافتن وفاقى كامل در آنها مشكل است، اما در مجموع مىتوان اين آرا را به شرح زير مطرح كرد.
1 - عامل وراثت: اين عامل از گذشتههاى دور مورد توجه علماى اخلاق و فلسفه بوده است و امروز نيز در علم روانشناسى بيشترين توجه را به خود جلب نموده است. شاخه علم ژنتيك در زيستشناسى مباحث غيردقيق گذشته را به پژوهشهاى علمى متقنى تبديل نموده است و اصل اين موضوع كه بسيارى از خصوصيات جسمانى و روانى از طريق ژنها از والدين به فرزندان منتقل مىگردد، اثبات شده است. با وجود اين، همچنان بحثسهم عوامل ارثى در شخصيت و حدود و كيفيت تغييرات احتمالى آنها مورد منازعه است و نگرشهايى كه وزن و بهاى اصلى را در تحليل شخصيتبه عوامل روانى مىدادند، امروزه با ترديد بيشترى مواجه شدهاند. وجهى از اين نگرش كه بعضا به صورت مستقلى نيز مطرح مىشود، بررسى تاثير عوامل فيزيولوژيك بر ساختار شخصيت است.
اين ايده كه مىكوشد بين ساختمان جسمانى اعم از وضعيتسلسله اعصاب، كاركرد غدد، گروه خون، تركيب چهره و استخوانبندى و عضلات با كيفيت روحى و روانى شخصيت افراد پيوند و رابطه برقرار كند، طى دهههاى اوايل قرن بيستم مدافعان جديترى داشت و كسانى چون لمبرزو، جرمشناس مشهور ايتاليايى، و كرچمرو شلدون، از روانشناسان برجسته، مدافع آن به حساب مىآيند. خميرمايه اين ايده، در طب قديم نيز كه بر اساس تفكيك مزاجهاى چهارگانه سامان يافته بود حضور داشت، چرا كه در آن نظام طبى، مزاجهاى چهارگانه ضمن آنكه براساس ويژگيهاى جسمانى تبيين مىشدند، معرف خصوصيات روانى يا مزاجهاى روحى متناظر نيز بودند.
2 - محيط طبيعى: شرايط جغرافيايى و اقليم طبيعى كه تفاوتهايى را در ميزان دما و حرارت محيط زيست، ميزان رطوبت و بارندگى، چشمانداز طبيعى و حاصلخيزى و وفور امكانات زيستيا خست طبيعت و كمبود نعمات را به دنبال دارد، عدهاى را بر آن داشته است تا اين كيفيتها را با روحيات و خلق و خوى مردمان پيوند دهند. عدهاى تاثير اين عوامل را با واسطه از طريق تنوع در محصولات و منابع مورد مصرف مردمان دنبال مىكنند، به گونهاى كه اين عوامل به عنوان زمينه تغييرات بيولوژيكى و جسمانى مطرح مىشوند. از ميان متفكران مسلمان، ابن خلدون اشارات صريحى به تاثير محيط جغرافيايى و شرايط زيستمحيطى بر نحوه معيشت مردمان دارد و عصبيت كه وى از آن به عنوان عنصر كليدى در تحليل رفتار اجتماعى و خلق و خوى اقوام و ملل استفاده مىكند، تا حد زيادى به نحوه معيشت و زيستگاه طبيعى آنان وابسته است.
روشن است كه اين ديدگاه، حداكثر مدعى تاثير محيط جغرافيايى بر روحيات مردمان هر منطقه است و به فرض اثبات چنين تاثيراتى، به استناد مشخصات جغرافيايى مىتوان تنوع روحيات مردمان دو اقليم متفاوت را تبيين كرد، ولى اين عامل نمىتواند در تحليل تنوع شخصيت افراد يك اقليم يا كسانى كه شرايط زيستمحيطى مشابهى داشتهاند، كارساز باشد; در حالى كه بحث از شناخت عوامل مؤثر بر شخصيت است كه بنابر تعريف، تجلى انفرادى يا انحصارى آن را در هر يك از افراد جستجو مىكند. به همين دليل معمولا روانشناسان و جامعهشناسان، تاثير اين عامل را به عنوان عامل مستقيم انكار نمودهاند، روانشناسان آن را از طريق تاثير در نوع اطعمه و اشربه و ديگر عوامل بدنساز، در سطح عوامل جسمانى تحليل مىكنند و جامعهشناسان، اقليم و محيط جغرافيايى را از عوامل مؤثر در فرهنگ محسوب كرده، آنگاه از عامل فرهنگ به عنوان عامل مؤثر بر شخصيتياد مىكنند. صرفنظر از قوت استدلال و مستندات اين دو گروه، هر دو نوع تحليل مذكور به لحاظ آنكه امكان تمايز و تفاوت انفرادى افراد را ممكن الوقوع مىسازد، مىتواند به عنوان عوامل مؤثر بر شخصيت مورد توجه قرار گيرد.
