توبه از عُجب


توبه از عُجب

عجب، برگشت به «خود» و انسلاخ ازرحمت حق است

عجب موجب سيطره شيطان است



توبه از عُجب

از جمله رذايل اوصاف واخلاق، مسئله عجب است كه سالك در توبه از آن نيز از همان اول امر بايد جديت كامل داشته باشد و از آن سخت اجتناب كند. اين رذيله از رذايل بسيار خطرناك براى سالك است از طرفى صور و اطوار آن به تناسب منازل مختلف سلوك بسيار زياد است ،و از طرفى توبه از آن و نجات يافتن از صور و اشكال گوناگون آن، مخصوصاً ازمراحل دقيق و عيمق آن بسيار سخت است.

براى صاحبان بصيرت اين حقيقت روشن است كه اين رذيله در اصل از مسئله «شرك» يعنى «شرك خفى»نشأت مى‏گيرد كه اكثر صاحبان ايمان در مراتب مختلف گرفتار آن مى‏باشند. زيرا «عجب» عبارت از اين است كه انسان خود را صاحب كمال يا كمالاتى ببيند،



|259|

و آثار و كمالات را از خود بداند، و از خود بلحاظ داشتن كمال راضى باشد، و به خود و به كمال خود ببالد و خود را بزرگ بشمارد،چه اين كمال ياكمالات، از كمالات ديگر باشد، و چه از كمالات عبودى باشد. و آنچه در اين مبحث بيشتر مورد نظر هست، همان كمالات عبودى است. به اين معنى كه سالك در مقام عبوديت خود را صاحب كمالات عبودى ببيند و حالات خوب و موفقيتهاى خود در سلوك، و مقامات ومنزلتها را ازخود بداند، و خود رادر ميدان عبوديت چيزى بشمارد و از خود راضى باشد و بر خود و بر موفقيتهاى خود ببالد، و بالاخره «خود» در ميان بيند. و اين همان چشم دوختن بر اسباب و علل است كه «خود» انسان هم از جمله آنهاست. و به تعبيرى، اين همان ديدن اسباب و علل، و ديدن «خود» در ميان، و غفلت نمودن ازمؤثر اصلى و فاعل حقيقى است. و اين همان «شرك» است.

چشم بر اسباب ازچه دوختيم‏
گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم
هست بر اسباب اسبابى دگر
در سبب منگر در آن افكن نظر
انبيا در قطع اسباب آمدند
معجزات خويش بر كيوان زدند
بى سبب مر بحر را بشكافتند
بى زراعت چاش گندم يافتند
ريگها هم آرد شد از سعيشان
پشم بز ابريشم آمد كشكشان
جمله قرآن است در قطع سبب
عز درويش و هلاك بولهت
مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند
لشكر ز فت حبش را بشكند
پيل را سوراخ سوراخ افكند
سنگ مرغى كاو به بالا پر زند
دم گاو كشته بر مقتول زن‏
تا شود زنده هماندم در كفن
حلق ببريده جهد از جاى خويش
خون خود جويد ز خون پالاى خويش
همچنين ز آغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت و السلام
كشف اين نز عقل كار افزا شود
بندگى كن تا تو را پيدا شود .
(دفتر سوم مثنوى)

آن كس كه گرفتار «عجب» است، در حقيقت، دو گرفتارى دارد. اول اينكه عبادات و مجاهدات خود را چيزى در مقام عبوديت مى‏بيند و چنين مى‏پندارد كه قدمى در اين مقام برداشته است ومناسب ساحت قدس پروردگار خود مجاهدتى كرده است. دوم اينكه عبادات، مجاهدات، حالات سنيه، و موفقيتهاى عبودى را از خود مى‏بيند و خود را منشأ اين كمالات مى‏داند و چنين ميپندارد كه او خود اين عبادت راكرده و آن مجاهدت را انجام داده، و او خود اينحالت را رسيده و آن منزلت رانايل گشته است، و بالاخره چنين و چنان از خود اوست.

او در هر دو مورد به خطا افتاده و در جهل و بى خبرى است. نه عبادات و مجاهدات او



|260|

مناسب ساحت قدس جناب اوست، و نه عبادات و حالات و موفقيتهاى عبودى او از خود اوست. هيچ عبادتى از هيچ عبادت كننداى اداء كننده حق عبوديت پروردگار نمى‏باشد، و هيچ عبادت و مجاهدت و موفقيتى از خود عبادت كننده نيست.