3 - محيط اجتماعى: طيف وسيع شبكه روابط اجتماعى فرد، اعم از اعضاى خانواده، دوستان، معلمان و مربيان، همكاران يا شبكههاى وسيعترى از همشهريان، طبقه اجتماعى فرد، همكيشان و همفكران و نظاير آن، عاملى است كه صاحبنظران كثيرى از آن به عنوان عامل مهم و تعيينكننده در سازمان شخصيتياد مىكنند. روانشناسان اجتماعى عمدتا به روابط اجتماعى نزديك و بيواسطه فرد كه طى آن عمدتا روابط چهره به چهره و روياروى وجود دارد تاكيد مىكنند و در تحليل شخصيت، به گروههاى اجتماعى محيط بر فرد اصالتبيشترى مىدهند، ولى جامعهشناسان از گروههاى اجتماعى آغاز نموده و به سطوح وسيعتر اين روابط كه شامل نظام فرهنگى، ساختسياسى، موقعيت تاريخى، طبقه اجتماعى، سازمان حرفهاى و مناسبات شغلى محيط بر فرد نيز مىشود توجه دارند. صرفنظر از مدعاى افراطى جمعگرايانى كه در جهت اثبات اصالت مناسبات جمعى، هر گونه هويت فردى و شخصى را انكار مىنمودند، رويكرد غالب نزد جامعهشناسان فعلى به سمت تاكيد بر مناسبات جمعى به عنوان يكى از اجزاى تشكيل دهنده شخصيت، تعديل شده است و هويتشخصى با خميرمايههايى از ويژگيهاى ارثى و ذاتى كه البته تا حد زيادى در معرض تندباد مناسبات اجتماعى است، به رسميتشناخته شده است.
اشاره به عوامل ياد شده كه معرف اجمال مجادلات و مباحث گسترده شخصيت در علوم انسانى است، در يك تقسيمبندى عامتر، قابل تحويل به دو عامل وراثت و محيط است. ديدگاههايى كه بر عنصر وراثت تاكيد بيشترى دارند، هويت فرد را با تعين و ثبات جديترى تبيين مىكنند و طرفداران تاثيرات محيطى، علىرغم آنكه ممكن است در نگرش جبرگرايانه به هويت فرد از تعين جبرى شخصيت دفاع كنند، اما تغييرات شخصيتى ناشى از تغييرات محيطى را پذيرا هستند كه از اين نظر از وراثتگرايان متمايز مىشوند.
موضع دوگانه و متعارض فوق، در سنت ادبى وفرهنگى جامعه ما نيز به وضوح قابل مشاهده است، به گونهاى كه مضمون بسيارى از حكايات و امثلهوضربالمثلهاى منظوم يا منثور ما در جهت تاييد يا حمايت از ديدگاههاى مذكور مطرح شده است، به عنوان مثال مواردى چون: پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است / تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است / چون بود اهل گوهرى قابل / تربيت را در او اثر باشد / هيچ صيقل نكو نداند كرد / آهنى را كه بدگهر باشد; مصاديقى از مضامين مدافع نقش تعيين كننده عنصر وراثت در شخصيت است و در مقابل، مضامينى چون: پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد / سگ اصحاب كهف روزى چند / پى نيكان گرفت و مردم شد; به وضوح مؤيد نظريات مدافع تاثير محيط اجتماعى در شخصيت است. با توجه به اينكه بخش مهمى از ادبيات و معارف سنتى جامعه ما ريشه در منابع دينى دارند، بىگمان در ادبيات و معارف دينى ما شواهد و مؤيداتى در استظهار و حمايت از هر يك از ديدگاههاى فوق مىتوان ارائه داد، به عنوان مثال تاكيدات و توصيههايى كه در مورد ملاكهاى گزينش همسر صالح و توجه به اصالت و پاكى خاندان زوج صورت گرفته، قابل حمل بر مصالح و مفاسد ناشى از تاثيرات وراثتى است كه فرزندان را متاثر مىسازد، و يا آن همه تاكيدات بر انتخاب دوست و همنشين خوب و توصيه به شركت در محافل و مجامع ويژه ايمانى و سالم و پرهيز از روابط و همنشينىهاى ناسالم، مىتواند مؤيد ديدگاههاى مدافع تاثيرات محيطى قلمداد شود.
بديهى استيكى از قلمروهايى كه صاحبنظران و پژوهندگان مسلمان بايد به نحو جدى در آن به كنكاش بپردازند، مباحث مذكور است تا بتوانند با اتقان بيشترى موضع شريعت كامله اسلام را در خصوص منازعات موجود در اين زمينه روشن نمايند و تزاحم صورى و احتمالى را با استفاده از قواعد اصولى و ديگر ملاكهاى اتقان و ترجيح منابع رفع نمايند. نگارنده قصد ورود به اين بحث را ندارد و اشارات فوق صرفا براى تقريب به ذهن مطرح شده است، اما مساله مهمى كه در بحثشخصيت از نگاه معارف دينى و اسلامى قابل طرح است و مىتواند ماهيتبحث را از سبك و سياق متعارف و معمول آن در علوم انسانى رايج متمايز كند، بحث فطرت است.
برحسب تعريف و معنايى كه از فطرت استنباط شود، مبحثشخصيتبا ملاحظه آن تبيين متفاوتى مىيابد. نگارنده مدعى ارائه تعريف يا ترجيح معنايى خاص از فطرت نيست، و اين به عهده عالمان متفقه در دين است كه با استفاده از منابع اصيل و اصول و معيارهاى شناخته شده و روششناسى خاص معارف اسلامى به آن مبادرت ورزند. در اين بحث ما صرفا مىكوشيم معانى متفاوت ارائه شده يا معانى مفروض از بحث فطرت را با مباحث رايجشخصيت در علوم انسانى مقارنت دهيم و استنباطهاى منتج از هريك از معانى مفروض را مشخص نماييم.
در مبانى اسلامى، انسان به عنوان موجودى شناخته مىشود كه از درون داراى تمايلات و گرايشهايى است. گرايشهاى درونى انسان دو گونه است: 1 - گرايشهاى حيوانى كه وجه اشتراك انسان و حيوان است، نظير غريزه حب ذات و صيانت از نفس و غريزه جنسى، اين گرايشها معمولا پايگاه فيزيولوژيك دارند; 2 - گرايشهاى انسانى كه اختصاص به انسان دارد و از عمدهترين وجوه مميزه روح انسانى از حيوان مىباشد، حقيقت جويى، فضيلتخواهى، زيبايى خواهى، خداخواهى و پرستش و تمايل به جاودانگى، برجستهترين اين گرايشها هستند. (2)
واژه فطرت داراى سه اصطلاح است: 1 - اصطلاح عام كه هرگونه گرايش اصيل و ذاتى حيوانى و انسانى را شامل مىشود; 2 - اصطلاح خاص كه صرفا شامل گرايشهاى انسانى است; 3 - اصطلاح اخص كه منحصرا به معناى گرايش به خداوند و دين است. همچنين با استفاده از (3) مباحثى كه صاحبنظران مسلمان در بحث فطرت يا ويژگيهاى انسانى مطرح نمودهاند، مىتوان گفتسه برداشت در مورد گرايش درونى يا ويژگيهاى فطرى بشر وجود دارد:
1) بشر فطرتا متمايل به خير و كمال است; يعنى گرايش طبيعى اوليه او به خير است و رفتارهاى غيرمنطبق با اين كمال جويى و حقيقتطلبى، يا مظهر جهل و اشتباه انسان دريافتن مصاديق استيا ناشى از فساد عارضى است كه عوامل خارجى مانع از تحقق فطرت كمالجو شده و بر آن سرپوش گذاشتهاند. در مجموع ظاهرا چنين به نظر مىرسد كه ديدگاههاى شهيد مطهرى در كتاب فطرت و نيز موضع آقاى مصباح يزدى دركتاب جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن و نيز مؤلفان كتاب فلسفه تعليم و تربيت دفتر همكارى حوزه و دانشگاه بر اين نسق است و حضرت امام خمينى(ره) نيز در موارد مكرر به كمال جويى فطرى بشر اشاره داشتند و فزونخواهى و قدرت طلبى انسانها را نيز نشانههايى از دريافت جاهلانه مصاديق فطرت كمالجو معرفى مىكردند. آيه 30 سوره روم كه مشهورترين آيه (4) مبحث فطرت است و نيز آيه 172 سوره اعراف معروف به آيه ذر، از بارزترين مستندات اين موضع هستند. (5)
2) بشر از درون متمايل به شر و درنده خوست و اگر به خود وانهاده شود، جز شر نمىتوان از او انتظار داشت; لذا از طريق مراقبت و تلاش دائمى بايد بر اين تمايل فائق آيد كه بخشى از اين مراقبت و تلاش، از طريق مجاهده نفسانى خود فرد و بخشى از طريق نظارتها و كنترلهاى اجتماعى و بيرونى تامين مىشود. اين نظريه كه به نحو صريح و خالص آن در نزد صاحبنظران مسلمان كمتر مطرح شده است، بهترين تجلى را در بيان هابس دارد كه مىگويد: «انسان، گرگ انسان» است.