اما از جهت گرفتارى دوم ،چنين كسى بايد بداند كه هر كمالى از كمالات ،چه كمال ديگر باشد و چه كمال عبودى باشد، همه از حضرت حق است. هر موفقيتى در مقام عبوديت هر انجذاب و اشتياقى، هر اقبال و انقطاعى، هر خوف و انقباضى، هر ذوق و حالى، و هر مقام و منزلتى، همه از فضل حق و از لطف عنايت او، و از جذب و عطف نظر جناب اوست.

اگر موفقيتى پيش آمد و ذوق و حالى روى آرود، در حقيقت، او خود چنين خواسته، و او خود نظر نموده است، و بايد خواست او را ديد و متوجه عنايت او شد، و بايد شكر گزار او بود و از او با تضرع در خواست كرد كه عنايت خود را برنگيرد وآنرا بيشتر كند. اگر اقبال و انقطاعى نصيب شد، در اصل، او خود چنين خواسته و تفضل كرده ومنت گذاشته است ،و او خود ياد فرموده و جذب نموده است، و بايد از او ديد و شكر گزار او بود و از او درخواست كرد كه از فضل خود محروم نسازد و منت خود بيشتر بگرداند. اگر ذوق و اشتياقى پيدا شد، از اوست، و اگر خوف وانقباضى آمد، از اوست، وبالاخره هر مقام و هر منزلتى از اوست، و هر چه مى‏رسد، از او مى‏رسد. بايد هميشه نظر به فضل و رحمت او باشد، و بايد با فقر و مسكنت در انتظار عوايد رحمت او بود و چشم به جانب او دوخت.


عجب، برگشت به «خود» و انسلاخ ازرحمت حق است

با توضيحى كه گفتيم، چه بهتر به سرى از اسرار در اين باب توجه داشته باشيم.

همه موفقيتهاى عبودى لحظه به لحظه از حضرت حق است وقدم به قدم از جناب او مى‏رسد. همه را بايد از او ديد، نه از خود. اگر غفلت نمودى و از خود ديدى، به هلاكت مى‏افتى وآنچه از او بود ازدست مى‏دهى. و اگر با هوشيارى به حالات و اعمال خود مراقبت داشته باشى، با وضوح كامل به اين حقيقت پى مى‏برى و مى‏بينى هر وقت چنين غفلت و لغزشى براى تو پيش آمد، و هر وقت عجب دامنگير تو شد موفقيتها را از دست مى‏دهى.

سر مسئله هم اين است كه در اين صورت، يعنى آنجا كه موفقيتهاى عبودى را از خود ديدى، تو روى به «خود» آورده‏اى كه اين موفقيتها و اين كمالات از«من» است، و در حقيقت، آنها را از خود دانسته و در خود جويا شده‏اى. و چون به «خود» برگشتى، در وادى ظلمانى وبى همه چيز«خود» قرار گرفته و از آن موفقيتها منسلخ گشته‏اى و«خود» را فاقد آنها مى‏يابى. (دقت شود).

تو ز طفلى چون سببها ديده‏اى
در سبب ازجهل بر چفسيده‏اى


|261|

با سببها ازمسبب غافلى
سوى اين روپوشها ز آن مايلى
(دفتر سوم مثنوى)

به «خود» برگشتى وخدا را فراموش كردى و ندانستى آنچه در خود مى‏يابى از اوست، و خدا هم تو را فراموش كرد و تو را به «خود» ارجاع نمود. و چون در «خود» قرار گرفتى، خبرى در «خود» نديدى و اثرى در «خود» نيافتى و بيچاره گشتى وبى بضاعت نشستى.

تو قبل از«عجب» تا حدودى از«خود» دور شده و به سوى جناب اوروى آورده بودى و مشمول عنايات و جذبات او بودى، اما همينكه عجب آمد، دوباره به «خود»مراجعت كردى ودر حجاب غليظ «خودى» غوطه‏ور گشتى و ازعنايات وجذبات ربوبى محروم شدى (تأمل كنيد).