در عين حال مضامين بسيارى از كتب اخلاقى ما بر اساس تاكيد بر اين وجه شيطانى و خطر بالقوه هواى نفسانى در وجود آدمى است. ديدگاه مرحوم طباطبايى در الميزان و تبيينى كه در خصوص ميل به استخدام در انسان ارائه مىنمايند، احتمالا مىتواند در اين طبقهبندى جاى داده شود. در عين حال غالب منابع اسلامى، گرايشهاى حيوانى و تمايلات شرورانه انسان را ذيل گرايشهاى فطرى طبقهبندى نمىنمايند. همچنين غالب آنان اگر از وجود اين گرايشها سخنى داشتهاند، توام با آن از گرايش به خير و كمال نيز سخن گفتهاند، كه در اين صورت در طبقهبندى حاضر، در گروه سومى قرار مىگيرند; لذا شايد بتوان گفت اين نظريه نزد صاحبنظران مسلمان مدافع ندارد.
3) فطرت و خميرمايه ذاتى بشر، خصلتى دوسويه دارد; يعنى هم كمالجويى و گرايش به خير در وجودش نهفته است و هم شيطان صفتى و درنده خويى و تمايلات شرورانه با مذاقش سازگار است. اين ديدگاه، فطرت يا ماهيت وجود انسان را به صورت بالقوه قادر و توانا براى فعليتيافتن دوگانه در دوسوى طيف خير و شر مىداند و خميرمايه هردو گونه فعليت را در وجودش مىيابد كه براى تحقق يكى و زيرپاگذاشتن آن ديگرى، شرايط و لوازم و تكاليفى مقدر شده است.
استنباط اوليه و ظاهرى از آيات هفتم و هشتم سوره مباركه شمس كه از الهام تقوا و فجور در نفس انسان خبر مىدهد، مىتواند مدلول اين نگرش قلمداد شود. شريعتى نيز در انسانشناسى خود از اين نظريه دفاع كرده است و نظر خود را بيشتر مستند به گزارش خلقت دوگانه انسان از تركيب «گل بدبو» و «روح خدايى» قرار داده است. مضمون بسيارى از كتب اخلاقى و نيز مباحث معرفت النفس در فلسفه اسلامى، غالبا به حضور بالقوه دو گرايش متضاد در انسان اشاره دارند و او را از صفات رذيله و هواى نفس پرهيز داده، به خير و كمال دعوت مىنمايند و اساس هر دو گرايش را در نفس و فطرت انسان حاضر مىدانند، چرا كه صلاح و رستگارى فرد به فعليت رسانيدن خير و مقابله با فعليتيافتن رقيب شرور است (6) .
با عنايتبه ملاحظات فوق و تامل در معناى فطرت، مىتوان گفت كه اعتقاد به فطرت در فرهنگ و معارف اسلامى، به طور قطع «انسانشناسى اسلامى» را از موضع ويژهاى برخوردار مىسازد، كه تمايز آن را با ديگر انسانشناسيها به عنوان يك بحث جدى بايد دنبال نمود، اما از آنجا كه طبق تعريف شخصيت و در تبيين عوامل مؤثر آن، ما به دنبال كشف يا توضيح دلايل و نحوه وقوع تمايزات و تفاوتهاى افراد هستيم، مىتوان اين ترديد را مطرح كرد كه: آيا اعتقاد به فطرت و برداشتهاى متفاوت آن، مداخلهاى در مبحثشخصيتخواهد داشتيا خير؟
در اين خصوص بايد گفت: اگر فطرت را به عنوان يك «صفت نوعى» كه تمام آحاد انسانى بهره و نصيب مساوى و مشابهى از آن برده باشند فرض شود (حداقل آنكه بهره بالقوه آنان مشابه باشد)، در اين صورت به زبان رياضى، در معادله شخصيت عدد ثابتى را وارد نمودهايم كه با وجود تغيير در جواب معادله، نقشى در ميزان تفاوت جوابها نخواهد داشت. بهعبارت ديگر اگر فطرت انسانها خصايص واحد با ميزان و شدت يكسانى باشد، عوامل مؤثر در تمايزات آنها چيزهاى ديگرى است; لذا در مبحثشخصيت - تا آنجا كه دنبال وجوه تمايز افراد است - عنصر فطرت مداخلهاى نخواهد داشت.
اما اگر تمايلات فطرى انسان را «صفات نوعى» بدانيم و در عين حال قائل به اين باشيم كه سهم افراد از اين صفت، بنا به دلايل مختلف از جمله تفاوت عملكرد «اسلاب و ارحام» متفاوت است. در اين صورت مبحثشخصيتبه مساله شناسايى عوامل مؤثر در ميزان دريافتسهم يا نصيب افراد از فطرت بر مىگردد كه از اين حيث، تقريبا مشابه مسالهاى است كه در علوم انسانى رايج در جستجوى عوامل مؤثر در شخصيت مطرح مىشود. بديهى استبحث در مورد شناسايى نوع عوامل و تفاوتهاى احتمالى آن، همچنان گشوده خواهد بود. همين طور اگر مقدار نصيبفطرى افراد را بالقوه مساوى بدانيم، اما قائل به تفاوت ظهور و فعليتيافتن آن براساس عوامل مختلف باشيم،بازبحثشخصيت، شناسايى زمينههاى مساعد يا موانع فعليتيافتن فطرت مطرح خواهد شد كه تقريبا مشابه فرض قبلى است.
تا آنجا كه نگارنده دريافت كرده است، امام خمينى در شرح حديثيازدهم از كتاب چهل حديث، قائل به نصيب بالقوه عام، مشترك و مساوى نوع انسان از چشمه فطرت هستند; ولى آقاى مصباح يزدى ظاهرا به تفاوت سهم قائلند; لذا از مباحثى كه صاحبنظران مسلمان بايد آن را (7) دنبال نمايند:
اولا پاسخ به اين سؤال است كه آيا فطرت، صفت نوعى و عام است كه سهم و نصيب ازلى و بالقوه افراد از آن مساوى است، يا اينكه مىتوان قائل به تفاوت نصيب شد؟
ثانيا در فعليتيافتن گرايشهاى فطرى چه عواملى مداخله دارند؟ و آيا موضع مكتب اسلام در اين مبحثبر اساس همان عوامل ياد شده در علوم انسانى رايج است و اختلاف ما بر سر ضريب يا وزن هر يك از عوامل است؟ به عبارت ديگر، در اين منازعه ما يكى از مكاتب خواهيم بود در كنار ديگر مكاتب كه آرايش عوامل مذكور در معادله شخصيت را با ضريب معين دنبال مىكنيم، يا قائل به عوامل جديد و مجزايى هستيم؟
پارهاى از صاحبنظران مسلمان كه به اين مباحث وارد شدهاند، كوشيدهاند تا عاملى تحت عنوان «اراده يا اختيار» را به عنوان وجه مميزه در انديشه اسلامى مطرح نمايند. به نظر مىرسد اگر به لحاظ موضع اين بحث، از مجادلات محض انسانشناسى صرفنظر كنيم، وارد كردن عامل اراده يا اختيار در مبحثشخصيت، به نوعى همان مسائلى را كه در باب فطرت و گرايشهاى فطرى مطرح شد، به دنبال دارد; يعنى اولا سؤال از سهم يا نصيب نوعى يا اختصاصى اراده و مقدار آن نزد هر فرد مطرح مىشود; ثانيا دلايل يا عوامل ظهور و تحقق اراده و يا موانع آن و نيز رابطه آن با ديگر عوامل مؤثر در شخصيت مطرح مىشود. اگر مقدار ظهور و بروز اراده را در افراد، تابع قواعد ومكانيسمهايى قابل شناخت و محاسبه و بالمآل قابل پيشبينى بدانيم (حتى با فرض روشها و نظام معرفتى ويژه ومتمايز از روشهاى تجربى و حسى)، در واقع معادلهاى از شخصيتخواهيم داشت كه با فرض وقوع يا شناخت ميزان هر يك از متغيرهاى آن، نتيجه معادله معلوم خواهد شد و اين با برداشت متعارف و مفروض در «اراده آزادانسان» ممكن است مباين باشد. اگر هم تجلى اراده را تحت آن قواعد ندانيم، بحث را به حوزه نامعلومى احاله كردهايم كهبراساس معيارهاى متعارف بحث علمى، آن را از قلمرو معرفتحصولى خارج نمودهايم و به اين معنا كمكى به روشنگرى آن نداشتهايم.