نتيجه اينكه ،سالك در هر حالى و در هر مقامى باشد، همينكه عجب دامنگير او شد و از خود ديد آنچه را كه از او نيست، به «خود» بر ميگردد و با برگشت به «خود» ازآنچه داشت منسلخ مى‏گردد ودر ظلمت «خود» مى‏افتد و آن حال و آن مقام را ازدست مى‏دهد و موفقيتها از او سلب مى‏شود، زيرا كه در عالم «خود» خبرى از حالات و مقامات و موفقيتها نيست، و همه آنها از خداى متعال بود. و به تعبيرى بايد گفت، همه آنهادر عالم «بى خودى» است، آن هم در مراتب مختلف، و از جانب خدا.

امام صادق سلام الله عليه فرمود: «من دخله العجب هلك »(اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب حسن الخلق) يعنى «عجب به هر كس روى آورد به هلاكت مى‏افتد».

آنچه تا اينجا گفتيم از جهت گرفتارى دوم بود، و اما از جهت گرفتارى اول:

آن كس كه عبادات و مجاهدات خود را چيزى مى‏بيند، و خود را در ميدان عبوديت چيزى مى‏شمارد،وبر خود و عبادات خود مى‏بالد، و از خود و عبادات وطاعات خود راضى ومسرور مى‏باشد، بايد بداند در جهل فوق تصور،و در بى خبرى وبى ادبى بسيار وحشتناكى غوطه ور است.

او اگر گناه مى‏كرد و از گناه خود نادم وشرمنده مى‏گشت، و با ندامت وشرمندگى وترس و اضطراب به سر مى‏برد، خيلى بهتر از اين بود كه به «عجب» آيد و از خود و راضى گردد، بنحوى كه گويى عبادتى مناسب ساحت قدس پروردگار انجام داده گويى منتى بر خداى متعال دارد!!.

در اين روايات، و در نكات و اشارات آنها دقت مى‏كنيم.

1- امام صادق سلام الله عليه مى‏فرمايد: «ان الله علم ان الذنب خير للمؤمن من العجب و لولاذلك ما ابتلى مؤمن بذنب أبدا»(اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب العجب)يعنى «خداى متعال به اين علم داشت كه گناه براى مؤمن بهتر از عجب است، و اگر اين



|262|

معنى نبود هرگز مؤمنى به گناه مبتلا نمى‏شد».

تأمل و دقت با شما باشد. اميد است تأمل عميق داشته باشيد وبدانيد عبوديت با شكستگى ومسكنت است.

پس بيفزا حاجت اى محتاج زود
تا بجوشد از كرم درياى جود
(دفتر دوم مثنوى)

2- باز آن حضرت مى‏فرمايد: «ان الرجل ليذنب الذنب فيندم عليه و يعمل العمل فيسره ذلك فيتراخى عن حاله تلك، فلان يكون على حاله تلك خير له مما دخل فيه» (اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب العجب) يعنى«شخص گناه مى‏كند وبعد سخت پشيمان مى‏شود، و سپس عمل خوب انجام مى‏دهد و اين كار او را مسرور مى‏كند وآن حالت اولى، يعنى پشيمانى و نگرانى را از دست مى‏دهد. پس اگر بر همان حالت اولى خود باشد،براى اوبهتر از حالت بعدى است.»

باز تأمل و تعمق را به عهده شما مى‏گذاريم.

در آداب النفس عيناثى آمده است كه: «حفص بن حميد گفت: به ابن مبارك گفتم: مردى پيش روى من مرد ديگرى را كشت و با ديدن اين حادثه در باطن من چنين خطور كرد كه من از اين قاتل بهتر هستم. ابن مبارك گفت: خود را ايمن دانستن تو، بدتر از گناه اوست».

باز در همين كتاب آمده است كه: «شخصى به عايشه گفت: من كى بدانم كه نيكوكارم؟ جواب داد: آنوقت كه بدانى بدكار و خطاكارى. گفت: و كى بدانم بدكار و خطا كارم؟ جواب داد: آنوقت كه بدانى تو نيكوكارى».