بحث ديگر آن است كه: اگر مطابق نظر امامخمينى(ره) و امثال ايشان، فطرت نوعى انسان را گرايش به كمال بدانيم و اختلاف افراد را تشخيص مصداق آن بيابيم، سؤال به علل تفاوت در علم و جهل افراد براى تشخيص راه صحيح يا انحرافى كمال بازگشت داده مىشود. به عبارت ديگر مبحث عوامل مؤثر در شخصيت، به بحث عوامل مؤثر در نحوه و ميزان اكتساب يا حصول علم يا معرفتحقيقى تحويل مىشود، كه ظاهرا به صورت ماهوى چندان تفاوتى با مسائل فوقالذكر نخواهد داشت.
موضوع ديگرى كه در ارتباط با شخصيت و فطرت مىتوان مطرح كرد، طرح مبحث فطرت به عنوان يكى از مؤلفههاى مؤثر در شخصيت است، به اين نحو كه اگر شخصيت را برآيند نيروهاى وارده يا مؤثر بر شخص بدانيم، كشش يا تمايل فطرى را به عنوان يكى از نيروهاى حاضر در صحنه فرض كنيم و برآيند اين نيرو را با ديگر نيروهاى مؤثر در شخصيت محاسبه نماييم، در اين حالتبر اساس سه برداشت متفاوت از فطرت، سه فرض از نتيجه يا برآيند نيروها متصور است.
فرض اول: فطرت را كشش و تمايل درونى به خير تعبير كنيم. در اين صورت، برآيند نيروها تحت تاثير مقدار كشش فطرى، به سمتخير متحول مىشود; يعنى در اين نگاه هميشه شخصيت افراد بيش از آنچه محاسبات مربوط به برآيند عوامل رايج و معمول در علوم انسانى متعارف پيشبينى مىكند، به سمتخير تمايل نشان خواهد داد. در واقع عدد ثابت و مثبتى در معادله شخصيت وارد شده است كه در هر حال، نتيجه معادله، بزرگتر از عدد قبل از ورود اين مقدار ابتخواهد بود.
فرض دوم: فطرت را كشش و تمايل درونى به شر تعبير كنيم. اين وضعيت نقيض حالت فوق خواهد بود و برآيند نيروها را به جهتشر متمايل خواهد كرد. به عبارت ديگر در معادله شخصيت، عددى ثابت اما با علامت منفى وارد مىشود كه نتيجه را كوچكتر از نتيجه قبلى خواهد نمود.
فرض سوم: فطرت را كشش دو سويه يا امكانى بالقوه و متساوىالطرفين به سمتخير و شر بدانيم. در اين فرض، عملا عوامل مؤثر همانهايى خواهند بود كه در فعليت اين كشش دو سويه دخالت دارند. به عبارت ديگر مىتوان عنصر فطرت را از معادله حذف نمود، بدون آنكه در نتيجه معادله تغييرى حاصل شود، چرا كه به بيان رياضى برآيند دو نيروى متضاد از نظر جهت و متساوىالمقدار بودن، صفر خواهد بود. با اين ملاحظه مىتوان چنين پنداشتكهبرداشتسوم از معنى فطرت، موضع قائلين آنرا در انسانشناسى، از موضع انسانشناسيهاى رايج متمايز مىكند;ولى در مبحثشخصيت، نتيجهعملى موضع آنان تفاوتى با منكرين ياغيرمعتقدينبهفطرتنخواهدداشت.
به ملاحظات فوق اين نكته را بايد افزود كه قائل شدن به كشش يا تمايلى درونى -به هر سو كه فرض شود- از نظر نتيجه و مقدار تحقق آثار ناشى از عوامل محيطى، نقشى تشديد كننده خواهد داشت. از اين نظر با بحثى مشابه مكتب تربيتى افلاطون مواجه خواهيم بود كه تعليم و تربيت را چيزى جز «ذكر» يا «يادآورى» علم ازلى نمىداند. بديهى است در اين نگرش، مربى با وضعيتى به مراتب سهلتر و زمينهاى مساعدتر مواجه خواهد بود، مشروط بر آنكه تعليم و تربيتخود را در مسير و منطبق با «علم نخستين» متربى قرار دهد. بر همين اساس، فرايند جامعه پذيرى و سازماندهى شخصيت افراد در جامعه، از طريق عنصر تشديد كننده فطرى (به سمتخير يا شر) با سرعت و شتاب به مراتب بيشترى از شرايط غيبت اين عنصر محقق خواهد گرديد. شايد بتوان گفت: حداقل مداخله مبحث فطرت در شخصيت، همين نقش تشديد كننده است و با برداشتها و استنباطهاى ديگر از فطرت، به سطوح بيشتر و بالاترى از تمايز نيز مىتوان دستيافت.
انتظار اين است كه اساتيد و صاحبنظران متفقه در دين، اين حدود نظر كنجكاوانه و غير مغرضانه نگارنده را -هر چند با صلاحيتهاى علمى لازمه آن توام نباشد- با ديده اغماض و شرح صدر نگريسته و اگر در آن وجوهى براى تامل بيشتر و طرح مساله فطرت با مبانى متاثر از سؤالهايى از اين سنخ يافتند، بابى براى گفت و شنود و همسويى هرچه بيشتر فراهم آيد، كه اين خود، مقصود را تامين خواهد نمود.
ء - اتكينسون، ريتال و همكاران; زمينه روانشناسى; ترجمه محمدتقى براهنى و همكاران، جلد دوم، انتشارات رشد، 1373
- ساروخانى، باقر; دايرةالمعارف علوم اجتماعى; انتشارات كيهان 1370
- كلاين برگ، اتو; روانشناسى اجتماعى; ترجمه عليمحمد كاردان، جلد دوم، نشر انديشه، 1363
- كوهن، بروس; جامعهشناسى; ترجمه غلامعباس توسلى، سمت، 1372
- دفتر همكارى حوزه و دانشگاه; فلسفه تعليم و تربيت; جلد اول، سمت، 1372
- دوچ، مورتون; نظريهها در روانشناسى اجتماعى; ترجمه مرتضى كتبى; انتشارات دانشگاه تهران، 1374
- سروش، عبدالكريم، تفرج صنع; انتشارات سروش، 1366
-عطاران،محمد;آرىمربيانبزرگمسلمان،انتشاراتمدرسه،1375
- باقرى، خسرو; نگاهى دوباره به تربيت اسلامى; انتشارات مدرسه، چاپ سوم، 1374
- طباطبايى، محمدحسين; الميزان فى تفسير القرآن; انتشارات اميركبير، 1363
- بهبودى، محمدباقر; جبر و اختيار; انتشارات معراجى
- گيدنز، انتونى; جامعهشناسى; ترجمه منوچهر صبورى; نشر نى، 1373
- مصباح، محمدتقى; جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن; سازمان تبليغات اسلامى، 1368
- احمدى، علىاصغر; فطرت، بنيان روانشناسى اسلامى
- شريعتى، على; اسلام شناسى
- شريعتى، على; انسان، اسلام، ماركسيسم
- سياسى، على اكبر; نظريههاى شخصيت; دانشگاه تهران، 1354
- استوتزل، ژان; روانشناسى اجتماعى; ترجمه علىمحمد كاردان; دانشگاه تهران، 1367
- باقرى، خسرو; پيشفرضهاى روانشناسى اسلامى; فصلنامه حوزه و دانشگاه; شماره 5، زمستان، 1374
- برنجكار، رضا; حضور اراده در مبادى عمل; فصلنامه حوزه و دانشگاه; شماره6، بهار 1375
- امامخمينى(ره); چهلحديث، مؤسسه تنظيم و نشر آثار، 1371
- امام خمينى(ره); صحيفه نور; وزارت ارشاد
- امام خمينى(ره); طلب و اراده; مؤسسه تنظيم و نشر آثار