3- و نيز آن حضرت مى‏فرمايد: «أتى عالم عابداً فقال له: كيف صلاتك؟ فقال: مثلى يسال عن صلاته؟! و أنا أعبدالله منذ كذوا و كذا، قال: فكيف بكائك؟ قال: أبكى حتى تجرى دموعى، فقال له العالم: فان ضحكك و أنت خائف أفضل من بكائك و أنت مدل،ان المدل لا يصعد من عمله شى‏ء»(اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب العجب)يعنى «عالم فهميده‏اى بر عابدى وارد شد. به او گفت: نماز تو چگونه است؟ عابد جواب داد: آيا كسى همچون من كه مدتهاى طولانى است به عبادت خدا مشغولم از نمازش سؤال مى‏شود؟! گفت: گريه‏ات چگونه است؟ عابد جواد داد: آنچنان گريه مى‏كنم كه اشك از چشمانم سرازير مى‏شود. پس آن عالم به عابد گفت: خنده تو در حالى كه خائف هستى بهتر از گريه توست در حالى كه به عمل خود مى‏بالى و به آن اعتماد دارى. حقيقت اين است آنكه به عمل خود مى‏بالد، از عمل او چيزى به سوى خدا صعود نمى‏كند».

عبادت اگر عبادت باشد، معرفت انسان به حق را بيشتر مى‏كند، و هر چه معرفت به مقام ربوبى بيشتر وكاملتر باشد، عبادت انسان هر چه بالا باشد در نظر او ناچيزتر، و خود انسان



|263|

نزد خود قاصرتر و در محضر جناب او شرمنده‏تر مى‏گردد، تا جايى كه به عجز خود از أداى حق عبوديت او واقف گردد، و از اينكه به جوار جناب او راه نيابد نگران و خائف باشد، آن هم نگرانى و خوفى كه در لفظ عبارت نيايد، و در ذهن و در تصور نگنجد،و در وهم نامحرمان راه نيابد. در نتيجه هر چه عبادت انسان كاملتر شود، فقر و مسكنت او بيشتر گشته، نه خود را چيزى مى‏بيند، و نه طاعات و عبادات خود را، نه به خود اعتمادى دارد، ونه به طاعات و عبادات خود. و نه تنها به آنها اعتمادى ندارد، بلكه، از اينكه از جهت آنها و با آنها مؤاخذه شود مى‏ترسد .خائف و مشفق است، و فقط به فضل حضرت حق اميد دارد.

4- عبدالرحمن بن حجاب مى‏گويد: به امام صادق سلام الله عليه گفتم: شخص، عمل را نجام مى‏دهد در حالى كه خائف و نگران است، سپس كارى از كارهاى خوب را انجام مى‏دهد و عجب مانندى به قلب او راه مى‏يابد. امام فرمود: «هو فى حاله الاولى و هو خائف أحسن حالامنه فى حال عجبه»يعنى «او در صورت اول كه خائف و نگران است از حال بهترى برخوردار مى‏باشد تا صورت دوم كه در عجب خويش است» (اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب العجب).


عجب موجب سيطره شيطان است

آن كس كه گرفتار رذيله «عجب» است و از خود و عمل خود راضى است ويك نوع خاطر جمعى دارد، طبعاً به عمل خود نظر داردو عمل خود را عمل مى‏بيند، و در نتيجه، گناهان، قصورات، تقصيرات، معايب، و نقايص خويش را آنچنان كه بايد، متوجه نمى‏شود. اين از طرفى موجب كوچك شمردن و ناديده گرفتن گناهان و خطاها مى‏گردد، و از طرف ديگر موجب اين مى‏شود كه سالك به قصورات و تقصيرات، و به معايب و نقايص عبودى خود متوجه و متذكر نشود ودر رفع آنها نكوشد، و به همين جهت از سلوك به معنى كلمه محروم گردد و در مدارج ايمان و عمل پيش نرود، و بالاخره به حرمان و خسران افتد، اين همان استحواذ و غلبه شيطان است.

در روايتى كه كلينى مرحوم آورده است امام صادق سلام الله عليه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله بيانى در خصوص مكالمه حضرت موسى عليه السلام با شيطان نقل مى‏كند كه آن حضرت در قسمتى از بيان خود چنين مى‏فرمايد: «... فقال موسى: فأخبرنى بالذنب الذى اذا أذنبه ابن آدم استحوذت عليه؟ قال: اذا أعجبته نفسه و استكثر عمله و صغر فى عينه ذنبه» (اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب العجب)يعنى «...پس حضرت موسى به شيطان گفت: حال به من خبر بده آن گناهى را كه وقتى فرزند آدم آنرا انجام داد تو بر او غلبه پيدا مى‏كنى وبر او مسلط مى‏شوى؟ شيطان گفت: آنوقت كه او از خود به عجب آيد، و عمل عبودى خود زياد بيند، و گناه او در نظر او كوچك شود».